نقد و بررسی
نقد National Theatre Live: A Streetcar Named Desire | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی یک تراژدی کلاسیک اجرای زندهٔ «اتوبوسی به نام هوس» در تئاتر ملی، برداشتی امروزی و آشکارا بیاعتنا به بازسازیِ دقیقِ دورهٔ تاریخی از نمایشنامهٔ تنسی ویلیامز است؛ برداشتی که در آن، فضای آشنا و پرجزئیات نیواورلئان جای خود را به محیطی خلوت، سرد و متحرک میدهد. این انتخاب از همان ابتدا نشان میدهد که کارگردانیِ بندیکت اندروز در پی بازآفرینیِ صرفِ جهان نمایشنامه نیست، بلکه میخواهد روابط قدرت، تنهایی و خشونت را در قالبی فشرده و معاصر برجسته کند.
بااینحال، این شیوه بیهزینه نیست: حذف نشانههای تاریخی، گاه با متن و پیشزمینهٔ آن اصطکاک پیدا میکند و ممکن است برای تماشاگرانی که به جهان کلاسیک اثر دلبستهاند، گسستی محسوس بسازد. صحنهای که آرام نمیگیرد طراحی صحنهٔ ماگدا ویلی، با وسایل اندک و بستری که پیوسته میچرخد، یکی از مهمترین ابزارهای اجرایی این نسخه است.
چرخش مداوم، آپارتمان را به فضایی ناآرام بدل میکند؛ جایی که شخصیتها در آن نهفقط با یکدیگر، بلکه با نگاه تماشاگر نیز محاصره شدهاند. تغییر زاویهها، احساسِ نظارهگریِ ناخواسته را برمیانگیزد: گویی لحظههایی از زندگی خصوصی شخصیتها را میبینیم که قرار نبوده در معرض دید باشند. این حرکت همچنین نوعی بیثباتی بصری میسازد که با آشفتگی روانی بلانش و ازهمگسیختگی پیوندهای خانوادگی همآواست.
این طراحی از نظر مفهومی مؤثر است، اما همیشه بینقص عمل نمیکند. صحنهٔ چرخان گاهی توجه را از بازیها میرباید و در نسخهٔ فیلمبرداریشده، گذر عناصر صحنه از مقابل دوربین میتواند نگاه را برای لحظاتی منحرف کند. افزون بر این، فضای انتزاعیِ سفید و ساده با ارجاعات تاریخیِ باقیمانده در متن کاملاً همجنس نمیشود.
« این حرکت همچنین نوعی بیثباتی بصری میسازد که با آشفتگی روانی بلانش و ازهمگسیختگی پیوندهای خانوادگی همآواست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حاصل، تصویری چشمگیر اما نه کاملاً یکپارچه است؛ انتخابی که جذابیت بصری میآفریند و درعینحال پرسشهایی دربارهٔ نسبت فرم تازه با جهان اصلی نمایشنامه پیش میکشد. جیلیَن اندرسون و پیکرهٔ بلانش مرکز ثقل اجرا، بازی جیلیَن اندرسون در نقش بلانش دوبواست. او شخصیت را نه صرفاً زنی مغرور و آراسته، بلکه انسانی میسازد که برای حفظ تصویری باشکوه از خود به ظواهر، شوخی، عشوه و انکار پناه میبرد.
در بازی او، شکوه بلانش از آغاز شکننده است: نوعی پوشش که بر ترس و تنهایی سایه میاندازد، بیآنکه بتواند آنها را کاملاً پنهان کند. اندرسون این دوگانگی را با تغییرات ظریف در صدا، آهنگ گفتار و حالت بدن دنبال میکند؛ زنی که میکوشد فضا را در اختیار بگیرد، اما هرچه بیشتر میکوشد، لرزشِ زیرینِ این اقتدار آشکارتر میشود.
یکی از امتیازهای بازی او، پرهیز از سادهکردن شخصیت است. بلانش در این اجرا میتواند هم فریبنده و خودمحور باشد، هم آسیبپذیر و نیازمندِ همدلی؛ هم در پی ساختن روایتی دلخواه از گذشته باشد، هم از فروریختن آن روایت بترسد. این نوسانها اجرا را زنده میکنند، اما شدت عاطفیِ آن همیشه برای همهٔ تماشاگران دلپذیر نیست.
