نقد و بررسی
نقد حاشیه اقیانوس آرام: طغیان (Pacific Rim: Uprising) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانی که آرامش در آن موقتی است «Pacific Rim: Uprising» ده سال پس از نبردی روایت میشود که ظاهراً زمین را از تهدید کایجوها رهانیده است. در این فاصله، یگرها از ابزارهایی اضطراری برای دفاع از بشر به بخشی از ساختار نظامی و سیاسی جهان بدل شدهاند؛ اما آرامش، بیش از آنکه پایان خطر باشد، مکثی پیش از بازگشت آن است.
فیلم از همین نقطه حرکت میکند و در مرکز روایت، جیک پنتیکاست را قرار میدهد؛ مردی که نام خانوادگیاش بار سنگینی دارد و خودش هنوز نمیداند با میراث آن چه کند. داستان در کلیت خود ساده و سرراست است: خطر تازهای پدیدار میشود، گروهی از خلبانان باید آماده رویارویی شوند و اختلاف میان آدمها، در کنار تهدید بیرونی، کار را دشوار میکند.
این چارچوب برای یک فیلم پرهیاهوی علمیتخیلی ظرفیت کافی دارد، اما ظرفیت بهتنهایی به معنای عمق نیست. روایت از همان ابتدا بیشتر به سوی صحنه بعدی و رویارویی بعدی شتاب میگیرد تا آنکه موقعیتهایش را با حوصله بپروراند. در نتیجه، بسیاری از اتفاقها کارکردی دارند که بهروشنی به جلو راندن داستان محدود میشود.
غافلگیریها و تغییر مسیرها هم معمولاً چنان زمینهچینی نمیشوند که تماشاگر بتواند در معنای انسانی یا دراماتیک آنها مکث کند. فیلم میخواهد پیوسته در حرکت باشد، اما در این شتاب، گاه پیوند میان رخدادها سست میشود و داستان بهجای آنکه گسترش یابد، از صحنهای به صحنه دیگر میپرد. میراث قسمت نخست و تغییر لحن مقایسه این دنباله با فیلم نخست اجتنابناپذیر است؛ نه فقط به این دلیل که ادامه داستان همان جهان است، بلکه چون قسمت اول برای یگرها و کایجوها هویتی تصویری و حسی ساخته بود.
« این چارچوب برای یک فیلم پرهیاهوی علمیتخیلی ظرفیت کافی دارد، اما ظرفیت بهتنهایی به معنای عمق نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آن فیلم هیولاها و ماشینهای عظیم را با نوعی شیفتگی کودکانه و در عین حال جدیت حماسی به تصویر میکشید. «Uprising» نیز میکوشد همان شور را بازسازی کند، اما رویکردش جوانپسندتر، شوختر و تندتر است. این تغییر، بهخودیخود ایراد محسوب نمیشود؛ مسئله آن است که فیلم بهندرت فرصت مییابد لحن تازهاش را به چیزی یکپارچه تبدیل کند.
طنزهای کوتاه و لحظههای سبکتر گاهی فضای داستان را از یکنواختی بیرون میآورند، اما در مواردی نیز با موقعیتهای جدی همنشینی کاملاً روانی ندارند. فیلم میان نمایش خطر جهانی، شوخیهای شخصیتها و هیجان مسابقهگونه نبردها رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه نسبت این عناصر را بهدرستی تنظیم کند.
حاصل، اثری است که انرژی زیادی دارد، اما آن حس ویژه و متمایزی را که قسمت نخست از ترکیب عظمت، اندوه و همبستگی ساخته بود، کمتر بازمییابد. یگرها؛ تحرک به بهای وزن از دید بصری، برگ برنده فیلم روشن است: نبردها پرتحرکاند و طراحی ماشینها و کایجوها دامنهای از رنگ، شکل و ابزارهای تازه را پیش چشم میگذارد.
