نقد و بررسی
نقد چشمانت را باز کن (Open Your Eyes) | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که زمین را از زیر پا میکشد «چشمانت را بگشا» تریلری روانشناختی از الخاندرو آمنابار است که با وضعیتی روشن و شخصیتمحور آغاز میشود: سزار، جوانی برخوردار از ثروت، جذابیت و آزادی، ناگهان در پی تصادفی سهمگین با چهرهای دگرگونشده و زندگیای ازهمگسیخته روبهرو میشود. اما فیلم به روایت سادهی پیامدهای یک حادثه بسنده نمیکند؛ از همان آغاز، تماشاگر را در فضایی میگذارد که خاطره، رؤیا و واقعیت مدام مرزهای یکدیگر را جابهجا میکنند.
نتیجه، داستانی است که نیروی محرکهاش نه فقط آن چیزی است که رخ میدهد، بلکه پرسشی است که پس از هر صحنه باقی میماند: آیا آنچه دیدیم واقعاً اتفاق افتاد؟ این ساختار رازآلود، کنجکاوی را تا واپسین لحظات حفظ میکند. فیلم اطلاعات را قطرهچکانی میدهد و هر بار که تماشاگر گمان میکند نقشهی ماجرا را یافته، جزئی تازه به تصویر میافزاید که آن برداشت را متزلزل میکند.
این بازی با انتظار، از برجستهترین امتیازهای اثر است؛ بااینحال، پیوستگی روایت همیشه بینقص نیست. گاهی پیچیدگی از تعلیق فراتر میرود و تماشاگر را به جای درگیرشدن عاطفی، سرگرم بازسازی ترتیب رویدادها میکند. سزار و فروپاشی هویت سزار در آغاز، چهرهای از امتیاز و خودبسندگی است. او به زندگی مرفه، توجه دیگران و قدرت انتخاب خو گرفته و کمتر ناچار شده است به شکنندگی خود بیندیشد.
« این ساختار رازآلود، کنجکاوی را تا واپسین لحظات حفظ میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حادثه، فقط ظاهر او را زخمی نمیکند؛ تصویری را که از خویش ساخته است نیز از هم میگسلد. در جهانی که زیبایی و جذابیت برایش نقش نوعی سرمایه داشته، تغییر چهره به بحرانی وجودی بدل میشود: آیا او همان آدم پیشین است، اگر دیگران نگاه سابق را به او ندارند؟ آیا هویت چیزی درونی است یا تا اندازهای از بازتاب نگاه دیگران شکل میگیرد؟
فیلم در پرداخت این پرسشها، گاه بهجای توضیح مستقیم، از واکنشهای سزار و فاصلهای که میان او و اطرافیانش میافتد بهره میگیرد. ماسک، در این میان، صرفاً وسیلهای برای پوشاندن جراحت نیست؛ تصویری از جدایی او از جهان و از خودِ پیشینش است. همین وجه نمادین به اثر عمق میبخشد، هرچند رفتار برخی شخصیتها در لحظات حساس، بیش از آنکه از روانشناسی تثبیتشدهی آنان برآید، در خدمت پیشبرد معما قرار میگیرد.
بازیگران و کشمکشهای عاطفی ادواردو نوریگا در نقش سزار باید دو چهره از یک شخصیت را به هم پیوند دهد: جوانی که اعتمادبهنفسش از امتیازهای بیرونی تغذیه میشود و انسانی که پس از حادثه در تردید و انزوا فرو میرود. بازی او بهویژه زمانی مؤثر است که صورتش پشت ماسک یا جراحت پنهان میماند؛ در این لحظات، مکثها، حرکت بدن و آهنگ صدا بار عاطفی صحنه را بر دوش میکشند.
« حادثه، فقط ظاهر او را زخمی نمیکند؛ تصویری را که از خویش ساخته است نیز از هم میگسلد. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتپردازی سزار گاهی بهسبب خودمحوری و واکنشهای نامعقولش فاصلهای با تماشاگر ایجاد میکند، اما همین فاصله میتواند بخشی از معنای شخصیت باشد: او باید پیش از آنکه به فهمی تازه برسد، با محدودیتهای نگاه خود روبهرو شود. پنهلوپه کروز در نقش سوفیا حضوری گیرا و زنده دارد. او شخصیت را به تصویری صرفاً آرمانی یا معشوقی دستنیافتنی تقلیل نمیدهد و در رفتار و نگاهش لطافتی میآفریند که در برابر آشفتگی سزار اهمیت پیدا میکند.
نجاوا نیمری نیز با حضوری متفاوت، کیفیتی ناآرام به فضای فیلم میبخشد. رابطهی میان این چهرهها فقط یک مثلث عاطفی نیست؛ فیلم از آن برای کاوش در میل، حسادت، خاطره و ناتوانی آدمی در جداکردن تصویر مطلوب از انسان واقعی استفاده میکند. تصویر، فضا و موسیقی آمنابار با تکیه بر تضادهای بصری، جهان فیلم را به فضایی لغزان و رؤیاگون تبدیل میکند.
مادریدِ فیلم هم شهری ملموس است و هم گاه صحنهای تهی و بیقرار؛ خیابانهای آشنا میتوانند ناگهان کیفیت مکانی را پیدا کنند که از منطق روزمره بیرون افتاده است. قاببندیها، نورپردازی و تغییر حالوهوای مکانها در ساختن حس بیثباتی سهم دارند، بیآنکه فیلم ناچار باشد هر بار ابهام را با توضیح کلامی اعلام کند.
