نقد و بررسی
نقد Pay the Ghost | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: هالووین در مقام دروازهای به کابوس «Pay the Ghost» ساختهٔ Uli Edel، فیلمی ترسناک و فراطبیعی است که از تصویری ساده و هراسآور آغاز میکند: کودکی در شلوغی کارناوال هالووین ناپدید میشود و یک سال بعد، پدرش با نشانههایی روبهرو میشود که گویی پسر هنوز راهی برای ارتباط با او پیدا میکند.
فیلم این موقعیت را بهانهای برای پیوند دادن سوگ خانوادگی، جستوجوی یک کودک و افسانهای کهنه میگیرد؛ افسانهای که گذشته را به اکنون میکشاند. نیکلاس کیج در نقش مایک، پدرِ گرفتار در عذاب و امید، محور روایت است و سارا وین کالیز نقش کریستن، مادر پسر ناپدیدشده، را بازی میکند. جذابیت اولیهٔ فیلم نه در پیچیدگی جهان فراطبیعیاش، بلکه در برخورد دو ترس نهفته است: ترس از دست دادن فرزند و ترس از آنکه آن فقدان توضیحی فراتر از جهان عادی داشته باشد.
این ترکیب ظرفیت عاطفی و تعلیقی قابلتوجهی دارد؛ اما «Pay the Ghost» در ادامه نشان میدهد که داشتن مصالح مناسب، بهتنهایی برای ساختن فیلمی مؤثر کافی نیست. معما و ساختار روایی پرسشِ ناپدیدشدن کودک موتور محرک داستان است. نشانهها و پیامهای نامفهوم، مایک را به دنبال سرنخهایی میفرستند که کمکم از محدودهٔ یک پروندهٔ جنایی فراتر میروند.
عبارت رازآلودی که پسر پیش از ناپدیدشدن بر زبان آورده، به دروازهای برای ورود به تاریخ و اسطوره بدل میشود. این مسیر در آغاز کنجکاویبرانگیز است؛ تماشاگر مانند پدر میخواهد بداند چه اتفاقی افتاده و چرا گذشته همچنان بر خانواده سایه میاندازد. بااینحال، روایت بهجای آنکه معما را با دقت و ظرافت گسترش دهد، بارها به الگوهای آشنای سینمای وحشت متوسل میشود: رؤیاها و تصاویر مبهم، هشدارهای مرموز، توضیحهای ناگهانی و مواجهههای هراسانگیز.
« معما و ساختار روایی پرسشِ ناپدیدشدن کودک موتور محرک داستان است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه آن است که تعلیق، بهجای آنکه از منطق درونی داستان زاده شود، گاه با انباشتن نشانههایی شکل میگیرد که بیشتر کارکردشان به تعویق انداختن پاسخ است. فیلم سرنخهایی برای پیگیری میکارد، اما همیشه آنها را به کشفی رضایتبخش یا معنایی تازه پیوند نمیدهد. فضای هالووینی و طراحی ترس یکی از امتیازهای روشن فیلم، بهرهگیری از حالوهوای هالووین است.
کارناوال، تاریکی شب، تزئینات جشن و فضای شهریِ آکنده از نشانههای نامأنوس، زمینهای مناسب برای داستان فراهم میکنند. هالووین در اینجا فقط پسزمینهای تزئینی نیست؛ آیینی عمومی است که مرز میان بازی و خطر را مبهم میکند. همین تضاد ــ شادی جمعی در برابر اضطراب خصوصی خانواده ــ در بخشهایی از فیلم به آن کیفیتی ناآرام میبخشد.
با وجود این، فضا بهندرت به هراس پایدار تبدیل میشود. فیلم بیشتر به جهشهای ناگهانی و جلوههای آشکار متکی است تا به ساختن تعلیقی تدریجی و عمیق. جامپاسکرها اغلب آنقدر قابلپیشبینیاند که اثرشان پیش از وقوع از میان میرود؛ بعضی نیز بهسبب اجرای اغراقشده یا جلوههای تصویری نامتقاعدکننده، ناخواسته مضحک جلوه میکنند.
