نقد و بررسی
نقد پرسوال (Perceval) | 1978
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که از دلِ پردهنمایش سخن میگوید «پرشوال» ساختهٔ اریک رومر، اقتباسی از منظومهٔ ناتمامِ سدهٔ دوازدهمِ کریتین دو ترواست؛ اما نه در پی آن است که قرون وسطا را با جلوهپردازی تاریخی بازسازی کند و نه میکوشد افسانهٔ آرتوری را به ماجرایی حماسی و پرهیجان بدل سازد. فیلم از همان آغاز، فاصلهٔ خود را با واقعگرایی آشکار میکند: جنگلها، تالارها و دژها بیش از آنکه مکانهایی طبیعی باشند، همچون نشانههایی روی صحنه پدیدار میشوند.
این انتخاب تماشاگر را از جهان آشنا بیرون میبرد و به قلمرویی میکشاند که در آن، قصهگویی و نمایشدادنِ قصه به یک اندازه اهمیت دارند. در چنین فضایی، مسیر پرشوال از جوانی خام و ناآگاه به سوی بلوغ، نه صرفاً رشتهای از ماجراهای پهلوانانه، بلکه فرایندی برای آموختنِ قواعد جهان است؛ قواعدی که قهرمان در آغاز از معنای آنها بیخبر است و گاه حتی از پیامد رفتار خود نیز آگاهی ندارد.
بخشهایی از سرگذشت گاوین و روایت مصلوبشدن مسیح نیز در کنار داستان او قرار میگیرند و دامنهٔ معنایی فیلم را از رشد فردی به تأملی دربارهٔ شجاعت، ایمان و مسئولیت گسترش میدهند. با این حال، فیلم از تماشاگر انتظار دارد که با زبان و ریتم مخصوص خودش همراه شود، نه آنکه در انتظار روایت متعارف یک ماجرای شوالیهای بماند.
قهرمانی در حال آموختن پرشوال با بازی فابریس لوکینی، در نخستین جلوهاش قهرمانی کامل و استوار نیست. او جوانی کمتجربه، سادهدل و گاه ناشی است که جهان را با ذهنی محدود و کنجکاویای بیمهار مینگرد. همین ناپختگی به فیلم بُعدی انسانی میدهد: سفر او تنها پیمودن راهی بیرونی نیست، بلکه رویارویی پیدرپی با نادانی خویش است.
« قهرمانی در حال آموختن پرشوال با بازی فابریس لوکینی، در نخستین جلوهاش قهرمانی کامل و استوار نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پرشوال اشتباه میکند، از رفتار دیگران سرمشق میگیرد و کمکم درمییابد که دانستنِ رسمها با فهمیدنِ ارزشهای نهفته در آنها یکی نیست. لوکینی این خامی را با بازیای پرشور و اندکی اغراقشده عرضه میکند؛ اغراقی که با جهان نمایشی فیلم تناسب دارد. او پرشوال را به پهلوانی از پیش ساختهشده بدل نمیکند، بلکه جوانی را پیش چشم ما میگذارد که میان جسارت و بیفکری، و میان میل به افتخار و ناتوانی در فهم موقعیتها دستوپا میزند.
گاه فاصلهٔ میان بازیگر و تماشاگر زیاد میشود و رفتارهای قهرمان به جای برانگیختن همدلی، توجهی تحلیلی میطلبد؛ اما این سردی نسبی، با ایدهٔ مرکزی اثر نیز پیوند دارد: بلوغ، نه جهشی ناگهانی، بلکه آموختنی دشوار و ناتمام است. روایت بهمثابه آیین نمایشی یکی از مهمترین تصمیمهای فرمی رومر، واگذاری بخش بزرگی از روایت به گفتار موزون و آواز است.
شخصیتها اغلب کنشهای خود را به زبان میآورند یا احساس و نیتشان را شرح میدهند، به جای آنکه همهچیز از راه بازی طبیعی و تصویر منتقل شود. این شیوه، تماشاگر را به یاد اجرای روایی و آیینی میاندازد؛ گویی داستان نه فقط در برابر ما اتفاق میافتد، بلکه راویان و بازیگران همزمان آن را میسازند و بازگو میکنند.
گفتار منظوم نیز یادآور خاستگاه ادبی اثر است و میان سینما و شعر حماسی پلی مستقیم میزند. این شگرد دو پیامد متضاد دارد. از یک سو، زبان فیلم را به بخشی از بافت تاریخی و ادبی آن بدل میکند و فرصتی میدهد تا تماشاگر به ساختار قصهگویی قرونوسطایی نزدیک شود. از سوی دیگر، توصیف مکرر کنشها و بیان مستقیم احساسات ممکن است از فوران عاطفه بکاهد.
