نقد و بررسی
نقد روزی روزگاری (Once Upon a Time) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای قدیمی، شهری تازه «روزی روزگاری» بر ایدهای استوار است که در نگاه نخست ساده و دلفریب مینماید: شخصیتهای قصههای پریان در شهری کوچک و امروزی گرفتار شدهاند، بیآنکه از هویت پیشین خود آگاه باشند. اما نیروی اصلی این طرح نه صرفاً در کنار هم نشاندن جهان افسانه و زندگی روزمره، بلکه در پرسشی نهفته است که از دل آن برمیخیزد: اگر قهرمانان و ضدقهرمانان قصهها از گذشتهشان جدا شوند، چه چیزی از آنان باقی میماند؟
سریال با پیوند دادن این پرسش به معمای نفرین و خاطره، برای افسانههای آشنا شکلی تازه میسازد؛ بیآنکه در آغاز، رازهای بنیادین روایت را آشکار کند. شهری که ماجراها در آن جریان دارند، صرفاً پسزمینهای برای بازگویی قصههای قدیمی نیست. زندگی روزانهی ساکنان، با محدودیتها و مناسبات عادیاش، در تضاد با عظمت و جادوی جهان افسانهای قرار میگیرد.
همین فاصله به بیننده فرصت میدهد تا هر شخصیت را در دو قاب ببیند: آدمی که در زمان حال میشناسیم و چهرهای که قصهی گذشتهاش کمکم آشکار میشود. ساختار روایی و نیروی تعلیق سریال از رفتوآمد میان دو جهان بهره میگیرد و اطلاعات را قطرهچکانی در اختیار مخاطب میگذارد. هر بخش، افزون بر پیش بردن ماجرای اصلی، دریچهای به گذشتهی یکی از شخصیتها میگشاید؛ بنابراین حتی رخدادی کوچک در شهر میتواند معنایی تازه پیدا کند، اگر بدانیم بازتاب کدام تجربه یا انتخاب دیرینه است.
این شیوه در فصلهای نخست بهخوبی کار میکند: هر قسمت وعدهی کشف تازهای میدهد و پایان بسیاری از روایتهای کوتاه، کنجکاوی برای ادامه را برمیانگیزد. بااینحال، همین سازوکار گاهی به فرمولی قابلپیشبینی تبدیل میشود. وقتی بیننده به الگوی روایت خو میگیرد، ممکن است پیش از آنکه راز یک شخصیت کامل شود، مسیر افشای آن را حدس بزند.
« شهری که ماجراها در آن جریان دارند، صرفاً پسزمینهای برای بازگویی قصههای قدیمی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همچنین، نگهداشتن اطلاعات برای ساخت تعلیق همیشه به معنای ژرفتر شدن داستان نیست؛ در بعضی موقعیتها، تأخیر بیش از اندازه حس کشدادن ماجرا را به وجود میآورد. با وجود این، در بهترین لحظات، سریال از ساختار اپیزودیک خود برای خلق پیوندهای عاطفی و بازنگری در معنای قصههای شناختهشده بهره میگیرد.
بازآفرینی افسانهها و مضمون هویت جذابیت «روزی روزگاری» از آنجا میآید که با قصههای پریان همچون متنی بسته و تغییرناپذیر رفتار نمیکند. شخصیتها در اینجا تنها نشانههای آشنای یک افسانه نیستند؛ گذشته و انتخابهایشان، تصویر سادهی خوب و بد را پیچیده میکند. آنچه در کودکی ممکن بود داستانی روشن دربارهی قهرمان و دشمن به نظر برسد، در این روایت میتواند به پرسشی دربارهی انگیزه، رنج، قدرت و مسئولیت بدل شود.
