نقد و بررسی
نقد Phantom | 1922
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خیالِ سرگردان و جرقهٔ دلبستگی «فانتوم» با تصویری از مردی آغاز میشود که پیش از آنکه گرفتار عشقی شود، در زندگی خویش گم شده است. لورنتس لوبوتا، کارمند دونپایهٔ شهرداری و شاعری ناکام، در روزمرگیای محصور است که نه شور چندانی دارد و نه مقصدی روشن. برخورد اتفاقی او با زنی در ارابه، در ظاهر حادثهای گذراست؛ اما برای لورنتس، لحظهای کوتاه به واقعهای تعیینکننده بدل میشود.
زن را نمیشناسد و رابطهای میان آن دو شکل نمیگیرد، ولی تصویرش در ذهن مرد ریشه میدواند و به جای آنکه با واقعیت سنجیده شود، در خیال او گسترش مییابد. فیلم از همین فاصلهٔ باریک میان دیدن و شناختن، نیروی دراماتیک خود را میسازد. آنچه لورنتس را به حرکت درمیآورد، نه پیوندی متقابل، بلکه آرزویی است که خودش پرورانده؛ آرزویی که وعدهٔ گریز از زندگی بیفروغ را میدهد.
از این رو، دلبستگی او از همان ابتدا بیش از آنکه رمانتیک باشد، نشانهای از خلأ درونی است. زن ارابهران برای لورنتس به شخصیتی واقعی با خواستهها و پیچیدگیهای مستقل تبدیل نمیشود؛ بیشتر همچون تصویری دستنیافتنی، حامل رؤیای اوست. عنوانی دربارهٔ حضورِ غایب عنوان فیلم ممکن است انتظار داستانی فراطبیعی یا ترسناک ایجاد کند، اما «فانتوم» بیش از هر چیز دربارهٔ حضوری ذهنی است: تصویری که در غیاب صاحبش، بر زندگی دیگران سایه میاندازد.
شبح اصلی فیلم نه لزوماً موجودی از جهان دیگر، بلکه خواستهای است که از واقعیت جدا شده و در ذهن لورنتس فرمانروایی میکند. این برداشت، عنوان را به کلید خوانش اثر بدل میسازد؛ زیرا فیلم پیوسته میپرسد چگونه چیزی که شاید هرگز بهدرستی شناخته نشده، میتواند از هر واقعیتی نیرومندتر شود.
« فیلم از همین فاصلهٔ باریک میان دیدن و شناختن، نیروی دراماتیک خود را میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ایده بهویژه در تقابل میان زندگی عادی و تجربهٔ ذهنی لورنتس جلوه میکند. خیابانها، خانهها و مناسبات روزمره هنوز وجود دارند، اما نگاه او آنها را دگرگون میکند. آنچه برای دیگران ممکن است فقط حادثهای گذرا باشد، در ذهن او به نشانهای سرنوشتساز بدل میشود. فیلم با تکیه بر همین لغزش، میان درام واقعگرا و کابوس روانی حرکت میکند؛ نه کاملاً به جهان وهمآلود پناه میبرد و نه اجازه میدهد واقعیت آرام و پایدار باقی بماند.
میزانسن و زبان تصویر قدرت اصلی «فانتوم» در توانایی آن برای تبدیل حالتهای روانی به تصویر نهفته است. مورنائو بهجای آنکه همهچیز را به توضیحهای میاننویسها واگذارد، از حرکت، ترکیببندی و فضای قاب کمک میگیرد تا بیقراری شخصیت را محسوس کند. شهر صرفاً پسزمینهٔ رخدادها نیست؛ گاه همچون محیطی سنگین و فشرده بر لورنتس فشار میآورد، و گاه صورتی لغزان و رؤیایی پیدا میکند.
