نقد و بررسی
نقد تئاتر مرغ دریایی 2022 (National Theatre Live: The Seagull) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت چخوف به زمانهٔ ما «مرغ دریایی» جیمی لوید و آنیا ریس، بیش از آنکه بازسازی وفادارانهٔ جهان روسیِ آنتون چخوف باشد، کوششی برای شنیدن پژواک آن جهان در زبان و مناسبات امروز است. نمایشنامهٔ کلاسیک، با شبکهای از عشقهای یکسویه، رقابتهای هنری و آرزوهای ناکام، در این اجرا به روایتی دربارهٔ آدمهایی بدل میشود که میان خواستن و توانستن گرفتار ماندهاند.
خانهٔ دورافتادهای که شخصیتها در آن گرد میآیند، نه پناهگاهی آرام، بلکه فضایی بسته است که تنشهای فروخورده را تشدید میکند. در این محیط، هرکس چیزی میخواهد: شهرت، عشق، اعتبار، جوانی یا معنایی برای ادامهدادن. اما خواستهها بهندرت با خواستههای دیگران سازگار میشوند و همین ناهماهنگی، موتور اصلی درام است.
نسخهٔ ریس با زبان معاصر و لحنی گاه شوخطبع، راهی مستقیمتر بهسوی این کشمکشها میگشاید؛ انتخابی که هم صمیمیت میآفریند و هم بخشی از فاصلهٔ تاریخی متن را از میان میبرد. رؤیاهایی که به هم برخورد میکنند در مرکز نمایش، آدمهایی قرار دارند که نه قهرمانانی پرشکوهاند و نه قربانیانی صرف؛ آنان غالباً همزمان مضحک، خودخواه، آسیبپذیر و دلسوزند.
همین تناقض، نیروی چخوف را زنده نگه میدارد. ناکامی در اینجا یک حادثهٔ ناگهانی نیست، بلکه حاصل برخوردهای روزمره است: نگاههایی که پاسخ نمیگیرند، حرفهایی که دیر یا زود گفته میشوند، و آرزوهایی که در حضور دیگران رنگ رقابت میگیرند. عاطفه در این اثر بهسادگی از یک نفر به نفر دیگر انتقال نمییابد؛ مسیرش نامتقارن است و همین بیتقارنی، شخصیتها را به سوی رنج و سوءتفاهم میبرد.
« در این محیط، هرکس چیزی میخواهد: شهرت، عشق، اعتبار، جوانی یا معنایی برای ادامهدادن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازآفرینی معاصر کمک میکند این روابط از قالب موزهایِ آثار کلاسیک بیرون بیایند. شخصیتها در زبان امروز نفس میکشند و اضطراب شهرت و موفقیت هنری برای تماشاگر معاصر قابللمس میشود. بااینحال، معاصرکردن تنها تغییر واژگان نیست؛ وقتی شوخیها و ارجاعات تازه وارد جهان چخوف میشوند، نسبت میان اندوه و خنده نیز دگرگون میشود.
اجرا گاهی با همین اصطکاک جذاب است: خندهای کوتاه از دل موقعیتی تلخ بیرون میآید و سپس تلخی، بیآنکه نیاز به تأکید داشته باشد، دوباره خود را نشان میدهد. نینا و آرکادینا؛ دو چهرهٔ آرزوی صحنه نینا، با بازی امیلیا کلارک، نقطهٔ ورود عاطفی مهمی به این جهان است. او با اشتیاقی آشکار به سوی آینده و امکانهای تازه کشیده میشود؛ اما نمایش، این اشتیاق را به تصویری ساده از معصومیت تبدیل نمیکند.
میل به دیدهشدن و یافتن راهی برای فرار از محدودیتهای زندگی، هم نیروی پیشبرندهٔ اوست و هم سرچشمهٔ آسیبپذیریاش. کلارک در نقشآفرینی خود از انرژی و گیرایی بهره میگیرد، بیآنکه شخصیت را صرفاً به جذابیت بازیگرانه فروبکاهد. اهمیت اجرای او در این است که امید را همچون نیرویی واقعی و پرهزینه عرضه میکند.
در سوی دیگر، آرکادینا با بازی ایندیرا وارما، تصویری پیچیده از هنرمندی است که میکوشد در برابر تغییر زمانه مقاومت کند. او خواهان حفظ جایگاه و توجه دیگران است، اما این خواسته را نمیتوان فقط غرور دانست؛ در پس آن هراس از زوال و ازدستدادنِ موقعیت نیز جریان دارد. وارما به شخصیت حضوری محکم و پرتحرک میبخشد و بر کشاکش میان اعتمادبهنفس نمایشی و ناامنی درونی تأکید میکند.
« بازآفرینی معاصر کمک میکند این روابط از قالب موزهایِ آثار کلاسیک بیرون بیایند. »
شخصیتها و اجرا
مواجههٔ این دو زن، تقابل سادهٔ جوانی و پیری نیست؛ بلکه برخورد دو شکل متفاوت از نیاز به دیدهشدن است. یکی میخواهد راهی به آینده باز کند و دیگری نمیخواهد از صحنهٔ اکنون کنار برود. خلوت صحنه؛ استعارهای روشن و محدود طراحی مینیمال، با فضای خالی و چیدمانی مبتنی بر صندلیها، از مهمترین تصمیمهای بصری اجراست.