« لوکینی این خامی را با بازیای پرشور و اندکی اغراقشده عرضه میکند؛ اغراقی که با جهان نمایشی فیلم تناسب دارد. »
شخصیتها و اجرا
وقتی کردارها پیشاپیش در کلام توضیح داده میشوند، فضای کمتری برای کشف خاموشِ معنا باقی میماند. بنابراین، «پرشوال» بیشتر از آنکه با روانشناسی پنهان شخصیتها پیش برود، بر آشکاربودنِ شکل روایت تکیه میکند؛ روایتی که خود را پنهان نمیسازد و از تماشاگر میخواهد به قراردادهایش توجه کند.
صحنهای که عمداً صحنه میماند دکورهای مصنوعی و پسزمینههای نقاشیشده ممکن است در نگاه نخست محدودیت تولید یا کاستی بصری به نظر برسند، اما در منطق فیلم انتخابی آگاهانهاند. جنگل و قلعه قرار نیست تصویری واقعنما از طبیعت و معماری باشند؛ بیشتر به نگارههای کتابهای مصور قرونوسطایی شباهت دارند، جایی که رنگ، شکل و جایگاه پیکرهها مهمتر از عمق طبیعی و نورپردازی واقعگرایانه است.
نماهای استودیویی، عناصر ساده و پسزمینههای تخت، جهانی میسازند که به جای پنهانکردن ساختگیبودنش، آن را پیش چشم میگذارند. این جهان بصری، حس خوابگون و افسانهای اثر را تقویت میکند. فیلم به جای آنکه از تماشاگر بخواهد باور کند قهرمان واقعاً در جنگلی واقعی یا دژی تاریخی حضور دارد، از او میخواهد وارد منطق یک تصویر زنده شود.
با این همه، تمهید یادشده همیشه به یک اندازه اثرگذار نیست. تکرار فضاها و سادگی دکورها میتواند در طول زمان یکنواخت شود و برخی پسزمینهها بیش از آنکه رازآمیز باشند، مصنوعی و محدود جلوه کنند. آنچه برای گروهی از تماشاگران امتیاز اصلی فیلم است، برای گروهی دیگر ممکن است مانعی جدی در برابر غرقشدن در داستان باشد.
« وقتی کردارها پیشاپیش در کلام توضیح داده میشوند، فضای کمتری برای کشف خاموشِ معنا باقی میماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی و رنگِ جهان افسانه موسیقی کهن و آوازهای گروهی از مهمترین عوامل شکلگیری فضای فیلماند. آنها تنها همراهیکنندهٔ تصویر نیستند؛ در ایجاد حس آیین، فاصلهٔ تاریخی و پیوند با اجرای زنده نقش دارند. حضور گروه آوازخوان، جهان فیلم را از یک بازسازی تاریخی صرف دور میکند و آن را به نمایشی تبدیل میسازد که در آن، موسیقی گاه همان وظیفهای را بر عهده میگیرد که راوی یا همسرایان در نمایشهای کهن بر عهده داشتند.
در کنار رنگهای روشن و ترکیببندیهای ساده، موسیقی به فیلم کیفیتی رؤیایی میبخشد؛ کیفیتی که بیش از واقعنمایی، بر حافظهٔ تصویری و حس افسانه تکیه دارد. با این حال، موسیقی نیز از خطر تکرار مصون نیست. هنگامی که آوازها و الگوهای روایی بارها بازمیگردند، ممکن است از اثرگذاری نخستینشان کاسته شود و ریتم را بیش از پیش کند کنند.
فیلم عمداً از شتاب سینمای ماجراجویانه فاصله میگیرد؛ همین انتخاب به جهانش انسجام میدهد، اما در صحنههایی که کنش بیرونی اندک است، میتواند حوصلهٔ تماشاگر را بیازماید. صبر در برابر ریتم فیلم، بخشی از تجربهٔ تماشای آن است، نه شرطی فرعی برای رسیدن به بخشهای پرحادثه. اخلاق، ایمان و معنای شوالیهگری در مرکز داستان، پرسشی فراتر از موفقیت در نبرد یا دستیابی به جایگاه اجتماعی قرار دارد: شوالیهبودن چه معنایی دارد، اگر قهرمان هنوز از فهم درد و نیاز دیگران ناتوان باشد؟
پرشوال در آغاز بیشتر به ظاهر افتخار و رسمهای پهلوانی جذب میشود، اما مسیرش او را با مسئولیت اخلاقی و محدودیت فهم خویش روبهرو میکند. فیلم از همین شکاف بهره میگیرد: میان آنچه قهرمان گمان میکند باید انجام دهد و آنچه موقعیت واقعاً از او میطلبد، فاصلهای پدید میآید که رشد او در آن شکل میگیرد.
