نقد و بررسی
نقد National Theatre Live: The Deep Blue Sea | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نمایشی میان احتیاج و فروپاشی «دریای آبیِ عمیق» در اجرای تئاتر ملی زنده، بیش از آنکه قصهٔ یک مثلث عاشقانه باشد، کالبدشکافیِ وضعیتی عاطفی است: زمانی که میل به دوستداشتهشدن به نیرویی ویرانگر بدل میشود و آدمی را از خویشتنِ پیشین خود جدا میکند. داستان در لندنِ سال ۱۹۵۲ آغاز میشود؛ هستر کولیر را پس از تلاشی نافرجام برای خودکشی مییابند و در پی آن، رابطهٔ او با فردی پیج، خلبان پیشین نیروی هوایی سلطنتی، و جداییاش از همسرش، قاضی ویلیام کولیر، بهتدریج آشکار میشود.
این طرح ساده، در دست ترنس رتگن به پرسشی دشوارتر بدل میشود: انسان تا کجا میتواند از خود برای عشق هزینه کند، پیش از آنکه عشق دیگر نجاتبخش نباشد؟ اجرای کری کرکنل این مضمون را با لحنی پرشور و آشکارا نمایشی پیش میبرد. حاصل، برداشتی است که گاه به عمق عاطفی متن نزدیک میشود و گاه با افزودن تأکیدهای بصری و شنیداری، خویشتنداریِ خاص آن را تحت فشار میگذارد.
نیروی اصلی اجرا در مرکز ثقل آن، یعنی هستر، نهفته است؛ زنی که در ظاهر از طبقهای برخوردار و محترم میآید، اما درونش زیر بار شرم، تنهایی و عشقی نابرابر فرسوده شده است. هلن مککروری؛ سیمای زنی در آستانهٔ فروپاشی بازی هلن مککروری مهمترین دستاورد اجراست. او هستر را صرفاً قربانی عشقی ناکام نمیسازد و از تبدیل او به شخصیتی یکبعدی و سراپا درمانده پرهیز میکند.
در بازیاش، شکنندگی و اراده، خودآگاهی و تکانه، شرم و خشم همزمان حضور دارند. هستر میداند که شورش از اندازه گذشته، اما دانستن بهتنهایی راه رهایی را پیش پایش نمیگذارد. مککروری این شکاف میان شناخت و توانِ عمل را با جزئیاتی دقیق منتقل میکند: مکثهایی که از فرسودگی خبر میدهند، تغییرهای ظریف صدا، و لحظههایی که آرامش ظاهری ناگهان ترک برمیدارد.
« اجرای کری کرکنل این مضمون را با لحنی پرشور و آشکارا نمایشی پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او رنج شخصیت را به نمایش بیرونیِ پیوسته تبدیل نمیکند؛ در بخشهایی، درد در سکوت و جمعشدنِ بدن رسوب کرده است. همین مهارِ نسبی سبب میشود فورانهای عاطفی اثر بیشتری داشته باشند. تماشاگر با زنی روبهروست که نه از ناتوانی در تشخیص حقیقت، بلکه از ناتوانی در رهاکردنِ امیدِ به عشق آسیب میبیند.
این تمایز، بازی مککروری را از ملودرام صرف دور میکند و به آن کیفیتی انسانی و متناقض میبخشد. عشق نابرابر و اقتصادِ عاطفه رابطهٔ هستر و فردی هستهٔ تلخ نمایش است، اما رتگن آن را با تقسیم سادهٔ نقشها به عاشق و بیعاطفه پیش نمیبرد. شدت احساس هستر در کنار سردی یا کمتوجهی فردی قرار میگیرد و همین نابرابری، از عشق چیزی نزدیک به وابستگی میسازد.
فردی لزوماً هیولایی بیرحم نیست؛ مسئله این است که توان و خواستِ او برای پاسخدادن به عاطفهٔ هستر همسنگِ نیاز او نیست. این فاصله، برای هستر به اندازهٔ یک ردّ صریح دردناک است. نمایش بهواسطهٔ همین نابرابری، دربارهٔ تنهایی نیز حرف میزند: تنهایی نه فقط در غیاب دیگران، که در حضور کسی که نمیتواند یا نمیخواهد همانقدر احساس کند.
