نقد و بررسی
نقد هیچکس نمیداند (Nobody Knows) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سکوتی که بهتدریج سنگین میشود «Nobody Knows» ساختهٔ هیروکازو کورئیدا، از آن فیلمهایی است که تأثیرش را با فریاد، حادثهپردازی یا اشکگیری آشکار تحمیل نمیکند. فیلم آرام میماند و از همین راه، تماشاگر را به زندگی روزمرهٔ کودکانی نزدیک میکند که ناچارند جهان کوچک خود را در آپارتمانی محدود بسازند.
نقطهٔ عزیمت داستان روشن و تلخ است: آکیرا، پسری دوازدهساله، مسئولیت خواهران و برادران کوچکترش را به دوش میگیرد، در حالی که مادرشان دیگر در دسترس نیست و پول خانه رو به پایان میرود. اما فیلم نه این وضعیت را به معمایی برای حلکردن بدل میکند و نه برای هر مرحله از آن توضیحی آماده پیش میگذارد؛ بیشتر، زمان میدهد تا تماشاگر پیامدهای این غیبت را در جزئیات ببیند.
عنوان فیلم نیز در همین سکوت معنایی پیدا میکند. «هیچکس نمیداند» تنها به پنهانماندن وضعیت کودکان اشاره ندارد؛ پرسشی هم دربارهٔ بیخبری، بیتفاوتی و فاصلهای است که میان زندگی خصوصی آدمها و نگاه جامعه شکل میگیرد. فیلم حکم صادر نمیکند، اما همین سکون و مشاهدهگری، پرسش اخلاقی آن را ماندگار میسازد.
روزمرگی بهجای ملودرام یکی از تصمیمهای اساسی کورئیدا، پرهیز از تبدیلکردن رنج به نمایش پرهیاهوست. زندگی بچهها با کارهای کوچک و تکرارشونده پیش میرود: تقسیم پول، تهیهٔ خوراک، مرتبکردن خانه و تلاش برای حفظ روال روزانه. این کنشها در نگاه نخست ممکن است ساده یا حتی کماهمیت به نظر برسند، اما فیلم با انباشتن همین لحظهها، فشار شرایط را محسوس میکند.
« عنوان فیلم نیز در همین سکوت معنایی پیدا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگر نه فقط میداند که کودکان در دشواریاند؛ فرصت مییابد تا ببیند دشواری چگونه در برنامهٔ روزانه، انتخابهای محدود و رفتارهایشان رسوخ میکند. این شیوه، از یک سو به فیلم نیرویی عمیق میدهد و از سوی دیگر ممکن است برای بخشی از مخاطبان طاقتفرسا باشد. روایت بهجای آنکه پیوسته با رخدادهای بزرگ پیش برود، درنگ میکند و مسیر خود را از دل روزهای معمولی میسازد.
اگر انتظار تماشاگر از درام، گرهافکنیهای پیاپی و پاسخهای سریع باشد، این مکثها احتمالاً کشدار جلوه میکنند. اما برای مخاطبی که به سینمای مشاهدهگرانه علاقه دارد، همین آهستگی راهی است برای فهم تدریجی وضعیت کودکان، نه صرفاً دنبالکردن سرنوشت آنان. کودکان؛ شخصیتهایی فراتر از رنج قلب فیلم، نه فقط مصیبتی که بر بچهها گذشته، بلکه خودِ بچهها هستند: با خلقوخوها، خواستهها و واکنشهایی که همیشه با منطق بزرگسالانه جور درنمیآیند.
آکیرا مسئولیتی سنگین را بر عهده دارد، اما فیلم او را به قهرمانی بیخطا تبدیل نمیکند. او هنوز کودک است؛ گاهی باید مراقب دیگران باشد و گاهی در خودِ او نیز میل به بازی، سبکبالی و رهایی دیده میشود. همین دوگانگی، شخصیتش را باورپذیر میکند و نشان میدهد بزرگشدن اجباری به معنای محوشدن کودکی نیست.
بازی کودکان نیز از نقاط قوت اصلی فیلم است. اجراها طبیعی و کمتکلفاند و بهجای تکیه بر نمایش آشکار احساسات، از نگاهها، مکثها و رفتارهای ساده نیرو میگیرند. رابطهٔ میان خواهران و برادران نیز صرفاً با گفتوگو توضیح داده نمیشود؛ نزدیکی، دلخوری، بازی و عادتهای مشترک، پیوندشان را در قاب شکل میدهد.
« این شیوه، از یک سو به فیلم نیرویی عمیق میدهد و از سوی دیگر ممکن است برای بخشی از مخاطبان طاقتفرسا باشد. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه، تصویری از یک خانواده است که هم صمیمیت در آن وجود دارد و هم آسیبپذیری و ناامنی. این ترکیب مانع میشود که کودکان به نمادهایی بیجان برای بیان یک پیام اجتماعی تقلیل یابند. آپارتمان و شهر؛ دو فضای نابرابر آپارتمان در فیلم فقط پسزمینهٔ داستان نیست؛ فضای فشردهای است که محدودیتهای زندگی بچهها را به چشم میآورد.
دیوارها و اتاقها مرزهایی ملموس میسازند و هر تغییر کوچک در نظم خانه میتواند معنایی فراتر از خود داشته باشد. فیلم در عین حال، از این فضای بسته تصویری یکسره تیره و یکنواخت نمیسازد. بچهها در دل همین محدوده برای خودشان سرگرمی، عادت و لحظههایی از شادی پیدا میکنند. همین تضاد، خانه را هم پناهگاهشان میکند و هم نشانهٔ انزوای آنان.