« پنهلوپه کروز در نقش سوفیا حضوری گیرا و زنده دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صحنهی دیسکو از بهیادماندنیترین لحظههای فیلم است. انرژی موسیقی و نورهای متغیر، شور جمعی را با بیگانگی شخصی درهم میآمیزند؛ گویی شخصیتها در دل فضایی پرجنبوجوش، هر یک در جهانی جداگانه گرفتارند. موسیقی الکترونیک و حالوهوای دههی نود نیز به اثر هویتی مشخص میدهد. این عناصر فقط تزئین دورهای نیستند؛ ضرباهنگ و بافت حسی فیلم را شکل میدهند و به لحظههایی که منطق رواییشان مبهم است، نیرویی دیداری و شنیداری میبخشند.
واقعیت، رؤیا و محدودیتِ معما فیلم تماشاگر را به تردید دربارهی واقعیت دعوت میکند، اما این تردید همیشه به یک اندازه ثمربخش نیست. در بهترین لحظات، ابهام با وضعیت روانی سزار پیوند دارد: ما نیز مانند او ناچاریم میان نشانههای ناقص تصمیم بگیریم و از قطعیت محروم بمانیم. در لحظات ضعیفتر، انباشت پیچشها ممکن است این احساس را ایجاد کند که هر قاعدهای میتواند در هر زمان تغییر کند.
وقتی تماشاگر نتواند میان سرنخ واقعی و انحراف روایی تفاوتی بگذارد، تعلیق ممکن است به سردرگمی بدل شود. برخی چرخشهای داستانی نیز از نظر احساسی یا علّی به اندازهی کافی قانعکننده نیستند. گاهی سازوکار معما بر باورپذیری تصمیمهای شخصیتها پیشی میگیرد و رخدادها بیش از آنکه نتیجهی انتخابی قابلدرک باشند، قطعاتی برای حفظ غافلگیری به نظر میرسند.
« صحنهی دیسکو از بهیادماندنیترین لحظههای فیلم است. »
قوتها و کاستیها
این ضعف، ارزش ایدهی مرکزی را از میان نمیبرد، اما باعث میشود فیلم در همهی لحظات به یک اندازه استوار نباشد. بهتر است آن را نه معمایی کاملاً منضبط، بلکه تجربهای عمدتاً حسی و ذهنی دید؛ اثری که از تماشاگر مشارکت میطلبد، اما بعضی پاسخهایش را با اطمینانی بیش از شواهدی که پیشتر کاشته، پیش میبرد.
میل، زیبایی و پیامدهای انتخاب در زیر لایهی علمیتخیلی و رازآلود فیلم، پرسشی اخلاقی و عاطفی جریان دارد: انسان تا کجا حاضر است برای حفظ تصویری دلخواه از زندگی پیش برود؟ سزار در آغاز در جهانی زندگی میکند که خواستههایش را آسان برآورده میسازد؛ همین عادت، در برابر فقدان و ناتوانی به نقطهضعف او بدل میشود.
فیلم از این راه، زیبایی را نه صرفاً مسئلهای ظاهری، بلکه نیرویی اجتماعی و روانی میبیند؛ چیزی که بر شیوهی دیدهشدن، دوستداشتهشدن و حتی تعریف شخص از خودش اثر میگذارد. بااینحال، اثر در داوری اخلاقی دربارهی شخصیت اصلی شتاب نمیکند. سزار نه قهرمانی بیعیب است و نه قربانیای که همهچیز صرفاً بر سرش فرود آمده باشد.
« این ضعف، ارزش ایدهی مرکزی را از میان نمیبرد، اما باعث میشود فیلم در همهی لحظات به یک اندازه استوار نباشد. »
جمعبندی
تناقضهای او بخشی از کشش داستاناند و به فیلم اجازه میدهند دربارهی مسئولیت، میل و خودفریبی پرسشهایی طرح کند، بیآنکه آنها را به پاسخهای ساده فروبکاهد. این لایهی تأملی به داستان وزن میدهد، هرچند پیچیدگی روایی گاهی مجال کافی برای پرورش کامل آن را محدود میکند. جمعبندی «چشمانت را بگشا» فیلمی پرریسک و خیالانگیز است که با روایت چندلایه، فضای کابوسوار و بازیهای مؤثر، تماشاگر را در وضعیت ناپایداری نگه میدارد.
نیروی آن بیش از آنکه در بینقصبودن همهی پیچشها باشد، در تواناییاش برای پیوندزدن تعلیق با پرسشهایی دربارهی هویت، زیبایی و واقعیت نهفته است. بازی پنهلوپه کروز، فضای بصری متمایز و لحظات موسیقایی بهیادماندنی، اثر را از یک معمای صرف فراتر میبرند. فیلم ممکن است در بخشهایی گیجکننده باشد و بعضی انتخابهای داستانیاش را نتوان بهتمامی پذیرفت؛ اما همین ناهمواریها مانع از آن نمیشود که جهانش در ذهن بماند.
این اثری است که بیش از پاسخدادن، تماشاگر را به بازنگری در آنچه دیده و باور کرده وامیدارد؛ تجربهای جذاب برای دوستداران تریلرهای روانشناختی که از ابهام و پرسشهای بیپاسخ هراس ندارند.
« این لایهی تأملی به داستان وزن میدهد، هرچند پیچیدگی روایی گاهی مجال کافی برای پرورش کامل آن را محدود میکند. »



ثبت دیدگاه