نقد و بررسی
نقد اوه بلیندا (Oh Belinda) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان بازی و زیستن «آه، بليندا» بر پایهی موقعیتی ساده اما پربار شکل میگیرد: دیلارا، بازیگری که برای حضور در آگهی شامپو نقش خانهداری به نام هاندان را میپذیرد، ناگهان در جهانی بیدار میشود که دیگران او را همان هاندان میدانند. این جابهجایی، صرفاً تمهیدی فانتزی برای خلق موقعیتهای کمیک نیست؛ پرسشی بنیادین را پیش میکشد: اگر دیگران پیوسته نقشی را به ما نسبت دهند، تا چه اندازه میتوانیم بر تعریف خود از خویشتن پافشاری کنیم؟
فیلم از همین شکاف میان «اجرا کردن» و «بودن» نیرو میگیرد. دیلارا ابتدا تصور میکند نقش، چیزی بیرونی و قابلکنترل است؛ لباسی موقت که پس از پایان فیلمبرداری از تن درمیآورد. اما جهان تازه، مرز صحنه و زندگی را محو میکند. در آنجا، مسئله فقط فراموشی یا اشتباه گرفتن یک چهره نیست؛ گویی هویت بازیگر در برابر هویتی قرار میگیرد که اجتماع برای زن تعریف کرده است.
این ایده ظرفیت تأملی چشمگیری دارد و به فیلم امکان میدهد از دل یک فرض نامتعارف به بحثهایی دربارهی شهرت، تصویر عمومی و اختیار فردی برسد. زنی میان دو تصویر دیلارا و هاندان را میتوان دو قطب متضاد در یک قاب دانست: یکی بازیگری مستقل و متکی به ارادهی خویش، دیگری زنی که در نظم خانه و خانواده تعریف شده است.
« فیلم از همین شکاف میان «اجرا کردن» و «بودن» نیرو میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت نخستین بخش فیلم از برخورد این دو تصویر پدید میآید. دیلارا با منطق زندگی قبلیاش به وضع تازه واکنش نشان میدهد، حال آنکه اطرافیانش با اطمینان او را در جایگاه همسر و مادر مینشانند. از این تضاد، هم کمدی ساخته میشود و هم نوعی اضطراب؛ زیرا هر بار که دیلارا هویت خود را اعلام میکند، با جهانی روبهرو میشود که سخنش را نمیشنود.
بااینحال، فیلم دربارهی نقشهای جنسیتی در همان نقطهای که میتوانست عمیقتر شود، گاه متوقف میماند. خانهداری در جهان هاندان میتوانست نه بهعنوان نشانهای ساده از محدودیت، بلکه بهعنوان مجموعهای از کارهای نامرئی، انتظارات و مناسبات قدرت بررسی شود. همچنین تقابل میان استقلال و زندگی خانوادگی نیازمند ظرافت بیشتری بود تا فیلم ناخواسته یکی را آزادی و دیگری را اسارت معرفی نکند.
مسئلهی اصلی، نه ارزش ذاتی یکی از این دو شیوهی زندگی، بلکه حق انتخاب و امکان تعریف خویشتن است؛ اما روایت همیشه این تمایز را روشن نگه نمیدارد. بازی محوری نسلیهان آتاگول بار اصلی اثر بر دوش نسلیهان آتاگول است؛ بازیگری که باید در یک نقش، هم دیلارا را مجسم کند و هم زنی را که دیگران هاندان مینامند.
« جذابیت نخستین بخش فیلم از برخورد این دو تصویر پدید میآید. »
شخصیتها و اجرا
او آشفتگی شخصیت را با حرکات، نگاهها و تغییر ریتم بازی منتقل میکند: از ناباوری و خشم به تلاش برای فهم قواعد جهان تازه، و از آنجا به کشمکشی درونی که آرامآرام شکل میگیرد. انرژی او کمک میکند موقعیتهای ناممکن فیلم، دستکم از منظر تجربهی شخصیت، ملموس بمانند. نکتهی قوت اجرای آتاگول آن است که دیلارا را صرفاً به واکنشهای هیستریک محدود نمیکند.
سرسختی شخصیت در برابر انکار دیگران، رگهای از شوخطبعی دارد، اما زیر آن، ترسی واقعی از محو شدن دیده میشود. در بخشهایی که روایت میان کمدی و دلهره حرکت میکند، بازیگر میکوشد رشتهی عاطفی شخصیت را حفظ کند و تماشاگر را با خود همراه سازد. بازی او از معدود عناصری است که در سراسر فیلم ثبات دارد؛ حتی هنگامی که خط داستانی از انسجام فاصله میگیرد.
طنز، دلهره و لغزش لحن نیمهی نخست فیلم از برخورد دیلارا با قواعد روزمرهی جهان تازه، طنزی پرتحرک میسازد. واکنشهای او به موقعیتهایی که دیگران کاملاً عادی میپندارند، تضادی مؤثر ایجاد میکند و به تماشاگر اجازه میدهد هم از بیگانگی او بخندد و هم ناآرامیاش را حس کند. در این لحظات، طنز فقط وسیلهی سرگرمی نیست؛ نشان میدهد عادتهای اجتماعی چگونه میتوانند نقشها را طبیعی و تغییرناپذیر جلوه دهند.
