نقد و بررسی
نقد نیکیتا روی (Nikita Roy) | 2025
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای جذاب در مرز عقل و ایمان «نیکیتا روی» فیلمی معمایی و ترسناک است که از تقابل دیرینهٔ عقلگرایی با باورهای ماورایی برای ساختن هستهٔ داستانیاش بهره میگیرد. نیکیتا، نویسنده و پژوهشگری شکاک، به افشای ادعاهای فراطبیعی و باورهای فریبنده عادت دارد؛ اما مرگ رازآلود برادرش او را به پروندهای میکشاند که پای یک فرقه و رهبر کاریزماتیکش در میان است.
از این نقطه، پرسش اصلی نه فقط یافتن مقصر، بلکه سنجیدن مرز میان حقیقت، تلقین و ترس میشود. این طرح ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد: قهرمانی که با ابزار منطق به سراغ جهانی از راز و آیین میرود و ناچار میشود با محدودیتهای همان ابزار روبهرو شود. فیلم در بهترین لحظاتش از همین تردید تغذیه میکند و مخاطب را در موقعیتی نگه میدارد که نمیتواند بهآسانی رخدادها را به فریب انسانی یا نیرویی ناشناخته نسبت دهد.
این ابهام، موتور کنجکاوی اثر است؛ هرچند فیلم همیشه نمیداند چگونه آن را تا پایان زنده نگه دارد. تعلیقی که در آغاز جان میگیرد نیمهٔ نخست با خویشتنداری نسبی پیش میرود. تحقیق نیکیتا دربارهٔ فرقه، مواجهه با پیروان آن و نزدیکشدن تدریجی به رهبر گروه، فضای رازآلودی میسازد که بیشتر بر انتظار و بدگمانی تکیه دارد تا بر نمایش پیدرپی صحنههای هراسآور.
این انتخاب به سود فیلم تمام میشود: مخاطب بهجای آنکه صرفاً منتظر شوکی ناگهانی باشد، در جزئیات رفتار شخصیتها و تناقضهای روایت دنبال نشانه میگردد. بااینحال، تعلیق اثر بیش از آنکه از گسترش دقیق سرنخها حاصل شود، به حالوهوای مبهم و پرسشهای بیپاسخ وابسته است. در بخشهایی این ابهام ثمربخش است، اما گاه فیلم اطلاعات را چنان قطرهچکانی عرضه میکند که رازآلودگی به جای پیچیدگی، به تأخیر در روایت بدل میشود.
« از این نقطه، پرسش اصلی نه فقط یافتن مقصر، بلکه سنجیدن مرز میان حقیقت، تلقین و ترس میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هنگامی که داستان باید از طرح پرسش به سمت کشف و تحول حرکت کند، استحکام اولیهاش را از دست میدهد. نیکیتا؛ شخصیتی مناسب برای یک بحران فکری نیکیتا از آن قهرمانانی است که باورهایش مستقیماً در معرض آزمون قرار میگیرد. شکگرایی او صرفاً نشانهای برای معرفی شخصیت نیست؛ قرار است شیوهٔ نگاهش به جهان و نقطهضعف احتمالیاش باشد.
مرگ برادر، او را از موضع ناظر بیرونی بیرون میکشد و مسئلهای شخصی پیش رویش میگذارد. همین پیوند میان سوگ و تحقیق، میتوانست به فیلم لایهای عاطفی ببخشد و نشان دهد که جستوجوی حقیقت همیشه از انگیزهای خالص و بیطرفانه سرچشمه نمیگیرد. بازی صادقانهٔ سوناکشی سینها در انتقال این تنش مؤثر است.
او نیکیتا را به قهرمانی یکسره شکستناپذیر یا بیشازحد نمایشی تبدیل نمیکند و در لحظاتی که اطمینان شخصیت ترک برمیدارد، آسیبپذیری او را قابلباور نگه میدارد. با این همه، فیلمنامه فرصت کافی برای پرداختن به دگرگونی درونی نیکیتا فراهم نمیکند. شک و هراس بیشتر به صورت موقعیتهایی بیرونی بر او فرود میآیند تا حاصل فرایندی روانشناختی که مرحلهبهمرحله شکل گرفته باشد.
بازیگران و مناسبات قدرت سوهیل نایار در نقش جولی همراهی مناسبی برای خط اصلی داستان فراهم میکند و حضورش از آنجا اهمیت دارد که نیکیتا در جهان تحقیق تنها نیست. رابطهٔ او با قهرمان، در عین حال، میتوانست راهی برای آزمودن دیدگاههای متفاوت دربارهٔ پرونده باشد؛ فرصتی که فیلم بهطور کامل از آن بهره نمیگیرد.
« هنگامی که داستان باید از طرح پرسش به سمت کشف و تحول حرکت کند، استحکام اولیهاش را از دست میدهد. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتهای فرعی بیشتر در خدمت پیشبرد موقعیتها قرار میگیرند تا آنکه بهعنوان افراد مستقل با انگیزهها و تناقضهای روشن در ذهن بمانند. رهبر فرقه نیز بهسبب جایگاهش باید مرکز ثقل تهدید و جذابیت باشد. قدرت چنین شخصیتی معمولاً نه فقط از رازهایش، بلکه از تواناییاش در خواندن نیازها و ترسهای دیگران سرچشمه میگیرد.
فیلم به این وجه از موضوع نزدیک میشود، اما در پرداخت آن چندان ژرف نمیرود. در نتیجه، مناسبات میان رهبر، پیروان و کسانی که در پی افشای او هستند، گاهی بیش از آنکه پیچیدگی یک شبکهٔ نفوذ را نشان دهد، به چارچوب آشنای رویارویی قهرمان و دشمن محدود میماند. فرقه و ترس از دستکاری حقیقت یکی از امکانهای مهم داستان، پرداختن به سازوکارهای روانی فرقه است: چگونگی شکلگیری اعتماد، وابستگی و اطاعت، و اینکه چگونه یک جمع میتواند مرز میان واقعیت و تفسیر را جابهجا کند.
