نقد و بررسی
نقد سرزمین آوارهها (Nomadland) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفری در پیِ خانه «سرزمین خانهبهدوشان» روایت زنی است که پس از فروپاشی زندگی پیشینش، در ون خود راهی جادههای غرب آمریکا میشود. اما فیلم کلویی ژائو نه ماجرای فرار سادهای از گذشته است و نه سفرنامهای سرشار از مقصدهای دیدنی؛ حرکت فرن بیشتر شکلی از زیستن است، کوششی برای یافتن جایگاهی در جهانی که خانههای ثابت و امنیت اقتصادی را از او گرفته است.
جاده در اینجا هم پناهگاه است و هم یادآور فقدان: راهی برای ادامهدادن، بیآنکه اندوه بهراستی پشت سر گذاشته شود. فیلم از همان آغاز بهجای آنکه زندگی فرن را با توضیحهای مفصل شرح دهد، او را در میان کارهای روزمره و جابهجاییهای مکرر دنبال میکند. این انتخاب، تماشاگر را وادار میسازد معنا را از فاصلهها، سکوتها و برخوردهای کوتاه بیرون بکشد.
داستانی که در سینمای متعارف شاید مقدمهای برای یک دگرگونی بزرگ میشد، اینجا خودِ زندگی روزمره است: کارکردن، سفرکردن، پیدا کردن جایی برای توقف و دوباره برخاستن. فرن؛ چهرهای پشت سکوت فرانسیس مکدورمند در نقش فرن، حضوری کمادعا و دقیق دارد. او شخصیت را با مونولوگهای توضیحی یا نمایش آشکار احساسات نمیسازد؛ نگاه، مکث، طرز ایستادن و شیوهٔ پاسخدادنش به دیگران اغلب بیش از کلمات از حال درونی او میگویند.
بازیاش از آن نوعی است که ظاهراً چیزی را به رخ نمیکشد، اما اندکاندک وزن عاطفی شخصیت را بر دوش میگیرد. فرن زنی است که آسیبپذیریاش را در برابر دیگران عریان نمیکند و همین خویشتنداری، غم او را باورپذیرتر میسازد. بااینحال، رازآلودگی فرن گاه به کمبود واکاوی نزدیک میشود. فیلم نشانههایی از گذشته و سوگ او پیش میگذارد، اما کمتر میکوشد انگیزهها و تناقضهایش را بهطور کامل روشن کند.
« این انتخاب، تماشاگر را وادار میسازد معنا را از فاصلهها، سکوتها و برخوردهای کوتاه بیرون بکشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ابهام در بخشی از اثر به سود شخصیت است: فرن به مسئلهای برای حلکردن بدل نمیشود و حق دارد بخشهایی از خود را ناگفته نگه دارد. اما همین فاصله ممکن است برخی تماشاگران را از نزدیکی عاطفی عمیقتر محروم کند. ما او را میبینیم و همراهیاش میکنیم، ولی همیشه نمیدانیم درونش چه میگذرد.
میان داستان و زندگی واقعی یکی از ویژگیهای مهم فیلم، آمیختن بازیگران حرفهای با کوچنشینانی است که تجربهای واقعی از زندگی جادهای دارند. این شیوه به اثر حالوهوایی نزدیک به مستند میدهد؛ گفتوگوها و روایتهای شخصیتهای فرعی گاه چنان طبیعیاند که گویی دوربین تصادفاً لحظهای از زندگی آنان را ثبت کرده است.
حضور این افراد به فیلم بافتی اجتماعی میبخشد و جهان کوچنشینی را از سطح پسزمینهٔ داستان فراتر میبرد. فیلم نه فقط دربارهٔ فرن، بلکه دربارهٔ کسانی است که به دلایل گوناگون در حاشیهٔ زندگی متعارف حرکت میکنند. این ترکیب، البته، تنشی هنری نیز پدید میآورد. مکدورمند در مرکز روایت قرار دارد و تجربهٔ بازیگرانهٔ او در کنار حضور بیواسطهتر شخصیتهای واقعی، گاهی تفاوتی محسوس ایجاد میکند.