نالهها و واکنشهای پررنگ بلانش، بهویژه در لحظات فشار، ممکن است بهجای افزایش همدلی، فاصله ایجاد کند. بااینحال، همین افراط را میتوان بخشی از راهبرد اجرا دانست: نمایشی از شخصیتی که دیگر توانِ مهارِ رنج خود را ندارد. استنلی، استلا و میدان قدرت بن فاستر در نقش استنلی، حضوری جسمانی و تهدیدآمیز دارد.
« جیلیَن اندرسون و پیکرهٔ بلانش مرکز ثقل اجرا، بازی جیلیَن اندرسون در نقش بلانش دوبواست. »
شخصیتها و اجرا
او مردی است که اقتدارش را با صدا، نگاه و اشغال فضا اعمال میکند و در برابر بلانش، نهفقط نمایندهٔ خشونت فردی، بلکه صورت عریانتری از قدرت روزمره و مردسالارانه میشود. فاستر شخصیت را به هیولایی یکبعدی فرو نمیکاهد؛ در عین آنکه خطرش پیوسته حس میشود، او را به محیط و قواعدی پیوند میدهد که در آن سلطهجویی میتواند طبیعی و حتی موجه جلوه کند.
همین امر تقابل او با بلانش را از یک درگیری شخصی فراتر میبرد. ونسا کربی نیز در نقش استلا جایگاهی حساس میان دو قطب نمایش دارد. او به خواهرش دلبستگی دارد، اما در زندگی مشترکش نیز پیوندی عمیق و پیچیده را حفظ میکند. کربی این تعارض را با خویشتنداری و نوعی سکوتِ پرفشار اجرا میکند؛ سکوتی که گاه از گفتار صریحتر است.
بااینهمه، در لحظههایی که نمایش به واکنشهای شدید و سریع تکیه میکند، پیچیدگی عاطفی استلا ممکن است کمتر از بلانش و استنلی به چشم آید. حضور این سه بازیگر، هستهٔ دراماتیک اثر را محکم نگه میدارد، حتی وقتی تصمیمهای کارگردانی یا طراحی صحنه یکدستی کامل ندارند. نور، موسیقی و ساختنِ آشوب نورپردازیِ رنگی، یکی از مؤثرترین اجزای فضاسازی است.
رنگها در اینجا صرفاً برای زیبایی یا تنوع بصری به کار نمیروند؛ آنها حالوهوای صحنه را جابهجا میکنند و مرز میان واقعیت بیرونی و تجربهٔ ذهنی بلانش را مبهمتر میسازند. در چنین فضایی، آپارتمان از مکانی محدود به محیطی روانی تبدیل میشود؛ محفظهای که فشارش بر شخصیتها پیوسته افزایش مییابد.
« همین امر تقابل او با بلانش را از یک درگیری شخصی فراتر میبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طراحی مدرن صحنه و نور، بهخصوص در کنار حرکت چرخان، حسِ ناپایداری را تقویت میکند. موسیقی نیز نقشی فراتر از همراهی عاطفی دارد. قطعات معاصر، با رنگوبویی متفاوت از موسیقیِ متعارفِ یک درام کلاسیک، میان زخمهای شخصی و جهان بیرونی پیوند میزنند. در لحظههای آرامتر، موسیقی به تنهایی شخصیتها رنگ میدهد؛ در بخشهای پرتنش، به انباشتهشدن فشار کمک میکند.
بااینحال، این ترکیب مدرن گاه بیش از آنکه جهان نمایشنامه را غنی کند، فاصلهٔ آن را از زمینهٔ تاریخیاش نمایان میسازد. قوت اجرا در این است که این انتخابهای دیداری و شنیداری را به تجربهای ملموس بدل میکند؛ ضعفش آنجاست که همهٔ اجزا همیشه به یک اندازه با یکدیگر سازگار نیستند. ضرباهنگ و مرز میان شدت و اغراق شروع اجرا اندکی دیر به نقطهٔ جوش میرسد.
نمایش برای استقرار در فضای خود و معرفی مناسبات شخصیتها زمان میخواهد و در این بخش، ریتم گاهی کندتر از حد لازم احساس میشود. با پیشروی روایت، فشار صحنهها افزایش مییابد و اجرا بهتدریج نیروی دراماتیک بیشتری پیدا میکند. نیمهٔ پایانی، با شدت بازیها و انباشتهشدن تعارضها، تماشاگر را درگیر میکند؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات سرانجام را افشا کرد.
