نقد و بررسی
نقد Mythica: The Godslayer | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در حماسهٔ «میتیکا» «میتیکا: خدایکش» فصل پنجم و پایانیِ روایت اصلی مجموعهای فانتزی است که قهرمانانش را در برابر تهدیدی فراگیر قرار میدهد: سپاه مردگان برخاسته از فرمان پادشاه لیچ، جهان را میبلعد و هر پیروزیِ کوچک را موقت جلوه میدهد. فیلم از همان آغاز بر مقیاس آخرالزمانیِ ماجرا تأکید میکند، اما کانون درام را نه صرفاً بر نبرد با دشمنی نیرومند، بلکه بر انتخابهای دشوار مارک میگذارد؛ جادوگری که تواناییهایش هم راه نجاتاند و هم دریچهای به سوی تباهی.
همین پیوند میان نبرد بیرونی و کشمکش درونی، به فیلم امکان میدهد فراتر از یک ماجرای شمشیر و جادو حرکت کند. بااینحال، «خدایکش» بهتنهایی اثر مستقلی نیست و بخش مهمی از وزن عاطفی آن به شناخت مسیر پیشین شخصیتها وابسته است. برای مخاطبی که با قسمتهای قبلی همراه بوده، بازگشت گروه و مواجهه با پیامدهای گذشته معنا و تأثیر بیشتری دارد؛ تماشاگر تازهوارد ممکن است در بعضی رابطهها و انگیزهها احساس کند به میانهٔ داستانی طولانی پرتاب شده است.
سفری میان جهان زندگان و مردگان یکی از جذابترین ایدههای فیلم، جستوجوی چکش ایزدی و عبور از مرز جهان زندگان است. این سفر، بهجای آنکه تنها مرحلهای دیگر در مسیر دستیابی به یک سلاح قدرتمند باشد، رنگ اسطورهای و آیینی به داستان میدهد. رویارویی با جهان پس از مرگ، پرسشهایی دربارهٔ فداکاری و بهای نجات دیگران پیش میکشد و به ماجراجویی حالوهوایی متفاوت از نبردهای معمول با موجودات اهریمنی میبخشد.
فیلم در این بخشها بیش از هر زمان دیگری به تخیل فانتزی خود مجال میدهد. ساختار سفرنامهای اثر نیز با منطق یک بازی نقشآفرینی همخوان است: گروه باید از مانعی به مانع دیگر برسد، سرنخها را دنبال کند و برای رویارویی نهایی، چیزی بیش از قدرت جسمانی بیندوزد. این الگو گاهی آشنا و قابلپیشبینی میشود، اما هنگامی که به انتخاب و هزینهٔ انتخاب پیوند میخورد، نیروی دراماتیک پیدا میکند.
« همین پیوند میان نبرد بیرونی و کشمکش درونی، به فیلم امکان میدهد فراتر از یک ماجرای شمشیر و جادو حرکت کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت اصلیِ مسیر، نه فقط مقصد، بلکه این پرسش است که قهرمانان برای رسیدن به آن چه چیزی را از دست خواهند داد. مارک و نبرد با وسوسه مارک همچنان مرکز ثقل عاطفی روایت است. نفرین و نیروی جادویی او صرفاً ابزارهایی برای پیشبرد اکشن نیستند؛ آنها صورت بیرونیِ هراس او از خویشتناند. فیلم از این ایده بهره میگیرد که گاه تهدید اصلی، دشمنی نیست که روبهرو ایستاده، بلکه امکانِ تبدیلشدن به همان چیزی است که قهرمان از آن میترسد.
در نتیجه، وسوسهٔ قدرت و تردید دربارهٔ نیتهای واقعی، لایهای اخلاقی به ماجراجویی میافزاید. ملانی استون در نقش مارک میکوشد میان آسیبپذیری و اقتدار تعادل برقرار کند. بهترین لحظات او زمانی شکل میگیرد که شخصیت نه قهرمانِ بیتردید، بلکه انسانی است گرفتار میان ضرورت و میل؛ کسی که میداند تصمیمش میتواند اطرافیان را هم به خطر اندازد.