در برخی لحظهها، مرز میان اجرای نمایشی و زندگی زیسته به شکلی ثمربخش محو میشود؛ در لحظههایی دیگر، تماشاگر ممکن است احساس کند دو جنس متفاوت از حضور در قاب کنار هم قرار گرفتهاند. این ناهمواری الزاماً نقصی تعیینکننده نیست، اما بخشی از تجربهٔ تماشای فیلم را شکل میدهد. چشماندازهایی که سخن میگویند تصویربرداری جاشوا جیمز ریچاردز، طبیعت را به تزئینی زیبا برای داستان بدل نمیکند؛ چشماندازها خود به زبانی روایی تبدیل میشوند.
« اما همین فاصله ممکن است برخی تماشاگران را از نزدیکی عاطفی عمیقتر محروم کند. »
شخصیتها و اجرا
دشتهای گسترده، افقهای دور، جادههای خلوت و نورهای گذرای صبح و غروب، تنهایی فرن را قاب میگیرند، اما آن را به یأس محض فرو نمیکاهند. وسعت طبیعت در برابر کوچکی آدمی قرار میگیرد و درعینحال امکان تنفس میدهد. قابها غالباً چنان بازند که شخصیت در دل محیط حل میشود؛ گویی زندگی او نه در اتاقی بسته، بلکه در رابطه با جهان بیرون تعریف میشود.
موسیقی لطیف لودوویکو اینائودی نیز با همین منطق همراه است. ملودیها عاطفه را تحمیل نمیکنند و کمتر میکوشند هر منظره را به نقطهٔ اوج احساسی تبدیل کنند. آنها بیشتر همچون موجی آرام از زیر تصویر میگذرند و گاه سکوت را برجستهتر میسازند. در کنار صدای باد، جاده و کارهای روزانه، موسیقی به فیلم کیفیتی شاعرانه میدهد، بیآنکه شعر را جایگزین واقعیت کند.
تنهایی، سوگ و امکان پیوند «سرزمین خانهبهدوشان» سوگ را نه رخدادی یکباره، بلکه نیرویی ماندگار میبیند که در انتخابها و عادتهای روزانه رسوخ میکند. فرن برای اندوهش سخنرانی نمیکند؛ آن را با خود حمل میکند. در برابر این تنهایی، فیلم شبکهای از برخوردهای کوتاه و پیوندهای ناپایدار میسازد.
آدمهایی که در جاده با یکدیگر آشنا میشوند، شاید مدت زیادی کنار هم نمانند، اما در همان زمان محدود، امکان همدلی و شناسایی متقابل را فراهم میآورند. اثر در اینجا تصویری ساده از اجتماع عرضه نمیکند. نزدیکی میان کوچنشینان واقعی است، اما جای خانواده یا خانه را بیدردسر پر نمیکند. پیوندها همزمان گرم و گذرا هستند؛ آدمها میتوانند یکدیگر را بفهمند و بااینحال راه خود را بروند.
« وسعت طبیعت در برابر کوچکی آدمی قرار میگیرد و درعینحال امکان تنفس میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ظرافت، از عاطفهگرایی آسان جلوگیری میکند و به فیلم اجازه میدهد دربارهٔ تعلق پرسشی دشوارتر طرح کند: آیا خانه فقط مکانی ثابت است، یا میتواند در رابطهها، خاطرهها و انتخابهای موقت نیز شکل بگیرد؟ زیبایی جاده و واقعیت دشوار زندگی زیبایی بصری فیلم بخشی از قدرت آن است، اما همین زیبایی گاهی خطر سادهسازی را با خود دارد.
زندگی در ون و کارهای فصلی در «سرزمین خانهبهدوشان» با دشواریهایی همراه است، بااینحال فیلم همواره به همان اندازه که میتواند بر ناامنی، فرسودگی و خطر مکث کند، به آزادی و آرامش حاصل از جاده نمیپردازد. نتیجه، تصویری لطیف و انسانی است، اما گاه ممکن است تجربهٔ کوچنشینی را شاعرانهتر از واقعیت سخت آن جلوه دهد.
