نقد و بررسی
نقد روی راه شیری (On the Milky Road) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان قصهٔ عاشقانه و رؤیای جنگزده «On the Milky Road» فیلمی است که از همان آغاز، واقعیت را نه همچون بستری محکم برای روایت، بلکه همچون مادهای نرم و دگرگونپذیر در اختیار میگیرد. در بهاری آشفته و جنگزده، کوستا، شیرفروشی که با الاغش از خط مقدم میگذرد، روزگارش را میان وظیفه، خطر و عادت میگذراند.
ورود زنی مرموز از ایتالیا این نظم شکننده را بههم میریزد و فیلم از دل این دگرگونی، قصهای دربارهٔ دلبستگی، میل و گریز میسازد. اما اهمیت اثر فقط در خط عاشقانهاش نیست؛ فیلم میکوشد زندگی را در جهانی نشان دهد که مرز میان خنده و اندوه، زیبایی و خشونت، و روزمرگی و کابوس مدام محو میشود.
امیر کوستوریتسا، که کارگردانی فیلم را بر عهده دارد و خود نیز در نقش کوستا ظاهر میشود، جهانی پرتحرک و خیالپرداز بنا میکند. روایت، بهجای آنکه آرامآرام به سوی یک نتیجهٔ روشن پیش برود، پیوسته شاخه میزند و با رخدادها و تصویرهای غریب غافلگیر میکند. این انتخاب در بخشهایی به فیلم سرزندگی و تازگی میبخشد، اما در بخشهایی دیگر رشتهٔ عاطفی و معنایی داستان را سست میکند.
از همین رو، تجربهٔ تماشای اثر بیشتر به ورود به خوابی پرهیاهو میماند تا دنبالکردن قصهای با مسیر کاملاً هموار. جنگ بهمثابه پسزمینه و نیروی مختلکننده جنگ در فیلم حضوری دائمی دارد، اما همواره در مرکز توجه نمیایستد. صدای تیراندازی، رفتوآمد میان مواضع و حضور سربازان، بخشی از هوای روزانهٔ شخصیتها شده است؛ خطر آنقدر نزدیک است که به امری عادی بدل میشود.
« جنگ بهمثابه پسزمینه و نیروی مختلکننده جنگ در فیلم حضوری دائمی دارد، اما همواره در مرکز توجه نمیایستد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کوستا با محمولهٔ شیر از میان تهدیدها عبور میکند و این کارِ تکراری، هم بُعدی طنزآمیز دارد و هم نشانی از سماجت زندگی در دل ویرانی است. شیر در این بافت میتواند نماد تغذیه و تداوم باشد؛ چیزی ساده و روزمره که درست در جایی به دست سربازان میرسد که بقای انسانها هر لحظه در معرض خطر است.
بااینحال، فیلم بهندرت میکوشد تصویری منسجم و چندلایه از خود جنگ ارائه دهد. بیشتر به آشوب و پیامدهای عاطفی آن علاقهمند است تا تحلیل سیاسی یا شرح دقیق مناسبات جبههها. گاه چنین به نظر میرسد که جنگ فرصتی برای چیدن تصویرهای پرانرژی و عجیب فراهم کرده است، نه نیرویی که همهٔ انتخابهای شخصیتها را بهطور روشن شکل دهد.
این رویکرد با جهان افسانهای اثر سازگار است، اما ممکن است تماشاگر را از انتظار برای روایتی واقعگرایانه یا موضعی روشن دربارهٔ جنگ دور کند. عشقی در برابر قراردادهای روزگار در قلب فیلم، رابطهای قرار دارد که از نظمی اجتماعی و از پیش چیدهشده سر برمیتابد. میلنا برای آیندهای که در ذهن دارد، برنامهای خانوادگی در نظر گرفته است؛ اما ورود عروس ایتالیایی، همراه با دلبستگی کوستا به او، این طرح را از مسیر خود خارج میکند.
فیلم عشق را نه بهشکل آرام و سنجیده، بلکه همچون نیرویی ناگهانی و گریزناپذیر تصویر میکند؛ نیرویی که آدمها را از جای خود میکند و آنان را به انتخابهایی میکشاند که پیامدهایشان قابل پیشبینی نیست. بااینهمه، رابطهٔ کوستا و زن مرموز همیشه به اندازهٔ شور و آشوب پیرامونش متقاعدکننده نیست.