این جهشِ محسوس میان آغاز آرامتر و بخشهای پرتنش، هم به سود نمایش است و هم نقطهضعف آن: اوجگیریِ مؤثر، اما با مسیری که گاه بیش از اندازه طولانی به نظر میآید. مسئلهٔ دیگر، لهجهها و میزان اغراق در اجراست. در برخی لحظهها، بازیگران با شدت و تأکیدی چنان آشکار پیش میروند که شخصیتها بهجای آنکه در موقعیتی طبیعی و پیچیده به نظر برسند، اندکی نمایشی و تصنعی جلوه میکنند.
« طراحی مدرن صحنه و نور، بهخصوص در کنار حرکت چرخان، حسِ ناپایداری را تقویت میکند. »
قوتها و کاستیها
این کیفیت برای تماشاگرانی که اجرای پرحرارت و بزرگمقیاس را میپسندند، میتواند بخشی از جذابیت اثر باشد؛ اما برای کسانی که به بازی کماغراق و واقعگرایانه گرایش دارند، احتمالاً مانعی جدی خواهد بود. نمایش در بهترین لحظات میان تئاتریبودن و باورپذیری تعادل برقرار میکند، اما همواره آن تعادل را حفظ نمیکند.
اقتباس زنده در قاب دوربین «تئاتر ملی زنده» تجربهای دوگانه فراهم میکند: تماشاگر هم با اجرای صحنهای روبهروست و هم با نسخهای که بهواسطهٔ دوربین انتخاب و قاببندی شده است. از یکسو، این ثبت تصویری امکان میدهد جزئیات چهره و واکنشها دیده شود؛ از سوی دیگر، دوربین نمیتواند کاملاً جایگاه آزاد و فراگیرِ تماشاگر حاضر در سالن را بگیرد.
صحنهٔ چرخان که در سالن میتواند تجربهای فضایی بسازد، در قاب تصویر گاهی به حرکت بصریِ مزاحم بدل میشود. بنابراین، قدرت اجرا در نسخهٔ ضبطشده بیشتر بر دوش بازیگران و تمرکز عاطفیِ داستان قرار میگیرد تا بر حضور فیزیکیِ مشترک در سالن. این تفاوت برای ارزیابی اثر اهمیت دارد. اجرا اساساً برای تئاتر طراحی شده و انرژی آن از رویارویی زندهٔ بازیگران با فضا و تماشاگر تغذیه میکند؛ دوربین بخشی از این انرژی را منتقل میکند، اما نه همهٔ آن را.
با وجود این محدودیت، بازی اندرسون و انسجام گروه بازیگران چنان نیرویی دارند که اثر در قاب سینمایی نیز از کشش نمیافتد. تجربهٔ ضبطشده شاید جای تماشای حضوری را نگیرد، اما تصویری روشن از انتخابهای جسورانه و تنش عاطفی این تولید به دست میدهد. جمعبندی این اجرای «اتوبوسی به نام هوس» اثری پرشور، دیداری و گاه ناهماهنگ است؛ بازخوانیای که بهجای وفاداری به تصویر آشنای نسخههای پیشین، میکوشد نمایشنامه را در فضای سرد و معاصر خود دوباره صورتبندی کند.
« نمایش در بهترین لحظات میان تئاتریبودن و باورپذیری تعادل برقرار میکند، اما همواره آن تعادل را حفظ نمیکند. »
جمعبندی
بازی اندرسون، حضور تهدیدآمیز فاستر و تعارض خاموشِ استلا، ستونهای اصلی این تجربهاند؛ در کنار آنها، نورپردازی رنگی، موسیقی و صحنهٔ متحرک، جهان اثر را به تصویری روانی و ناپایدار بدل میکنند. در مقابل، کندی آغاز، اغراق در برخی اجراها، دشواری لهجهها و فاصلهٔ میان طراحی مدرن و متنِ ریشهدار در گذشته، از یکپارچگی آن میکاهند.
بااینهمه، ارزش اجرا در بینقصبودنش نیست، بلکه در جسارتِ مواجهه با اثری کلاسیک و در نیروی عاطفیِ بازی مرکزی آن نهفته است. این نسخه ممکن است برای هر تماشاگری قانعکننده نباشد، اما بهسادگی از ذهن نمیرود: نه بهخاطر بازسازیِ نوستالژیکِ گذشته، بلکه بهسبب تصویری زنده از تنهایی، میل، قدرت و شکنندگیِ انسانی که میکوشد در جهانی بیرحم، روایت خودش را حفظ کند.
ثبت دیدگاه