نقد و بررسی
نقد نوسفراتو در ونیز (Nosferatu in Venice) | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ونیز؛ شهری که خود به هیولا بدل میشود «Nosferatu in Venice» بیش از آنکه قصهای منسجم دربارهٔ شکار یک خونآشام باشد، سفری است به شهری گرفتار در مه، خاطره و هراس. پروفسور پاریس کاتالانو به ونیز میآید تا رد آخرین حضور ثبتشدهٔ نوسفراتو را در کارناوال سال ۱۷۸۶ دنبال کند؛ اما شهر بهسرعت از پسزمینهای زیبا فراتر میرود و به نیرویی فعال در ساختن فضای فیلم بدل میشود.
کوچههای تنگ، آبراههای خاموش، نماهای سنگی و عمارتهای فرسوده، همگی حس انزوایی میسازند که گویی ساکنان شهر در آن از جهان عادی جدا افتادهاند. این ونیز، مقصدی برای گردشگری نیست؛ شهری است که گذشته در آن رسوب کرده و هر نشانهاش میتواند به رازی تازه راه ببرد. تصویرها با مه، تاریکی و قابهای آراسته، حالتی رؤیایی و گاه کابوسوار مییابند.
همین کیفیت بصری از مهمترین دستاوردهای فیلم است: حتی هنگامی که روایت رشتهٔ خود را گم میکند، فضا همچنان چشم را به تماشا فرامیخواند. فیلم از معماری ونیز نه برای توضیح قصه، بلکه برای القای حس استفاده میکند؛ گویی شهر پیش از آنکه شخصیتها سخن بگویند، چیزی را دربارهٔ وحشت به تماشاگر میگوید.
روایتِ معما و گسستهای آن نقطهٔ آغاز داستان وعدهای روشن دارد: استاد دانشگاهی در پی حقیقتی مدفون میرود و سرنخها او را به گذشتهای دور پیوند میدهند. این طرح، ظرفیت یک معمای گوتیک جذاب را در خود دارد؛ معمایی دربارهٔ هویت، میل، مرگ و بازگشت چیزی که میبایست برای همیشه ناپدید شده باشد.
« تصویرها با مه، تاریکی و قابهای آراسته، حالتی رؤیایی و گاه کابوسوار مییابند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلم در ادامه، کمتر به حل تدریجی این معما وفادار میماند. خطهای روایی پراکنده میشوند، شخصیتها گاه بیمقدمه وارد مسیر تازهای میشوند و بعضی رخدادها بیشتر به قطعههایی جداگانه شباهت دارند تا حلقههای زنجیری واحد. از اینرو، تماشاگر ممکن است احساس کند با چند فیلم نیمهتمام روبهروست که بهزور در یک قاب گرد آمدهاند.
این آشفتگی فقط مسئلهٔ پیچیدگی یا ابهام هنری نیست؛ گاه پیوندهای ضروری میان صحنهها غایباند و فیلم از ساختن منطق درونیای که بتواند غرابت خود را سامان دهد بازمیماند. بااینحال، پراکندگی گاهی بهطور ناخواسته کیفیتی کابوسوار پیدا میکند: رویدادها مثل تصاویر یک خواب نامطمئن به هم میلغزند، بیآنکه تماشاگر مطمئن باشد چه چیزی واقعیت دارد و چه چیزی زادهٔ هراس است.
این جذابیت محدود، جای انسجام را نمیگیرد، اما توضیح میدهد چرا برخی صحنهها، با وجود ضعف پیوندهای روایی، در ذهن میمانند. کینسکی و سایهٔ نوسفراتو نوسفراتو با بازی کلاوس کینسکی حضوری دارد که بیش از آنکه بر گفتوگو یا کنشهای پیدرپی تکیه کند، از ظاهر، حرکت و نگاه نیرو میگیرد. او پیکری غریب و ناآرام است؛ موجودی که حضورش میتواند قاب را از آنِ خود کند، حتی اگر فیلم در پرداخت شخصیتش چندان پیش نرود.