چنین لحظههایی به فیلم کیفیتی شاعرانه میدهند، بیآنکه همهٔ دلالتهایش را روشن و یکمعنا کنند. اثر میان رئالیسم زندگی روزانه و اغراقهای بصریِ نزدیک به اکسپرسیونیسم در نوسان است. این دوگانگی با وضعیت قهرمان تناسب دارد: او در جهانی ملموس زندگی میکند، اما تفسیرش از آن جهان هرچه پیشتر میرود، بیشتر از واقعیت فاصله میگیرد.
قابها و فضاهای فیلم در بهترین لحظهها نه تزئین، بلکه ادامهٔ ذهن شخصیتاند؛ تماشاگر را به تجربهٔ آشفتگی او نزدیک میکنند، حتی اگر همیشه نتواند منطق همهٔ انتخابهایش را بپذیرد. از شور عاشقانه تا وسواس مسیر لورنتس، مسیرِ دلبستگیای است که بهتدریج جای خود را به وسواس میدهد. او در آغاز در پی معنایی برای زندگی یکنواخت خویش است و تصویر زن را به راهی برای رسیدن به آن معنا بدل میکند.
« این ایده بهویژه در تقابل میان زندگی عادی و تجربهٔ ذهنی لورنتس جلوه میکند. »
شخصیتها و اجرا
اما هرچه بیشتر در این خیال فرو میرود، فاصلهٔ میان خواستههایش و امکانات واقعیاش آشکارتر میشود. فیلم نشان میدهد که شور، وقتی از شناخت دیگری و پذیرش محدودیتهای واقعیت جدا شود، میتواند به نیرویی ویرانگر تبدیل گردد. بااینحال، دگرگونی روانی لورنتس همیشه به یک اندازه اقناعکننده نیست.
در برخی بزنگاهها، فاصلهٔ میان شور اولیه و رفتارهای افراطی او چنان سریع طی میشود که تماشاگر فرصت کافی برای دنبالکردن مراحل درونی این تغییر را پیدا نمیکند. این شتاب، از پیچیدگی شخصیت نمیکاهد، اما گاهی پیوند علت و معلولی میان احساس و کنش را سست میکند. فیلم در تصویرکردن آشفتگی موفقتر از توضیحدادن تدریجی آن است؛ امتیازی بصری که همزمان محدودیتی در پرداخت روانشناختی به شمار میآید.
خانواده، طبقه و زندگی روزمره زندگی خانوادگی لورنتس، زمینهای مهم برای فهم سرگردانی او فراهم میکند. او در محیطی محدود و پرفشار زندگی میکند؛ جایی که نیازهای مادی، روابط خانوادگی و آرزوهای هنری بهآسانی با یکدیگر کنار نمیآیند. میل او به شاعرشدن نیز نشان میدهد که رؤیای فرار از روزمرگی فقط به زن ارابهران مربوط نیست.
پیش از آنکه آن برخورد رخ دهد، لورنتس در جستوجوی افقی دیگر بوده است؛ حادثهٔ خیابان به رؤیایی ازپیشآمادهشده شکل میدهد و آن را شدت میبخشد. با وجود این، برخی شخصیتهای پیرامونی بیش از آنکه بهعنوان انسانهایی مستقل و چندوجهی پرورده شوند، نقشی کارکردی دارند: راه را برای رخداد بعدی باز میکنند، بر وضعیت لورنتس اثر میگذارند یا در برابر تصمیمهای او قرار میگیرند.
« اما هرچه بیشتر در این خیال فرو میرود، فاصلهٔ میان خواستههایش و امکانات واقعیاش آشکارتر میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نابرابری در پرداخت، جهان فیلم را گاه اندکی طرحوار میکند. بااینهمه، تمرکز بر ذهن قهرمان نیز انتخابی روشن است؛ فیلم بیش از آنکه بخواهد تصویری جامع از جامعه بسازد، میخواهد نشان دهد چگونه یک فرد میتواند مناسبات پیرامونش را از پشت شیشهٔ میل و توهم تجربه کند. ریتم و کشش روایی «فانتوم» اثری صامت و بلند است و برای تماشاگر امروز، ریتم آن گاه کند و کشدار جلوه میکند.
