نقد و بررسی
نقد پنتهاوس شمالی (Penthouse North) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تعلیق در محدودهای بسته «Penthouse North» تریلری جمعوجور است که بخش عمدهٔ نیروی خود را از محدودکردن میدان دید و حرکت شخصیت اصلی میگیرد. سارا فراست، عکاس خبریای که در افغانستان بیناییاش را از دست داده، در آپارتمانی در نیویورک زندگی میکند؛ فضایی که قرار است پناهگاه و قلمرو امن او باشد.
با ورود مردی خطرناک که بهدنبال ثروتی پنهان است، این خانه به صحنهٔ تهدیدی نزدیک و مداوم بدل میشود. فیلم از همین تضاد ساده بهره میبرد: جایی که باید امن باشد، ناگهان به محیطی ناشناخته و پرخطر تبدیل میشود. این انتخاب، برای یک تریلر کمهزینه و فشرده، کارآمد است. آپارتمان هم محدودیت میآفریند و هم به فیلم امکان میدهد تنش را از فاصلهٔ میان شخصیتها، صداهای مبهم و جزئیات محیطی بسازد.
اما محدودبودن فضا بهتنهایی برای حفظ تعلیق کافی نیست. فیلم در آغاز از این ظرفیت خوب استفاده میکند، ولی هرچه داستان پیش میرود، تکرار الگوی تعقیب و گریز جای گسترش تدریجی اضطراب را میگیرد. «Penthouse North» در بعضی لحظات تماشاگر را واقعاً نگران میکند، اما در همهٔ مسیر نمیتواند همان شدت را نگه دارد.
« با ورود مردی خطرناک که بهدنبال ثروتی پنهان است، این خانه به صحنهٔ تهدیدی نزدیک و مداوم بدل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نابینایی؛ هم ابزار روایت، هم تجربهٔ شخصیت مهمترین امکان دراماتیک فیلم، نابینایی سارا است. از دسترفتن بینایی در اینجا تنها یک ویژگی برای دشوارترکردن فرار نیست؛ قرار است شیوهٔ دریافت او از جهان را تغییر دهد و تماشاگر را نیز وادار کند به صدا، لمس، حافظهٔ مکانی و حدسهای ناقص توجه کند.
وقتی اطلاعات بصری محدود میشود، هر صدای کوچک میتواند حامل معنا باشد و فضای آشنا نیز به محیطی نامطمئن بدل میشود. این ایده با ژانر تریلر تناسب طبیعی دارد و پایهٔ چند موقعیت پراسترس فیلم را فراهم میآورد. بااینحال، اثر در بهرهگیری از این ایده همیشه به یک اندازه دقیق نیست. گاهی نابینایی سارا بهخوبی در طراحی صحنه و میزان اطلاعاتی که تماشاگر دریافت میکند منعکس میشود؛ گاهی نیز بیشتر شبیه مانعی داستانی است که بنا بر نیاز صحنه کموزیاد میشود.
فیلم میتوانست با تأکید بیشتر بر مهارتهای آموختهشده، سازگاری روزمره و تلاش ذهنی سارا، تصویری پیچیدهتر و باورپذیرتر بسازد. در عوض، بخشی از روایت میان توجه به تجربهٔ او و استفاده از آن برای ساختن موقعیتهای هیجانانگیز در نوسان میماند. بازیها و مرکز ثقل فیلم مایکل کیتون در نقش مردی تهدیدآمیز، حضوری پرانرژی و تماشایی دارد.
« نابینایی؛ هم ابزار روایت، هم تجربهٔ شخصیت مهمترین امکان دراماتیک فیلم، نابینایی سارا است. »
شخصیتها و اجرا
او شرارت شخصیتش را فقط با خشونت آشکار نمیکند؛ آرامش، لحن کنترلشده و رفتاری که گاه رنگی از شوخی یا دلسوزی ساختگی میگیرد، به تهدید او وجهی بیثبات میبخشد. نتیجه، ضدقهرمانی است که هر بار ظاهر میشود، نیروی صحنه را به سوی خود میکشد. کیتون با کاریزمای بازیگریاش به فیلم چیزی میدهد که فیلمنامه همیشه در اختیارش نمیگذارد: حس خطرِ زنده و پیشبینیناپذیر.
میشل موناگان نیز بار اصلی روایت را بر دوش دارد. او باید سارا را هم آسیبپذیر نشان دهد و هم شخصیتی با اراده و قدرت تصمیمگیری؛ تعادلی که در یک تریلر پرحادثه آسان نیست. بازی او در لحظات آرامتر، هنگامی که سارا میکوشد وضعیت پیرامونش را بفهمد، به شخصیت وزن عاطفی میدهد. بری اسلون هم در نقش خود به فضای درگیری جان میبخشد، هرچند فیلم برای پروراندن روابط و انگیزههای شخصیتهای فرعی مجال چندانی باز نمیکند.
بازیگران در مجموع از مصالح محدود فیلمنامه بهره میگیرند، اما نمیتوانند همهٔ کاستیهای آن را جبران کنند. فیلمنامه و منطق رخدادها داستان فیلم بر پایهٔ طرحی آشنا شکل گرفته است: زنی تنها در فضایی بسته، مهاجمی مصمم و رازی که خطر را تشدید میکند. این سادگی میتواند امتیاز باشد، زیرا اجازه میدهد روایت بدون مقدمهچینی طولانی وارد بحران شود.
