نقد و بررسی
نقد Othello | 1951
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی یک تراژدی در قابهای تکهتکه «اتللو»ی اورسن ولز بیش از آنکه بازگویی سرراست نمایشنامهٔ شکسپیر باشد، کوششی است برای تبدیل منطق تراژدی به تجربهای دیداری و شنیداری. قصهٔ فریب و بدگمانی همچنان در مرکز فیلم قرار دارد، اما شیوهٔ روایت پیوستگی آرام و متعارف ندارد: صحنهها گاه ناگهانی قطع میشوند، مکانها به یکدیگر میلغزند و اطلاعات با شتابی نابرابر به تماشاگر میرسد.
این گسست، در نگاه نخست ممکن است نشانهٔ بینظمی به نظر برسد؛ اما بهتدریج با وضعیت روانی قهرمان پیوند میخورد. جهانی که اتللو در آن میزیَد، دیگر مکانی امن و قابلفهم نیست؛ هر تصویر میتواند بخشی از توطئه باشد و هر سکوت معنایی پنهان به خود بگیرد. ولز داستان را فشرده میکند و از حجم گستردهٔ نمایشنامه، جوهرهای تلخ و تیره بیرون میکشد.
در نتیجه، برخی مناسبات و گذارها مجال توضیح کامل نمییابند. این انتخاب به فیلم نیرویی ضربتی میدهد، اما بهایش آن است که تماشاگر باید پیوسته گوشبهزنگ باشد و گاهی برای فهمیدن نسبت صحنهها، از نشانههای بصری و لحن بازیگران کمک بگیرد. «اتللو» از مخاطب نمیخواهد تنها داستان را دنبال کند؛ از او میخواهد در تجربهٔ سردرگمی و ناامنی آن نیز شریک شود.
ولز در قامت اتللو حضور اورسن ولز در نقش اتللو مرکز ثقل فیلم است. بازی او بر اقتدار و شکوه بیرونی شخصیت تکیه دارد، اما در زیر آن، آسیبپذیری مردی دیده میشود که بهتدریج اعتمادش را از دست میدهد. ولز در لحظات آرام، وقار و سنگینی سرداری را میسازد که عادت کرده فرمان دهد و در میدان عمل قاطع باشد.
« این گسست، در نگاه نخست ممکن است نشانهٔ بینظمی به نظر برسد؛ اما بهتدریج با وضعیت روانی قهرمان پیوند میخورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین خصلتها، وقتی به زندگی خصوصی راه مییابند، به سرچشمهٔ ضعف بدل میشوند: اتللو میخواهد حقیقت را با همان قطعیتی دریابد که در میدان جنگ تصمیم میگیرد، حال آنکه مناسبات انسانی چنین وضوحی ندارند. این نقشآفرینی گاه عمداً نمایشی و سنگین است؛ بیان و حرکات ولز، بهویژه در کنار سبک فشردهٔ تدوین، میتواند فاصلهای میان تماشاگر و شخصیت ایجاد کند.
برای برخی مخاطبان، این فاصله ضعف است و اتللو را بیش از اندازه سادهباور جلوه میدهد. اما میتوان آن را بخشی از تراژدی نیز دانست: او از آن رو آسیبپذیر نیست که فاقد هوش باشد، بلکه چون اطمینان و منزلت خویش را در جهانی میجوید که شایعه و تردید در آن از واقعیت پیشی میگیرند. با این همه، انتخاب ولز برای این نقش همچنان بحثبرانگیز است و حضور پرقدرتش همیشه به معنای باورپذیری کامل شخصیت نیست.
یاگو؛ معمار بدگمانی میشائل مکلیامور در نقش یاگو، چهرهای آرام و محاسبهگر به توطئه میبخشد. او معمولاً از هیاهوی آشکار فاصله میگیرد و بهجای آن، با مکث، نگاه و واژههایی که ظاهراً بیضررند، ذهن دیگران را به مسیری دلخواه میکشاند. جذابیت این شخصیت در آن است که فریب را نه عملی ناگهانی، بلکه فرایندی تدریجی میکند.