مسئله این نیست که فیلم باید به گزارشی جامع از اقتصاد یا سیاست بدل میشد؛ قالب شخصی و تأملی اثر چنین انتظاری را برنمیتابد. بااینحال، وقتی جاده چنان زیبا و رهاییبخش تصویر میشود، پرسش از هزینهٔ این آزادی اهمیت بیشتری پیدا میکند. فیلم به این پرسش نزدیک میشود، اما همیشه آن را تا انتها دنبال نمیکند.
همین کممکثکردن بر دشواریها، یکی از محدودیتهای نگاه آن است: همدلی فراوان دارد، اما تحلیل اجتماعیاش به اندازهٔ حضور انسانیاش پررنگ نیست. ریتم؛ سکون بهمثابهٔ انتخاب ریتم آهستهٔ فیلم با موضوع و شیوهٔ روایتش پیوندی جدی دارد. بسیاری از لحظهها برای پیشبردن پیرنگ طراحی نشدهاند؛ آنها اجازه میدهند تماشاگر در زمان شخصیت بماند و از میان کارهای تکراری، جزئیات کوچک و دیدارهای گذرا معنا بجوید.
« نتیجه، تصویری لطیف و انسانی است، اما گاه ممکن است تجربهٔ کوچنشینی را شاعرانهتر از واقعیت سخت آن جلوه دهد. »
قوتها و کاستیها
این سکون، بهجای آنکه صرفاً کمبود حادثه باشد، صورت سینمایی زندگیای است که در آن حرکت فراوان است اما دگرگونیهای بزرگ کمتر رخ میدهند. بااینهمه، انتخاب هنری هرقدر سنجیده باشد، برای همه جذاب نخواهد بود. تکرار سفرها، کارها و گفتوگوهای آرام ممکن است کشدار به نظر برسد؛ بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر صحنه مسیر داستان را بهسرعت تغییر دهد.
گاهی نیز فیلم بهجای آنکه لایهٔ تازهای از شخصیت یا موقعیت را آشکار کند، همان حالوهوا را دوباره میسازد. این کندی در بخشهایی به تأمل کمک میکند و در بخشهایی دیگر از نیروی انباشتهٔ اثر میکاهد. جمعبندی «سرزمین خانهبهدوشان» فیلمی است دربارهٔ زیستن پس از فقدان، بیآنکه برای اندوه نسخهای ساده یا پایانی آرامشبخش عرضه کند.
بازی آرام و عمیق فرانسیس مکدورمند، چشماندازهای فراخ، موسیقی کمادعا و حضور آدمهایی با تجربههای واقعی، به اثر صداقتی کمنظیر میبخشند. در مقابل، شخصیت فرن در بخشهایی بیش از اندازه سربسته میماند، ریتم کند فیلم میتواند فرساینده شود و زیبایی جاده گاهی دشواریهای مادی زندگی کوچنشینی را به حاشیه میراند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخدادن باشد، در مکثکردن بر پرسشهایش نهفته است: پس از ازدستدادن خانه چه چیزی باقی میماند؟ آیا میتوان بیآنکه تعلقی پایدار داشت، همچنان با دیگران پیوند برقرار کرد؟ ژائو این پرسشها را با صبر و نرمی پیش میکشد و اجازه میدهد پاسخ در سکوت میان تصویرها شکل بگیرد.
« بااینهمه، انتخاب هنری هرقدر سنجیده باشد، برای همه جذاب نخواهد بود. »
جمعبندی
حاصل، اثری شاعرانه و انسانی است که بیش از هیجان روایی، به حضور، خاطره و دشواری ادامهدادن میاندیشد.
« حاصل، اثری شاعرانه و انسانی است که بیش از هیجان روایی، به حضور، خاطره و دشواری ادامهدادن میاندیشد. »
ثبت دیدگاه