نقد و بررسی
نقد New York, New York | 1977
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
برخورد دو جهان ناسازگار «New York, New York» ساختهٔ Martin Scorsese، در ظاهر داستان آشنایی و رابطهٔ عاشقانهٔ دو موسیقیدان است؛ اما فیلم بهسرعت روشن میکند که عشق در اینجا نه پناهگاهی آرام، بلکه میدان برخورد دو اراده، دو جاهطلبی و دو شیوهٔ متفاوتِ زیستن است. جیمی دویل، نوازندهٔ ساکسوفون، سرزنده، مغرور و خودمحور است؛ فرانسیس ایوانز، خوانندهای جوان، در آغاز راه حرفهای خود قرار دارد و میکوشد جایگاه مستقلی برای خویش بسازد.
برخوردشان در روز پیروزی بر ژاپن، میان شادی عمومی و امید به آینده رخ میدهد، اما سرشت رابطه از همان ابتدا با ناهماهنگی آمیخته است. فیلم رابطه را به قصهای ساده از دلدادگی و کامیابی تبدیل نمیکند. جیمی و فرانسیس به یکدیگر جذب میشوند، اما کشش میانشان بهتنهایی برای ساختن پیوندی پایدار کفایت نمیکند.
هر یک خواستههایی دارد که با خواستهٔ دیگری برخورد میکند؛ و درست همین تضاد است که به رابطه جان میبخشد و همزمان آن را فرسوده میسازد. فیلم از مخاطب نمیخواهد رفتارهای این دو را بیچونوچرا بپذیرد؛ دعوتش میکند ببیند چگونه عشق، در مجاورت خودخواهی و بلندپروازی، میتواند هم شورانگیز باشد و هم آزارنده.
جیمی و فرانسیس؛ عشق در سایهٔ نابرابری یکی از مهمترین امتیازهای فیلم، پرداخت شخصیتهایی است که قرار نیست نمونههایی بینقص و دوستداشتنی باشند. جیمی بهسبب اعتمادبهنفس افراطی و اصرارش بر خواستههای خود، اغلب از مرز جذابیت عبور میکند و به آزارگری نزدیک میشود. او فقط مردی با خلقوخوی تند نیست؛ رفتارهایش نشان میدهد که چگونه میل به دیدهشدن میتواند در رابطه به میلِ تسلط یافتن بدل شود.
« فیلم رابطه را به قصهای ساده از دلدادگی و کامیابی تبدیل نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این ویژگی را پنهان نمیکند و آن را به شوخی یا رمانتیسمِ بیهزینه فرو نمیکاهد. در سوی دیگر، فرانسیس شخصیتی صرفاً واکنشی نیست که زندگیاش حول جیمی بچرخد. او به خوانندگی و پیشرفت حرفهای خود دلبسته است و تلاش میکند میان عشق و استقلال تعادل برقرار کند. بااینحال، مسیرش آسان و بیابهام نیست.
فیلم بهجای آنکه او را به قهرمانی بیخطا بدل کند، تصمیمها و آسیبپذیریهایش را نیز در متن زندگی مشترکشان جای میدهد. همین استقلال نسبی است که رابطه را پیچیدهتر میکند: فرانسیس نه فقط معشوق جیمی، بلکه هنرمندی است با رؤیاها و نیازهای خودش. بازی Robert De Niro و Liza Minnelli این تقابل را به نیروی اصلی فیلم تبدیل میکند.
De Niro در نقش جیمی، انرژی بیقرار و تحریکپذیری را به نمایش میگذارد که گاه تماشاگر را در برابر شخصیتش قرار میدهد. Minnelli نیز فرانسیس را با حضوری پرقدرت و عاطفی میسازد؛ حضور او بهویژه در لحظههای اجرایی، به فیلم مرکز ثقل تازهای میبخشد. بازیها بهجای نرمکردن تناقضهای شخصیتها، آنها را عیان میکنند.
موسیقی؛ زبان رابطه و میدان رقابت موسیقی در «New York, New York» زینتی برای فضاسازی نیست؛ بخشی از سازوکار روایت است. جیمی و فرانسیس با موسیقی کار میکنند، بهواسطهٔ آن با یکدیگر پیوند مییابند و در همان حال، در مسیرهای حرفهایشان با موانعی روبهرو میشوند. اجراها به فیلم امکان میدهند احساساتی را بیان کند که گفتوگوهای روزمره بهتنهایی از پسِ آنها برنمیآیند.