صحنه از جزئیات واقعگرایانهٔ خانه و طبیعت فاصله میگیرد و تماشاگر را بهجای تماشای محیط، متوجه بدنها، فاصلهها و مکثهای بازیگران میکند. این خلوتی میتواند معنایی روشن داشته باشد: شخصیتها در فضایی تهی محصورند و ابزار چندانی برای گریز از یکدیگر یا از خودشان ندارند. اشیا نیز بهجای آنکه جهان کاملی بسازند، یادآور محدودیت و موقتیبودن حضورند.
اما همین انتخاب، خطر یکنواختی را هم در خود دارد. استفادهٔ مداوم از صندلیها و کمبود دگرگونی بصری ممکن است پس از مدتی توجه را از کنش دور کند. نمادپردازی هنگامی مؤثر است که هر بار به کشف تازهای بینجامد؛ اگر فضای خالی تنها همان حس نخستین را تکرار کند، بهجای تشدید معنا، آن را کمرنگ میسازد.
اجرای لوید در این نقطه از مخاطب میخواهد به ظرافتهای بازی و رابطهها حساس بماند، اما این مطالبه برای همه یکسان پاسخگو نیست. ریتم، سکون و چالش اجرای زنده کارگردانی بهجای تکیه بر حرکت پیوسته و کنشهای بیرونی، از سکون و مکث بهره میگیرد. این رویکرد با جهان چخوف سازگار است: درام اغلب در آنچه گفته نمیشود، در انتظار و در ناتوانی شخصیتها برای تغییر وضعیت خود رخ میدهد.
« مواجههٔ این دو زن، تقابل سادهٔ جوانی و پیری نیست؛ بلکه برخورد دو شکل متفاوت از نیاز به دیدهشدن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نشستن، نگاهکردن و بهتعویقانداختن میتوانند بخشی از زبان اجرایی باشند، نه نشانهٔ فقدان کنش. در لحظات موفق، سکون به فشار بدل میشود و تماشاگر حضورِ عاطفهای را احساس میکند که هنوز به گفتار یا عمل تبدیل نشده است. بااینحال، مکثهای طولانی و حرکت محدود ممکن است آهنگ اجرا را کند کنند.
اگر بازیگر نتواند در سکون، دگرگونی درونی را بهروشنی منتقل کند، صحنه به حالت انتظار صرف نزدیک میشود. چنین خطری در اجرایی که از طراحی خلوت نیز بهره میگیرد، بیشتر به چشم میآید. بنابراین ریتم این اثر به میزان همراهی تماشاگر با شیوهٔ اجرایی آن وابسته است: برای برخی، کندی فرصت تأمل و شنیدن زیرمتن است؛ برای برخی دیگر، همان کندی میتواند فاصلهای خستهکننده بسازد.
زبان تازه و فاصله از چخوف زبان معاصر، یکی از جسورانهترین و درعینحال مناقشهبرانگیزترین جنبههای اقتباس است. گفتوگوها از تشریفات زبانی فاصله میگیرند و شخصیتها را به آدمهایی نزدیک میکنند که میتوانستند در زمانهٔ ما زندگی کنند. این انتخاب، از یک سو به روابط انسانی وضوح میبخشد و طنز را بیواسطهتر میکند؛ از سوی دیگر، ممکن است موسیقی خاص جهان چخوف و حس تاریخی متن را کمرنگ سازد.
مخاطبی که انتظار لحنی شاعرانهتر یا فضایی نزدیکتر به روسیهٔ اواخر سدهٔ نوزدهم دارد، احتمالاً با این بازنویسی احساس فاصله خواهد کرد. این فاصله لزوماً نقص نیست؛ مسئله آن است که آیا تغییر زبان، به کشف معنایی تازه منجر میشود یا تنها شکل آشنا و کهنه را با پوستهای امروزی میپوشاند. در بخشهای مؤثر، پاسخ مثبت است: میل به شهرت، ترس از بیاهمیتشدن و نیاز به دوستداشتهشدن، بدون واسطهٔ تاریخی به ما میرسند.
« نشستن، نگاهکردن و بهتعویقانداختن میتوانند بخشی از زبان اجرایی باشند، نه نشانهٔ فقدان کنش. »
قوتها و کاستیها
در لحظاتی دیگر، لحن تازه ممکن است بیش از حد توجهبرانگیز شود و تماشاگر را از ظرافت عاطفی موقعیت دور کند. ارزش اقتباس در همین کشمکش میان حفظ و دگرگونی نهفته است. جمعبندی «مرغ دریایی» در اجرای جیمی لوید اثری یکدست و بیمناقشه نیست؛ جذابیتش دقیقاً از تصمیمهایی میآید که برخی تماشاگران را به خود نزدیک و برخی را پس میزند.
بازیهای نینا و آرکادینا، زبان امروزی و تمرکز بر تنهایی و آرزوهای ناکام، به نمایش نیرویی انسانی میبخشند. در مقابل، صحنهٔ خلوت، حرکت اندک و مکثهای طولانی ممکن است برای کسانی که انتظار تنوع بصری یا ریتم پرشتاب دارند، تجربهای فرساینده پدید آورند. این اثر نه میکوشد چخوف را در قالبی موزهای نگه دارد و نه همهٔ ویژگیهای تازهاش را بیهزینه پیش میبرد.
حاصل، مواجههای معاصر با آدمهایی است که میخواهند دیده شوند، دوست داشته شوند و از زندگیشان معنایی بسازند؛ خواستههایی آشنا که در این روایت، بیش از آنکه آرامشبخش باشند، آنان را به رویارویی با یکدیگر و با محدودیتهای خودشان میکشانند.
« در لحظاتی دیگر، لحن تازه ممکن است بیش از حد توجهبرانگیز شود و تماشاگر را از ظرافت عاطفی موقعیت دور کند. »



ثبت دیدگاه