نقد و بررسی
نقد مصیبت بیگناهی (Ordeal by Innocence) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانهای که آرامش ندارد مینیسریال سهقسمتی «Ordeal by Innocence» در ظاهر با پرسشی آشنا آغاز میشود: اگر مردی که به قتل محکوم شده بیگناه بوده، پس قاتل واقعی کیست؟ اما نیروی اصلی روایت نه فقط در یافتن پاسخ، بلکه در آشکارکردن اثر ماندگار اتهام و فقدان بر خانوادهای زخمخورده نهفته است.
بازگشت دکتر آرتور کالگری به خانهٔ آرگایل، با خبری که دیرتر از موعد رسیده، گذشتهای را دوباره زنده میکند که اعضای خانواده میکوشیدند دفنش کنند. اکنون هر نگاه و هر سکوت میتواند معنایی تازه پیدا کند و خانه، بهجای پناهگاه، به صحنهٔ بازجویی بدل میشود. سریال بر پایهٔ رمان آگاتا کریستی ساخته شده، اما اقتباسی وفادار بهمعنای دقیق کلمه نیست.
داستان را به فضایی تلختر و روانشناختیتر میبرد و از روابط خانوادگی برای ساختن تعلیق بهره میگیرد. همین انتخاب، از یکسو به اثر هویت مستقل میدهد و از سوی دیگر، برای مخاطبی که با رمان و منطق روایی آن خو گرفته، میتواند فاصلهای محسوس ایجاد کند. «Ordeal by Innocence» بیش از آنکه صرفاً معمایی دربارهٔ یک قتل باشد، مطالعهای دربارهٔ خانوادهای است که رازهایش را در لایههای عاطفه و خصومت پنهان کرده است.
خانواده بهمثابه میدان سوءظن یکی از تمهیدهای مؤثر سریال آن است که اعضای خانواده را نه در جایگاه مظنونانی ساده، بلکه بهصورت انسانهایی با رنجها، نیازها و کینههای پیچیده ترسیم میکند. خبر بیگناهی جک تنها فرضیهٔ پرونده را تغییر نمیدهد؛ نظم شکنندهای را برهم میزند که خانواده پس از مرگ راشل ساخته است.
« اکنون هر نگاه و هر سکوت میتواند معنایی تازه پیدا کند و خانه، بهجای پناهگاه، به صحنهٔ بازجویی بدل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اکنون گذشته دوباره موضوع گفتوگو میشود و هرکس ناچار است با خاطراتی روبهرو شود که شاید سالها کوشیده از آنها بگریزد. در چنین فضایی، سوءظن فقط ابزاری برای جلو بردن داستان نیست؛ نیرویی است که اعتماد را میفرساید. اعضای خانواده ناچارند همزمان به یکدیگر نزدیک باشند و از یکدیگر بترسند.
این تناقض، بهویژه در صحنههای جمعی، حس خفقانی میسازد که با محیط بستهٔ خانه تناسب دارد. بااینحال، گاهی انباشت رازها و پیوندهای عاطفی چنان زیاد میشود که روایت بهجای ژرفترشدن، آشفته به نظر میرسد. برخی رابطهها بیش از آنکه بهتدریج شکل بگیرند، همچون اطلاعاتی تازه وارد داستان میشوند.
معمایی که با تأخیر آغاز میشود ورود کالگری، مرکز ثقل روایت را جابهجا میکند. او شاهدی است که دیر به یاد آورده چه اهمیتی برای پرونده داشته؛ و همین تأخیر، پرسشی اخلاقی را کنار پرسش جنایی قرار میدهد: حقیقت وقتی پس از گذشت زمان آشکار میشود، هنوز میتواند عدالت را برقرار کند؟ مرگ جک پیش از آنکه فرصت دفاع از خود داشته باشد، به پرونده بُعدی تراژیک میبخشد.
معما دیگر تنها دربارهٔ هویت قاتل نیست؛ دربارهٔ پیامدهای خطا و ناتوانی نظام قضایی در بازگرداندن آنچه از دست رفته نیز هست. ساختار سهقسمتی به سریال مزیتی روشن میدهد: روایت فشرده میماند و اطلاعات تازه بهاندازهای میرسد که کنجکاوی را زنده نگه دارد. سرنخها، اتهامها و بازخوانی گذشته پیوسته مسیر گمانهزنی را تغییر میدهند.