« فیلم این ویژگی را پنهان نمیکند و آن را به شوخی یا رمانتیسمِ بیهزینه فرو نمیکاهد. »
شخصیتها و اجرا
گاه ساز و صدا چیزی را آشکار میکنند که شخصیتها در زندگی خصوصی از بیانش ناتواناند. این پیوند میان هنر و زندگی، پرسشی مرکزی میسازد: آیا میتوان با کسی همکاری هنری کرد، درحالیکه زندگی مشترک با او به میدان کشمکش بدل شده است؟ فیلم پاسخ آسانی عرضه نمیکند. موفقیت حرفهای تضمینکنندهٔ خوشبختی عاطفی نیست، همانطور که رابطهٔ عاشقانه لزوماً مسیر هنری را هموار نمیکند.
هر پیشرفت و هر عقبنشینی، معنایی دوگانه پیدا میکند؛ دستاورد یکی ممکن است برای دیگری مایهٔ غرور، حسادت یا احساس دورافتادگی باشد. همچنین موسیقی به فیلم هویتی مستقل میبخشد. فضای اجرا، تمرین و سالنهای موسیقی، جهان داستان را از یک درام عاشقانهٔ متعارف فراتر میبرد. قطعهٔ نامآشنای «New York, New York» نیز در پیوند با این جهان، تنها یک سرود شهری نیست؛ پژواکی از آرزوی موفقیت و میل به بزرگشدن در شهری است که هم وعده میدهد و هم بیرحمانه رقابت میطلبد.
فیلم نشان میدهد که رؤیای هنری، با هیجان آغاز میشود، اما برای تحقق خود به کار، فرصت و گذشت زمان نیاز دارد. نیویورک؛ رؤیا، صحنه و فاصله عنوان فیلم، شهر را در جایگاهی بیش از پسزمینه قرار میدهد. نیویورک هم مقصدی رؤیایی است و هم فضایی واقعی که در آن آدمها برای یافتن کار، شنیدهشدن و ساختن آینده رقابت میکنند.
نام شهر حامل نوعی وعده است: اینجا شاید بتوان به آنچه میخواهی بدل شوی. اما فیلم در کنار این وعده، دشواریِ دوامآوردن و پیشرفتن را هم برجسته میکند. شخصیتها نه در خلأ، بلکه در محیطی زندگی میکنند که فرصتها را بهآسانی در اختیارشان نمیگذارد. از نظر بصری، فیلم میان واقعگرایی و جلوهپردازی فاصله میگیرد.
« گاه ساز و صدا چیزی را آشکار میکنند که شخصیتها در زندگی خصوصی از بیانش ناتواناند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
Scorsese در این اثر به زبان موزیکالهای کلاسیک نزدیک میشود، اما آن را بهسادگی بازتولید نمیکند. رنگ، صحنهآرایی و فضای نمایشی گاه یادآور جهانی ساختگی و تماشاییاند؛ در مقابل، رفتار شخصیتها زمخت، ناهماهنگ و گاه ناخوشایند باقی میماند. این دوگانگی مهم است: جهان صحنه میتواند پرزرقوبرق باشد، اما زندگی خصوصی همچنان از رنجش، لجاجت و ناکامی انباشته است.
به این ترتیب، شهر و صحنه آینهٔ یکدیگر میشوند. در برابر تماشاگران، موسیقی و اجرا میتوانند درخشان و منظم به نظر برسند؛ پشت آنها، کار و اضطراب و سازش قرار دارد. فیلم از شکاف میان نمایشی که هنرمند به جهان عرضه میکند و آشفتگیای که در زندگی خود تجربه میکند، بهره میبرد. این نگاه، بهویژه در بخشهایی که حرفهٔ موسیقایی شخصیتها پیش میرود، از سادهسازی مفهوم موفقیت جلوگیری میکند.
کارگردانی و نوسان میان دو لحن جذابیت سبکی فیلم از ترکیب دو سنت متفاوت میآید: شکوه و تصنعِ موزیکال کلاسیک، و توجه به شخصیتهایی که عواطفشان بیسامان و رفتارشان گاه خشن است. Scorsese پیشتر در سینمایی واقعگرا و پرتنش شناخته شده بود؛ اینجا نیز شخصیتهای ناسازگار و کشمکشهای روانی را رها نمیکند، اما آنها را در قالبی رنگینتر و نمایشیتر قرار میدهد.
نتیجه نه موزیکالی بیدغدغه است و نه درامی واقعگرایانه با موسیقیِ حاشیهای؛ اثر پیوسته میان این دو حالت در حرکت است. این انتخاب، هم سرچشمهٔ تازگی فیلم است و هم علت بخشی از ناهمواریهای آن. لحظههایی وجود دارند که اجرا و احساس در هم میآمیزند و جهان موسیقایی فیلم را به تجربهای زنده تبدیل میکنند.