« انرژی او کمک میکند موقعیتهای ناممکن فیلم، دستکم از منظر تجربهی شخصیت، ملموس بمانند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما هرچه داستان پیش میرود، دلهره و تأمل جدیتر میشوند و تعادل میان دو لحن دشوارتر. تغییر فضا گاه چنان ناگهانی است که بهجای تشدید اضطراب، پیوستگی تجربه را مختل میکند. فیلم میخواهد هم کمدی موقعیت باشد، هم قصهای دربارهی بحران هویت و هم روایتی پرتعلیق؛ ولی این وجوه همیشه به یکدیگر راه نمیدهند.
نتیجه، لحظاتی است که ایدهی مرکزی همچنان جذاب باقی میماند، اما مسیر روایت برای رسیدن به آن گسسته یا شتابزده به نظر میرسد. روایت و منطق شخصیتها ساختار داستان در آغاز روشن است: دیلارا باید در جهانی که او را هاندان میشناسد، راهی برای بازگشت به زندگی پیشینش بیابد. این هدف، نیروی محرک مناسبی برای روایت فراهم میکند؛ ولی با گسترش موقعیتها، قواعد جهان تازه و انگیزههای برخی شخصیتها به همان اندازه روشن نمیماند.
فیلم بیش از آنکه سازوکار جابهجایی را توضیح دهد، بر تجربهی ذهنی دیلارا تکیه میکند. این انتخاب میتواند به نفع ابهام باشد، اما وقتی منطق صحنهها نیز سست میشود، ابهام دیگر به معنای رازآلودگی نیست و به سردرگمی نزدیک میشود. از سوی دیگر، بعضی واکنشها و تغییرات شخصیتها چنان سریع رخ میدهند که فرصت کافی برای باورپذیر شدن پیدا نمیکنند.
« اما هرچه داستان پیش میرود، دلهره و تأمل جدیتر میشوند و تعادل میان دو لحن دشوارتر. »
قوتها و کاستیها
درام برای آنکه تحول درونی را قانعکننده سازد، باید میان فشار بیرونی و تصمیمهای شخصیت رابطهای روشنتر برقرار کند. اینجا گاهی به نظر میرسد فیلم از یک موقعیت مهم به موقعیتی دیگر میجهد، بیآنکه پیامد عاطفی یا فکری آن را بهتمامی بپروراند. همین شتاب، ظرفیت ایده را محدود میکند و بخشهایی از روایت را کمرمق میسازد.
تصویر، اجرا و میراث ایده انتخاب آگهی شامپو بهعنوان نقطهی ورود داستان، معنایی فراتر از شوخی با صنعت تبلیغات دارد. آگهی میکوشد تصویری مرتب، مطلوب و فروشپذیر از زن بسازد؛ تصویری که در آن زندگی خانوادگی، زیبایی و رضایت بهشکلی بیاصطکاک کنار هم قرار میگیرند. دیلارا با پذیرفتن نقشی تبلیغاتی، وارد سازوکاری میشود که از او میخواهد نه فقط جملهای را بگوید، بلکه نسخهای پذیرفتنی از زن بودن را بازنمایی کند.
اینکه همان بازنمایی به جهانی واقعی برای او بدل میشود، استعارهای هوشمندانه از قدرت تصویرهای عمومی است. با این همه، استعاره بیش از آنکه به لایههای گوناگون باز شود، گاه بهصورت اشارهای آشکار باقی میماند. فیلم زمینهی نقد را فراهم میکند، اما همیشه از آن بهرهی کامل نمیبرد. پرسشهایی دربارهی رابطهی بازیگر با نقش، دربارهی نگاه مخاطب و دربارهی سازوکارهای ساختن تصویر زنان مطرح میشوند، ولی پیوند میان آنها یکدست نیست.
« همین شتاب، ظرفیت ایده را محدود میکند و بخشهایی از روایت را کمرمق میسازد. »
جمعبندی
حاصل، اثری است که ایدههای قابلاعتنایی پیش میکشد، اما برای تبدیل آنها به یک استدلال سینمایی منسجم، گاهی محتاط یا شتابزده عمل میکند. جمعبندی «آه، بليندا» اثری است که بیش از هر چیز با فرض مرکزی خود و اجرای پرانرژی نسلیهان آتاگول در ذهن میماند. جابهجایی میان بازیگری و خانهداری، بستری سرگرمکننده برای پرداختن به هویت، شهرت و انتظارات اجتماعی میسازد و آمیزش طنز با دلهره به فیلم تنوع میبخشد.
بااینحال، روایت در ادامه پیچیده و ناهماهنگ میشود؛ تغییر لحن همیشه جا نمیافتد و ایدههای مربوط به اختیار و نقشهای جنسیتی به اندازهی ظرفیتشان بسط نمییابند. فیلم در بهترین لحظات، تماشاگر را به این فکر میاندازد که هویت فرد تا چه اندازه حاصل انتخاب شخصی است و تا چه اندازه محصول نامها و نقشهایی که دیگران بر او تحمیل میکنند.
در ضعیفترین لحظات، پاسخ یا حتی مسیر طرح پرسش مبهم میماند. با وجود این نابرابری، اثر بهواسطهی ایدهی جذاب و بازی مرکزی نیرومندش دیدنی است؛ نه بهعنوان روایتی کاملاً یکپارچه، بلکه بهعنوان فیلمی که امکانهای فکری و نمایشیاش از پرداخت نهایی آن گستردهترند.
« در ضعیفترین لحظات، پاسخ یا حتی مسیر طرح پرسش مبهم میماند. »



ثبت دیدگاه