« در چنین فضایی، سوءظن فقط ابزاری برای جلو بردن داستان نیست؛ نیرویی است که اعتماد را میفرساید. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر میتواند تا بخشهای پایانی میان چند احتمال رفتوآمد کند، بیآنکه پاسخ قطعی خیلی زود آشکار شود. بااینحال، همهٔ پیچیدگیها به یک اندازه طبیعی از دل درام بیرون نمیآیند. در بعضی لحظهها، چرخشهای پیاپی بیش از آنکه حاصل تحول شخصیتها باشند، برای حفظ غافلگیری طراحی شدهاند.
بازیگرانی که به رازها جان میدهند بازی گروهی از مهمترین امتیازهای مجموعه است. آنتونی بویل در نقش جک حضوری اثرگذار دارد؛ او شخصیتی را بازی میکند که حتی در غیابش، خاطره و تصویرهای متناقضش بر فضای خانه سایه میاندازند. جک در روایت هم عضوی طردشده است و هم نقطهای که اعضای خانواده ناچارند نسبت خود را با گذشته از نو تعریف کنند.
بویل به این شخصیت لبهای سرکش میدهد، اما آن را به یک تیپ ساده فرو نمیکاهد. بیل نای، آنا چنسلر، موروِن کریستی و دیگر بازیگران نیز به فضای پرتنش اثر قوام میبخشند. قوت اجراها بیش از آنکه در نمایش احساسات آشکار باشد، در مکثها و تغییرهای کوچک لحن دیده میشود؛ لحظاتی که شخصیتها میکوشند چیزی را پنهان کنند، اما اضطراب از زیر ظاهر آراستهشان سر برمیآورد.
البته همهٔ بازیها یکدست نیستند. گاه بعضی اجراها بیش از اندازه پررنگ میشوند و با لحن سرد و اندوهبار مجموعه سازگاری کامل ندارند. بااینوجود، حضور بازیگران سبب میشود حتی بخشهایی که روایت در آنها کند یا شلوغ میشود، همچنان تماشایی بماند. فضا، تصویر و حس محصورشدگی خانهٔ سانِی پوینت فقط محل وقوع رویدادها نیست؛ بخشی از منطق عاطفی سریال را میسازد.
« تماشاگر میتواند تا بخشهای پایانی میان چند احتمال رفتوآمد کند، بیآنکه پاسخ قطعی خیلی زود آشکار شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اتاقها و راهروهای آن گویی تاریخ خانواده را در خود نگه داشتهاند و هر بازگشت به گذشته، در برابر فضای آرام و رسمی خانه، ردّی از خشونت و اندوه بر جا میگذارد. زیبایی محیط، تضادی حسابشده با رابطههای فرسودهٔ ساکنانش دارد. این تضاد به اثر کیفیتی گوتیک میبخشد، بیآنکه آن را به وحشت مستقیم بدل کند.
کارگردانی و طراحی بصری، بیش از حرکتهای نمایشی بر ترکیببندی و حالوهوا تکیه دارند. خانه گاهی چون صحنهای است که آدمها در آن نقشهایی از پیش تعیینشده بازی میکنند؛ و گاهی همچون محفظهای بسته که امکان فرار از گذشته را از آنان میگیرد. موسیقی و ریتم نیز در خدمت همین حساند، هرچند برخی صحنهها تکرار میشوند و تأکیدشان بر اندوه یا سوءظن بیش از اندازه به نظر میرسد.
این تکرار میتواند از کشش روایت بکاهد و برای مخاطبی که انتظار پیشروی سریعتری دارد، خستهکننده شود. اقتباس و فاصله از آگاتا کریستی مهمترین انتخاب مناقشهبرانگیز سریال، آزادی گستردهای است که در بازپرداخت داستان به خود میدهد. اقتباس تنها در جزئیات کوچک از متن اصلی فاصله نمیگیرد؛ لحن، روابط و مسیرهای روایی آن را نیز دگرگون میکند.
