نقد و بررسی
نقد Nails | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اتاقی که به زندان بدل میشود «Nails» که دنیس بارتوک آن را در سال ۲۰۱۷ ساخت، وحشت را نه در خانهای متروک یا بنایی دورافتاده، بلکه در محیطی عرضه میکند که بناست پناهگاه و محل درمان باشد. دانا، مربی دوومیدانی و مادری فعال، پس از تصادفی مرگبار در بیمارستان بستری میشود؛ بدنش از حرکت افتاده و برای ارتباط با دیگران به ابزار کمکی نیاز دارد.
در این وضعیت، اتاق بیمارستان بهتدریج از فضای مراقبت به زندانی بدل میشود که در آن هیچکس، حتی نزدیکترین افراد زندگی دانا، نمیتواند حضور تهدیدی را که او گزارش میکند تأیید کند. این انتخاب مکانی، امتیاز اصلی فیلم است. بیمارستان از راهروهای روشن، تختهای منظم و دستگاههای پزشکیاش، در ظاهر نماد نظم و اطمینان است؛ اما همین نظم، وقتی دانا در آن احساس امنیت نمیکند، کیفیتی سرد و بیگانه پیدا میکند.
ترس از دل همین تناقض سر برمیآورد: جایی که باید مراقب بیمار باشد، برای او به فضایی بدل میشود که کنترلش را از دست داده است. وحشتِ ناتوانی و وابستگی فیلم از وضعیت جسمانی دانا صرفاً برای دشوار کردن فرار او بهره نمیگیرد؛ محدودیت حرکت و گفتار، به قلب تجربهی وحشت تبدیل میشود. دانا نمیتواند مانند قهرمانان معمول فیلمهای ترسناک از اتاق بگریزد یا با سرعت و صراحت خطر را به دیگران منتقل کند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر کنش کوچک، از جلب توجه پرستار تا رساندن پیامی به خانواده، به تلاشی پرمخاطره بدل میشود. همین موانع، اضطراب را از سطح تهدیدی بیرونی به تجربهای جسمانی و ملموس میبرند. در نتیجه، تماشاگر نیز با محدودیتی مشابه روبهرو میشود: اطلاعات را عمدتاً از دریچهی ادراک دانا دریافت میکند و ناچار است میان آنچه او تجربه میکند و آنچه دیگران میپذیرند، فاصلهای ناآرام را تحمل کند.
فیلم در این زمینه بهدرستی از ناتوانی او برای ساختن تعلیق استفاده میکند. هر بار که دانا میکوشد حقیقت را توضیح دهد، احتمال نادیده گرفته شدنش به اندازهی خود حضور نیلز هراسآور میشود. تردید میان توهم و واقعیت یکی از سازوکارهای مؤثر «Nails» این است که در آغاز، پاسخ روشنی به پرسش محوری نمیدهد: آیا دانا واقعاً با نیلز روبهرو شده، یا آسیب جسمی و روانی، داروها و انزوای بیمارستان ادراک او را مختل کردهاند؟
اطرافیانش روایت او را با شک میشنوند و همین شک، فشار روانی موقعیت را افزایش میدهد. هر توضیح ممکن است بخشی از واقعیت را روشن کند، اما همزمان راهی برای تردید بیشتر باز میگذارد. این ابهام، بهویژه در فضایی که دوربینها و تجهیزات نظارتی هم حضور دارند، ظرفیت دراماتیک مناسبی پیدا میکند.
« هر کنش کوچک، از جلب توجه پرستار تا رساندن پیامی به خانواده، به تلاشی پرمخاطره بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
ابزارهایی که قرار است واقعیت را ثبت و خطر را مهار کنند، لزوماً نمیتوانند رنج دانا را برای دیگران اثبات کنند. فیلم در این لحظات بهجای آنکه فقط بر ظاهر شدن ناگهانی چهرهای هولناک تکیه کند، از انتظار و ناتوانی در تشخیص بهره میبرد. البته این تعلیق در سراسر اثر یکدست نمیماند و هرچه داستان پیش میرود، از ظرافتِ تردید اولیه کاسته میشود.
بازی محوری و وزن عاطفی داستان شونا مکدانلد در نقش دانا، بار اصلی فیلم را بر دوش میکشد. او باید ترس و خشم شخصیتی را منتقل کند که امکان حرکت و بیان عادی از او گرفته شده است؛ ازاینرو بخش مهمی از بازیاش بر نگاه، تنش چهره و تغییرات کوچک در واکنشها استوار است. این محدودیت، بازی را به نمایشی پرهیزکارانه و درونی بدل میکند و به تماشاگر اجازه میدهد درماندگی دانا را بیواسطهتر احساس کند.
داستان همچنین میکوشد وحشت را با نیاز دانا به بازپسگرفتن زندگی و خانوادهاش پیوند بزند. او فقط از نیلز نمیترسد؛ در پی آن است که دوباره در رابطههایش جایگاهی داشته باشد و دیگران او را بهعنوان فردی آگاه و قابل اعتماد ببینند. این خواسته، به کشمکش او معنایی انسانی میدهد و مانع میشود که شخصیتش صرفاً وسیلهای برای نمایش حملههای فراطبیعی باشد.
