نقد و بررسی
نقد حلقه زمان (Omni Loop) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی دربارهٔ زمان و حسرت «اُمنی لوپ» به کارگردانی برناردو بریتو، از آن فیلمهایی است که ایدهٔ علمیتخیلی را نه برای ساختن معمایی پرشتاب یا نمایش فناوریهای چشمگیر، بلکه برای نزدیکشدن به پرسشی انسانی به کار میگیرد: اگر امکان بازگشت به گذشته فراهم بود، آیا واقعاً میتوانستیم زندگی را آنگونه که میخواستیم از نو بسازیم؟
زویا لو، زنی پنجاهوپنجساله از میامی، با بیماری نامتعارفی روبهروست: سیاهچالهای در سینهاش رشد میکند و تنها چند روز تا مرگش باقی مانده است. او به یاری قرصی رازآمیز میتواند به روزهای پیشین بازگردد و همان بازهٔ کوتاه را دوباره تجربه کند؛ اما تکرار، برایش صرفاً راهی برای فرار از مرگ نیست.
هر دور تازه، فرصتی است برای وارسی تصمیمهایی که او را به این نقطه رساندهاند. فیلم از همان آغاز نشان میدهد که علاقهاش به «چرخهٔ زمانی» با قواعد آشنای این زیرژانر تفاوت دارد. قرار نیست قهرمان در هر دور مهارتی تازه بیاموزد و با نقشهای دقیق جهان اطرافش را تسخیر کند. بازگشت به گذشته بیشتر به شکل بازگشت ذهن به خاطره عمل میکند: فرصتی برای دوباره دیدن لحظههایی که پیشتر از برابر چشم گذشتهاند و این بار با آگاهی از محدودیت زمان، معنایی دیگر یافتهاند.
این نگاه، بالقوه، میتواند روایتی ظریف و تأملبرانگیز بسازد؛ هرچند فیلم همیشه در پیوند دادن این تأملها به یک ساختار روایی روشن موفق نیست. زویا و بارِ فرصتهای ازدسترفته زویا قهرمانی معمولی در موقعیتی نامعمول است؛ شخصیتی که هم دانشمند و نویسنده است، هم همسر و مادر، و هم انسانی گرفتار اندوهِ آنچه نشد.
« هر دور تازه، فرصتی است برای وارسی تصمیمهایی که او را به این نقطه رساندهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مسئلهٔ او تنها ترس از پایان زندگی نیست. بیماری، او را وادار میکند در برابر نسخههای ممکنِ خویشتن قرار بگیرد: آن کسی که میتوانست باشد، انتخابهایی که شاید میتوانست به گونهای دیگر انجام دهد، و آرزوهایی که در گذر سالها به حاشیه رانده شدهاند. از این منظر، سفر در زمان استعارهای برای میل به جبران است؛ میلی که در زندگی واقعی اغلب ناممکن میماند.
فیلم در بهترین لحظاتش بهجای آنکه پاسخ سادهای دربارهٔ «زندگی درست» ارائه کند، خودِ میل به بازنویسی گذشته را زیر سؤال میبرد. آیا زیستن با امکان انتخابهای بیشمار، انسان را آزادتر میکند یا او را در حسرتِ انتخابنکردهها گرفتار میسازد؟ آیا میشود گذشته را تغییر داد بیآنکه معنای اکنون را از دست داد؟
این پرسشها در مرکز اثر جای دارند و سبب میشوند موضوع آن از معمای علمیتخیلی فراتر رود. بااینحال، فیلم گاهی ایدههایش را بیش از آنکه بپروراند، کنار هم میچیند و از همین رو بخشی از ظرفیت عاطفی شخصیت زویا دستنخورده باقی میماند. بازیها و گرمای رابطهٔ مرکزی مری لوئیز پارکر، در نقش زویا، محور عاطفی فیلم است.
بازی او از اغراق فاصله میگیرد و بهجای آن، خستگی، کنجکاوی و نوعی بیقراری خاموش را در رفتارش جای میدهد. زویا نه قهرمانی شکستناپذیر است و نه صرفاً بیماری که داستان قرار است برایش دلسوزی بطلبد؛ او زنی است که هنوز میخواهد بفهمد، تجربه کند و راه دیگری برای ادامهدادن بیابد. پارکر به این کشمکش کیفیتی انسانی میدهد و اجازه نمیدهد شخصیتش به ایدهای انتزاعی تقلیل پیدا کند.
