نقد و بررسی
نقد Never Say Never | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای در حصار رینگ «Never Say Never» یا «八角笼中» ساختهٔ Wang Baoqiang، در ظاهر فیلمی ورزشی دربارهٔ مبارزههای هنرهای رزمی ترکیبی است، اما قلب داستانش بیرون از قفس هشتضلعی میتپد: در روستایی محروم، میان کودکانی که از امکانات و چشماندازهای معمول زندگی بیبهرهاند. Xiang Tenghui، مبارزی سابق که گذشتهاش لکهای بر اعتبار او گذاشته، برای این کودکان باشگاهی راه میاندازد و میکوشد از انضباط تمرین و فرصت حضور در مسابقهها، راهی بهسوی آیندهای متفاوت بسازد.
هنگامی که ویدیویی قدیمی از مبارزهٔ کودکان به عرصهٔ عمومی راه مییابد، نیت خیر او در معرض تردید قرار میگیرد و سرنوشت باشگاه و شاگردانش به پرسشی اخلاقی و اجتماعی بدل میشود. فیلم از این موقعیت برای طرح پرسشی ساده اما پیچیده بهره میگیرد: آیا نجاتدادن دیگری، وقتی ابزارهای نجات خود محل مناقشهاند، همچنان عملی بیابهام است؟
آموزش مبارزه میتواند برای این کودکان انضباط، تعلق و راهی برای دیدهشدن فراهم کند؛ اما همزمان خطر بهرهکشی و آسیب را نیز به ذهن میآورد. اثر در بهترین لحظاتش اجازه نمیدهد تماشاگر با یک پاسخ آسوده از سالن بیرون برود. حصار اجتماعی و معنای مبارزه عنوان چینی فیلم به قفس هشتضلعی اشاره دارد؛ فضایی که مبارزه در آن رخ میدهد و استعارهای مناسب برای محدودیتهای بزرگتر زندگی شخصیتهاست.
کودکان در حصاری نامرئی از فقر، محرومیت و کمبود انتخاب گرفتارند. رینگ نه صرفاً محل خشونت، بلکه صحنهای است که در آن میتوانند مهارت و ارادهشان را به نمایش بگذارند. بااینحال، فیلم این استعاره را کاملاً یکدست پیش نمیبرد: مبارزه هم فرصت است و هم خطر، هم راهی برای خروج از تنگنا و هم تکرار همان منطق سختی که شخصیتها میخواهند از آن رها شوند.
« اثر در بهترین لحظاتش اجازه نمیدهد تماشاگر با یک پاسخ آسوده از سالن بیرون برود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این دوگانگی، ارزش اصلی موضوع فیلم است. اثر دربارهٔ نجاتی معجزهآسا نیست؛ دربارهٔ آدمهایی است که در نبود گزینههای بهتر، از امکانات محدود خود راهی میسازند. در چنین جهانی، قهرمانی الزاماً به معنای پیروزی در مسابقه نیست؛ گاهی در فراهمکردن غذا، سرپناه، آموزش و نظمی روزانه تجلی مییابد.
فیلم هرچند گاهی به سوی تأکیدهای احساسی و پیامهای روشنگو میل میکند، از طرح این پرسش دشوار نمیگریزد که چه کسی حق دارد برای آیندهٔ کودکان تصمیم بگیرد. Xiang Tenghui؛ میان کفاره و خودفریبی Xiang Tenghui شخصیتی است که گذشتهاش بهتدریج بر اکنون سایه میاندازد. او صرفاً مربیای آرمانگرا نیست که بیهیچ تناقضی دیگران را نجات دهد؛ میلش به جبران، با غرور، زخمهای شخصی و نیاز به اثبات خویش درهم تنیده است.