بعضی موقعیتها بیش از اندازه درنگ میکنند و تکرار حالتهای عاطفی، بهجای آنکه هر بار لایهای تازه بیفزاید، از شتاب روایت میکاهد. این کندی، بهخصوص هنگامی محسوس است که فیلم میکوشد شدت دلبستگی لورنتس را بار دیگر تثبیت کند، بیآنکه همواره اطلاعات تازهای دربارهٔ شخصیت یا انگیزههایش عرضه کند.
اما همین مکثها در بخشهایی به ساخت فضای ناآرام اثر کمک میکنند. روایت بهجای حرکت مستقیم و پرشتاب، اجازه میدهد خیال بر واقعیت انباشته شود و احساسِ گرفتارشدن بهتدریج شکل بگیرد. بنابراین ریتم کند فیلم فقط عیب نیست؛ گاهی با تجربهٔ ذهنی قهرمان هماهنگ میشود. مسئله آنجاست که این هماهنگی همیشه حفظ نمیشود و برخی صحنهها میان تعمق شاعرانه و امتداد بیثمر سرگردان میمانند.
بازیگری و میراث بصری بازی آلفرد آبل در نقش لورنتس، به فیلم نیروی انسانی میبخشد. او شخصیتی را تصویر میکند که در آغاز بیش از آنکه خطرناک یا قهرمانانه باشد، آسیبپذیر و گمگشته به نظر میرسد. همین پایه است که سقوط بعدی را تلخ میکند: تماشاگر میتواند بفهمد چرا خیال برای لورنتس جذاب است، هرچند نتواند همهٔ انتخابهایش را توجیه کند.
« این نابرابری در پرداخت، جهان فیلم را گاه اندکی طرحوار میکند. »
قوتها و کاستیها
بازیها، بنا بر شیوهٔ رایج در سینمای صامت آن دوره، گاه پرحرارتاند، اما فیلم در لحظات تصویری خود بهخوبی از شدت بیان چهره و بدن بهره میگیرد. اثر را باید در پیوند با سینمای آلمانِ اوایل دههٔ بیست نیز دید؛ دورهای که فیلمسازان در پی راههایی تازه برای بیان تجربهٔ ذهنی از طریق تصویر بودند.
«فانتوم» به اندازهٔ شناختهشدهترین آثار مورنائو به کمال نمیرسد، اما نشانههای روشنی از علاقهٔ او به فضاهای زنده، حرکت بصری و پیوند شکل فیلم با روان شخصیت دارد. این اثر بیش از آنکه با روایت سرراست یا شخصیتپردازی بینقص به یاد بماند، با حالوهوا و شیوهٔ دیدنِ جهان ماندگار میشود.
جمعبندی «فانتوم» داستان سادهٔ عاشقشدن در یک برخورد اتفاقی را به مطالعهای دربارهٔ تنهایی، آرمانخواهی و نیروی ویرانگر خیال تبدیل میکند. جذابیتش در تصویرهای شاعرانه و فضای رازآلودی است که بهتدریج از دل زندگی عادی بیرون میآید؛ و محدودیتش در ریتم نامتوازن، پرداخت کمعمق بعضی چهرههای فرعی و شتابِ گاهبهگاهِ دگرگونی قهرمان.
بااینحال، فیلم در پرسش محوری خود همچنان نافذ است: وقتی میل، جای شناخت واقعیت را میگیرد، آیا انسان عاشق دیگری شده است یا تصویری را که خودش ساخته؟ پاسخ فیلم را باید در سرگردانی لورنتس و در جهانی جستوجو کرد که رؤیاهای او آرامآرام بر آن سایه میاندازند.
« پاسخ فیلم را باید در سرگردانی لورنتس و در جهانی جستوجو کرد که رؤیاهای او آرامآرام بر آن سایه میاندازند. »



ثبت دیدگاه