« از این منظر، سفر در زمان استعارهای برای میل به جبران است؛ میلی که در زندگی واقعی اغلب ناممکن میماند. »
شخصیتها و اجرا
آیو ادبیری در نقش پائولا، دانشجویی جوان که با زویا همراه میشود، مکمل مناسبی برای اوست. تفاوت سن، تجربه و نگاه این دو، به رابطهشان حرکتی دلنشین میدهد و گاه از سنگینی موضوع میکاهد. جاذبهٔ این همراهی نه در تقابلهای پرتنش، بلکه در کنجکاوی مشترک و واکنشهای متفاوتشان به مسئلهٔ زمان شکل میگیرد.
رابطهٔ آنها یکی از دستاوردهای مهم فیلم است؛ اما گاه چنین به نظر میرسد که اثر میتوانست مکث بیشتری بر آن داشته باشد. پیوندی که میتوانست به نیروی اصلی داستان بدل شود، در بعضی بخشها زیر سایهٔ شتابزدگی روایت میرود. نقدها نیز بر اثرگذاری بازیهای این دو و نیروی رابطهٔ میانشان تأکید کردهاند.
طنزِ ظریف در کنار اضطراب «اُمنی لوپ» از موقعیت مرگبار زویا بهطور پیوسته لحن تراژیک نمیسازد. در عوض، لحظههایی از طنز خشک و نامنتظر در دل فضای بیمارستان، گفتگوها و تکرار روزمرگیها پدید میآیند. این طنز غالباً از فاصلهٔ میان بزرگی بحران شخصی زویا و بیاعتنایی عادی جهان پیرامون سرچشمه میگیرد.
زندگی بیرون از ذهن او همچنان جریان دارد؛ آدمها سرگرم کارها و نگرانیهای کوچک خود هستند، حتی وقتی او با مسئلهای بنیادی چون مرگ دستوپنجه نرم میکند. این برخورد میان امر کیهانی و روزمره، با ماهیت فیلم سازگار است. سیاهچاله در سینهٔ زویا مفهومی عظیم و ناممکن به نظر میرسد، اما تجربهٔ او در نهایت در اتاقها، خیابانها و دیدارهای کوچک اتفاق میافتد.
« آیو ادبیری در نقش پائولا، دانشجویی جوان که با زویا همراه میشود، مکمل مناسبی برای اوست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طنز، لحظههایی از رهایی فراهم میکند و نمیگذارد فیلم به اندوهی یکنواخت فروغلتد؛ بااینحال، بهرهگیری آن از حلقهٔ زمانی به شوخیهای موقعیتی پربار و پیدرپی نمیرسد. بنابراین تماشاگرانی که از این نوع داستانها انتظار سرگرمی پرتحرک یا بازیهای کمدی فراوان دارند، احتمالاً با اثری آرامتر و دروننگرتر روبهرو میشوند.
روایتِ گسسته و قواعدِ مبهم یکی از چالشهای اصلی فیلم، شیوهٔ روایت آن است. «اُمنی لوپ» زمان را خطی و منظم عرضه نمیکند؛ صحنهها گاه با جهشهایی همراهاند که تماشاگر را وادار میکنند نسبت خود را با آنچه پیشتر دیده، دوباره تنظیم کند. این انتخاب میتواند بازتابی از تجربهٔ ذهنی زویا باشد و حس گمگشتگیِ او را به فرم فیلم منتقل کند.
از این نظر، ابهام صرفاً نقص فنی نیست؛ بخشی از زبان اثر است. اما میان ابهامی که به تجربهای معنادار میانجامد و ابهامی که از کمبود توضیح پدید میآید، فاصله وجود دارد. فیلم در بعضی نقاط، قواعد سفر در زمان را آنقدر روشن نمیکند که تماشاگر بتواند پیامد تصمیمهای زویا را بهآسانی دنبال کند.
بهجای آنکه هر دور تازه تصویری دقیقتر از سازوکار داستان بسازد، گاه پرسشهای تازهای پدید میآورد که پاسخشان در خود روایت به اندازهٔ کافی شکل نمیگیرد. تدوین و جابهجایی میان لحظهها، حس ذهنیِ گسست را تقویت میکند، اما همین شیوه ممکن است برای بخشی از مخاطبان به سردرگمی بینجامد. تحسینکنندگانی که فیلم را تجربهای اندیشمندانه میدانند و منتقدانی که روایتش را مبهم میبینند، در حقیقت به دو سوی همین انتخاب فرمی اشاره میکنند.
