نقد و بررسی
نقد شور عشق (Passion of Love) | 1981
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشق در مرزِ شور و وسواس «Passion of Love» ساختهٔ اتوره اسکولا، در ظاهر با موقعیتی آشنا آغاز میشود: جورجو، افسر جوانی که از زنی به نام کلارا دور افتاده، به پاسگاهی دورافتاده انتقال مییابد و در خانهٔ سرهنگ اقامت میکند. اما فیلم خیلی زود از الگوی سادهٔ مثلث عشقی فاصله میگیرد. آنچه در مرکز روایت قرار میگیرد، نه رقابت دو زن برای تصاحب مردی، بلکه برخورد دو تصور از عشق است: عشقی آرام و محدود به دیدارهای پنهانی، و عشقی که تمام وجود را طلب میکند و از پذیرفتنِ حد و مرز سر باز میزند.
اسکولا بر پایهٔ رمان «فوسکا» اثر ایجینیو اوگو تارکتی، جهانی میسازد که در آن عاطفه بهتدریج از قلمرو دلپذیر و آشنای عاشقانه بیرون میرود و به نیرویی ناآرام و دشوار بدل میشود. بنابراین فیلم را نمیتوان صرفاً داستان دلبستگی جورجو و فوسکا دانست؛ پرسش اصلی آن این است که آدمی در برابر عشقی که با معیارهای معمول سازگار نیست چه میکند، و تا کجا میتواند در برابر نیاز عاطفی دیگری مسئول باشد.
فوسکا؛ حضوری بیرون از معیارها فوسکا مهمترین و پیچیدهترین نیروی فیلم است. او نه چهرهای آرمانی دارد و نه با رفتارهای متعارفِ شخصیتهای عاشقانه آرامش میگیرد. تنهایی، رنج جسمی و روانی، و میل شدیدش به دیدهشدن، او را به شخصیتی دشوار اما فراموشنشدنی تبدیل میکند. فیلم از همان ابتدا فاصلهٔ میان ظاهر اجتماعی فوسکا و جهان درونیاش را برجسته میسازد: دیگران میتوانند او را موضوع ترحم یا هراس بدانند، اما خودِ او خواسته و اراده دارد.
اهمیت فوسکا در آن نیست که او را به نمادی پاک و بینقص از رنج تبدیل کنیم. او میتواند سرسخت، نیازمند و حتی فشارآور باشد؛ همین ویژگیها مانع از آن میشوند که تماشاگر بهآسانی جایگاهی امن برای داوری پیدا کند. در عین حال، فیلم اجازه نمیدهد ظاهر یا بیماری او تمام هویتش را بپوشاند. پشت رفتارهای افراطیاش، خواستی روشن و انسانی وجود دارد: حقِ دوستداشتن و جدی گرفتهشدن.
« اما فیلم خیلی زود از الگوی سادهٔ مثلث عشقی فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این کشاکش میان آسیبپذیری و جسارت، هستهٔ عاطفی فیلم را شکل میدهد. جورجو و مسئلهٔ مسئولیت عاطفی جورجو در آغاز زندگی نسبتاً متعادلی دارد. دلبستگیاش به کلارا، هرچند پرشور، در چهارچوبی محدود و قابلکنترل باقی مانده است. انتقال نظامی او این نظم را بر هم میزند و محیط تازه، او را در برابر تجربهای قرار میدهد که نه میتواند بهسادگی بپذیرد و نه بهسادگی از آن فاصله بگیرد.
رابطهٔ او با فوسکا از همین ابهام نیرو میگیرد: آیا نزدیکیاش از همدلی میآید، از کنجکاوی، از احساس وظیفه، یا از میلی که خودش هنوز نمیشناسد؟ فیلم در پاسخدادن شتاب نمیکند. جورجو نه قهرمانی است که از ابتدا حقیقت عشق را میفهمد و نه مردی کاملاً بیاعتنا که فقط قربانی خواستههای فوسکا باشد.