این بازآفرینی البته همیشه همسنگ و دقیق نیست. گاه انبوه ارجاعها و شخصیتهای برگرفته از قصههای گوناگون، فرصت پرداخت کافی را از هرکدام میگیرد. بااینهمه، ایدهی مرکزی ظرفیت قابلتوجهی دارد: هویت فقط نام یا نقشی نیست که دیگران برای ما تعیین کردهاند؛ خاطره، انتخاب و رابطه نیز در ساختن آن سهم دارند.
از همین رو، نفرین در سریال تنها ابزاری برای ایجاد خطر نیست؛ تمثیلی از فراموشی و زندانیشدن در تصویری تحمیلی از خویشتن نیز هست. شخصیتها و بازیها یکی از مهمترین امتیازهای مجموعه، توجه به شخصیتهایی است که در روایتهای کلاسیک معمولاً در قالبهای محدود جای میگیرند. چهرههای آشنا در گذر زمان، موقعیت و زاویهی دید، لایههای تازهای پیدا میکنند و مخاطب را وامیدارند دربارهی داوریهای نخستین خود تجدیدنظر کند.
« این بازآفرینی البته همیشه همسنگ و دقیق نیست. »
شخصیتها و اجرا
در میان آنان، رَمپل بهویژه حضوری گیرا دارد: شخصیتی ناپایدار، زیرک و دشوارخوان که تصمیمهایش اغلب همزمان جذابیت و نگرانی میآفرینند. هر بار که وارد صحنه میشود، امکان تغییری پیشبینیناپذیر در توازن قدرت شکل میگیرد و همین، پیگیری مسیر او را لذتبخش میکند. بازیها در انتقال این دوگانگیها نقشی اساسی دارند.
بازیگران باید هم شخصیتهای روزمرهی شهر را باورپذیر کنند و هم پژواک چهرههای افسانهای را در آنان زنده نگه دارند. این جابهجایی، بهویژه در شخصیتهایی که میان آسیبپذیری و اقتدار در نوساناند، به سریال انرژی میدهد. بااینحال، همهی روابط به یک اندازه ظرافت ندارند. رابطهی اسنو و چارمینگ در بخشهایی از روایت بیش از حد امتداد مییابد و تکرار موانع و سوءتفاهمها میتواند از تأثیر عاطفی آن بکاهد.
هنگامی که کشمکش رابطهای بارها با الگوی مشابه بازمیگردد، آنچه باید شورانگیز باشد، گاه به توقفی در حرکت داستان تبدیل میشود. لحن، جهانسازی و جلوههای بصری سریال میکوشد افسون قصههای پریان را با فضای شهری و معاصر درهم بیامیزد. حاصل، لحنی میان خیالپردازی، ماجراجویی و درام خانوادگی است؛ لحنی که گاه به شیرینی افسانه نزدیک میشود و گاه بر زخمها و بهای تصمیمها تأکید میکند.
این تضاد در ذات جهان داستان قرار دارد: در یک سو، خاطرهی جنگلها، قصرها و جادوست و در سوی دیگر، خیابانها و زندگی روزمرهی شهری کوچک. جهانسازی سریال در آغاز روشن و قابلدنبالکردن است، اما با گسترش روایت، انباشتهشدن شخصیتها و قواعد تازه میتواند از تمرکز آن بکاهد. برخی جلوههای بصری و عناصر جادویی نیز بیش از آنکه با واقعنمایی سینمایی چشمگیر شوند، در خدمت حالوهوای تلویزیونی و قصهگویی قرار دارند.
« بازیها در انتقال این دوگانگیها نقشی اساسی دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بنابراین نقطهی قوت اصلی مجموعه را باید در تخیل روایی و پیوندهای میان شخصیتها جستوجو کرد، نه در نمایش پرشکوه جهانهای افسانهای. افتوخیز فصلها و دشواری گسترش فصلهای نخست، از تمرکز و کنجکاوی روایی بیشتری برخوردارند. ایدهی مرکزی هنوز تازگی دارد، شخصیتهای اصلی بهتدریج شناخته میشوند و هر افشاگری میتواند برداشت مخاطب از شهر را تغییر دهد.
