نقد و بررسی
نقد One of Those Days When Hemme Dies | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که از یک روز فراتر میرود «یکی از آن روزهایی که حمه میمیرد» ساختهٔ مرات فراتاوغلو، در ظاهر داستانی سرراست دارد: ایوب، کارگر فصلیِ برداشت گوجهفرنگی در جنوبشرقی ترکیه، زیر گرمای طاقتفرسا کار میکند تا بدهیاش را بپردازد. پس از درگیری با سرپرستش، خشم او به فکر انتقام گره میخورد و روزی پرسهزنانه در شهر آغاز میشود.
اما فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که ماجرا قرار نیست به تعقیبوگریزی پرحادثه یا روایتی متعارف از انتقام بدل شود. عنوان، ما را به سوی واقعهای بزرگ هدایت میکند، حال آنکه خود فیلم بیش از آنکه به نتیجهٔ یک تصمیم بپردازد، به زمانِ انتظار، فرسودگی و تغییر تدریجی آدمی چشم میدوزد. فراتاوغلو که نویسندگی، کارگردانی و نقش ایوب را نیز بر عهده دارد، قصه را از دل جزئیات زندگی روزمره بیرون میکشد.
بدهی، دستمزد پرداختنشده و کار طاقتفرسا صرفاً مقدمهای برای بحران نیستند؛ آنها خودِ بحراناند، فشارهایی که در تار و پود زندگی شخصیت تنیده شدهاند. به همین دلیل، خشم ایوب ناگهانی یا صرفاً نمایشی به نظر نمیرسد. خشمی است که از انباشتهشدن محرومیتها نیرو میگیرد و راهی برای ظهور پیدا میکند.
کار، بدهی و مناسبات قدرت یکی از وجوه پرمایهٔ فیلم، تصویرکردن کار بهمثابه وضعیتی جسمانی و اجتماعی است. برداشت گوجهفرنگی فقط پسزمینهای روستایی برای داستان نیست؛ ریتم کار، گرما و خستگی به تجربهٔ تماشاگر شکل میدهند. بدن ایوب مدام در معرض فشار است و دوربین، بیآنکه رنج او را به نمایشی احساساتی تبدیل کند، آن را در قاب نگه میدارد.
« پس از درگیری با سرپرستش، خشم او به فکر انتقام گره میخورد و روزی پرسهزنانه در شهر آغاز میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دستمزد عقبافتاده نیز در این میان معنایی فراتر از یک اختلاف مالی مییابد: نشانهای از رابطهای نابرابر که در آن قدرتِ تصمیمگیری و امکان مطالبهکردن بهسادگی میان کارگر و سرپرست تقسیم نشده است. فیلم در نقد این مناسبات، از خطابه و توضیح مستقیم پرهیز میکند. به جای آن، اجازه میدهد شرایط، رفتارها و مکثها حرف بزنند.
این انتخاب به اثر خصلتی واقعگرا میبخشد؛ اما واقعگرایی آن صرفاً ثبت خامِ محیط نیست. زیر سطح روزمرگی، پرسشی اخلاقی جریان دارد: وقتی قانون و عرف در برابر نابرابری ناتوان یا بیاعتنا به نظر میرسند، فرد خشمگین چه راهی پیش رو دارد؟ فیلم پاسخی ساده عرضه نمیکند و همین امتناع از حکم قطعی، تعارض ایوب را پیچیدهتر میسازد.
خشم در حرکت و درنگ پس از درگیری، حرکت ایوب به سوی انتقام، موتور اولیهٔ روایت است؛ با این حال، فیلم این حرکت را پیوسته متوقف میکند. برخورد با آدمهای مختلف، گفتوگوهای پراکنده و کارهای ظاهراً کوچک، او را از مقصد دور میسازند. این انحرافها ممکن است در نگاه نخست کندی یا پراکندگی به نظر برسند، اما کارکردی مهم دارند: میل به خشونت را از حالت یک تصمیمِ ناگهانی بیرون میآورند و آن را در تماس با زندگی دیگران میسنجند.