او میان شفقت و دلزدگی، جاذبه و عقبنشینی، گرفتار میشود. همین تردیدها گاهی تماشاگر را با او همراه میکنند و گاهی او را به پرسش میگیرند: آیا مهربانی، وقتی از سر ترحم باشد، میتواند به دیگری امیدی بدهد که فردِ مهربان توان برآوردنش را ندارد؟ فیلم از این پرسش نتیجهای ساده و اخلاقی بیرون نمیکشد، اما آن را در تمام مسیر روایت زنده نگه میدارد.
عشق، وسواس و مرزهای رضایت قدرت اثر در آن است که عشق را با وسواس هممعنا نمیگیرد، اما این دو را نیز از یکدیگر کاملاً جدا نمیکند. دلبستگی فوسکا از شدت و بیپرواییاش تکاندهنده است؛ در همان حال، همین شدت میتواند دیگران را تحت فشار بگذارد. فیلم از تماشاگر نمیخواهد که هر رفتار پرشوری را ستایش کند، بلکه میخواهد به نیازی نگاه کند که پشت آن رفتارها پنهان است.
« این کشاکش میان آسیبپذیری و جسارت، هستهٔ عاطفی فیلم را شکل میدهد. »
شخصیتها و اجرا
به این ترتیب، داستان از یک خیال عاشقانهٔ ساده فراتر میرود و به بررسی رابطهٔ نابرابر میان کسی که عشق را بیپرده طلب میکند و کسی که هنوز در برابر آن مردد است میپردازد. در برابر این رابطه، حضور کلارا نیز معنایی فراتر از یک رقیب روایی دارد. او نمایندهٔ صورتی از عشق است که برای جورجو آشنا، دلپذیر و تا حدی قابلمهار است؛ در حالی که فوسکا او را با چیزی روبهرو میکند که نظم عاطفی پیشینش را تهدید میکند.
مقایسهٔ این دو زن، اگر به داوری سطحی دربارهٔ «زیبا» و «زشت» فروکاسته شود، بخش مهمی از فیلم را از دست میدهد. مسئله این نیست که کدامیک سزاوارتر است؛ مسئله آن است که جورجو با نیازها و خواستههای هر یک چگونه مواجه میشود و چه چیزی را در تعریف خود از عشق نادیده گرفته است. فضا و زبان سینمایی پاسگاه دورافتاده، خانهٔ سرهنگ و فضای بستهٔ زندگی نظامی، در فیلم صرفاً پسزمینهٔ تاریخی نیستند.
این محیطها حس انزوا و محدودیت را تقویت میکنند؛ شخصیتها در فضایی زندگی میکنند که تماسهای اجتماعی تکراری و دیدارها ناگزیر است، اما گفتوگوی صادقانه بهآسانی شکل نمیگیرد. فاصلهٔ میان بخشهای خانه و جایگاه جداافتادهٔ فوسکا نیز به تصویری از جدایی اجتماعی بدل میشود: او در همان خانه حضور دارد، اما گویی از زندگی مشترک دیگران بیرون گذاشته شده است.
اسکولا با ایجاد حالوهوایی مرموز، رئالیسم تاریخی را به سوی فضایی نزدیک به گوتیک میبرد. رنج و تنهایی در این جهان فقط در گفتار شخصیتها بیان نمیشوند؛ در سکوتها، مکثها و حس محصوربودن فضا نیز حضور دارند. موسیقی آرمَندو ترووایولی به این کیفیت کمک میکند و به روایت رنگی ناآرام میدهد، بیآنکه صرفاً احساسات را برای تماشاگر توضیح دهد.
« در برابر این رابطه، حضور کلارا نیز معنایی فراتر از یک رقیب روایی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بر پایهٔ «فوسکا»ی تارکتی ساخته شده و اقتباسش از همین آمیزهٔ رمانتیسم، انزوا و عاطفهٔ افراطی بهره میگیرد. بازیگری و توازن لحن والریا دِ اوبیچی در نقش فوسکا به شخصیتی جان میدهد که بهسادگی میتوانست به اغراق یا کاریکاتور فروغلتد. بازی او، بهویژه در پیوند دادن آشفتگی بیرونی با نیاز درونی، نقش مهمی در باورپذیری جهان فیلم دارد.