این تغییرها برای مخاطبی که اقتباس را اثری مستقل میبیند، ممکن است فرصتی برای تجربهٔ تازه باشند؛ اما دوستداران کریستی که انتظار دارند سازوکار معما و معنای شخصیتها حفظ شود، احتمالاً با آنها کنار نمیآیند. این فاصله پرسشی مهم دربارهٔ اقتباس مطرح میکند: تا کجا میتوان عناصر اصلی یک داستان را تغییر داد و همچنان از همان اثر سخن گفت؟
« زیبایی محیط، تضادی حسابشده با رابطههای فرسودهٔ ساکنانش دارد. »
قوتها و کاستیها
پاسخ سریال روشن است؛ وفاداری به روح اثر را در بازسازی دقیق پیرنگ نمیجوید، بلکه میکوشد از ایدهٔ خانوادهٔ پرراز و قتل حلنشده، درامی تیرهتر بسازد. این رویکرد گاهی جواب میدهد و به شخصیتها وزن عاطفی میدهد، اما گاهی نیز موجب میشود معما از استحکام و ظرافتی که مخاطب از کریستی انتظار دارد فاصله بگیرد.
ریتم و فرجام سه قسمت، زمان مناسبی برای ساختن فضای معمایی فراهم میکند، اما ریتم مجموعه همیشه متوازن نیست. نیمهٔ نخست با معرفی خانواده و انباشتن پرسشها، تماشاگر را به جستوجوی نشانهها دعوت میکند. در ادامه، افزایش اطلاعات و پیچیدگی روابط، هم جذابیت میآفریند و هم خطر پراکندگی را بالا میبرد.
در برخی لحظات، سریال بهجای آنکه به سرنخها مجال دهد در ذهن مخاطب تهنشین شوند، پیدرپی بر دامنهٔ ماجرا میافزاید. فرجام داستان نیز واکنشی دوگانه برمیانگیزد. برای گروهی از تماشاگران، پایانبندی ممکن است از نظر عاطفی یا روایی آن ضربهای را که انتظار داشتهاند وارد نکند؛ و کسانی که در سراسر مجموعه با منطق رمان مقایسهاش میکنند، احتمالاً فاصلهٔ بیشتری احساس خواهند کرد.
این نارضایتی به معنای بیاثر بودن همهٔ مسیر نیست، اما نشان میدهد که سریال در جمعکردن رشتههای داستانی به اندازهٔ ساختن تعلیق موفق نیست. پایان، بیش از آنکه نتیجهٔ اجتنابناپذیر تمام مقدمات جلوه کند، ممکن است برای بخشی از مخاطبان ناهموار یا کممایه بنماید. جمعبندی «Ordeal by Innocence» مینیسریالی خوشبازیگر و خوشفضا است که از یک معمای قتل برای پرداختن به زخمهای خانوادگی، احساس گناه و شکنندگی عدالت بهره میگیرد.
« ریتم و فرجام سه قسمت، زمان مناسبی برای ساختن فضای معمایی فراهم میکند، اما ریتم مجموعه همیشه متوازن نیست. »
جمعبندی
آنتونی بویل و گروه بازیگران، به روایت نیروی انسانی میبخشند و قالب سهقسمتی، تعلیق را تا بخشهای پایانی حفظ میکند. در مقابل، انباشت رازها گاهی به شلوغی میانجامد، بعضی صحنهها کش میآیند و پایانبندی ممکن است رضایتبخش نباشد. این اثر برای تماشاگرانی مناسبتر است که با تغییرهای جسورانه در اقتباس کنار میآیند و بیش از وفاداری موبهمو، به درام خانوادگی تیره و معمایی علاقه دارند.
اما دوستداران سرسخت آگاتا کریستی ممکن است از دگرگونیهای داستانی دلزده شوند. در نهایت، سریال در ساختن فضایی آکنده از بیاعتمادی و درگیرکردن مخاطب در حدسوگمان موفق است؛ هرچند پاسخ نهایی آن برای همه به اندازهٔ مسیر پرتعلیقش قانعکننده نخواهد بود.
« در مقابل، انباشت رازها گاهی به شلوغی میانجامد، بعضی صحنهها کش میآیند و پایانبندی ممکن است رضایتبخش نباشد. »
ثبت دیدگاه