میل هستر به عشق با نیاز او به معنا، امنیت و تأیید خویش درهم میآمیزد. از این رو، رابطه برای او فقط پیوندی عاشقانه نیست؛ به معیاری بدل میشود که ارزشِ بودنش را با آن میسنجد. این تصویر از عشقِ یکطرفه برای مخاطب امروز شاید آشنا باشد، اما بازی مککروری و دقتِ متن مانع میشوند که آشنایی به بیاهمیتی بدل شود.
« او رنج شخصیت را به نمایش بیرونیِ پیوسته تبدیل نمیکند؛ در بخشهایی، درد در سکوت و جمعشدنِ بدن رسوب کرده است. »
شخصیتها و اجرا
پساجنگ؛ نجابت بهمثابه قفس پسزمینهٔ بریتانیای پس از جنگ صرفاً آرایهای تاریخی نیست. آپارتمان فرسودهٔ غرب لندن و جهانِ طبقاتیِ پیرامون هستر، فاصلهٔ میان ظاهرِ محترمانه و زندگیِ پنهان را برجسته میکنند. هستر دخترِ کشیش و همسرِ قاضی است؛ جایگاهی که از او انتظار میرود با معیارهای اخلاقی و اجتماعیِ مشخصی زندگی کند.
اما اشتیاق، اندوه و نیاز او به این مرزها تن نمیدهند. در این تقابل، نمایش نشان میدهد چگونه نجابتِ اجتماعی ممکن است به نقابی بدل شود که رنج را پنهان میکند، بیآنکه آن را از میان ببرد. شخصیتهای پیرامونی نیز هر یک با شیوهای متفاوت به بحران هستر واکنش نشان میدهند. ویلیام نمایندهٔ نظمی است که میخواهد او را به وضعی پذیرفتنی بازگرداند؛ همسایگان و آشنایان نیز گاه از سر همدلی و گاه از سر عادت و داوری وارد ماجرا میشوند.
در میان آنان، آقای میلر حضوری متفاوت دارد: کمتر به نقشِ نجاتدهنده دل میبندد و بیشتر هستر را با حقیقتِ دشوارِ وضعیتش روبهرو میکند. این مجموعهٔ واکنشها، فضای اجتماعی را به نیرویی خاموش اما اثرگذار بدل میکند؛ نیرویی که هم در قضاوتهای آشکار و هم در توقعات ناگفته عمل میکند. صحنه، صدا و فاصلهٔ میان شیوهها طراحی صحنهٔ تام اسکات، خانهای فرسوده و گسترده را پیش چشم میگذارد؛ جایی که اتاق هستر از فضاهای دیگر کاملاً جدا نیست و راهروها و زندگیِ همسایگان در کنار آن حضور دارند.
این انتخاب، انزوای او را paradoxically در دلِ جمعیت نشان میدهد: دیگران نزدیکاند، اما نزدیکیشان به معنای فهمیدن نیست. فضای صحنه حالتی تنگ و محصور دارد، درحالیکه وسعتِ معماری یادآور طبقه و تاریخِ بناست؛ خانهای که از شکوه افتاده، همچون زندگیهایی که ظاهرشان هنوز محترمانه است اما سامان درونیشان از هم گسیخته.
« پساجنگ؛ نجابت بهمثابه قفس پسزمینهٔ بریتانیای پس از جنگ صرفاً آرایهای تاریخی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، موسیقیِ کوبندهٔ آغازین از بحثبرانگیزترین انتخابهای اجرایی است. شدت و رنگ آن، بهجای آنکه آرامآرام وارد جهانِ عاطفی نمایش شود، حالوهوایی نزدیک به دلهرهٔ سینمایی و حتی علمیتخیلی ایجاد میکند. این لحن با ظرافتِ روانشناختی متن کاملاً همساز نیست و ممکن است در ابتدا مخاطب را به انتظار نوع دیگری از اثر بنشاند.
در بخشهای دیگر، موسیقی و صدا به ساختن فضای ذهنی کمک میکنند، اما همین گسست آغازین نشان میدهد که تولید گاه بهجای اعتماد به سکوت و بازیگران، میخواهد معنای عاطفی صحنه را از بیرون تحمیل کند. متن رتگن و نوسانِ میان خویشتنداری و افراط قدرت نمایشنامه در این است که بحران را نه با حادثههای پیدرپی، بلکه با آشکارشدن تدریجیِ لایههای رابطه پیش میبرد.
