نقد و بررسی
نقد پترسون (Paterson) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روزمرگی بهمثابه شعر در «پترسون»، جیم جارموش بهجای آنکه قصهای پرحادثه یا قهرمانی استثنایی پیش روی تماشاگر بگذارد، او را به یک هفته از زندگی مردی معمولی دعوت میکند: رانندهٔ اتوبوسی که در شهر پترسونِ نیوجرسی زندگی میکند، شعر مینویسد و جهان پیرامونش را با دقتی آرام مینگرد. فیلم از همان آغاز روشن میکند که موضوع اصلیاش رخدادهای بزرگ نیست؛ آنچه اهمیت دارد، شیوهٔ دیدن است.
رفتوآمدهای تکراری، گفتوگوهای کوتاه و لحظههای کوچک، به مصالحی برای تأمل دربارهٔ هنر و زندگی بدل میشوند. این انتخاب، هم سرچشمهٔ اصلی جذابیت فیلم است و هم منشأ محدودیت آن. جارموش به رویدادها شتاب نمیدهد و از تماشاگر نمیخواهد در انتظار گرهگشایی یا چرخشی داستانی بنشیند. او بیشتر میخواهد مخاطب را در ریتمی روزمره مستقر کند؛ ریتمی که در آن، تکرار نه فقط عادت، بلکه راهی برای توجهکردن است.
تماشاگر یا با این دعوت همراه میشود و آرامش فیلم را میپذیرد، یا ممکن است آن را یکنواخت و کمکشش بیابد. دو نام، یک شهر، یک نگاه نام شخصیت اصلی و نام شهر یکی است؛ پیوندی که بهتدریج از شوخی ساده فراتر میرود. پترسون در خیابانها و مسیرهای شهر حرکت میکند و در عین حال، از راه مشاهدهٔ آدمها و اشیا، نوعی نقشهٔ ذهنی از آن میسازد.
« فیلم از همان آغاز روشن میکند که موضوع اصلیاش رخدادهای بزرگ نیست؛ آنچه اهمیت دارد، شیوهٔ دیدن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شهر در فیلم پسزمینهای خنثی نیست: تاریخ و خاطره در آن حضور دارند، اما جارموش آنها را با نطقهای توضیحی عرضه نمیکند. نشانهها و گفتوگوهای پراکنده، حس میدهند که هر محل، لایهای از داستانهای پیشین را در خود نگه داشته است. این نگاه با علاقهٔ فیلم به شعر و تاریخ ادبی پیوند دارد.
یاد ویلیام کارلوس ویلیامز و شعر بلند او با نام «پترسون» همچون پژواکی در فضای اثر شنیده میشود؛ با این حال، فیلم به ستایش رسمی از بزرگان ادبیات فروکاسته نمیشود. اهمیت این میراث در آن است که شعر را از جایگاه هنر دور از دسترس پایین میآورد و به تجربهٔ روزانه نزدیک میکند. برای پترسون، دیدن شهر و شنیدن مردم، بخشی از کار شاعرانه است؛ جهان عادی خود، پیشاپیش سرشار از مادهٔ خام شعر است.
شعر، نه آرایهای برای داستان شعرهای پترسون در فیلم صرفاً تزئینی ادبی نیستند. آنها راه ورود به ذهن شخصیتیاند که کمتر خود را با توضیحهای مستقیم آشکار میکند. هنگام شکلگرفتن شعرها، تصویر و کلمه به هم نزدیک میشوند و مخاطب مجال مییابد اشیا و جزئیات معمولی را از زاویهای تازه ببیند.
« نشانهها و گفتوگوهای پراکنده، حس میدهند که هر محل، لایهای از داستانهای پیشین را در خود نگه داشته است. »
شخصیتها و اجرا
شعر در اینجا بیشتر از آنکه راز بزرگی را برملا کند، توجه را تربیت میکند: به چیزی که در نگاه شتابزده نادیده میماند، مکث میدهد. در کنار شعرهای پترسون، فیلم با حضور شاعران و هنرمندان دیگر یادآور میشود که آفرینش ادبی به شکل واحدی محدود نیست. شعر میتواند در دفترچهای شخصی، در گفتوگویی اتفاقی یا در صدایی غیرمنتظره پدیدار شود.
از این منظر، فیلم هنر را نه امتیاز گروهی خاص، بلکه امکان انسانیِ دیدن و بیانکردن میداند. البته این تأکید گاه بیش از اندازه صریح میشود: بعضی لحظههای شاعرانه چنان مکث میکنند که بهجای گشودن معنا، آن را تکرار میکنند و از نیروی خود میکاهند. پترسون و لورا؛ دو شیوهٔ زیستن رابطهٔ پترسون و لورا قلب عاطفی فیلم است.
پترسون به ثبات، خلوت و تکرار خو گرفته؛ لورا، در مقابل، پیوسته در پی تجربه و شکل تازهای از بیان هنری است. تفاوت آنها به تقابل خشک میان آدم آرام و آدم پرشور تبدیل نمیشود. هر دو به شیوهٔ خود خلاقاند و هر دو برای دیگری فضایی از حمایت و محبت فراهم میکنند. لورا شعرهای پترسون را جدی میگیرد، حتی وقتی خود او چندان مشتاق عرضهکردنشان نیست؛ پترسون نیز با مهربانی، شور و خیالپردازیهای او را همراهی میکند.