در ژانر وحشت، دیدن چیزی هولناک همیشه به معنای ترسیدن نیست: گاهی آنچه باید تهدیدآمیز باشد، بهدلیل ضعف اجرا از فضای رازآمیز بیرون میافتد. «Pay the Ghost» چند بار گرفتار همین فاصله میان قصد و نتیجه میشود. خانواده، سوگ و رابطهٔ والدین زیر لایهٔ ماورایی فیلم، درامی دربارهٔ والدینی قرار دارد که فقدان فرزند، زندگی مشترکشان را فرسوده کرده است.
« فیلم سرنخهایی برای پیگیری میکارد، اما همیشه آنها را به کشفی رضایتبخش یا معنایی تازه پیوند نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
مایک و کریستن فقط در جستوجوی کودکی گمشده نیستند؛ هرکدام با شیوهای متفاوت با غیبت او کنار میآیند و همین تفاوت، فاصلهای میانشان پدید آورده است. فیلم در برخی لحظهها بهدرستی نشان میدهد که سوگ، تجربهای یکسان و هماهنگ نیست: یکی ممکن است خود را در پیگیری بیوقفهٔ سرنخها غرق کند و دیگری زیر بار خستگی و درماندگی فرو برود.
رابطهٔ این دو، گاه صمیمیت و اندوهی واقعی پیدا میکند؛ بهخصوص زمانی که خشم و اختلافشان برای لحظهای کنار میرود و نگرانی مشترکشان آشکار میشود. همین لحظهها یادآوری میکنند که قصه میتوانست بیش از آنکه بر نمایش تهدیدهای بیرونی تکیه کند، در شکاف عاطفی میان دو والدین ریشه بدواند. بااینهمه، فیلم این ظرفیت را پیوسته دنبال نمیکند.
بخشهایی از درام خانوادگی بهسرعت جای خود را به پیشبرد معما میدهند و رابطهٔ مایک و کریستن گاهی بیشتر وسیلهای برای تقویت فوریت داستان است تا مرکز عاطفی آن. بازیها و حضور نیکلاس کیج نیکلاس کیج در نقش مایک، اجرایی نسبتاً مهارشده ارائه میدهد. این انتخاب برای شخصیتی که باید در میان ترس، درماندگی و ارادهٔ جستوجوگرانه حرکت کند، میتواند مناسب باشد؛ اما محدودیت فیلمنامه اجازه نمیدهد نقش به تصویر پیچیدهای از پدری سوگوار بدل شود.
کیج در لحظههایی که اندوه شخصی شخصیت آشکار میشود، حضوری مؤثر دارد، ولی فیلم کمتر فرصت میدهد این عاطفه از واکنشهای لحظهای فراتر برود و به تحولی تدریجی برسد. سارا وین کالیز نیز در بخشهایی از نقش کریستن، وجه انسانی و آسیبپذیر ماجرا را تقویت میکند. هماهنگی این دو بازیگر زمانی بهتر دیده میشود که صحنه به رابطهٔ میان والدین وفادار میماند و بهجای توضیح دادن رازها، پیامدهای فقدان را نشان میدهد.
« بااینهمه، فیلم این ظرفیت را پیوسته دنبال نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در مقابل، شخصیتهای فرعی و برخی بازیهای مکمل عمدتاً در خدمت رساندن اطلاعات یا هدایت قهرمان به مرحلهٔ بعد هستند؛ بنابراین، کمتر به شخصیتهایی مستقل و بهیادماندنی تبدیل میشوند. فیلمنامه، کارگردانی و ریتم فیلمنامهٔ دن کی، بر پایهٔ داستانی از تیم لبون، ایدهای قابلاستفاده دارد، اما آن را با مصالحی کموبیش آشنا پیش میبرد.