بااینحال، فیلم بارها تردید او را تکرار میکند، بیآنکه هر بار آن را به مرحلهای تازه برساند. دودلیای که میتوانست بهتدریج پیچیدهتر شود، گاهی به مکثی روایی بدل میشود و از شدت کشمکش اخلاقی میکاهد. حضور دشمنی که میداند چگونه از این تزلزل بهره ببرد، بالقوه به تعارض مارک بُعدی روانشناختی میدهد.
اما برای آنکه وسوسه واقعاً هولناک باشد، لازم است مخاطب همزمان جذابیت و خطر آن را احساس کند. فیلم گاه خطر را روشنتر از جذابیت به تصویر میکشد و گاه در توضیحدادن وضعیت شخصیت، بیش از آنکه به کنشهای او اعتماد کند، به تکرار تردیدهایش متوسل میشود. گروه قهرمانان و پیوندهای انسانی دِیگن در کنار مارک نقش مهمی در حفظ گرمای انسانیِ فیلم دارد.
« جذابیت اصلیِ مسیر، نه فقط مقصد، بلکه این پرسش است که قهرمانان برای رسیدن به آن چه چیزی را از دست خواهند داد. »
شخصیتها و اجرا
ظاهر خودخواه و بیاعتنای او با وفاداریای که در بزنگاهها نشان میدهد تضاد میسازد؛ تضادی که رابطهاش با مارک را از یک همراهی ساده فراتر میبرد. جِیک استورموئن به شخصیت شوخی و سرزندگی میدهد، اما فیلم او را تنها به نقش همراهِ بذلهگو محدود نمیکند. نگرانی او برای مارک نشان میدهد که اعتماد و دوستی در این داستان خود نوعی نیروی مقاوم در برابر تاریکیاند.
تان و تیلا نیز به گستردهشدن جهان عاطفی روایت کمک میکنند، هرچند تقسیم شخصیتها میان مسیرهای گوناگون باعث میشود حضور برخی از آنان در بخشهایی از فیلم کمرنگتر شود. در یک روایت گروهی، این جابهجایی میتواند فرصت مناسبی برای نشاندادن مسئولیتپذیری و فداکاری هر شخصیت باشد؛ اما گاه نتیجه این است که فیلم میان چند خط داستانی رفتوآمد میکند، بیآنکه برای همهٔ آنها زمان دراماتیک یکسانی فراهم کند.
متیو مرسر در نقش دشمن اصلی حضوری نمایشی و پرتنش دارد. او به شرارت شخصیت رنگی اغراقآمیز میبخشد که با فضای خیالپردازانهٔ مجموعه سازگار است. چنین اجرایی ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه پرشور به نظر برسد، اما در جهانی که با جادو و مردگان متحرک ساخته شده، همین خصلت نمایشی بخشی از قرارداد اثر است.
تیرگیِ دیداری و محدودیتهای تولید فضای تیرهٔ فیلم با وضعیت جهانِ گرفتار جنگ و مرگ تناسب دارد. نور کم و رنگهای سرد، حس فرسودگی و خطر را تقویت میکنند؛ گویی تاریکی نه فقط در داستان، بلکه بر خود تصویر نیز سایه انداخته است. این انتخاب در بهترین لحظات به فیلم هویتی جدیتر و اندوهبارتر میبخشد و آن را از ماجراجوییهای سبکتر متمایز میکند.
« جِیک استورموئن به شخصیت شوخی و سرزندگی میدهد، اما فیلم او را تنها به نقش همراهِ بذلهگو محدود نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما همین انتخاب به ضعفی بصری تبدیل میشود. وقتی نورپردازی در صحنههای متعدد کمجان و یکنواخت باقی میماند، مرز میان فضاها و جزئیات از دست میرود و تصویر بیش از آنکه رازآمیز باشد، نامشخص به نظر میرسد. تاریکیِ مؤثر باید با تفاوت در بافت، عمق و کنتراست همراه شود؛ وگرنه صحنههای اکشن نیز بخشی از وضوح و ضرباهنگ خود را از دست میدهند.