« روایتِ گسسته و قواعدِ مبهم یکی از چالشهای اصلی فیلم، شیوهٔ روایت آن است. »
قوتها و کاستیها
ریتم و جهانِ خانوادگی ریتم فیلم آرام و کمانرژی است؛ انتخابی که با حالوهوای تأملی آن تناسب دارد، اما همیشه به سودش تمام نمیشود. تکرار موقعیتها قرار است فرسودگی و بنبست زویا را ملموس کند، ولی در بعضی بخشها تکرار بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیت یا وضعیت بیفزاید، کشدار به نظر میرسد.
فیلم چنانکه باید از ظرفیت تعلیقِ نهفته در پنج روز تکرارشونده بهره نمیگیرد و ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر بازگشت، گامی روشن به سوی کشف یا تغییر باشد، کمتحرک جلوه کند. همین کندی با کمپرداختبودن برخی پیوندهای خانوادگی تشدید میشود. همسر و دختر زویا در چارچوب داستان اهمیت دارند، اما رابطهٔ آنها با او فرصت کافی برای پیچیدهشدن پیدا نمیکند.
در نتیجه، تصمیمهای زویا دربارهٔ خانواده گاه بیشتر حامل معنا هستند تا برآمده از رابطههایی که فیلم پیشتر بهقدر کافی ساخته باشد. این فاصله، از شدت بار عاطفی میکاهد: اثر دربارهٔ اهمیت نزدیکان سخن میگوید، اما همیشه تجربهٔ مشترک آنها را با عمق لازم به تصویر نمیکشد. نگاه بصری و جهان علمیتخیلی این فیلم در پی ساختن جهانی پرزرقوبرق از سفر در زمان نیست.
توجه آن به ایدهها و عواطف بیش از جلوههای فناوری و نمایشهای بزرگ علمیتخیلی است؛ در نتیجه، مفهوم سیاهچاله و امکان بازگشت به گذشته بیشتر در خدمت پرسشهای شخصیت قرار میگیرند تا زمینهای برای نمایش بصری گسترده. این خویشتنداری با مقیاس شخصی داستان همخوان است: بهجای آنکه بحران به منظرهای عظیم و بیرونی تبدیل شود، در بدن و ذهن زویا متمرکز میماند.
« همین کندی با کمپرداختبودن برخی پیوندهای خانوادگی تشدید میشود. »
جمعبندی
بااینحال، کمرنگبودن جلوههای ژانری برای همهٔ تماشاگران مزیت نیست. کسانی که از علمیتخیلی انتظار سازوکارهای روشن، کشفهای چشمگیر یا تعلیق پیوسته دارند، ممکن است فیلم را از نظر روایی و بصری کممایه بیابند. ارزش رویکرد آن در این است که نمیخواهد جهان را به معمایی برای حلکردن تقلیل دهد؛ اما برای حفظ توجه مخاطب، باید به جای نمایشهای بزرگ بر شخصیتپردازی و وضوح عاطفی تکیه کند، و در این دو زمینه نیز کامیابی فیلم کامل نیست.
جمعبندی «اُمنی لوپ» اثری نامتعارف و نابرابر است: فیلمی با ایدهای تازه دربارهٔ بازگشت به گذشته، بازیهای گرم و پرسشهایی ماندگار دربارهٔ حسرت، مرگ و امکانِ دوباره زیستن. مری لوئیز پارکر و آیو ادبیری به داستان جان میبخشند و رابطهٔ آنها از دلنشینترین جنبههای فیلم است. در سوی دیگر، روایت گاه بیش از اندازه مبهم میشود، ریتم آرامش به رخوت نزدیک میگردد و روابط خانوادگی آنقدر پرورده نمیشوند که بار عاطفیِ موردنظر فیلم را تمامقد حمل کنند.
این اثر برای تماشاگرانی مناسبتر است که سفر در زمان را نه لزوماً معمایی علمی با پاسخهای دقیق، بلکه استعارهای برای بازاندیشی در زندگی میدانند. فیلم همهٔ ایدههایش را به شکلی منسجم به سرانجام نمیرساند، اما در پرسش اصلیاش صداقت دارد: انسان اگر بتواند زمان را بازگرداند، آیا واقعاً میتواند از نو آغاز کند، یا ناگزیر باید با انتخابها و محدودیتهای خویش روبهرو شود؟
«اُمنی لوپ» پاسخ قطعی نمیدهد؛ تأثیرش بیشتر در همین مکث و تأمل پس از تماشا نهفته است.
« بااینحال، کمرنگبودن جلوههای ژانری برای همهٔ تماشاگران مزیت نیست. »
ثبت دیدگاه