حرکتهای سریع، ضربههای متوالی و تقابلهای بزرگ، برای تماشاگر علاقهمند به فیلمهای رباتی جذابیت فوری دارند. حضور یگرها در شهرها نیز امکان تماشای ویرانی و آشوب در مقیاسی گسترده را فراهم میکند. فیلم در ساختن لحظات پرانرژی دستودلباز است و اغلب میداند مخاطبش برای چه آمده است. بااینحال، تحرک بیشتر همیشه به معنای تأثیرگذاری بیشتر نیست.
« آن فیلم هیولاها و ماشینهای عظیم را با نوعی شیفتگی کودکانه و در عین حال جدیت حماسی به تصویر میکشید. »
شخصیتها و اجرا
یگرهای فیلم چابکتر و آکروباتیکتر از پیشینیان خود هستند؛ این انتخاب آنها را در صحنه نبرد متنوعتر میکند، اما از احساس سنگینی و جرم فیزیکیشان میکاهد. در فیلم نخست، هر قدم ربات گویی وزنی بر جهان میگذاشت؛ اینجا گاه حرکتها چنان نرم و سریعاند که ماشین عظیم بیشتر شبیه پیکری انسانوار در لباسی فلزی به نظر میرسد.
تفاوت میان این دو سبک، فقط مسئله طراحی نیست: بر تجربه تماشای نبرد هم اثر میگذارد. ضربهها ممکن است فراوان باشند، اما آن حس کوبنده و هراسآورِ برخورد دو غول، کمتر در ذهن میماند. جلوههای بصری و خوانایی صحنهها جلوههای بصری فیلم چشمنوازند و با فضای پرزرقوبرق جهان یگرها تناسب دارند.
رنگهای روشنتر و نمایش واضحتر محیط، تفاوت قابلتوجهی با فضای تیرهتر قسمت پیشین ایجاد میکنند. گاهی این وضوح به سود فیلم است؛ تماشاگر میتواند شکل ماشینها و جزئیات حرکتشان را بهتر ببیند و با تنوع طراحی آنها آشنا شود. در عین حال، نمایش فراوان و روشنِ همهچیز، بخشی از حس رازآلودگی و عظمت را کمرنگ میکند.
وقتی ربات و هیولا بهمدت طولانی و از فاصلههای دور در قاب دیده میشوند، اندازهشان الزاماً بزرگتر احساس نمیشود؛ گاه فقط جزئیاتی بیشتر در برابر چشم قرار میگیرد. به همین دلیل، کیفیت بصری فیلم را باید در دو سطح سنجید: از یک سو، ساخت جهان و اجرای نبردها نشاندهنده مقیاس و امکانات چشمگیر تولید است؛ از سوی دیگر، انتخابهای مربوط به قاببندی و حرکت دوربین همیشه به سود حس وزن و شکوه عمل نمیکنند.
« تفاوت میان این دو سبک، فقط مسئله طراحی نیست: بر تجربه تماشای نبرد هم اثر میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صحنههای اکشن توان سرگرمکردن دارند، اما همه آنها به نقطه اوجی ماندگار بدل نمیشوند. شلوغی و سرعت گاه جای تأکید را میگیرد و تماشاگر پیش از آنکه بتواند یک برخورد را کاملاً جذب کند، با تصویر یا ضربه بعدی روبهرو میشود. شخصیتها و بازیها جیک پنتیکاست قرار است میان میراث پدر، خطاهای گذشته و مسئولیت تازهاش راهی پیدا کند.
این مسیر بالقوه میتوانست مرکز عاطفی فیلم باشد، زیرا پرسش از رابطه نسل تازه با میراث جنگ و قهرمانی را در خود دارد. اما پرداخت این مسیر اغلب به نشانههای آشنا بسنده میکند: شخصیت باید از بیمسئولیتی فاصله بگیرد، با دیگران همکاری کند و جایگاه خود را در گروه پیدا کند. چنین مسیری برای یک فیلم سرگرمکننده پذیرفتنی است، ولی برای آنکه بر مخاطب اثر عمیقتری بگذارد، به لحظات بیشتری از تردید، کشمکش و دگرگونی نیاز داشت.