افسانهٔ کهن، کودک ناپدیدشده و بازگشت نشانههای گذشته، اجزایی هستند که میتوانستند در کنار هم روایتی منسجم و تازه بسازند. مشکل اصلی، نه استفاده از کلیشهها بهخودیخود، بلکه ناتوانی در دگرگون کردن آنهاست. بسیاری از موقعیتها حسِ آشنایی پیشاپیش دارند و فیلم کمتر میکوشد مسیر قابلحدس خود را با انتخابی غافلگیرکننده یا پرداختی متمایز بشکند.
ریتم نیز از این نابرابری آسیب میبیند. گاهی روایت برای رسیدن به نقطهٔ بعدی بیش از اندازه مکث میکند، بیآنکه این مکثها به تعمیق شخصیت یا افزایش تعلیق بینجامند. در بخشهایی دیگر، اطلاعات و مواجههها با شتابی ناگهانی از راه میرسند. این نوسان باعث میشود فیلم نه کاملاً یک معمای آرام و حسابشده باشد و نه تجربهای پرشتاب و بیوقفه.
چیدمان مراحل پایانی نیز ممکن است برای برخی تماشاگران یادآور پیشروی مرحلهبهمرحله در یک بازی باشد؛ مسیری که هدفش رسیدن به رویارویی نهایی است، اما پیوند عاطفی و دراماتیک میان ایستگاههایش همیشه بهاندازهٔ کافی شکل نمیگیرد. جلوههای بصری و صدا تصویرهای فیلم در ساختن فضای هالووینی کارکردی دارند، اما جلوههای رایانهای بارها این فضا را تضعیف میکنند.
« مشکل اصلی، نه استفاده از کلیشهها بهخودیخود، بلکه ناتوانی در دگرگون کردن آنهاست. »
قوتها و کاستیها
وقتی موجود یا پدیدهٔ فراطبیعی بیش از حد آشکار و مصنوعی به نمایش درمیآید، رازآلودگی جای خود را به تصنع میدهد. وحشت اغلب در آن چیزی ریشه دارد که کامل دیده نمیشود؛ در خلأ، انتظار و تردیدی که ذهن تماشاگر میسازد. فیلم در عوض، در چند موقعیت به نمایش مستقیم متکی میشود، بیآنکه کیفیت بصری لازم را برای باورپذیر کردن تصویر فراهم کند.
صدا و موسیقی نیز در ایجاد تأکیدهای ژانری نقش دارند، اما راهحلهای آشنای صوتی نمیتوانند جای خالی طراحی تعلیق را پر کنند. صدای ناگهانی ممکن است لحظهای تماشاگر را از جا بپراند، ولی ترس ماندگار از ترکیب فضا، زمانبندی، اطلاعات محدود و انتظار پدید میآید. از این نظر، «Pay the Ghost» بیش از آنکه به ساختن هراس زیرپوستی علاقهمند باشد، به اعلام حضور آن بسنده میکند.
جمعبندی «Pay the Ghost» با معمای ناپدیدشدن کودک و فضای هالووینیاش آغاز جذابی دارد و در چند لحظه، بهویژه در پرداخت رابطهٔ مایک و کریستن، به اندوهی انسانی دست مییابد. اما این ظرفیتها در میان فیلمنامهای کلیشهزده، ریتمی ناپایدار، جامپاسکرهای کماثر و جلوههای تصویری نامتقاعدکننده فرسوده میشوند.
فیلم برای تماشاگرانی که از قصههای ارواح و معماهای فراطبیعی لذت میبرند، ممکن است بهسبب حالوهوا و کنجکاوی آغازینش سرگرمکننده باشد؛ بااینحال، کمتر از آنچه وعده میدهد در ذهن میماند. حاصل، اثری است با هستهای عاطفی و فضایی بالقوه مؤثر که در مسیر تبدیل شدن به وحشتی ماندگار، بارها به راهحلهای آشنا و کمجان پناه میبرد.
« وقتی موجود یا پدیدهٔ فراطبیعی بیش از حد آشکار و مصنوعی به نمایش درمیآید، رازآلودگی جای خود را به تصنع میدهد. »
ثبت دیدگاه