نقد و بررسی
نقد Pandora's Box | 1929
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان داستانی «جعبهٔ پاندورا» ساختهٔ گئورگ ویلهلم پابست، ملودرامی صامت از سینمای آلمان در اواخر دههٔ ۱۹۲۰ است که از نمایشنامههای «روح زمین» و «جعبهٔ پاندورا»ی فرانک ودکیند اقتباس شده است. فیلم، لولو را در کانون شبکهای از دلبستگیها، جاهطلبیها و کشمکشهای اجتماعی قرار میدهد؛ زنی جوان که جاذبه و بیپرواییاش اطرافیان را به سوی خود میکشاند، اما این کشش بهندرت به رابطهای برابر و آزاد میانجامد.
روایت از فراز و فرود زندگی او، تصویری تلخ از جهانی میسازد که میل را میستاید، اما زنِ صاحب میل را مجازات میکند. عنوان فیلم، با اشاره به اسطورهٔ پاندورا، از همان آغاز سایهای شوم بر داستان میاندازد. بااینحال، اثر لولو را صرفاً تجسم شر یا سرچشمهٔ تباهی نمیگیرد. آنچه در مسیر او آشکار میشود، بیش از آنکه حکمی ساده دربارهٔ گناه باشد، نمایش زنجیرهای از میل، تملک و خشونت است؛ زنجیرهای که هم لولو را دربرمیگیرد و هم کسانی را که میپندارند میتوانند او را در اختیار خود بگیرند.
این چندلایگی، فیلم را از یک قصهٔ هشداردهندهٔ معمولی فراتر میبرد. لولو؛ حضوری فراتر از تیپ اغواگر نقشآفرینی لوئیز بروکس نیروی مغناطیسی فیلم است. لولو در اجرای او نه «زن اغواگر» کلیشهای است و نه چهرهای که بتوان بهآسانی در قالب معصومیت یا شرارت محصورش کرد. او میتواند سرخوش، بیاعتنا، کنجکاو و آسیبپذیر باشد، بیآنکه این حالتها به توضیحی قطعی دربارهٔ شخصیتش تبدیل شوند.
بروکس با تغییرهای کوچک در نگاه و حرکت، حضوری میآفریند که دیگران را مجذوب میکند و در همان حال، واکنشهای مالکانه و هراسآلودشان را برملا میسازد. اهمیت بازی او در این است که لولو را به موضوعی صرفاً منفعل برای نگاه دیگران بدل نمیکند. او در موقعیتهای گوناگون همچنان مرکز میدان است؛ نه به این دلیل که کنترل همهچیز را در دست دارد، بلکه چون حضورش نظم روابط را به هم میزند.
« عنوان فیلم، با اشاره به اسطورهٔ پاندورا، از همان آغاز سایهای شوم بر داستان میاندازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بروکس با سکوت و خونسردی، به شخصیت کیفیتی مدرن میبخشد: احساساتش را توضیح نمیدهد و برای جلب همدلی تماشاگر به اعتراف یا نمایش آشکار رنج متوسل نمیشود. همین فاصله، هم جذابیت او را بیشتر میکند و هم داوری دربارهاش را دشوارتر. تصویر، سایه و محاصره تصویرپردازی فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا برای ماجرا نیست؛ بخشی از معنای آن است.
نور و سایه، قاببندیها و ترکیب صحنهها فضایی میسازند که در آن لذت بهسرعت با تهدید همنشین میشود. شخصیتها گاه چنان در قاب محصور میشوند که گویی نیروهایی بیرون از ارادهشان مسیرشان را تعیین میکنند. این احساسِ محاصره با حرکت داستان از موقعیتی به موقعیت دیگر قوت میگیرد: جهان فیلم مدام گستردهتر میشود، اما راه رهایی برای لولو و پیرامونیانش تنگتر.