همین آمیختگی، او را از الگوی سادهٔ «مربی نیکسرشت» دور میکند، گرچه فیلم همهٔ لایههای روانیاش را با یک عمق نمیکاود. Wang Baoqiang در نقش اصلی، از انرژی جسمانی و حضوری زمینی بهره میگیرد. بازی او بهجای اتکا به قهرمانپردازی صیقلی، بر خستگی، خشونت مهارشده و نوعی سرسختی روزمره تکیه دارد.
این انتخاب با دنیای فیلم سازگار است: شخصیتها کمتر خطابه میخوانند و بیشتر با بدن، سکوت و کار مداوم خود را آشکار میکنند. بااینحال، انگیزههای Xiang گاه دیر و پراکنده روشن میشوند؛ این ابهام در آغاز کنجکاوی میآفریند، اما در بخشهایی نیز فاصلهای میان او و تماشاگر باقی میگذارد.
« Xiang Tenghui؛ میان کفاره و خودفریبی Xiang Tenghui شخصیتی است که گذشتهاش بهتدریج بر اکنون سایه میاندازد. »
شخصیتها و اجرا
کودکان؛ استعدادهایی میان فردیت و نماد فیلم بخشی از روایتش را بر دو شاگردی متمرکز میکند که با گذر زمان به جوانانی متفاوت بدل میشوند. این انتخاب به داستان امکان میدهد پیامدهای آموزش و بزرگشدن در محیطی دشوار را دنبال کند، اما همهٔ کودکان به یک اندازه از فردیت برخوردار نیستند. برخی بیشتر نمایندهٔ «نسل محروم» یا حاملان امید جمعیاند تا شخصیتهایی با خواستهها و تناقضهای مستقل.
ازاینرو، رابطههای میان شاگردان و مربی گاه ظرفیت عاطفی بیشتری از آنچه فیلمنامه برایشان فراهم کرده، در خود دارند. این کاستی بهویژه در لحظاتی احساس میشود که فیلم از مخاطب انتظار دارد نسبت به سرنوشت گروهی از کودکان واکنش عاطفی شدیدی نشان دهد، بیآنکه پیشتر فرصت کافی برای شناخت هر یک از آنان ایجاد کرده باشد.
بااینهمه، حضورشان در تمرینها و زندگی روزانه، به داستان حس جمعی میدهد؛ آنها تنها شاگردانی در مسیر موفقیت ورزشی نیستند، بلکه اعضای گروهیاند که برای نخستینبار امکان تجربهٔ تعلق و آیندهای مشترک را مییابند. واقعگرایی بصری و بدنهای خسته یکی از امتیازهای برجستهٔ فیلم، فضای زمخت و ملموس آن است.
محیط روستایی، سادگی امکانات و ناهمواری زندگی روزمره، تصویری تزیینی از فقر نمیسازند؛ بلکه به بافتی بدل میشوند که تصمیمهای شخصیتها درون آن شکل میگیرد. فیلمبرداری Luo Pan، با ترکیببندیهای عریض و توجه به چشماندازهای جنوبغرب چین، به جهان داستان وسعت بصری میدهد، درحالیکه زندگی شخصیتها همچنان محدود و فشرده به نظر میرسد.
« برخی بیشتر نمایندهٔ «نسل محروم» یا حاملان امید جمعیاند تا شخصیتهایی با خواستهها و تناقضهای مستقل. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صحنههای تمرین نیز از همین رو باورپذیرند: بدنها خسته میشوند، حرکات آموختهشده بهتدریج شکل میگیرند و مبارزه بیشتر حاصل انضباط و تکرار است تا نمایش بیوقفهٔ مهارتهای خارقالعاده. فیلم از اغراق در خشونت پرهیز میکند و انرژی صحنهها را از تلاش و مقاومت میگیرد. این رویکرد با مضمون اثر هماهنگ است؛ مبارزه در اینجا بیش از آنکه نمایشی از پیروزی قطعی باشد، صورت جسمانیِ تقلا برای ادامهدادن است.