در این مسیر، خشم ایوب نه یکباره فروکش میکند و نه به بیانیهای روشن تبدیل میشود. تغییر او در جزئیات رخ میدهد: در مکثها، در واکنشهایی که از انتظار فاصله میگیرند و در لحظههایی که پیرامونش را دوباره میبیند. فیلم از تماشاگر نمیخواهد صرفاً داوری کند که او حق دارد یا ندارد؛ بلکه او را وامیدارد میان رنجی واقعی و پیامدهای احتمالی انتقام، فاصلهای سنجیده برقرار کند.
« فیلم در نقد این مناسبات، از خطابه و توضیح مستقیم پرهیز میکند. »
شخصیتها و اجرا
این رویکرد، اثر را از تمجید سادهدلانهٔ قهرمانِ خشمگین دور نگه میدارد. طنز ظریف و انسانهای حاشیهٔ قاب در دل موقعیتی تلخ، فیلم رگههایی از طنز خشک و انسانی میگنجاند. این طنز از شوخیهای پررنگ یا موقعیتهای کمدی مستقل پدید نمیآید؛ بیشتر از برخورد میان قصد جدی ایوب و آشفتگی معمول زندگی شکل میگیرد.
هر بار که او میکوشد مسیرش را دنبال کند، جهان پیرامون با گفتوگوها، نیازها و حواسپرتیهای کوچک خود مداخله میکند. همین وقفهها، به جای آنکه صرفاً ابزار پیشبرد داستان باشند، یادآور میشوند که زندگی اجتماعی هیچگاه کاملاً در خدمت بحران فردی یک نفر قرار نمیگیرد. آدمهایی که ایوب در طول روز با آنها روبهرو میشود، بهاندازهای که لازم است از خود حضور نشان میدهند، بیآنکه فیلم برای هرکدام زندگینامهای مفصل بسازد.
گفتوگوهای طولانی و گاه نامنظم، گاه ریتم را از مسیر اصلی منحرف میکنند، اما به فضای اثر حس اجتماع میبخشند: شهری که ساکنانش با گرفتاریهای خود زندگی میکنند و در عین حال، ناخواسته بر مسیر یکدیگر اثر میگذارند. در این جهان، همدلی نه از سخنرانیهای اخلاقی، بلکه از همجواری آدمها و لحظههای کوچک پدید میآید.
بازیای بر لبهٔ انفجار بازی مرات فراتاوغلو در نقش ایوب، بر مهار استوار است. او شخصیت را با خشمِ عریان و پیوسته تعریف نمیکند؛ فشار درونی را بیشتر از راه سکوت، سنگینی بدن و تغییرات ظریف چهره منتقل میسازد. این انتخاب برای فیلمی که بخش مهمی از زمان خود را به مشاهده اختصاص میدهد، ضروری است.
« این رویکرد، اثر را از تمجید سادهدلانهٔ قهرمانِ خشمگین دور نگه میدارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ایوب میتواند هم مردی آمادهٔ انفجار به نظر برسد و هم کسی که هنوز در برابر پیچیدگی جهان اطرافش واکنش نشان میدهد. باورپذیری نقش از آنجا میآید که بازیگر، شخصیت را به نمادِ یک طبقه یا ایده تقلیل نمیدهد. ایوب رنجدیده است، اما رنج او تمام شخصیتش نیست؛ خشمگین است، اما در خشونت خلاصه نمیشود.
این چندلایگی به لحظههای کمحادثه وزن میدهد و باعث میشود حتی زمانی که روایت ظاهراً درجا میزند، تماشاگر همچنان به تغییرات درونی او توجه کند. قابهایی که گرما را محسوس میکنند زبان بصری فیلم از مهمترین ابزارهای آن برای ساختن جهان داستان است. دشتهای آفتابسوخته، جادهها، کوچهها و فضاهای روزمره با قابهایی ثبت میشوند که اغلب مجالِ مکث دارند.