سبک بصری اثر را میتوان در پیوند با سنت اکسپرسیونیستی سینمای آلمان دید، هرچند فیلم به بیان نمادین و اغراق تصویری محدود نمیماند. صحنهها اغلب به جای آنکه احساسات را مستقیماً اعلام کنند، با فاصله، نگاه و آرایش فضا منتقلشان میکنند. در نتیجه، تماشاگر نه فقط شاهد رخدادها، بلکه ناظر فشار محیط بر شخصیتهاست.
سایهها در اینجا تزئین نیستند؛ شکل دیداری جهانیاند که در آن هر میل میتواند به تهدید و هر رابطه به نوعی محاصره بدل شود. روایت؛ سقوط بهمثابه زنجیره جذابیت روایی «جعبهٔ پاندورا» از آنجا میآید که سقوط لولو را یک حادثهٔ منفرد یا مجازاتی ساده جلوه نمیدهد. هر مرحله از داستان، پیامد مرحلهای پیشین را با خود دارد و روابطی که در آغاز بر شور و شیفتگی بنا شدهاند، کمکم سویهٔ قدرت و تصاحب خود را نشان میدهند.
« همین فاصله، هم جذابیت او را بیشتر میکند و هم داوری دربارهاش را دشوارتر. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این راه پرسشی اخلاقی و اجتماعی پیش میکشد: وقتی دیگران آزادی یک زن را تهدیدی برای نظم خود میدانند، مسئولیت ویرانی را باید بر دوش چه کسی گذاشت؟ بااینحال، روایت همیشه به یک اندازه مجال تأمل نمیدهد. در بعضی گذرها، رخدادها شتاب میگیرند و رابطهها پیش از آنکه پیچیدگی کامل خود را آشکار کنند، وارد مرحلهای تازه میشوند.
این شتاب، از یک سو حس سرنوشت محتوم را تقویت میکند؛ گویی شخصیتها در گردابی افتادهاند که فرصت مکث و بازاندیشی را از آنان میگیرد. از سوی دیگر، گاهی انگیزهها و پیوندهای عاطفی آنقدر سریع تغییر میکنند که تماشاگر ممکن است بیش از آنکه درونیات شخصیتها را دنبال کند، صرفاً مسیر حوادث را تماشا کند.
شخصیتهای پیرامونی و محدودیت نگاه فیلم شخصیتهای اطراف لولو، هر یک بُعدی از جهان فیلم را نمایندگی میکنند: میل به منزلت، شیفتگی، سودجویی یا سلطه. حضورشان به روایت وزن میدهد و نشان میدهد لولو در خلأ حرکت نمیکند؛ هر انتخاب و هر بحرانش در میانهٔ شبکهای از روابط شکل میگیرد. فیلم همچنین در پرداخت کششهایی که بیرون از الگوی دگرجنسگرایانهٔ متعارف قرار میگیرند، برای زمان خود جسورانه است؛ از جمله دلبستگی کنتس گشویتس به لولو، که لایهای دیگر به مفهوم میل و تنهایی میافزاید.
اما این پیرامونیان همیشه به شخصیتهایی مستقل و کامل تبدیل نمیشوند. برخی بیشتر کارکرد روایی دارند: گویی برای پیشبردن لولو به سوی مرحلهٔ بعدی سرنوشتش وارد داستان میشوند و سپس کنار میروند. همین مسئله، از عمق روانشناختی بعضی رابطهها میکاهد. فیلم در ترسیم ساختارهایی که لولو را احاطه کردهاند نیرومندتر از کاوش در زندگی درونی تمام کسانی است که آن ساختارها را میسازند.
« بااینحال، روایت همیشه به یک اندازه مجال تأمل نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این محدودیت، بهویژه در بخشهایی که روایت شتاب میگیرد، محسوستر میشود. نگاه اجتماعی و مسئلهٔ مسئولیت یکی از مهمترین دستاوردهای فیلم، پرهیز نسبی از داوری آسان دربارهٔ لولو است. جذابیت او هم سرچشمهٔ نفوذش است و هم عاملی که آسیبپذیریاش را تشدید میکند؛ او بر اطرافیان اثر میگذارد، اما این اثرگذاری به معنای اختیار کامل بر پیامدها نیست.