« Scorsese در این اثر به زبان موزیکالهای کلاسیک نزدیک میشود، اما آن را بهسادگی بازتولید نمیکند. »
قوتها و کاستیها
در لحظههای دیگر، فاصلهٔ میان لحن پرزرقوبرق صحنهها و سنگینی رابطه چنان زیاد میشود که انسجام کلی تضعیف میگردد. فیلم گویی همیشه میان میل به سرگرمکردن و تمایل به واکاوی عاطفی در رفتوآمد است؛ این تردید گاهی به آن غنا میدهد و گاهی ریتم را از تمرکز میاندازد. ریتم، پراکندگی و فرسایش عاطفی طول زیاد فیلم به آن فرصت میدهد تغییرات رابطه و مسیر حرفهای شخصیتها را در گذر زمان دنبال کند، اما همین گستردگی هزینهای نیز دارد.
برخی صحنهها بیش از آنکه روایت را به سوی نقطهای روشن پیش ببرند، بر حالتها و تنشهای موجود میمانند. در نتیجه، داستان در بخشهایی پراکنده به نظر میرسد و مخاطب ممکن است احساس کند فیلم از یک محور روایی مشخص فاصله گرفته است. این کندی، بهویژه هنگامی که کشمکشهای میان دو شخصیت تکرار میشوند، میتواند از شدت تأثیر عاطفی بکاهد.
تکرار، البته بخشی از منطق رابطه است. جیمی و فرانسیس بارها به یکدیگر نزدیک میشوند و از هم میرنجند؛ عادتها و زخمهای حلنشده دوباره سر برمیآورند. اما واقعگرایانهبودن این چرخه همیشه آن را از نظر دراماتیک مؤثر نمیکند. گاهی همان رفتار آزارنده چنان تکرار میشود که تماشاگر، بهجای دیدن لایهای تازه از شخصیت، با همان تنش پیشین روبهرو میماند.
در چنین لحظههایی، فیلم از نیروی بازیها و موسیقی بهره میگیرد تا توجه را دوباره زنده کند. عاطفه، جاهطلبی و هزینهٔ سازش در لایهٔ زیرین، «New York, New York» دربارهٔ دشواری کنارهمنشستن عشق و جاهطلبی است. فیلم نه موفقیت حرفهای را بهعنوان پاداشی ساده برای استعداد تصویر میکند و نه عشق را درمانی قطعی برای نقصهای شخصیتی میداند.
« برخی صحنهها بیش از آنکه روایت را به سوی نقطهای روشن پیش ببرند، بر حالتها و تنشهای موجود میمانند. »
جمعبندی
شخصیتها میتوانند یکدیگر را دوست داشته باشند و در همان حال به هم آسیب بزنند؛ میتوانند خواهان آیندهای مشترک باشند، اما در عمل نتوانند نیازهای خود را با خواستههای دیگری سازگار کنند. این تناقض، قلب تلخ و انسانی اثر است. فیلم همچنین از تماشاگر میخواهد میان فهمیدن و تأییدکردن تمایز بگذارد.
میتوان خاستگاه خودخواهی جیمی یا فشارهایی را که بر فرانسیس وارد میشود درک کرد، بیآنکه رفتارهایشان را بیضرر دانست. همین نگاه، شخصیتها را از قالبهای رمانتیک بیرون میآورد. آنها نه شمایلهایی برای برآوردن آرزوی عاشقانهٔ مخاطباند و نه الگوهایی اخلاقی؛ آدمهاییاند با استعداد، عیب، نیاز و محدودیت.
فیلم در بهترین لحظههایش، همین ناتمامی را به سرچشمهٔ تأثیر خود بدل میکند. جمعبندی «New York, New York» اثری ناهموار، بلندپرواز و از نظر لحنی دوپاره است؛ گاهی ریتمش کند میشود و روایتش از تمرکز میافتد، اما موسیقی، بازیهای پرانرژی و رابطهٔ پیچیدهٔ دو شخصیت اصلی به آن نیرویی ماندگار میبخشند.
فیلم با عشقی آسانپسند روبهرو نیست و از تبدیلکردن رفتارهای آسیبزا به افسانهای شیرین پرهیز میکند. ارزش اصلیاش در همین مقاومت در برابر پاسخهای ساده نهفت
« فیلم همچنین از تماشاگر میخواهد میان فهمیدن و تأییدکردن تمایز بگذارد. »
ثبت دیدگاه