« بااینحال، فیلم بهندرت میکوشد تصویری منسجم و چندلایه از خود جنگ ارائه دهد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم برای شکلگیری این کشش، بیش از آنکه به گفتوگوهای دقیق و تحول تدریجی شخصیتها تکیه کند، به تصویرسازی، موسیقی و حس سرنوشتباوری متوسل میشود. حاصل، عشقی است که بیشتر حالوهوایی افسانهای دارد تا واقعگرایانه. این انتخاب میتواند برای تماشاگرانی که با منطق رؤیایی اثر همراه میشوند گیرا باشد، اما برای کسانی که خواهان نزدیکی روانشناختی و تحول روشن شخصیتها هستند، فاصلهای محسوس ایجاد میکند.
کمدی، تراژدی و طنزی بیقرار یکی از برجستهترین ویژگیهای فیلم، نپذیرفتن مرزهای معمول میان ژانرهاست. لحظهای مضحک و پرجنبوجوش میتواند ناگهان در سایهٔ تهدید یا اندوه قرار گیرد؛ صحنهای شلوغ و جشنگون، همزمان نشانی از ترس و بیثباتی داشته باشد. این جابهجاییها از سنت آشنای سینمای کوستوریتسا میآیند: جهان او پر از آدمهایی است که در میانهٔ بحران، همچنان میرقصند، شوخی میکنند، عاشق میشوند و با سرسختی به زندگی میچسبند.
این آمیزش گاهی به لحظههایی واقعاً تأثیرگذار میانجامد. فیلم یادآوری میکند که خنده لزوماً در سوی مخالف اندوه قرار ندارد؛ ممکن است واکنشی برای دوامآوردن در برابر آن باشد. اما هرچه رخدادها شلوغتر و ضرباهنگ پرهیاهوتر میشود، گاه امکان مکث و دریافت عاطفی کاهش مییابد. در بعضی صحنهها، اغراق بهجای آنکه تلخی را برجسته کند، آن را زیر لایهای از نمایش و شگفتی پنهان میسازد.
بنابراین طنز سیاه فیلم برای برخی تماشاگران رهاییبخش و برای برخی دیگر بیشازحد تصنعی یا ناخوشایند خواهد بود. تصویرها، جانوران و جغرافیای رؤیا طبیعت در «On the Milky Road» فقط منظرهای زیبا برای همراهی داستان نیست؛ بخشی از منطق خیالپردازانهٔ آن است. حیوانات در کنار آدمها حضور دارند و گاه به نظر میرسد رفتارشان بازتابی خاموش از آشفتگی انسانی است.
« حاصل، عشقی است که بیشتر حالوهوایی افسانهای دارد تا واقعگرایانه. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پرندگان، دامها و جانوران دیگر به جهان فیلم حالتی افسانهای میدهند؛ گویی طبیعت در برابر خشونت و غرابت آدمها ایستاده، اما نه بهعنوان داوری اخلاقی روشن، بلکه بهصورت حضوری رازآلود و مستقل. چشماندازهای روستایی و فضاهای باز نیز به فیلم وسعتی شاعرانه میبخشند و تنش میان زیبایی زمین و تباهی جنگ را پررنگ میکنند.
تصویرپردازی و طراحی صوتی، این فضای نامتعارف را تقویت میکنند. موسیقی پرشور، جمعیتهای پرتحرک و رنگوبوی محلی، فیلم را سرشار از انرژی میسازند؛ گاه چنانکه گویی همهچیز در آستانهٔ جشن یا انفجار است. این تراکم حسی، یکی از سرچشمههای لذت تماشای اثر است، اما نقطهضعف آن نیز به شمار میآید: وقتی موسیقی، حرکت و تصویر همگی بر شدت میافزایند، فرصتی برای سکوت و تأمل کمتر باقی میماند.
فرم فیلم همان آشوبی را بازمیسازد که در جهان داستان جریان دارد، ولی همیشه نمیتواند آن را به نظمی درونی و قابلفهم تبدیل کند. بازیگری و حضور کوستوریتسا حضور خود کوستوریتسا در نقش کوستا، به فیلم رنگی شخصی میدهد. او شخصیتی کمحرف و تا حدی رازآلود میسازد که بیشتر با کنشها و واکنشهایش شناخته میشود تا با شرح روشن انگیزههایش.