کینسکی در نقش این خونآشام، میان تهدید، فرسودگی و نوعی کشش نامتعارف در نوسان است. نوسفراتو صرفاً هیولایی برای ترساندن نیست؛ در پس تصویر او، میل به رهایی از وضعی ابدی و تحملناپذیر نیز به چشم میآید. بااینحال، نقشآفرینی کینسکی از کمبودهای فیلم مصون نمیماند. حضور او، برخلاف انتظار، چندان پیوسته و پررنگ نیست و فیلم فرصت کافی برای ساختن رابطهای پیچیده میان شخصیتش و دیگران فراهم نمیکند.
« اما فیلم در ادامه، کمتر به حل تدریجی این معما وفادار میماند. »
شخصیتها و اجرا
بعضی لحظههایش تأثیرگذارند، اما فاصلهٔ میان آنها گاهی چنان زیاد است که نیروی حضور او فروکش میکند. نتیجه، شخصیتی است که بیشتر به تصویری مرموز و نمادی بصری شباهت دارد تا موجودی که روان و انگیزههایش در طول داستان بهتدریج آشکار شوند. این فاصله میان کاریزمای بازیگر و کمرمقی پرداخت شخصیت، یکی از فرصتهای ازدسترفتهٔ اثر است.
چهرههایی در حاشیهٔ کابوس پاریس کاتالانو، با بازی کریستوفر پلامر، میتوانست ستون روایی فیلم باشد: پژوهشگری که عقل و کنجکاویاش او را به قلمرو افسانه میکشاند. حضور پلامر به داستان وزنی متین میبخشد، اما فیلم از ظرفیت او برای شکل دادن به کشمکش میان شک و باور بهطور کامل استفاده نمیکند.
کاتالانو در بسیاری از لحظات بیشتر ناظر رازهاست تا نیرویی که آنها را به مسیر معناداری هدایت کند. دیگر شخصیتها نیز غالباً در حد کارکردهای داستانی باقی میمانند. آنها ممکن است دروازهای به یک راز بگشایند، هشدار بدهند یا بر حس تهدید بیفزایند، اما بهندرت مجال مییابند تا گذشته و خواستههایشان بهطور مستقل جان بگیرد.
همین کمبود سبب میشود واکنشهایشان گاه بیش از آنکه از شخصیتپردازی برخیزد، تابع نیاز لحظهای فیلم باشد. در نتیجه، خطر و اندوهی که میتوانست از سرنوشت آنان پدید آید، همیشه اثرگذار نمیشود. این ضعف بهویژه در فیلمی محسوس است که بخش مهمی از جذابیتش را بر روابط میان گذشتهٔ مدفون و آدمهای زنده بنا کرده است.
« بعضی لحظههایش تأثیرگذارند، اما فاصلهٔ میان آنها گاهی چنان زیاد است که نیروی حضور او فروکش میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تصویر، صدا و زیباییِ ناآرام از نظر بصری، فیلم گاه به آلبومی از تصاویر عجیب و چشمگیر شباهت پیدا میکند. قابها، فضاهای قدیمی و بازی با نور و تاریکی، جهانی میسازند که زیباییاش از آرامش نمیآید، بلکه همواره با نوعی تهدید آمیخته است. معماری ونیز، گذرهای باریک و فضاهای داخلی، حس محصوربودن را تقویت میکنند؛ انگار شخصیتها در شهری حرکت میکنند که راههای خروجش نیز بخشی از همان دام است.
همین زیباییِ ناآرام، فیلم را از یک قصهٔ خونآشامی معمولی جدا میکند. موسیقی نیز در ساختن حالوهوای رؤیایی و غریب سهم دارد. گاهی با تصویرها هماهنگ میشود و به آنها بُعدی تشریفاتی یا وهمآلود میبخشد؛ گاهی هم بر حس ساختگیبودن و بیثباتی صحنهها میافزاید. در فیلمی با روایتی منظم، موسیقی میتوانست مسیر عاطفی تماشاگر را دقیقتر هدایت کند؛ اینجا بیشتر به بخشی از بافت کلی اثر تبدیل میشود، بافتی که میان زیبایی، اغراق و آشفتگی در رفتوآمد است.
