نقد و بررسی
نقد ناپلِ نقابپوش (Naples in Veils) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ناپل؛ شهری پشت پرده «Naples in Veils» با ناپلِ کارتپستالی آغاز نمیشود، بلکه شهری میسازد که انگار هر خیابان، خانه و چهرهاش چیزی را پنهان کرده است. در نگاه فرزان اوزپتک، ناپل صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ نیرویی زنده و رازآلود است که بر رفتار آدمها سایه میاندازد و مرز میان واقعیت و خیال را سست میکند.
فیلم از همان ابتدا میان جادو و خرافه، عقل و جنون، میل و ترس در نوسان است؛ دوگانگیهایی که به فضای اثر شکل میدهند و قرار است تا پایان، ذهن تماشاگر را درگیر نگه دارند. داستان دربارهٔ آدریانا است؛ زنی که عشقی ناگهانی و جنایتی خشونتبار او را به دل رازی میکشانند. فیلم برای ورود به این جهان، بیش از آنکه به توضیح تکیه کند، به فضا، نگاه و نشانهها متوسل میشود.
شهر بهمثابه شخصیت یکی از مهمترین کامیابیهای فیلم، تبدیل ناپل به حضوری مستقل و اثرگذار است. شهر نه فقط با بناهای تاریخی و کوچههایش، بلکه با رسوم، خاطرهها و باورهایش در روایت دخالت میکند. در این ناپل، امر رازآمیز بخشی از زندگی روزمره به نظر میرسد؛ چیزی که ساکنانش میتوانند هم به آن اعتقاد داشته باشند و هم از آن فاصله بگیرند.
همین همنشینیِ امر قدسی و روزمره، فضای فیلم را از یک معمای جنایی متعارف دور میکند. اوزپتک ناپل را زیبا، اما نه آرام و بیخطر، تصویر میکند. شکوه معماری و رنگهای گرم، زیر لایهای از اضطراب و پنهانکاری قرار دارند. این انتخاب به نام فیلم نیز معنایی بصری میدهد: گویی هم شهر و هم شخصیتها پشت حجابی نازک ایستادهاند؛ نزدیک و دیدنی، اما نه کاملاً قابلفهم.
« داستان دربارهٔ آدریانا است؛ زنی که عشقی ناگهانی و جنایتی خشونتبار او را به دل رازی میکشانند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حاصل، فضایی خیالانگیز است که در بهترین لحظههایش تماشاگر را به جای حلکردن معما، به تماشای ابهام دعوت میکند. آدریانا و کشمکش درونی در مرکز روایت، آدریانا قرار دارد؛ زنی که با حرفهاش به بدن و واقعیتِ ملموس نزدیک است، اما در زندگی شخصیاش با چیزهایی روبهرو میشود که بهسادگی نمیتوان آنها را اندازه گرفت یا توضیح داد.
این تضاد ظرفیت دراماتیک مهمی دارد: او از یک سو به شواهد و شناخت تکیه میکند و از سوی دیگر، میل و اضطرابش او را به قلمرویی نامطمئن میبرد. فیلم بهخوبی نشان میدهد که راز بیرونی چگونه میتواند با خلأها، آرزوها و آسیبپذیریهای درونی گره بخورد. بااینحال، آدریانا گاه بیش از آنکه شخصیتی با مسیر روانی پیوسته باشد، به محوری برای عبور عناصر گوناگون داستان تبدیل میشود.
فیلم او را در موقعیتهایی قرار میدهد که از نظر احساسی پرتنشاند، اما همیشه فرصت کافی برای پرورش انگیزهها و واکنشهایش نمیدهد. همین نابرابری میان شدت موقعیتها و عمقپردازی شخصیت، باعث میشود بعضی تصمیمها بیشتر تابع نیاز روایت به پیشرفتن به نظر برسند تا نتیجهٔ تحولی کاملاً باورپذیر.
بازیها و مناسبات عاطفی بازی جووانا مزجوگیورنو، بهویژه در انتقالِ میل، تنهایی و سردرگمی آدریانا، ستون عاطفی فیلم است. او نقش را با نوعی بیقراری کنترلشده پیش میبرد؛ گویی شخصیتش همزمان میخواهد به احساساتش اعتماد کند و از آنها بترسد. همین تضاد به نقش جان میدهد و اجازه نمیدهد آدریانا صرفاً تماشاگر منفعل رازهای پیرامونش باشد.
« حاصل، فضایی خیالانگیز است که در بهترین لحظههایش تماشاگر را به جای حلکردن معما، به تماشای ابهام دعوت میکند. »
شخصیتها و اجرا
آلساندرو بورگی نیز در ساختن حضوری دوپهلو و جاذبهای که با تهدید درهم میآمیزد، مؤثر است. رابطهٔ میان شخصیتها در فیلم تنها کارکرد عاشقانه ندارد؛ میل در اینجا راهی برای ورود به ناشناخته است و گاه خود به سرچشمهٔ نگرانی بدل میشود. گروه بازیگران مکمل نیز به جهان فیلم رنگ میبخشند، هرچند حضور بعضی از آنان بیش از آنکه در خدمت مسیر رواییِ منسجم باشد، بر غنا و حالوهوای جمعی اثر تکیه دارد.
فیلم از بازیهای پرشور بهره میبرد، اما گاهی میان طبیعتگرایی و ملودرامِ آشکار رفتوآمد میکند؛ نوسانی که میتواند بخشی از جذابیت اثر یا نشانهای از ناهماهنگی آن باشد. تصویر و موسیقی؛ تعلیقِ حسی فیلمبرداری اثر از مهمترین دستاوردهای آن است. قابها از معماری و فضای داخلی فقط برای زیبایی استفاده نمیکنند؛ راهروها، پلکانها و سطوح بازتابنده به احساسِ گرفتارشدن در مسیری نامعلوم کمک میکنند.