در برابر او، مونیکا بلوچی در نقش زن مرموز، کیفیتی متمایز و دور از دسترس به رابطهٔ مرکزی میبخشد؛ شخصیتی که گذشتهاش سایهای بر اکنون میاندازد، بیآنکه فیلم تمام توجهش را صرف توضیح آن کند. اسلوبودا میچالوویچ نیز با انرژی پررنگ خود، به بخشهایی از فیلم نیروی کمیک و عاطفی میدهد. بااینحال، تمرکز فیلم بر کارگردانِ بازیگر، اثر را در معرض این پرسش قرار میدهد که آیا جهان قصه به سود شخصیت کوستا چیده شده است یا نه.
« تصویرپردازی و طراحی صوتی، این فضای نامتعارف را تقویت میکنند. »
قوتها و کاستیها
پیوند عاشقانهٔ مرکزی، بیش از آنکه از برخورد دو شخصیت با ویژگیهای روشن و تحولیافته نیرو بگیرد، گاه به تصویری از قهرمانی رؤیایی و جذابیتی از پیش مفروض نزدیک میشود. این امر لزوماً تماشای فیلم را بیلذت نمیکند، اما میتواند عمق رابطه را محدود سازد و برخی شخصیتهای پیرامونی را به نقشهایی تابع فضای کلی بدل کند.
روایتی که عمداً سرگردان میماند فیلم با منطق روایی متعارف پیش نمیرود. از رخدادهای روزمره به موقعیتهای نامنتظر میجهد و لحنش را بدون هشدار عوض میکند. این پراکندگی را میتوان بخشی از زبان اثر دانست: جهانی که در آن جنگ، عشق، شوخی و خطر از هم جدا نیستند، شاید نتواند داستانی خطی و آرام داشته باشد.
افزون بر این، فیلم خود را در قالب افسانهای معاصر عرضه میکند؛ افسانهای که در آن رفتارهای عجیب و تصویرهای ناممکن قرار نیست همیشه توضیحی منطقی پیدا کنند. اما پذیرش این منطق برای همه آسان نیست. گاه پیوند میان صحنهها سست میشود و روشن نیست یک رخداد دقیقاً چه چیزی را دربارهٔ شخصیت یا مضمون آشکار میکند.
فیلم بهجای آنکه پرسشهایش را به پاسخهای مشخص برساند، لایههای تازهای از تصویر و حادثه میافزاید. برای تماشاگر مشتاق کشف معنا، این روش میتواند گیجکننده باشد؛ برای تماشاگر آمادهٔ همراهی با سیالی رؤیاوار، همان ویژگی ممکن است سرچشمهٔ شگفتی و سرگرمی شود. موفقیت فیلم در نهایت به میزان پذیرش این سرگردانی بستگی دارد.
« روایتی که عمداً سرگردان میماند فیلم با منطق روایی متعارف پیش نمیرود. »
جمعبندی
جمعبندی «On the Milky Road» اثری است نامتوازن، اما بهسختی میتوان آن را بیهویت دانست. کوستوریتسا جهانی میسازد که در آن عشق در سایهٔ جنگ جان میگیرد، طبیعت در کنار انسان نقش حضوری رازآمیز دارد و خنده گاه از دل موقعیتی تلخ سر برمیآورد. تصویرهای پرتحرک، فضای خیالانگیز و آمیزش جسورانهٔ کمدی و اندوه، فیلم را از بسیاری از روایتهای متعارف جدا میکند.
در مقابل، روایت پراکنده، شخصیتپردازی نهچندان متوازن و اغراقهایی که گاهی از حد میگذرند، مانع میشوند این مواد پرشور به اثری کاملاً منسجم تبدیل شوند. فیلم بیش از آنکه پاسخی روشن عرضه کند، تماشاگر را در میان منظرهها، صداها و رخدادهایش رها میسازد. اگر بتوان با منطق رؤیایی و شلوغ آن همراه شد، تجربهای پرانرژی و بهیادماندنی به دست میآید؛ اگر نه، همان آشوبی که برای گروهی جذاب است، برای گروهی دیگر به سردرگمی میانجامد.
« جمعبندی «On the Milky Road» اثری است نامتوازن، اما بهسختی میتوان آن را بیهویت دانست. »



ثبت دیدگاه