فوسکا گاهی تماشاگر را پس میزند و گاهی ناگهان به او نزدیک میشود؛ این جابهجایی، بخشی از تجربهٔ تماشای فیلم است. برنار ژیرو نیز جورجو را با نوعی سردرگمی و احتیاط بازی میکند؛ او چهرهٔ مردی را میسازد که بیش از آنکه تصمیمی روشن داشته باشد، به موقعیتها واکنش نشان میدهد. ژانلویی ترنتینیان و ماسیمو جیروتی در نقش پزشک و سرهنگ، به فضای اجتماعی اثر وزن میبخشند.
حضور این مردان بالغتر، روایت را از خلوت عاطفی دو شخصیت بیرون میآورد و نشان میدهد که رابطهٔ جورجو و فوسکا در محیطی شکل میگیرد که دیگران نیز دربارهاش داوری میکنند. بااینحال، گاه لحن فیلم میان ملودرام، فضای گوتیک و مشاهدهٔ واقعگرایانه در نوسان است. این نوسان در لحظههایی به پیچیدگی اثر کمک میکند، اما گاهی انسجام عاطفی آن را کمتر میسازد.
ریتم و اثر عاطفی کندی ریتم، هم یکی از ابزارهای فیلم است و هم مهمترین مانع آن. مکثها و تکرارها حس ماندن در محیطی بسته و درگیرشدن تدریجی با تنهایی فوسکا را تقویت میکنند؛ فیلم نمیخواهد عاطفه را با شتاب به نقطهٔ اوج برساند. اما در برخی بخشها، همین تأکید بر انتظار و سکون از اندازه میگذرد و حرکت روایت را کشدار میکند.
« فیلم بر پایهٔ «فوسکا»ی تارکتی ساخته شده و اقتباسش از همین آمیزهٔ رمانتیسم، انزوا و عاطفهٔ افراطی بهره میگیرد. »
قوتها و کاستیها
تماشاگرانی که به پیشروی سریعتر داستان عادت دارند، ممکن است احساس کنند فیلم بیش از حد در حالوهوای خود میماند. بااینهمه، همین ریتم آهسته فرصت میدهد که رابطهٔ شخصیتها از یک جاذبهٔ گذرا فراتر برود و به مسئلهای ذهنی و اخلاقی تبدیل شود. فیلم پس از پایان نیز بهآسانی از خاطر نمیرود، نه لزوماً به سبب یک پاسخ روشن، بلکه چون تناقضهایش حلنشده باقی میمانند: شفقت تا کجا میتواند پیش برود؟
آیا عشقِ یکطرفه فقط رنجی خصوصی است یا دیگران را هم مسئول میکند؟ و آیا کسی که خواهان دوستداشتهشدن است، میتواند بدون آسیبزدن به دیگری این خواسته را دنبال کند؟ جمعبندی «Passion of Love» عاشقانهای متعارف و دلپذیر نیست؛ اثری است دربارهٔ برخورد میل، تنهایی و مسئولیت، با شخصیتی مرکزی که از معیارهای معمول زیبایی و رفتار فاصله دارد و به همین دلیل، فیلم را وادار میکند از نگاه آسانگیرانهٔ خود عبور کند.
فوسکا نه صرفاً قربانی است و نه چهرهای بیابهام برای ستایش؛ جورجو نیز نه راهنمایی مطمئن برای تماشاگر است و نه شخصیتی که بتوان همهٔ تقصیر را بر دوش او گذاشت. همین پیچیدگی، فیلم را از یک ملودرام ساده متمایز میکند. اثر در فضاسازی، موسیقی و بازی محوری دِ اوبیچی موفق است و تصویری ماندگار از عشقی میسازد که هم توان رهایی دارد و هم امکان فرسودن.
در برابر، کندی و کشآمدن بعضی بخشها ممکن است از شدت تأثیر آن بکاهد. با وجود این نارسایی، فیلم بهسبب نگاه جدیاش به عشقِ ناهموار و شخصیت فوسکا ارزش تأمل دارد؛ روایتی که از تماشاگر نمیخواهد فقط احساساتی شود، بلکه او را وامیدارد دربارهٔ مرز باریک میان دوستداشتن و خواستنِ دیگری برای خود بیندیشد.
« آیا عشقِ یکطرفه فقط رنجی خصوصی است یا دیگران را هم مسئول میکند؟ »
ثبت دیدگاه