« نتیجه، ضدقهرمانی است که هر بار ظاهر میشود، نیروی صحنه را به سوی خود میکشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مشکل از جایی آغاز میشود که سادگی به کمرمقی بدل میگردد. شخصیتها گاه بیشتر برای پیشبردن موقعیتها وجود دارند تا آنکه گذشته، تناقض یا انگیزههایی با عمق مستقل داشته باشند. در نتیجه، برخی تصمیمها ناگهانی به نظر میرسند و بخشهایی از رابطهٔ میان شخصیتها فرصت شکلگیری پیدا نمیکند.
همچنین اتفاقها در چند نقطه بیش از اندازه به سود حرکت روان داستان جور میشوند. مخمصهای شکل میگیرد، راهحلی پیدا میشود و خطر تازهای از راه میرسد، بیآنکه پیامد هر انتخاب همیشه با دقتی متناسب بررسی شود. این آسانگذرکردن از موانع، از باورپذیری موقعیت میکاهد و گاهی تعلیق را به جای نگرانی عمیق، به انتظار برای حادثهٔ بعدی تبدیل میکند.
فیلم برای جبران این ضعفها به سرعت و شدت متکی است؛ راهکاری که تا اندازهای جواب میدهد، اما جای منطق محکم و شخصیتپردازی پیوسته را نمیگیرد. ریتم، فضا و ساخت تعلیق با زمان اجرایی کوتاه و ریتمی نسبتاً تند، «Penthouse North» از کشدادن بیدلیل ماجرا پرهیز میکند. صحنهها عموماً با شتاب به وضعیت بعدی میرسند و فیلم میکوشد تماشاگر را در دل خطر نگه دارد.
« مشکل از جایی آغاز میشود که سادگی به کمرمقی بدل میگردد. »
قوتها و کاستیها
این فشردگی یکی از امتیازهای روشن اثر است: حتی وقتی داستان آشنا به نظر میرسد، کمبود مکثهای طولانی مانع از آن میشود که روایت کاملاً از حرکت بایستد. فیلم برای تماشاگرانی که تریلری مستقیم و کمحاشیه میخواهند، تجربهای روان فراهم میکند. فضای آپارتمان نیز نقشی مهم در این ریتم دارد.
راهروها، اتاقها و فاصلههای کوتاه، امکان گمشدن و پنهانماندن را فراهم میکنند و محدودیت بینایی سارا باعث میشود جغرافیای خانه همواره اندکی نامطمئن به نظر برسد. بااینحال، طراحی تعلیق گاهی بیش از آنکه از جزئیات محیط و منطق کنشها نیرو بگیرد، به تصادف و آسانشدن مسیرها متکی است.
به همین دلیل، فیلم در لحظههایی پرتنش است، اما کمتر به آن کیفیتی دست مییابد که پس از پایان تماشا در ذهن بماند. مرز میان سرگرمی و فرصت ازدسترفته آنچه «Penthouse North» را قابلتماشا میکند، ترکیب بازی پرقدرت کیتون، حضور مؤثر موناگان و قالب فشردهٔ تریلر است. فیلم برای ایجاد هیجان به جهانی پیچیده یا روایت چندلایه نیاز ندارد؛ از یک موقعیت روشن استفاده میکند و میکوشد فشار را پلهپله افزایش دهد.
« فیلم برای تماشاگرانی که تریلری مستقیم و کمحاشیه میخواهند، تجربهای روان فراهم میکند. »
جمعبندی
این رویکرد گاهی به نتیجه میرسد، بهویژه هنگامی که محدودیت دید سارا، صدای محیط و تهدید نزدیک به هم پیوند میخورند. اما ظرفیت ایدهٔ مرکزی بیش از آن چیزی است که فیلم به کار میگیرد. داستان میتوانست دربارهٔ استقلال، آسیبپذیری و شیوههای بازپسگرفتن کنترل، لایههای بیشتری داشته باشد؛ در عوض، اغلب به قواعد تریلرهای تعقیب و گریز وفادار میماند.
برخی انتخابهای روایی نیز آنقدر سرراستاند که فرصت غافلگیری یا ابهام معنادار را محدود میکنند. بنابراین، اثر نه ناکامِ مطلق است و نه تریلری ماندگار: سرگرمی کوتاهی عرضه میکند که جذابیت بازیگرانش از استحکام فیلمنامهاش بیشتر است. جمعبندی «Penthouse North» تریلری کمحجم و پرشتاب است که از یک موقعیت مرکزی مناسب و فضای بستهٔ آپارتمان برای ساختن لحظاتی پراسترس استفاده میکند.
بازی پرانرژی مایکل کیتون و تلاش میشل موناگان، فیلم را در بخشهایی زنده نگه میدارند؛ ریتم کوتاه آن نیز اجازه نمیدهد روایت بیش از اندازه فرسوده شود. در سوی دیگر، فیلمنامه از شخصیتپردازی محدود، رخدادهای بیش از حد آسان و تعلیقی ناپایدار رنج میبرد. حاصل، اثری است که میتواند برای علاقهمندان به تریلرهای ساده و بازیگرانش سرگرمکننده باشد، اما ایدهٔ جذاب خود را تا اندازهٔ ظرفیتش بسط نمیدهد و در پایان، بیش از آنکه اثری ماندگار باشد، تجربهای گذرا باقی میماند.
« اما ظرفیت ایدهٔ مرکزی بیش از آن چیزی است که فیلم به کار میگیرد. »
ثبت دیدگاه