حرکت دوربین و انتخاب مکانها، گاهی پیش از آنکه دیالوگها چیزی را روشن کنند، حس خطر یا بیثباتی را به تماشاگر منتقل میکند. در این معنا، تصویر نه تزئین داستان، بلکه مکملِ منطق رؤیایی آن است. موسیقی نیز با لحنی پرشور و فراگیر، میان عاشقانهبودن و تعلیق حرکت میکند. گاه بر شدت احساس میافزاید و گاه جهان فیلم را بزرگتر و افسانهایتر جلوه میدهد.
با این همه، تصویر و موسیقی چنان حضوری پررنگ دارند که بعضی لحظهها احساس میشود فیلم بیش از آنکه به پیشرفت دقیق روایت اعتماد کند، بر قدرت حسیِ خود تکیه دارد. این غلبهٔ فضا بر پیرنگ، از یک سو تجربهای چشمنواز میآفریند و از سوی دیگر، میتواند ریتم داستان را نابرابر کند. معما و آشفتگی روایی «Naples in Veils» وعدهٔ یک معمای رازآلود را میدهد، اما نیروی اصلیاش نه در استحکامِ منطق جنایی، بلکه در فضای مبهم و بازی با ادراک تماشاگر نهفته است.
« آلساندرو بورگی نیز در ساختن حضوری دوپهلو و جاذبهای که با تهدید درهم میآمیزد، مؤثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مشکل از جایی آغاز میشود که فیلم میخواهد همزمان تعلیق پلیسی، روایت عاشقانه، تجربهای روانشناختی و تأملی دربارهٔ باورهای ناپلی باشد. این لایهها بالقوه میتوانند یکدیگر را غنی کنند، اما پیوندشان همیشه طبیعی و متوازن نیست. بخشی از معما ممکن است پیش از آنکه فیلم بخواهد، برای تماشاگر قابلحدس شود؛ در نتیجه، تعلیقی که باید بر کشف تدریجی استوار باشد، بخشی از نیروی خود را از دست میدهد.
از سوی دیگر، برخی پیچشها و موانع روایی بهجای آنکه شناخت ما از شخصیتها را عمیقتر کنند، بیشتر حسِ دستکاریشدن مسیر داستان را به وجود میآورند. گاهی فیلم چنان در پی حفظ ابهام است که اطلاعات لازم برای پیوند دادن اجزای روایت را نیز عقب میکشد. این انتخاب، مرز باریکی میان رازآلودگیِ ثمربخش و سردرگمی ایجاد میکند؛ مرزی که فیلم همیشه از آن بهدرستی عبور نمیکند.
ابهام؛ انتخاب هنری یا کمبود جمعبندی؟ پایانِ مبهمِ فیلم با جهان رازآلودش تناسب دارد و از نظر مضمونی، میتوان آن را امتداد همان تردید میان یقین و خیال دانست. بااینحال، سازگار بودن با فضای اثر الزاماً به معنای رضایتبخش بودن نیست. برای برخی تماشاگران، بازماندن پرسشها میتواند تجربه را در ذهن ادامه دهد؛ برای برخی دیگر، همین بازماندن نشانهٔ آن است که روایت از ارائهٔ جمعبندی عاطفی و دراماتیک کافی بازمانده است.
مسئله فقط پاسخندادن به همهٔ پرسشها نیست؛ داستانهای رازآمیز میتوانند عمداً بخشی از معنا را ناگفته بگذارند. مسئله این است که آیا فیلم پیش از رسیدن به ابهام نهایی، پیوندی کافی میان نشانهها و مسیر شخصیتها ساخته است یا نه. در اینجا، قدرت بصری و حالوهوای اثر گاه جای آن پیوند را میگیرد.
« این لایهها بالقوه میتوانند یکدیگر را غنی کنند، اما پیوندشان همیشه طبیعی و متوازن نیست. »
قوتها و کاستیها
پایان را میتوان دعوتی به تفسیر دانست، اما نه لزوماً پایانی که همهٔ تماشاگران احساس کنند روایت به مقصد عاطفی خود رسیده است. جمعبندی «Naples in Veils» فیلمی است که در تصویر، موسیقی و آفرینش فضای رازآلود، دستاوردهای چشمگیری دارد. ناپل در آن شهری زنده و چندلایه است؛ بازیهای اصلی کشمکشهای عاطفی را باورپذیر میکنند و فیلمبرداری، داستان را به تجربهای حسی بدل میسازد.
اما فیلمنامه در پیشبرد معما همواره به همان اندازه موفق نیست: برخی سرنخها زود آشکار میشوند، بعضی پیچشها قانعکننده از کار درنمیآیند و روایت گاهی از میان چند مسیر عاطفی و روایی پراکنده میشود. ارزش فیلم بیش از آنکه در حلِ بینقص یک راز باشد، در ساختن جهانی است که در آن راز، میل، خاطره و خرافه پیوسته درهم میلغزند.
تماشاگرانی که از روایتهای کاملاً شفاف و بسته انتظار پاسخ دارند، ممکن است از گسستها و پایان باز آن فاصله بگیرند؛ اما کسانی که سینما را علاوه بر پیرنگ، با فضا و کیفیت حسیاش میسنجند، در ناپلِ پوشیدهٔ اوزپتک لحظههایی ماندگار خواهند یافت.
« جمعبندی «Naples in Veils» فیلمی است که در تصویر، موسیقی و آفرینش فضای رازآلود، دستاوردهای چشمگیری دارد. »



ثبت دیدگاه