نقد و بررسی
نقد پنه لوپه (Penelope) | 1966
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان کمدی جنایی و قصهٔ تنهایی «پنهلوپه» ساختهٔ آرتور هیلر، کمدی جنایی سال ۱۹۶۶ با بازی ناتالی وود در نقش زنی است که در ازدواجش بیش از آنکه دیده شود، نادیده گرفته میشود. شوهرش، جیمز الکات، بانکداری پرمشغله است و توجه اندکی به او دارد؛ پنهلوپه نیز برای جلب توجه، راهی نامتعارف برمیگزیند: با چهرهای مبدل به بانک شوهرش دستبرد میزند.
این پیشفرض، از همان ابتدا فیلم را در مرز میان بازیگوشیِ سرقت و اندوهِ رابطهای فرسوده قرار میدهد. «پنهلوپه» در اصل دربارهٔ پول نیست؛ دزدیِ ماهرانهاش را باید بیش از هر چیز تلاشی برای برهمزدن سکوت زندگی زناشویی دانست. سرقت بهمثابه کنش نمایشی هستهٔ سرگرمکنندهٔ فیلم، تغییر چهره و دزدیهای متهورانهای است که برای پنهلوپه فرصتی فراهم میآورد تا از نقش روزمرهاش بیرون بزند.
لباس، ظاهر و هویت بدل، در اینجا صرفاً ابزار فرار از پلیس نیستند؛ هر بار که قهرمان خود را به شکلی تازه درمیآورد، انگار امکان دیگری برای بودن را میآزماید. این جنبه به روایت حالوهوایی سبک و نمایشی میدهد و آن را از قصهای صرفاً واقعگرا دور میکند. با این همه، فیلم به اندازهٔ ایدهاش جسور نیست.
« این پیشفرض، از همان ابتدا فیلم را در مرز میان بازیگوشیِ سرقت و اندوهِ رابطهای فرسوده قرار میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سرقتها ظرفیت تبدیلشدن به هجوی تند دربارهٔ پول، موقعیت اجتماعی و بیتوجهی زناشویی را دارند، اما ماجراها اغلب از پیامدهای جدی رفتار پنهلوپه فاصله میگیرند. جرم بیشتر همچون موتور حرکت موقعیتهای کمیک عمل میکند تا مسئلهای اخلاقی که زندگی شخصیتها را بهطور واقعی دگرگون سازد. این انتخاب، سبکی فیلم را حفظ میکند، اما به همان نسبت از عمق درام میکاهد.
ناتالی وود و نیروی مرکز ثقل فیلم بیش از هر چیز به حضور ناتالی وود متکی است. او پنهلوپه را به شخصیتی تماشایی بدل میکند: زنی که هم جذابیت ستارهای خود را حفظ میکند و هم میتواند رفتاری کودکانه، آشفته یا ناگهانی داشته باشد. زمانبندی او در لحظههای بازیگوشانه، به شخصیت انرژی میبخشد و اجازه نمیدهد پنهلوپه به طرحی ساده دربارهٔ «همسر بیحوصله» فروکاسته شود.
نقشآفرینی وود، حتی هنگامی که خود شوخی چندان اثر نمیکند، نگاه را به سوی شخصیت اصلی نگه میدارد. با این حال، فیلم گاه بیش از اندازه به جذابیت ظاهری وود تکیه میکند. در چنین لحظههایی، پنهلوپه کمتر بهعنوان زنی با نیازهای عاطفی پیچیده دیده میشود و بیشتر به محور یک نمایش سبک و آراسته بدل میگردد.
« این انتخاب، سبکی فیلم را حفظ میکند، اما به همان نسبت از عمق درام میکاهد. »
شخصیتها و اجرا
کشاکش میان این دو وجه—شخصیتِ تنها و تصویرِ ستارهٔ دلربا—از نکات قابلتوجه فیلم است، اما اثر همیشه نمیداند چگونه آن را به سود روایت به کار گیرد. پیرنگی پرتحرک، اما پراکنده آرتور هیلر مجموعهای از موقعیتهای متنوع را کنار هم میچیند: پنهلوپه ماجرای خود را برای روانپزشکش، گرگ مانیکس، بازگو میکند؛ گرگ که پنهانی به او علاقه دارد، میکوشد پول را به بانک بازگرداند؛ و پلیس نیز در پی کشف هویت سارق است.
این خطوط داستانی، فرصتهایی برای سوءتفاهم، تعقیبوگریز و رفتارهای غیرمنتظره فراهم میکنند. فیلم بهندرت در یک فضا یا یک حالوهوا میماند و پیوسته میکوشد با ورود شخصیت یا دردسری تازه، ضرباهنگش را زنده نگه دارد. اما این تحرک همیشه به انسجام نمیانجامد. روایت بهجای آنکه هر رخداد را از دل تصمیمها و دگرگونیهای شخصیتها بیرون بیاورد، گاهی از یک موقعیت کمیک به موقعیتی دیگر میجهد.