در این دوره، سریال میان داستانهای مستقل هر قسمت و خط اصلی تعادل نسبتاً مناسبی برقرار میکند؛ ویژگیای که تماشای پیاپی قسمتها را وسوسهانگیز میسازد. اما گسترش جهان داستان هزینهای هم دارد. با ورود شخصیتها و قصههای تازه، روایت گاه شلوغتر میشود و خطهای فرعی برای جلب توجه با یکدیگر رقابت میکنند.
در نتیجه، بخشی از کشش اولیه جای خود را به تکرار الگوها یا پیچیدگیهایی میدهد که همیشه به عمق بیشتر نمیانجامند. افت کیفیت در ادامه برای همهی قسمتها یکسان نیست؛ هنوز لحظات عاطفی و صحنههای مؤثری وجود دارد، اما انسجام فصلهای آغازین کمتر به چشم میآید. همین تغییر، تجربهی تماشاگر را دوگانه میکند: علاقه به جهان و شخصیتها باقی میماند، ولی پیگیری داستان ممکن است به صبر بیشتری نیاز داشته باشد.
تأثیر عاطفی و مخاطب مناسب «روزی روزگاری» در پس جادو و ماجراجویی، بر امید، خانواده، بخشایش و امکان دگرگونی تکیه دارد. بعضی از قسمتها بهواسطهی همین مضمونها اثری فراتر از سرگرمی لحظهای میگذارند؛ زیرا احساسات شخصیتها را به تجربههایی پیوند میزنند که برای مخاطب قابلدرکاند، حتی اگر جهان داستانی آنان جادویی باشد.
« افتوخیز فصلها و دشواری گسترش فصلهای نخست، از تمرکز و کنجکاوی روایی بیشتری برخوردارند. »
قوتها و کاستیها
رابطهی والدین و فرزندان، تنهایی، میل به تعلق و دشواری رهاکردن گذشته، بار عاطفی بسیاری از روایتها را شکل میدهد. این مجموعه بیش از همه برای تماشاگرانی مناسب است که از بازخوانی قصههای پریان، شخصیتهای پرشمار و معماهای دنبالهدار لذت میبرند. بینندهای که به روایت فشرده و واقعگرایی یکدست اهمیت میدهد، ممکن است با ریتم آغازین یا شلوغی فصلهای بعدی چندان همراه نشود.
اما برای علاقهمندان به جهانهای خیالپردازانه، سریال ترکیبی دلپذیر از آشنایی و غافلگیری فراهم میکند؛ قصههایی که هم یادآور روایتهای کودکیاند و هم میکوشند پرسشهایی تازه دربارهی آنها مطرح کنند. جمعبندی «روزی روزگاری» مجموعهای است که بهترین دستاوردش را در ایدهی خلاقانهی تلفیق افسانه و زندگی معاصر، تعلیق فصلهای نخست و شخصیتهایی چون رَمپل به دست میآورد.
سریال در بازنگری شخصیتهای آشنا و پیوند دادن جادو با موضوعاتی چون خاطره، هویت و انتخاب، لحظاتی واقعاً اثرگذار خلق میکند. در مقابل، شروع نسبتاً آرام، کشآمدن بعضی روابط و انباشت داستانها در فصلهای بعد، از انسجام و نیروی اولیهی آن میکاهد. بااینحال، کاستیها جذابیت بنیادین مجموعه را از میان نمیبرند.
«روزی روزگاری» بیش از آنکه روایتی بینقص باشد، جهانی پرشخصیت و خیالانگیز است که تماشاگر را به بازگشتن به قصههایی آشنا دعوت میکند و میپرسد آیا سرنوشت افسانهای انسانها از نوشتن انتخابهایشان نیرومندتر است یا نه.
« بااینحال، کاستیها جذابیت بنیادین مجموعه را از میان نمیبرند. »



ثبت دیدگاه