« شعر میتواند در دفترچهای شخصی، در گفتوگویی اتفاقی یا در صدایی غیرمنتظره پدیدار شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی آدام درایور و گلشیفته فراهانی به این رابطه گرما و باورپذیری میبخشد. درایور، با بازی کمادعا و حسابشده، شخصیتی میسازد که سکوتش تهی نیست؛ او بیشتر از آنچه بر زبان میآورد، میبیند و میاندیشد. فراهانی در نقش لورا سرزندگی و بیقراری خلاقانهای میآورد، بیآنکه شخصیت را به کاریکاتوری از خوشبینی بدل کند.
شیمی میان این دو نه از مشاجرههای بزرگ، بلکه از رفتارهای کوچک و روزمره شکل میگیرد: توجهکردن، گوشدادن و شریکشدن در فضای خانه. فرم سینمایی؛ آهنگ تکرار ساختار فیلم نیز بهنوعی از شعر پیروی میکند. روزها شباهتهایی به یکدیگر دارند؛ بیدارشدن، رفتن به کار، دیدن شهر، بازگشت به خانه و گذراندن شب، الگوی تکرارشوندهای میسازند.
اما درون این الگو، تفاوتهای ظریف و جزئیات تازه پدیدار میشوند. فیلم با این تکرار به تماشاگر میآموزد که تغییر همیشه به شکل رویدادی چشمگیر ظاهر نمیشود؛ گاهی تغییر در نوع نگاه ما به همان مسیر همیشگی است. تصویربرداری و میزانسن نیز در خدمت همین حساند. فضای شهر، خیابانها و اتوبوس با آرامشی مشاهدهگرانه ثبت میشوند؛ دوربین کمتر بر احساسات تأکید میکند و کمتر میکوشد تماشاگر را به واکنشی مشخص وادارد.
« بازی آدام درایور و گلشیفته فراهانی به این رابطه گرما و باورپذیری میبخشد. »
قوتها و کاستیها
همین خویشتنداری به جهان فیلم انسجام میدهد، اما گاه فاصلهای میان اثر و مخاطب ایجاد میکند. اگر نماها و سکوتها برای تماشاگر معنا بسازند، این کمینهگرایی دلنشین است؛ اگر نه، ممکن است مانند مکثهایی بیپایان احساس شود. ریتم آرام؛ فضیلت و کاستی آرامش «پترسون» را نمیتوان صرفاً فضیلت دانست، همانطور که نمیتوان آن را بیتردید نقص شمرد.
فیلم بهعمد از کشمکشهای پررنگ و تصاعد دراماتیک دوری میکند تا تجربهٔ روزمرگی را حفظ کند. این رویکرد به لحظههای کوچک فرصت میدهد و با مضمون اثر هماهنگ است؛ اما هماهنگیِ ریتم و مضمون همیشه به معنای کشش کافی نیست. برخی صحنهها بیش از اندازه در یک حالوهوا باقی میمانند و بخشهایی از فیلم، بهویژه برای مخاطبی که انتظار تحول داستانی دارد، کشدار جلوه میکنند.
همین ویژگی توضیح میدهد چرا واکنشها به فیلم میتواند دو سویه باشد. برای برخی، تماشای آن فرصتی برای کندشدن و گوشسپردن به زندگی است؛ برای برخی دیگر، کمحادثهبودن به احساس سکون میانجامد. فیلم نه میکوشد این اختلاف را برطرف کند و نه وعده میدهد که با نزدیکشدن پایان، ناگهان به اثری پرتنش تبدیل خواهد شد.
« همین خویشتنداری به جهان فیلم انسجام میدهد، اما گاه فاصلهای میان اثر و مخاطب ایجاد میکند. »
جمعبندی
تجربهٔ آن وابسته به آمادگی مخاطب برای پذیرفتن سینمایی است که بیش از پاسخدادن، مشاهده میکند. جمعبندی «پترسون» فیلمی است دربارهٔ امکان یافتن معنا در چیزهایی که معمولاً از کنارشان میگذریم: مسیر هر روزه، صدای آدمهای ناشناس، گفتوگویی گذرا و لحظهای از همراهی در خانه. قوت اصلی آن در ترکیب فضاسازی لطیف، بازیهای طبیعی و نگاه شاعرانهای است که زندگی عادی را نه بیاهمیت، بلکه شایستهٔ توجه نشان میدهد.
در مقابل، ریتم بسیار آرام و تکرارهای کشدار ممکن است برای گروهی از تماشاگران احساس یکنواختی ایجاد کند. فیلم بیش از آنکه داستانی برای دنبالکردن عرضه کند، حالوهوایی برای زیستن میسازد. اگر مخاطب از آن انتظار گرهافکنی و اوجهای معمول داستانگویی داشته باشد، ممکن است در پایان با پرسشی از جنس «خب که چه؟» روبهرو شود.
اما اگر اجازه دهد اثر با ضرباهنگ خودش پیش برود، در میان تکرارها چیزی ظریفتر پیدا میکند: یادآوری اینکه هنر همیشه از دوردستها نمیآید؛ گاهی از توجهی آغاز میشود که زندگی روزمره را دوباره دیدنی میکند.
« تجربهٔ آن وابسته به آمادگی مخاطب برای پذیرفتن سینمایی است که بیش از پاسخدادن، مشاهده میکند. »



ثبت دیدگاه