دوربین به جای آنکه با تدوین پرشتاب بر اهمیت هر رویداد تأکید کند، فاصلهای سنجیده حفظ میکند؛ گویی تماشاگر از بیرون، زندگی شخصیتها را مینگرد. این فاصله گاهی سرد به نظر میرسد، اما با فضای اجتماعی فیلم تناسب دارد و از تحمیل احساسات آماده جلوگیری میکند. ترکیب انسان و چشمانداز نیز معنادار است.
گاه ایوب در دل قاب کوچک میشود و محیط بر او غلبه میکند؛ گاه راهی خالی یا منظرهای عادی، بیش از چهرهها در ذهن میماند. بدینترتیب، مکان صرفاً پسزمینه نیست، بلکه نیرویی است که بر تجربهٔ شخصیت اثر میگذارد. گرما و خشکی نه فقط دیده، بلکه تقریباً حس میشوند و به خستگی جسمانی، فشار اقتصادی و فرسودگی روانی پیوند میخورند.
« باورپذیری نقش از آنجا میآید که بازیگر، شخصیت را به نمادِ یک طبقه یا ایده تقلیل نمیدهد. »
قوتها و کاستیها
کندی، پرسهزنی و خطرِ فاصلهگرفتن همین شیوهٔ مشاهدهگرانه نقطهٔ قوت و محدودیت فیلم است. ریتم آرام و نماهای طولانی به تماشاگر فرصت میدهند در فضای اثر ساکن شود، اما ممکن است برای مخاطبی که انتظار پیشروی پیوستهٔ ماجرا را دارد، خستهکننده باشند. بخشهایی از فیلم عمداً از خط اصلی فاصله میگیرند و به مکالمهها یا برخوردهای گذرا میدان میدهند.
این انتخاب، جهان اثر را زندهتر میکند، ولی همیشه به یک اندازه ثمربخش نیست؛ گاهی پرسهزنی حس کشف میآفریند و گاهی تمرکز روایی را سست میکند. پایانبندی نیز به جای بستن همهٔ مسیرها، بخشی از پرسشها را در حالت تعلیق نگه میدارد. این ابهام با منطق کلی فیلم سازگار است: اثری که از ابتدا بیش از پاسخدادن، به تماشای فرایند تغییر علاقه دارد.
با این همه، بعضی مخاطبان ممکن است آن را ناکامکننده بیابند، بهویژه اگر انتظار داشته باشند خط داستانیِ انتقام به نتیجهای کاملاً روشن برسد. فیلم در این نقطه نیز بهجای رفع تردید، بر پیچیدگی تجربهٔ انسانی پافشاری میکند. جمعبندی «یکی از آن روزهایی که حمه میمیرد» فیلمی دربارهٔ یک روز دشوار است که به تأملی دربارهٔ کار، قدرت، خشم و امکان همدلی گسترش مییابد.
مرات فراتاوغلو با روایتی کمادعا، بازیای خویشتندار و قاببندیهایی ماندگار، از موقعیتی ساده اثری چندلایه میسازد. طنز ظریف آن تلخی را از میان نمیبرد، بلکه نشان میدهد زندگی حتی در دل فشار نیز با رخدادهای کوچک و نامنتظر ادامه پیدا میکند. کندی، پرسهزنی و ابهامِ پایان ممکن است فاصلهای میان فیلم و بخشی از مخاطبان ایجاد کند؛ اما همین ویژگیها نیز به اثر هویت میدهند.
« کندی، پرسهزنی و خطرِ فاصلهگرفتن همین شیوهٔ مشاهدهگرانه نقطهٔ قوت و محدودیت فیلم است. »
جمعبندی
این فیلم بیش از آنکه دربارهٔ تحقق یک تصمیم باشد، دربارهٔ زمانی است که میان خشم و عمل میگذرد؛ زمانی که آدمی، ناخواسته یا با تأمل، بار دیگر به جهان پیرامون خود نگاه میکند.
ثبت دیدگاه