گفتوگوها اطلاعات میدهند، اما کارکردشان به شرحِ گذشته محدود نیست؛ هر جمله میتواند فاصلهای را آشکار کند یا توهمی را نگه دارد. رتگن از احساسات شدید سخن میگوید، اما اغلب آنها را در چارچوبی منضبط و دقیق قرار میدهد. تنش از برخوردِ شورِ خام با زبان و آدابِ کنترلشدهٔ جهان اطراف شکل میگیرد.
کرکنل در برابر این خویشتنداری، اجرایی آشکارتر و پرتحرکتر برمیگزیند. تأکید بر انرژی، تصویر و شدتِ حضور بازیگران گاهی به داستان جان تازه میدهد، اما همیشه با سکوتِ سنجیدهٔ متن همخوان نیست. در نتیجه، اجرا در نقطهای میان دو قطب حرکت میکند: از یک سو، درامِ مهارشدهٔ رتگن؛ از سوی دیگر، تفسیر معاصر و پررنگتری که میخواهد رنج را به تجربهای دیداری و شنیداری تبدیل کند.
« بااینحال، موسیقیِ کوبندهٔ آغازین از بحثبرانگیزترین انتخابهای اجرایی است. »
قوتها و کاستیها
این نوسان گاه حاصلِ جذابی دارد و گاه انسجام لحن را کاهش میدهد. پایانبندی و معنای امید در پرداخت پایانی، اجرا نسبت به متن اصلی اندکی به سوی امید متمایل میشود. این تغییر، بیآنکه لازم باشد سرنوشت هستر را آشکار کنیم، بر چگونگیِ دریافتِ مسیر او اثر میگذارد. در نمایشنامه، ابهام و سکونِ پایان مجال میدهند که تماشاگر دربارهٔ امکانِ دوامآوردن یا بازگشت به ناامیدی بیندیشد.
اجرای کرکنل، در مقابل، نشانهای روشنتر از ادامهٔ زندگی پیش میکشد و از شدتِ بلاتکلیفی میکاهد. این انتخاب لزوماً نادرست نیست؛ میتوان آن را تلاشی برای یافتن روزنهای در دلِ اندوه دانست. اما بهایش کاستن از آن ابهام اخلاقی و عاطفی است که عنوان نمایش نیز تداعی میکند: آیا نجات از وضعیتِ سهمگین ممکن است، یا فقط تعویقِ غرقشدن است؟
پایانِ خوشبینانهتر پاسخ را تا حدی جهت میدهد، درحالیکه متن اجازه میدهد پرسش بیپاسخ بماند. همین فاصله، برای خواننده یا تماشاگر آشنا با نمایشنامه، از مهمترین تفاوتهای این اجراست. جمعبندی «دریای آبیِ عمیق» در این اجرای تئاتر ملی زنده، اثری عاطفی و بازیمحور است که مرکز نیروی خود را در حضور نافذ هلن مککروری مییابد.
او هستر کولیر را زنی پیچیده، آگاه و درعینحال گرفتارِ نیازی میسازد که نمیتواند با ارادهٔ صرف بر آن چیره شود. متن ترنس رتگن با ظرافت، عشق نابرابر را به بحثی دربارهٔ تنهایی، شرم، طبقه و میل به بقا پیوند میزند؛ فضاسازیِ فرسوده نیز به این جهان کیفیتی ملموس میبخشد. در برابر این قوتها، موسیقیِ آغازینِ بیش از اندازه پرکوب و بعضی انتخابهای پررنگِ اجرایی، گاه با لحنِ مهارشدهٔ متن فاصله میگیرند.
« این نوسان گاه حاصلِ جذابی دارد و گاه انسجام لحن را کاهش میدهد. »
جمعبندی
پایان نیز با گرایش به امید، بخشی از ابهامِ تلخ اثر را کمرنگ میکند. بااینهمه، بازی مرکزی و دقتِ روانشناختیِ نمایشنامه سبب میشوند اجرا از حدِ بازسازیِ یک داستان عاشقانه فراتر برود. این اثر در نهایت دربارهٔ عشقی نیست که صرفاً به سرانجام نمیرسد؛ دربارهٔ انسانی است که میکوشد دریابد پس از فروپاشیِ امید، چه چیزی از او باقی میماند.
« پایان نیز با گرایش به امید، بخشی از ابهامِ تلخ اثر را کمرنگ میکند. »
ثبت دیدگاه