خلبانان جوان نیز بیشتر بهعنوان اعضای یک گروه معرفی میشوند تا شخصیتهایی با جهان درونی مستقل. فیلم برای آشنایی با آنان زمان میگذارد، اما این آشنایی همیشه به شکلگیری پیوندی عاطفی نمیانجامد. بازیها در مجموع کارکردیاند، ولی کمبود ظرافت در فیلمنامه، دامنهای محدود برای بازیگران باقی میگذارد.
جان بویگا در مقام جیک گاه با حضور پرانرژی خود به صحنه جان میدهد، اما نمیتواند بهتنهایی خلأهای شخصیتپردازی را جبران کند. اختلافها و شوخیهای میان خلبانان نیز همیشه آنقدر پرورده نمیشوند که گروه را به جمعی بهیادماندنی بدل کنند. نیوتن گایزلر و انرژی بازیگوشانه چارلی دی از نکتههای سرگرمکننده فیلم، حضور چارلی دی در نقش نیوتن گایزلر است.
« صحنههای اکشن توان سرگرمکردن دارند، اما همه آنها به نقطه اوجی ماندگار بدل نمیشوند. »
قوتها و کاستیها
این شخصیت با لحنی بازیگوش و رفتاری غیرمتعارف، رنگی متفاوت به فضای نسبتاً جدی نظامی و فاجعهمحور داستان میدهد. بازی دی بهویژه در لحظههایی که فیلم به طنز و اغراق روی میآورد، سرزندگی دارد و از معدود اجزایی است که بیدرنگ قابلتشخیص و متمایز به نظر میرسد. بااینحال، جذابیت یک بازیگر یا شخصیت نمیتواند جای انسجام روایی را بگیرد.
حضور او گاهی فیلم را از خشکی بیرون میآورد، اما نقش او نیز درون داستانی قرار دارد که حرکتش سریعتر از رشد شخصیتهایش است. بنابراین، اثرگذاری این حضور بیشتر در سطح لحظههای سرگرمکننده باقی میماند تا آنکه به ستونی برای روایت تبدیل شود. این محدودیت از ویژگی کلی فیلم حکایت دارد: «Uprising» ایدهها و چهرههای بالقوه جذابی دارد، اما زمان و دقت کافی برای پیوند دادن آنها به یک تجربه دراماتیک منسجم صرف نمیکند.
جمعبندی «Pacific Rim: Uprising» دنبالهای است که میداند جذابیت فوری جهانش در چیست: یگرهای رنگارنگ، کایجوهای عظیم و نبردهایی که قرار است مقیاسشان از محدوده روزمره فراتر رود. از این نظر، فیلم لحظههای دیدنی کم ندارد و تماشاگرانی که بیش از هر چیز به تقابل رباتها و هیولاها علاقهمندند، احتمالاً بخشهایی از آن را سرگرمکننده خواهند یافت.
چارلی دی نیز با حضور پرجنبوجوش خود از عناصر خوشایند فیلم است. اما زیر این نمایش پرتحرک، داستانی کمعمقتر و قابلپیشبینیتر از آنچه جهان فیلم وعده میدهد قرار دارد. شخصیتها مجال کافی برای رشد نمییابند، ریتم گاه پیوند میان رخدادها را قربانی میکند و یگرهای چابک، هرچند تماشایی، از آن حس سنگینی و عظمت قسمت نخست فاصله میگیرند.
« این شخصیت با لحنی بازیگوش و رفتاری غیرمتعارف، رنگی متفاوت به فضای نسبتاً جدی نظامی و فاجعهمحور داستان میدهد. »
جمعبندی
فیلم نه شکست کاملی در کارکرد سرگرمکنندهاش است و نه دنبالهای که بتواند به نیروی عاطفی و تصویری پیشینیان خود دست یابد. حاصل، اثری پرزرقوبرق و پرجنبوجوش است که در لحظه تماشا گاه هیجان میآفریند، اما پس از پایان، کمتر چیزی جز تصویر چند نبرد و حسِ فرصتی ازدسترفته باقی میگذارد.
ثبت دیدگاه