محدودیتهای تولید در جلوههای ویژه و طراحی نبردها هم گاه آشکار است، هرچند فیلم میکوشد با تکیه بر طراحی جهان و انرژی بازیگران، کمبودها را جبران کند. ریتم و سازماندهی درام نیمهٔ نخست فیلم ریتمی نابرابر دارد. روایت باید هم تهدیدی بزرگ را تثبیت کند، هم وضعیت مارک را پیش ببرد، هم گروه را به مسیر تازهای بفرستد؛ اما بعضی از این وظایف با مکثهای طولانی و تکرار اطلاعات انجام میشوند.
ازاینرو، زمان لازم برای استقرار بحران گاه به کندی میگذرد و فوریتی که داستان وعده میدهد دیرتر از حد انتظار به تجربهٔ تماشاگر منتقل میشود. با پیشروی ماجرا، پیوند میان سفر و پیامدهای شخصی پررنگتر میشود و فیلم انسجام بهتری پیدا میکند. بخشهای مربوط به جهان پس از مرگ و تلاش برای بهدستآوردن ابزار لازم برای مقابله با پادشاه لیچ، به داستان هدفی ملموس میدهند.
در ادامه، گردآمدن دوبارهٔ شخصیتها و برخورد مسیرهای جداشده انرژی بیشتری ایجاد میکند. بااینهمه، این بهبود کاملاً نابرابری آغاز فیلم را جبران نمیکند؛ اثر میتوانست با فشردهکردن برخی تکرارها، نیروی عاطفیِ بخشهای پایانی را زودتر و مؤثرتر آماده سازد. پایانبندی و معنای فداکاری بیآنکه جزئیات رویدادهای پایانی آشکار شود، میتوان گفت فیلم در مقام جمعبندی مجموعه به دنبال پایانی صرفاً پیروزمندانه نیست.
« اما همین انتخاب به ضعفی بصری تبدیل میشود. »
قوتها و کاستیها
آنچه به فرجام داستان وزن میدهد، تأکید بر بهای قهرمانی است: نجات جهان با تصمیمهایی همراه میشود که برای شخصیتها آسان یا بیپیامد نیستند. در این چارچوب، نبرد نهایی فقط آزمونی برای تواناییهای جادویی نیست؛ سنجشی است برای وفاداری، اعتماد و آمادگیِ شخصیتها برای پذیرفتن مسئولیت انتخابهایشان.
پایانبندی از این جهت رضایتبخش است که مسیر قهرمانان را به نتیجهای عاطفی میرساند و از وعدهٔ حماسی آغاز فیلم فاصله نمیگیرد. بااینحال، رضایت آن بیش از آنکه از شگفتی روایی یا پیچیدگیِ بیسابقه بیاید، حاصل پیوند با شخصیتهایی است که مخاطب در چند قسمت گذشته شناخته است. فیلم برای همراهان قدیمی مجموعه دستاوردی پرمعناتر دارد؛ برای تماشاگر تازهوارد، این فرجام ممکن است بیش از اندازه متکی به گذشته باشد.
جمعبندی «میتیکا: خدایکش» اثری است که ظرفیتهای فانتزیِ خود را در ایدهٔ سفر به جهان مردگان، چکش ایزدی و کشمکش مارک با نیروی تاریکش بهخوبی آشکار میکند. فضای جدی و فرسوده، پیوندهای گروه قهرمانان و تأکید بر فداکاری به آن هویتی فراتر از یک نبرد ساده با مردگان میبخشند. در برابر این امتیازها، ریتم کند و ناهموار آغازین، تاریکیِ بصریِ گاه بیش از حد و تکرار تردیدهای مارک از اثر میکاهند.
فیلم در نهایت نه با صیقلی بینقص، بلکه با وفاداری به جهان و شخصیتهایش به مقصد میرسد. برای کسانی که از پیش با مجموعه همراه بودهاند، این پایانبندی میتواند پاداشی عاطفی و حماسی داشته باشد؛ برای دیگران، جذابیت ایدهها احتمالاً با فاصلهای میان وعدهٔ روایی و اجرای آن همراه خواهد بود.
« فیلم در نهایت نه با صیقلی بینقص، بلکه با وفاداری به جهان و شخصیتهایش به مقصد میرسد. »



ثبت دیدگاه