« موسیقی و رنگِ جهان افسانه موسیقی کهن و آوازهای گروهی از مهمترین عوامل شکلگیری فضای فیلماند. »
قوتها و کاستیها
قرارگرفتن روایت پرشوال در کنار بخشهایی دربارهٔ گاوین و مسیح، لحن فیلم را از یک داستان رشد ساده فراتر میبرد و به آن زمینهای دینی و تمثیلی میدهد. با این حال، رومر از ارائهٔ پاسخهای کاملاً روشن پرهیز میکند. در این جهان، تجربه الزاماً به دانایی بینقص نمیانجامد و قهرمان نیز بهسادگی به الگویی بیخطا تبدیل نمیشود.
همین ناتمامی با خاستگاه ادبی اثر سازگار است: فیلم به جای آنکه همهٔ پرسشها را ببندد، تماشاگر را با تناقضهای شجاعت، ایمان و وظیفه تنها میگذارد. ریتم و فاصلهٔ عاطفی کندی ریتم مهمترین دشواری «پرشوال» است. صحنههای طولانی، مکثهای روایی و تأکید بر گفتار، حرکت داستان را گاه به کندی پیش میبرند.
فیلم از تدوین پرشتاب و تعلیق پیوسته بهره نمیبرد و کمتر میکوشد با هیجان بیرونی، توجه مخاطب را دائماً تازه کند. این کندی در لحظاتی به اثر فرصت میدهد تا کیفیت آیینی و مراقبهوار خود را بپرورد؛ اما در لحظاتی دیگر، تکرار توصیفها و کمتحرکی صحنهها ممکن است فاصلهای خستهکننده ایجاد کند.
همین فاصله در بازیها و شیوهٔ بیان نیز دیده میشود. شخصیتها همیشه به شیوهٔ درام واقعگرا رفتار نمیکنند و صمیمیت روانشناختیِ معمول در سینمای شخصیتمحور کمتر در دسترس است. تماشاگر ممکن است به جای همذاتپنداری مستقیم، از بیرون به ساختار روایت و قراردادهای نمایشی آن بنگرد. برای مخاطبی که این فاصله را بپذیرد، فیلم تجربهای اندیشمندانه و متمایز خواهد بود؛ برای کسی که انتظار کشمکش عاطفیِ بیواسطه یا ماجرایی پرشتاب دارد، همان ویژگیها میتوانند مانع ارتباط شوند.
« با این حال، رومر از ارائهٔ پاسخهای کاملاً روشن پرهیز میکند. »
جمعبندی
جمعبندی «پرشوال» فیلمی نامتعارف و یکدست در وفاداری به جهان خود است: افسانهٔ شوالیهای را نه با واقعگرایی تاریخی، بلکه در قالب نمایشی آگاهانه، منظوم و تصویرمند بازمیآفریند. روایت رشد پرشوال به آن بُعدی انسانی میبخشد و بازی پرشور، موسیقی کهن و فضای بصری خیالانگیز، اثری میسازند که بهسادگی با نمونههای متعارف سینمای تاریخی اشتباه گرفته نمیشود.
در مقابل، ریتم کند، تکرارهای آوازی، فاصلهٔ عاطفی و مصنوعیبودن آشکار دکورها میتوانند تجربه را دشوار کنند. ارزش فیلم بیش از آنکه در روانکردن روایت یا برانگیختن هیجان پیوسته باشد، در شیوهای است که افسانه را به موضوعی برای تماشای خودِ قصهگویی بدل میکند. این اثر از مخاطب نمیخواهد تنها ماجراهای پرشوال را دنبال کند؛ دعوتش میکند به دیدنِ اینکه یک افسانه چگونه با کلام، آواز، تصویر و آیین ساخته میشود.
«پرشوال» در بهترین لحظاتش هم دلنشین است و هم غریب؛ فیلمی که تماشایش به صبر نیاز دارد، اما در عوض جهانی یگانه و خیالانگیز پیش روی بیننده میگشاید.
« در مقابل، ریتم کند، تکرارهای آوازی، فاصلهٔ عاطفی و مصنوعیبودن آشکار دکورها میتوانند تجربه را دشوار کنند. »
ثبت دیدگاه