بحران رسانهای و نگاه جامعه انتشار ویدیوی قدیمی، نقطهای است که داستان از رابطهٔ مربی و شاگردان فراتر میرود و به داوری عمومی میرسد. فیلم نشان میدهد چگونه یک تصویر جداشده از زمینه میتواند معنای پیچیدهٔ یک تجربه را به اتهامی فوری تبدیل کند. این بخش ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد: نیت شخصی، مصلحت عمومی و حقوق کودکان در برابر هم قرار میگیرند، و هیچکدام را نمیتوان بهآسانی نادیده گرفت.
بااینحال، پرداخت این بحران همیشه به همان اندازهٔ ایدهاش ظریف نیست. واکنش رسانهها و افکار عمومی گاهی بیشتر کارکردی روایی دارد تا آنکه به شبکهای از دیدگاههای مستقل تبدیل شود. فیلم از تندی قضاوت جمعی انتقاد میکند، اما کمتر به تفاوت میان نگرانی موجه دربارهٔ امنیت کودکان و شتابزدگی در محکومکردن میپردازد.
اگر این تمایز با جزئیات بیشتری کاویده میشد، کشمکش اخلاقی اثر پیچیدهتر و ماندگارتر میشد. ریتم، تکرار و محدودیتهای روایت «Never Say Never» از نظر عاطفی صادق است، اما در تنظیم ریتم همواره به اندازهٔ نیتش دقیق عمل نمیکند. برخی صحنهها بیش از اندازه امتداد مییابند و روایت چند بار بر دشواری وضعیت یا اهمیت امید تأکید میکند، بیآنکه هر بار معنای تازهای به آن بیفزاید.
« فیلم از اغراق در خشونت پرهیز میکند و انرژی صحنهها را از تلاش و مقاومت میگیرد. »
قوتها و کاستیها
فیلم در نیمهٔ دوم، بهویژه، گاه از یک گام دراماتیک به گام بعدی با شتاب کافی عبور نمیکند؛ این کندی، در فیلمی که با تنش مسابقه و بحران اجتماعی سروکار دارد، از نیروی تعلیق میکاهد. همچنین مسیر کلی داستان در بخشهایی قابلپیشبینی است. بعضی پیچشها بیش از آنکه برداشت مخاطب از شخصیتها را دگرگون کنند، رخدادهای آشنای درام ورزشی و قصهٔ رستگاری را بازتولید میکنند.
فیلم در عوض، در جزئیات زندگی جمعی و تضادهای اخلاقیاش نیرومندتر است تا در غافلگیریهای روایی. اگر زمان بیشتری صرف بسط شخصیتهای فرعی و رابطههای میان آنها میشد و بخشی از تکرارها کنار میرفت، پیوند عاطفی مخاطب با سرنوشت کودکان استوارتر میگشت. جمعبندی «Never Say Never» در اساس، فیلمی دربارهٔ این باور است که فرصت، حتی اگر از دل وضعیتی خشن و ناقص پدید آید، میتواند افق زندگی را گسترش دهد.
قوت آن در فضای واقعگرا، صحنههای تمرین پرانرژی و نگاهی انسانی به کودکانی است که جامعه غالباً پیش از شناختنشان دربارهشان داوری میکند. ضعفش در ریتم کشدار، روایت گاه آشنا و شخصیتپردازی نابرابر نمود مییابد؛ کاستیهایی که مانع میشوند همهٔ ایدههای ارزشمندش به یک اندازه اثرگذار شوند.
بااینهمه، فیلم در پرسش مرکزی خود قابلتأمل باقی میماند: آیا میتوان برای دیگران راه نجات ساخت، بیآنکه خطر کرد و بیآنکه دربارهٔ بهای آن پاسخگو بود؟ پاسخ اثر ساده نیست و همین ابهام، فراتر از هیجان مسابقهها، به آن وزن دراماتیک میبخشد.
« همچنین مسیر کلی داستان در بخشهایی قابلپیشبینی است. »



ثبت دیدگاه