یاگو لازم نیست حقیقتی قطعی عرضه کند؛ کافی است پرسشهایی در ذهن اتللو بکارد تا خود او باقی مسیر را با اضطراب و تصورهایش بپیماید. فیلم در نمایش این سازوکار، حسادت را همچون هیولایی بیرونی تصویر نمیکند؛ آن را امکانی درونی نشان میدهد که با اندکی تحریک، همهچیز را تفسیر میکند. از همینرو، تنش اصلی فقط بر سر آن نیست که چه اتفاقی افتاده، بلکه بر سر این است که اتللو چگونه نشانهها را میخواند.
« برای برخی مخاطبان، این فاصله ضعف است و اتللو را بیش از اندازه سادهباور جلوه میدهد. »
شخصیتها و اجرا
هر مکث میتواند به اعتراف تعبیر شود و هر پاسخ، با سوءظن دوباره سنجیده شود. بازی مکلیامور به این فرایند نیرویی موذی میدهد: یاگو کمتر شبیه شروری پرخروش است و بیشتر همچون کارگردانی نامرئی عمل میکند که دیگران را در صحنهٔ نقشهٔ خود میچیند. سیاهوسفید و معماری سایهها تصویر سیاهوسفید فیلم از مؤثرترین عناصر آن است.
سایهها صرفاً تزیین قاب نیستند؛ به بخشی از زبان دراماتیک اثر بدل میشوند. راهروهای سنگی، درگاههای تاریک و چهرههایی که گاه از دل تیرگی بیرون میآیند، محیطی میسازند که در آن هیچچیز کاملاً آشکار نیست. تضاد نور و تاریکی، فضای پارانوئید فیلم را تشدید میکند و با موضوع آن، یعنی فاصلهٔ میان حقیقت و برداشت شخصی، همصدا میشود.
ترکیببندی قابها نیز پیوسته بر محصوربودن آدمها تأکید دارد. معماری عظیم در برابر شخصیتها قرار میگیرد و آنان را کوچک، گرفتار و بیپناه نشان میدهد. گویی بناهای سنگی نه پسزمینه، بلکه نیرویی خاموشاند که بر سرنوشت آدمها سایه میاندازند. حرکت میان فضاهای گوناگون گاهی پیوستگی جغرافیایی روشنی ندارد، اما تدوین همین ناپیوستگی را به کیفیتی شاعرانه بدل میکند: جهان فیلم همچون ذهنی آشفته است که تکههای دور از هم را در یک کابوس واحد به هم میدوزد.
تدوین؛ انسجام در دل ناپیوستگی پشت صحنهٔ ساخت فیلم، با وقفهها و دشواریهای مالی فراوان همراه بود و تصویربرداری طی مدتی طولانی در مکانهای مختلف انجام شد. رد این شرایط را میتوان در پیوند گاه نامتعارف نماها و تغییرهای ناگهانی فضا دید. بااینحال، تدوین فقط راهحلی برای پوشاندن محدودیتها نیست؛ به شیوهای خلاقانه برای ساختن جهان فیلم تبدیل میشود.
« هر مکث میتواند به اعتراف تعبیر شود و هر پاسخ، با سوءظن دوباره سنجیده شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
یک مکان میتواند در نمای بعدی به مکانی دیگر پاسخ دهد و حرکت یا نگاه بازیگر، دو فضای جداافتاده را در ذهن تماشاگر به هم متصل کند. این روش، تماشاگر را از آسودگی روایت کلاسیک محروم میکند. گاهی باید لحظهای درنگ کرد تا دریافت چه کسی در کجا ایستاده یا چگونه از یک موقعیت به موقعیت دیگر رسیدهایم.
چنین ابهامی همیشه ثمربخش نیست: بعضی گذارها بهجای برانگیختن کنجکاوی، جریان روایت را دشوار میکنند. بااینحال، در بهترین لحظات، تدوین به آشفتگی روانی شکل میدهد. فیلم نه فقط دربارهٔ فریب سخن میگوید، بلکه با بریدن و جابهجایی تصاویر، خود نیز ادراکی ناپایدار میسازد. زبان شکسپیر و دشواری شنیدن زبان شاعرانه و فشردهٔ شکسپیر یکی از سرچشمههای زیبایی فیلم و همزمان یکی از موانع آن است.