برخی صحنهها بهسبب همین ترکیب، چنان نامتعارفاند که میتوانند هم دلنشین باشند و هم ناخواسته خندهدار؛ مرزی که فیلم همیشه آگاهانه از آن عبور نمیکند. میراث تولیدی در شکل نهایی فیلم پراکندگی فیلم را نمیتوان تنها به انتخابی سبکی نسبت داد. تاریخ تولید آن نیز پر از دگرگونی بود: پروژه در مسیر ساخت با تغییر کارگردان و بازنویسیهای متعدد روبهرو شد و بخشهایی از نسخههای گوناگون متن به فیلم نهایی راه نیافتند.
چنین پیشینهای، در کنار دشواریهای تولید، به توضیح گسستهایی کمک میکند که در خود اثر دیده میشوند؛ هرچند آگاهی از شرایط ساخت، ضعفهای حاصل را برطرف نمیکند. روایت همچنان باید بهتنهایی روی پرده انسجام پیدا کند، و این فیلم در بسیاری از لحظات از انجام آن بازمیماند. بااینهمه، نتیجه صرفاً اثری بیروح یا کاملاً بیجاذبه نیست.
« تصویر، صدا و زیباییِ ناآرام از نظر بصری، فیلم گاه به آلبومی از تصاویر عجیب و چشمگیر شباهت پیدا میکند. »
قوتها و کاستیها
همین زخمهای آشکار گاهی به فیلم کیفیتی ناپایدار و بیقاعده میدهند که در آثار صیقلیتر کمتر یافت میشود. تماشاگر ممکن است در یک صحنه مجذوب معماری و قاببندی شود و اندکی بعد از سرگردانی روایت کلافه بماند؛ ممکن است از حضوری ترسناک تأثیر بگیرد و سپس از طولانیشدن یک لحظه فاصله بگیرد.
تجربهٔ تماشای فیلم، به همین دلیل، تجربهٔ ستایش بیوقفه یا رد کامل نیست، بلکه کشاکشی میان آنچه میتوانست باشد و آنچه واقعاً هست. جمعبندی «Nosferatu in Venice» فیلمی است با هویتی دوپاره: از یک سو، داستانی که میخواهد معمایی گوتیک و سرگذشت خونآشامی اسطورهای را روایت کند؛ از سوی دیگر، اثری که بیش از هر چیز با تصاویر، مکانها و لحظههای نامتعارفش در حافظه میماند.
روایت شلخته، شخصیتهای کمپرداخت و حضور کمفروغتر از انتظار کینسکی، مانع از آن میشوند که فیلم به تمامی از ظرفیت ایدهٔ مرکزی خود بهره ببرد. اما ونیز وهمآلود، زیبایی فرسودهٔ فضاها و حالوهوای ناپایدار آن، جاذبهای مستقل میسازند. این اثر برای کسی که در خونآشامنگاری بیش از انسجام داستانی، به فضای گوتیک، تصویرهای عجیب و تجربهای نامتعارف علاقه دارد، میتواند دیدنی و حتی سرگرمکننده باشد.
اما تماشاگر در جستوجوی روایتی روشن، شخصیتهایی پرورده و تعلیقی پیوسته، احتمالاً با فاصلهای میان وعدهٔ آغازین و حاصل نهایی روبهرو خواهد شد. ارزش فیلم، در نهایت، نه در کمال روایی، بلکه در همان رؤیای آشفتهای است که ونیز و نوسفراتو برای لحظاتی در کنار هم میسازند.
« همین زخمهای آشکار گاهی به فیلم کیفیتی ناپایدار و بیقاعده میدهند که در آثار صیقلیتر کمتر یافت میشود. »
ثبت دیدگاه