در نتیجه، بعضی صحنهها بیش از آنکه مراحل ضروری یک قصه باشند، طرحهایی جداگانه برای تولید شوخی و آشفتگی به نظر میرسند. پراکندگی پیرنگ، بهخصوص در کنار رابطهٔ مرکزی پنهلوپه و جیمز، باعث میشود جنبهٔ عاطفی داستان پیوستگی لازم را پیدا نکند. کمدیای که همیشه به خنده نمیرسد «پنهلوپه» از قواعد کمدی جنایی و موقعیتهای بداهه بهره میگیرد، اما فاصلهٔ میان نیت طنزآمیز و اثر واقعی شوخیها گاه محسوس است.
« این خطوط داستانی، فرصتهایی برای سوءتفاهم، تعقیبوگریز و رفتارهای غیرمنتظره فراهم میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم میخواهد از دستپاچگی، پنهانکاری و برخوردهای نامحتمل خنده بسازد؛ با این حال، بسیاری از لحظات بیشتر لبخندی گذرا برمیانگیزند تا خندهای رها. مسئله فقط کهنگیِ برخی شیوههای اجرایی نیست؛ ریتم شوخیها نیز گاه چنان شتابزده است که فرصت شکلگیری و فرود مؤثر را پیدا نمیکنند. در عوض، بخشی از جذابیت فیلم از سبکسریِ آگاهانهٔ آن میآید.
«پنهلوپه» خود را درام روانشناختی یا جناییِ پرتنش جا نمیزند؛ فضای لطیف و اندکی نامعقولش دعوتی است به تماشای زنی که نظم قراردادی پیرامونش را با رفتارهایش مختل میکند. مشکل آنجاست که سبکسری، هنگامی که با لحظههای عاطفی همراه میشود، بهندرت به تعادل میرسد: یا طنز کمجان میماند، یا احساس فرصت کافی برای رسوخ پیدا نمیکند.
شخصیتهای فرعی و جهان کمعمق شخصیتهای پیرامونی ظرفیت زیادی برای غنیکردن داستان دارند. گرگ مانیکس با علاقهٔ پنهانش به پنهلوپه، رابطهای پرتنش و بالقوه پیچیده میسازد؛ جیمز، با غرقشدن در کار، صورت انسانیِ همان بیاعتناییای است که ماجرا را آغاز میکند؛ و مأمور پلیس، حضور کمدی و جنایی داستان را به هم پیوند میدهد.
« در عوض، بخشی از جذابیت فیلم از سبکسریِ آگاهانهٔ آن میآید. »
قوتها و کاستیها
با وجود این، بیشتر این چهرهها در حد کارکرد روایی خود باقی میمانند. انگیزهها و تناقضهایشان بهندرت فراتر از آن چیزی میرود که برای پیشبردن موقعیت بعدی لازم است. این محدودیت بر نگاه فیلم به پیامدهای دزدی نیز سایه میاندازد. رفتار پنهلوپه، هرچند در چارچوب کمدی با لحنی سبک طرح میشود، میتوانست پرسشهایی دربارهٔ مسئولیت، آسیب به دیگران و معنای اعتراف پیش بکشد.
اما فیلم ترجیح میدهد بار اصلی را بر سوءتفاهمها و وارونگیهای کمیک بگذارد. ازاینرو، جهان داستان شبیه صحنهای است که شخصیتها برای بازی در آن جابهجا میشوند، نه جامعهای که کنشهایشان در آن اثر پایدار بر جا میگذارد. جمعبندی «پنهلوپه» فیلمی است که جذابیت اصلیاش را از ایدهای خوشساخت و از حضور ناتالی وود میگیرد، اما در تبدیل این دو امتیاز به کمدیای منسجم و پراثر کامیاب نمیشود.
ماجراهای مبدلشدن و سرقت، انرژی و رنگوبویی بازیگوشانه به اثر میدهند؛ در سوی دیگر، شوخیهای کمفروغ، روایت پراکنده و شخصیتپردازی محدود مانع از آن میشوند که داستان به عمق عاطفی یا طنز اجتماعیِ وعدهدادهشده برسد. بااینهمه، فیلم تماشایی میماند، زیرا در مرکز آن زنی قرار دارد که میکوشد دیده شود—حتی اگر تنها راهی که به ذهنش میرسد، برهمزدن نظم دیگران باشد.
« با وجود این، بیشتر این چهرهها در حد کارکرد روایی خود باقی میمانند. »



ثبت دیدگاه