« ابزارهایی که قرار است واقعیت را ثبت و خطر را مهار کنند، لزوماً نمیتوانند رنج دانا را برای دیگران اثبات کنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، بازی و پرداخت همهی نقشهای پیرامونی به یک اندازه قانعکننده نیست و برخی شخصیتها بیش از آنکه فردیتی مستقل داشته باشند، در خدمت پیشبرد موقعیتهای داستانی قرار میگیرند. فیلمنامه میان ظرفیت و کلیشه طرح مرکزی فیلم، پایهای مناسب برای وحشتی روانشناختی و محصور فراهم میکند؛ اما «Nails» همیشه از ظرفیت این موقعیت بهخوبی بهره نمیگیرد.
بیباوری اطرافیان، روح تهدیدگر و گذشتهی تاریکِ مرتبط با بیمارستان، همگی اجزایی آشنا در سینمای وحشتاند. آشنایی این عناصر بهخودیخود نقص نیست، اما فیلم گاه بهجای یافتن مسیر تازهای برای آنها، به راهحلهایی متوسل میشود که تماشاگر ژانر بهآسانی پیشبینی میکند. از سوی دیگر، سرنخها و توضیحات داستانی با ضرباهنگی نهچندان متوازن عرضه میشوند.
بعضی از آنها دیر به روایت راه مییابند و فرصتی برای اثرگذاری تدریجی پیدا نمیکنند؛ برخی دیگر هم بیش از آنکه به پیچیدگی شخصیتها بیفزایند، برای روشن کردن سازوکار قصه به کار میروند. در نتیجه، راز نیلز و معنای حضورش نمیتوانند همواره همان کشش نخستین را حفظ کنند. داستان از پرسشهای روانشناختی شروع میشود، اما در ادامه گاهی به الگوی آشناترِ تهدید و واکنش نزدیک میشود.
« بیباوری اطرافیان، روح تهدیدگر و گذشتهی تاریکِ مرتبط با بیمارستان، همگی اجزایی آشنا در سینمای وحشتاند. »
قوتها و کاستیها
کارگردانی، فضا و ریتم بارتوک در ساختن فضای ناآرام، بهخصوص در نیمهی نخست، عملکرد قابل اعتنایی دارد. اتاق بیمارستان، با سکوتهای طولانی و امکان دیده شدن جزئیات کوچک، به محیطی مناسب برای ایجاد انتظار بدل میشود. گاهی آنچه دیده نمیشود از آنچه بهوضوح مقابل چشم قرار میگیرد هراسانگیزتر است؛ و فیلم در چنین لحظاتی بهتر از زمانی عمل میکند که برای ترساندن تماشاگر به آشکارسازی مستقیم متوسل میشود.
بااینحال، ریتم پس از آنکه حضور نیلز برای دانا به مسئلهای محوری تبدیل میشود، افتوخیز دارد. تکرار حملهها و تلاشهای مشابه برای اثبات خطر، در بخشهایی از کشش روایت میکاهد. فیلم به نظر میرسد میان حفظ ابهام و پیش بردن قصهی فراطبیعی مردد است؛ هرگاه یکی را تقویت میکند، دیگری تضعیف میشود.
در نتیجه، تعلیق مؤثر آغازین همیشه تا پایان دوام نمیآورد و فضای بیمارستان، با وجود ظرفیت چشمگیرش، گاه در چرخهای تکراری گرفتار میشود. جمعبندی «Nails» اثری است که بهترین دستاوردش را در پیوند دادن وحشت فراطبیعی با انزوای جسمانی و عاطفی دانا پیدا میکند. بیمارستانِ تهدیدآمیز، ناتوانی شخصیت اصلی و تردید اطرافیان، زمینهای میسازند که ترس را شخصی و نزدیک احساس کنیم.
« کارگردانی، فضا و ریتم بارتوک در ساختن فضای ناآرام، بهخصوص در نیمهی نخست، عملکرد قابل اعتنایی دارد. »
جمعبندی
بازی شونا مکدانلد نیز به این تجربه وزن میدهد و تلاش دانا برای بازپسگیری صدای خود را به کانون احساسی فیلم تبدیل میکند. در برابر این قوتها، فیلمنامه از کلیشههای ژانر فاصلهی کاملی نمیگیرد؛ ریتم در میانه افت میکند، نقشهای فرعی گاه کمجان میمانند و پایانبندی ممکن است برای بخشی از مخاطبان رضایتبخش نباشد.
بااینهمه، فیلم در لحظاتی که به سکوت، انتظار و بیپناهی دانا اعتماد میکند، هراس مؤثری میآفریند. حاصل، اثری بینقص یا کاملاً تازه نیست، اما ایدهی مرکزی آن بهاندازهای نیرومند است که تماشاگر را با پرسشی ناخوشایند تنها بگذارد: اگر هیچکس حرفت را باور نکند، چگونه میتوانی خطر را از خود دور کنی؟
« بااینهمه، فیلم در لحظاتی که به سکوت، انتظار و بیپناهی دانا اعتماد میکند، هراس مؤثری میآفریند. »



ثبت دیدگاه