در برابر این فضای محدود، شهر قرار دارد: محیطی بزرگتر که به نظر میرسد پر از رفتوآمد و امکان است، اما الزاماً برای دیدن یا یاریرساندن به این کودکان دست دراز نمیکند. کورئیدا این تقابل را با خطابه توضیح نمیدهد؛ آن را در فاصلهٔ میان زندگی پنهان بچهها و جریان عادی پیرامونشان میسازد.
نگاه فیلم به جامعه از این جهت تلخ است که بیاعتنایی را نه فقط در رفتار یک فرد، بلکه در عادیشدنِ ندیدن نشان میدهد. پرسش اصلی این نیست که چه کسی مقصر است، بلکه این است که چگونه وضعیتی چنین جدی میتواند در حاشیهٔ زندگی روزمره باقی بماند. تصویر و صدا در خدمت واقعگرایی فیلمبرداری یوتاکا یامازاکی و میزانسنهای سادهٔ فیلم، تماشاگر را به فاصلهای نزدیک اما نه مداخلهگر از کودکان میرسانند.
« نتیجه، تصویری از یک خانواده است که هم صمیمیت در آن وجود دارد و هم آسیبپذیری و ناامنی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دوربین معمولاً بهجای آنکه با حرکتهای نمایشی بر هر احساس تأکید کند، به زندگی آنان نگاه میکند و اجازه میدهد جزئیات قاب معنا بسازند. این انتخاب به حس واقعگرایی اثر کمک میکند: موقعیتها کمتر شبیه صحنههایی چیدهشده برای برانگیختن واکنشاند و بیشتر به لحظههایی از زندگی میمانند که دوربین بهآرامی شاهدشان شده است.
صدا نیز در این تجربه سهم مهمی دارد. صداهای محیطی و سکوتهای میان گفتوگوها، فضای خانه و شهر را زنده نگه میدارند و توجه را به تجربهٔ روزمره بازمیگردانند. فیلم از موسیقی برای تعیینکردن احساس تماشاگر در هر لحظه بهرهبرداری افراطی نمیکند؛ به همین دلیل، حس اندوه معمولاً از خود موقعیت و رفتار کودکان برمیآید، نه از دستور موسیقایی آشکار.
این خویشتنداری گاهی اثر را خشک و سرد جلوه میدهد، اما در عوض، به آن صداقتی میبخشد که با لحن کلی روایت سازگار است. ریتم آهسته و بهای آن آهستگی «Nobody Knows» هم مزیت آن است و هم مهمترین محدودیتش. فیلم با زماندادن به تکرارها، به مخاطب اجازه میدهد فرسایش تدریجی شرایط را حس کند.
بسیاری از لحظههای اثر بهتنهایی حادثهای بزرگ نیستند، اما کنار هم تصویری انباشته از دشواری میسازند. از این رو، طول فیلم را میتوان بخشی از روش رواییاش دانست: تماشاگر باید مدتی را با این خانواده بگذراند، نه آنکه فقط خلاصهای از گرفتاریهای آنان را دریافت کند. بااینهمه، این انتخاب همیشه بینقص عمل نمیکند.
« ریتم آهسته و بهای آن آهستگی «Nobody Knows» هم مزیت آن است و هم مهمترین محدودیتش. »
قوتها و کاستیها
در بخشهایی، تأکید بر مشاهده و تداوم روزمرگی ممکن است به تکرار و کندی بینجامد؛ بهخصوص اگر مخاطب احساس کند فیلم مدتی طولانی در حال تثبیت احساسی است که پیشتر منتقل شده. همچنین، کمگویی اثر و پرهیزش از گرهگشایی صریح ممکن است برای کسانی که انتظار پاسخهای روشن دارند، رضایتبخش نباشد.
اما این کاستیها از همان رویکردی سرچشمه میگیرند که فیلم را از ملودرام متعارف جدا میکند: رویکردی که بهجای حلکردن همهچیز، بر تجربهٔ زیستن در وضعیتی ناتمام تأکید دارد. اندوهی که پاسخ آسان نمیدهد فیلم از رنج کودکان بهرهبرداری نمایشی نمیکند، اما به همین دلیل نیز تماشایش آسان نیست.
اندوه آن از جنس حادثهای گذرا نیست که تماشاگر پس از پایان اثر بتواند بهسادگی پشت سر بگذارد؛ از انباشتهشدن جزئیات و از ناتوانی بزرگسالان و محیط پیرامون در پاسخدادن به نیاز بچهها شکل میگیرد. روایت بهجای آنکه با آرامشبخشی یا نتیجهگیری اخلاقی، احساس مخاطب را مهار کند، او را با پرسشهایی باز میگذارد.
این پایانِ بازگذاشتنِ پرسشها به معنای بیهدفی نیست. فیلم بیش از آنکه بخواهد نسخهای برای حل یک مسئله ارائه کند، میکوشد توجه را به کسانی جلب کند که بهآسانی از دیدرس بیرون میمانند. در این میان، آنچه در ذهن میماند فقط تلخیِ موقعیت نیست؛ لحظههای کوچکی از زندگی و مهر میان کودکان نیز هست.
« این پایانِ بازگذاشتنِ پرسشها به معنای بیهدفی نیست. »
جمعبندی
همین آمیختگیِ اندوه و لطافت، اثر را از بدبینی صرف دور میکند، بیآنکه به امیدی سادهانگارانه پناه ببرد. جمعبندی
« همین آمیختگیِ اندوه و لطافت، اثر را از بدبینی صرف دور میکند، بیآنکه به امیدی سادهانگارانه پناه ببرد. »
ثبت دیدگاه