از این منظر، ترس فیلم فقط ترس از امر فراطبیعی نیست؛ ترس از آن است که انسان نتواند به ادراک خود اعتماد کند. این ایده با حرفه و جهانبینی نیکیتا تناسبی ویژه دارد، زیرا او به حقیقتجویی خو گرفته و اکنون باید احتمال خطا در داوری خودش را نیز بپذیرد. اما فیلم از ظرفیت این مضمون به اندازهٔ کافی استفاده نمیکند.
فرقه بیشتر به عنوان زمینهای اسرارآمیز حضور دارد تا پدیدهای اجتماعی و روانشناختی که بتوان ابعادش را لمس کرد. اگر روابط درونی گروه، شیوهٔ جذب افراد و هزینهٔ مخالفت با آن با دقت بیشتری پرداخت میشد، تهدید داستان هم ملموستر میشد و هم از قالب صرفاً ژانری فراتر میرفت. در شکل کنونی، ایدهٔ دستکاری باورها جذاب است، ولی گسترش آن نابرابر میماند.
« رهبر فرقه نیز بهسبب جایگاهش باید مرکز ثقل تهدید و جذابیت باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لغزش فیلمنامه در نیمهٔ دوم مهمترین مشکل «نیکیتا روی» افت انسجام در نیمهٔ دوم است. داستانی که در آغاز بهتدریج پرسشهایش را میچیند، در ادامه برای پاسخدادن به آنها با شتاب پیش میرود. مسیر تحقیق و رابطهٔ میان سرنخها همیشه قانعکننده نیست و برخی رخدادها بیش از آنکه از دل انتخابهای شخصیتها بیرون بیایند، برای رساندن روایت به ایستگاه بعدی به نظر میرسند.
این شتاب، وزن عاطفی و منطقی کشفها را کاهش میدهد. ترکیب معما، وحشت روانشناختی و عناصر فراطبیعی نیز به انسجام بیشتری نیاز دارد. هرکدام از این ژانرها قواعد و انتظارات خاص خود را دارند؛ معما به سرنخهای منصفانه، وحشت به ساخت تدریجی هراس و درام روانشناختی به تحول باورپذیر شخصیت وابسته است.
فیلم میان این مسیرها رفتوآمد میکند، اما همیشه آنها را در خدمت یک بیان واحد قرار نمیدهد. به همین دلیل، بعضی صحنهها نه آنقدر ترسناکاند که اثر وحشت مؤثری باشند و نه آنقدر روشن که در مقام معما پاسخگو بمانند. اجرای بصری و ساخت فضای هراس فضای رازآلود نیمهٔ نخست از داراییهای اصلی فیلم است.
محیطهای بسته، حضور جمعی پیروان و فاصلهٔ میان آنچه نیکیتا میبیند و آنچه دیگران تأیید میکنند، به ایجاد حس ناامنی کمک میکند. اثر در این لحظات بهجای اتکا به نمایش صریح، از انتظار و تردید بهره میبرد؛ رویکردی که برای داستانی دربارهٔ فروپاشی قطعیتها مناسبتر است. بااینحال، اجرای صحنههای تعلیق و وحشت در سراسر فیلم یکدست نیست.
« لغزش فیلمنامه در نیمهٔ دوم مهمترین مشکل «نیکیتا روی» افت انسجام در نیمهٔ دوم است. »
قوتها و کاستیها
برخی موقعیتها بیش از اندازه به نشانههای آشنای ژانر تکیه میکنند و اثرگذاریشان از پیش قابل حدس میشود. همچنین، هنگامی که روایت باید میان واقعیت و ادراک آشفتهٔ نیکیتا تمایزی ظریف بسازد، گاهی بهجای تشدید هوشمندانهٔ سردرگمی، صرفاً بر ابهام میافزاید. نتیجه آن است که تماشاگر همیشه نمیتواند تشخیص دهد آیا این سردرگمی بخشی از تجربهٔ طراحیشدهٔ فیلم است یا پیامد پراکندگی روایت.
جمعبندی «نیکیتا روی» با ایدهای وسوسهانگیز آغاز میشود: زنی که عمرش را صرف ردکردن ادعاهای ماورایی کرده، در پی مرگ برادرش با جهانی روبهرو میشود که منطق او را به چالش میکشد. بازی متین سوناکشی سینها، همراهی سوهیل نایار و تعلیق نسبتاً مؤثر نیمهٔ نخست، فیلم را برای مدتی در مسیر جذابی نگه میدارند.
مسئلهٔ ایمان، تلقین و دستکاری ادراک نیز میتوانست به اثری فراتر از یک معمای ترسناک متعارف بینجامد. اما فیلم در پرداخت ایدههایش به اندازهٔ طرح اولیهاش دقیق نیست. آشفتگی روایت در نیمهٔ دوم، کمعمقی برخی شخصیتها و ناتوانی در پیوند منسجم ژانرها از نیروی آن میکاهد. «نیکیتا روی» بیش از آنکه اثری کاملاً کامیاب باشد، تجربهای با هستهای جذاب و اجرای نابرابر است: فیلمی که پرسش مهمی دربارهٔ مرز عقل و باور طرح میکند، اما برای رسیدن به پاسخی درخور، به پرداختی سنجیدهتر نیاز داشت.
« برخی موقعیتها بیش از اندازه به نشانههای آشنای ژانر تکیه میکنند و اثرگذاریشان از پیش قابل حدس میشود. »



ثبت دیدگاه