دیالوگها حامل استعاره و آهنگاند، اما برای تماشاگر امروز گاه پیچیده یا دشوارفهم میشوند. کوتاهشدن متن نمایشنامه نیز ممکن است گذار میان اندیشهها را ناگهانی کند؛ جملهای پرمعنا بیان میشود، اما پیش از آنکه لایههایش روشن شوند، فیلم به صحنهای دیگر میرود. این دشواری، بهویژه در بخشهایی که صدا و تصویر کاملاً روان به هم نمیپیوندند، میتواند تجربه را سنگینتر کند.
در عوض، زبان فیلم صرفاً وسیلهای برای انتقال اطلاعات نیست. واژهها گاهی چون سلاح به کار میروند: یاگو با جملههایی دوپهلو فضای شک را میسازد و اتللو در برابر واژههایی قرار میگیرد که معنایشان بیش از آنکه روشن باشد، گسترشپذیر است. تماشاگر اگر همهٔ عبارتها را در لحظه دنبال نکند، باز هم میتواند از لحن، سکوت و واکنش چهرهها مسیر عاطفی صحنه را دریابد؛ اما این جایگزین همیشه کافی نیست و بعضی گفتوگوها واقعاً به توجهی مضاعف نیاز دارند.
« این روش، تماشاگر را از آسودگی روایت کلاسیک محروم میکند. »
قوتها و کاستیها
ریتم، شخصیتها و تراژدی خشونت ریتم فیلم آرام و گاه کند است، بهخصوص در آغاز؛ داستان مدتی زمان میخواهد تا کشش عاطفی خود را آشکار کند. برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پرشتاب دارند، این تأخیر ممکن است فرساینده باشد. اما کندی، در عوض، فضایی برای رسوب بدگمانی فراهم میکند. تنش بهجای آنکه فقط از حادثههای پیدرپی بیاید، در مکثها و نگاههایی جمع میشود که معنایشان قابلاطمینان نیست.
هنگامی که فیلم به بخشهای پرتنشتر میرسد، این انباشت به تجربهای خفقانآور بدل میشود. دزدمونا و امیلیا نیز در این ساختار نقشی فراتر از محرکهای داستانی دارند، هرچند فیلم فرصت پرداخت یکسانی به همهٔ شخصیتها نمیدهد. دزدمونا در برابر دنیایی قرار گرفته که دربارهاش داوری میکند، بیآنکه همیشه مجال دفاع روشن و مؤثر داشته باشد.
این نابرابری، تلخی تراژدی را عمیقتر میکند. فیلم در نهایت خشونت را نتیجهٔ زنجیرهای از انتخابها و تفسیرها میبیند؛ فاجعه نه از یک لحظهٔ منفرد، بلکه از انباشتهشدن سوءظن، غرور زخمی و ناتوانی در اعتماد پدید میآید. جمعبندی «اتللو» اثری است نابرابر، اما از یادرفتنی نیست. بازی پرصلابت ولز، حضور حسابشدهٔ مکلیامور، سیاهوسفیدِ سرشار از سایه و تدوینی که آشفتگی را به زبان سینمایی تبدیل میکند، به فیلم هویتی مستقل میبخشند.
در برابر این دستاوردها، ریتم کند، گفتوگوهای دشوار و پیوندهای گاه گسستهٔ روایت قرار دارند؛ ضعفهایی که میتوانند فاصلهای جدی میان اثر و مخاطب ایجاد کنند. همچنین انتخاب ولز برای نقش اتللو ممکن است برای همه قانعکننده نباشد. بااینهمه، فیلم در بهترین لحظاتش بیش از آنکه قصهای دربارهٔ حسادت تعریف کند، تماشاگر را درون سازوکار آن میگذارد.
« برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پرشتاب دارند، این تأخیر ممکن است فرساینده باشد. »
جمعبندی
سایهها، بریدگیها و مکثها جهان ذهنیای میسازند که در آن حقیقت پیوسته زیر فشار ترس تغییر شکل میدهد. حاصل، اقتباسی یکدست و بینقص نیست؛ تجربهای خشن، وهمآلود و گاه دشوار است که نیروی بصریاش مدتها پس از پایان تماشا در خاطر میماند.
« سایهها، بریدگیها و مکثها جهان ذهنیای میسازند که در آن حقیقت پیوسته زیر فشار ترس تغییر شکل میدهد. »



ثبت دیدگاه