فیلم نشان میدهد چگونه جامعه میتواند زنی را همزمان به میل خود فرابخواند و سپس بهخاطر همان میل سرزنش کند. در این جهان، آزادی لولو اغلب از چشم دیگران نه حقی فردی، بلکه مجوزی برای مالکیت، بهرهکشی یا مجازات تلقی میشود. بااینهمه، تأکید پیوسته بر مسیر سقوط گاهی پیچیدگی انتخابهای لولو را زیر سایهٔ تقدیر قرار میدهد.
اگر همهچیز از پیش به سوی فرجامی تلخ کشیده شود، مجال کمتری برای بررسی دقیق این پرسش باقی میماند که لولو در هر مقطع چه اندازه امکان انتخاب دارد و پیامد تصمیمهایش چگونه با فشارهای بیرونی درهم میآمیزد. فیلم در طرح این تعارض موفقتر است تا در گشودن کامل آن؛ و شاید همین ناتمامی، بخشی از نیروی بحثبرانگیز اثر باشد.
میراث و شیوهٔ تماشا «جعبهٔ پاندورا» در آغاز با واکنشهایی منفی و سانسورهایی گوناگون روبهرو شد، اما در گذر زمان جایگاهی مهم در تاریخ سینمای صامت آلمان پیدا کرد. بازشناسی بعدی فیلم تا اندازهٔ زیادی با قدرت نقشآفرینی بروکس و شیوهای گره خورده است که تصویر او بر حافظهٔ تماشاگر میماند.
« این محدودیت، بهویژه در بخشهایی که روایت شتاب میگیرد، محسوستر میشود. »
قوتها و کاستیها
این تاریخِ ناهموار، به خود اثر هم شباهت دارد: فیلمی که در زمانهٔ خود بهسادگی پذیرفته نشد، اما بعدها امکانهای تازهای برای خواندنش آشکار شد. تماشای امروزین فیلم مستلزم توجه به ریتم، ژست و ترکیب تصویر است؛ چیزهایی که در سینمای صامت جای گفتوگوی کلامی را میگیرند، اما صرفاً جانشین آن نیستند.
مکثها و نگاهها، گاه از نوشتههای میانصحنهای رساترند. اگر روایت در بخشهایی پراکنده یا تند به نظر برسد، پیوند تصویری و حضور بروکس همچنان آن را در کانون توجه نگه میدارند. فیلم بیش از آنکه با توضیحهای روانشناختی پیش برود، با اثرگذاری چهرهها و فضاها معنا میسازد. جمعبندی «جعبهٔ پاندورا» اثری تلخ و از نظر بصری بهیادماندنی است که نیروی اصلیاش را از همنشینی تصویرپردازی سنجیده، روایت پرکشش و بازی استثنایی لوئیز بروکس میگیرد.
لولو در این فیلم نه نماد سادهٔ فساد است و نه قربانی بیاختیار؛ او شخصیتی متناقض است که آزادی و آسیبپذیریاش در جهانی مبتنی بر میل و مالکیت به هم گره میخورند. شتاب برخی گذرها و محدودماندن شخصیتهای پیرامونی از کاستیهای واقعی فیلماند، اما مانع از آن نمیشوند که اثر پرسشی ماندگار دربارهٔ مسئولیت، داوری و خشونت اجتماعی پیش بکشد.
قدرت فیلم در پاسخ قطعی نیست، بلکه در تصویری است که از جاذبهای میسازد که هم زندگی را به حرکت درمیآورد و هم میتواند به نیروی ویرانگر بدل شود.
« مکثها و نگاهها، گاه از نوشتههای میانصحنهای رساترند. »



ثبت دیدگاه