نقد و بررسی
نقد وینیپگِ من (My Winnipeg) | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری در مرز خواب و بیداری «وینیپگ من» بیش از آنکه مستندی دربارهٔ یک شهر باشد، تلاشی است برای ساختن اسطورهای شخصی از آن؛ شهری که در آن جغرافیا به حافظه بدل میشود و حافظه، زیر فشار گذر زمان، چهرهای خیالی و گاه کابوسوار پیدا میکند. گای مدین زادگاهش را نه همچون مجموعهای از خیابانها و بناها، بلکه به صورت اقلیمی ذهنی تصویر میکند: سرد، خوابآلود، رازآلود و سرشار از افسانههایی که معلوم نیست از تاریخ برآمدهاند یا از تخیل فیلمساز.
نتیجه، اثری است که میان مستند، خاطرهنگاری، بازسازی نمایشی و خواب در نوسان میماند و از تماشاگر میخواهد به جای جستوجوی مرز روشن واقعیت و جعل، به خودِ این آشفتگی گوش بسپارد. مدین این شیوه را «مستندـفانتزی» مینامد؛ تعبیری که بهخوبی منطق آزاد و سرکش فیلم را نشان میدهد. روایت بهمثابه مونتاژ خاطره فیلم با طرحی ساده آغاز میکند: راوی میخواهد از وینیپگ بگریزد و گویی تنها راه خروج، ساختن فیلمی دربارهٔ آن است.
اما این چارچوب نه به قصهای متعارف و خطی منتهی میشود و نه به پژوهشی مستندوار که دادهها را مرتب و بیطرفانه عرضه کند. روایت مدام از زندگی شخصی فیلمساز به تاریخ محلی، از حکایتهای شهری به بازسازیهای ساختگی و از تصویرهای آرشیوی به صحنههایی بدلشده از گذشته میجهد. در مرکز این رفتوآمد، چهرهای بازیگرانه از «گای مدین» قرار دارد که با صدای خود کارگردان همراه میشود؛ فاصلهای کوچک اما مهم میان بدن، صدا و هویت که از همان ابتدا یادآوری میکند با واقعیتی بیواسطه روبهرو نیستیم.
این پراکندگی ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار مسیر روایی مشخص دارند گیجکننده باشد. با این حال، گسستها صرفاً نشانهٔ بینظمی نیستند؛ آنها شکل مناسبی برای نمایش کارکرد حافظهاند. گذشته در ذهن، همچون پروندهای مرتب و کامل نگهداری نمیشود؛ خاطرهای جزئی ناگهان به تاریخ عمومی میچسبد، رویدادی دور به تجربهای خانوادگی رنگ میدهد و تصویر مبهمی با تکرار، به حقیقتی عاطفی بدل میشود.
« مدین این شیوه را «مستندـفانتزی» مینامد؛ تعبیری که بهخوبی منطق آزاد و سرکش فیلم را نشان میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بهجای حلوفصل این تناقضها، آنها را به مادهٔ خام روایت تبدیل میکند. واقعیت، افسانه و حقِ خیالپردازی یکی از بازیهای اصلی فیلم، عرضهٔ حکایتهایی است که با لحنی قاطع و مستندگونه بیان میشوند، در حالی که مرز اعتبارشان پیوسته زیر سؤال میرود. خوابگردیهای فراوان، گذرگاههای پنهان و افسانههای غریب شهر در کنار رخدادهای تاریخی و خاطرات شخصی مینشینند.
فیلم نه با لحنی آموزشی برچسب «واقعی» و «ساختگی» بر هر بخش میزند و نه به افشای ترفندهایش علاقه دارد. در عوض، از این ابهام میپرسد که یک شهر چگونه دربارهٔ خود داستان میسازد و چگونه روایتهای خصوصی و جمعی به هم راه مییابند. حتی برخی از آشکارترین خیالپردازیها میتوانند استعارههایی دقیقتر از شرح واقعگرایانه باشند.
از این منظر، وینیپگ نه فقط موضوع فیلم، بلکه همکار پنهان آن است: جایی که سرما و سکون به ویژگیهای اقلیم روانی بدل میشوند و افسانهها، راهی برای بیان احساس تعلق و گریزند. مدین شهر را کوچک یا کماهمیت نمیبیند؛ برعکس، با اغراق و اسطورهسازی به آن شأنی حماسی میدهد. این ستایش البته بیچونوچرا نیست.
علاقهٔ فیلمساز به زادگاهش با دلزدگی، شرمندگی، طنز و میل به فرار درهم تنیده است. عنوان اثر نیز از همین مالکیت عاطفی پیچیده خبر میدهد: این وینیپگ، وینیپگِ مدین است؛ شهری که هم به او تعلق دارد و هم از آن گریزان است. زبان بصری و ریتم خواب تصاویر سیاهوسفید، با کنتراستهای تند و ترکیببندیهایی که یادآور شیوههای کهن سینما هستند، فضایی میآفرینند که گویی از خاطرهای نیمهمحو بیرون آمده است.
« فیلم بهجای حلوفصل این تناقضها، آنها را به مادهٔ خام روایت تبدیل میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم به گذشته صرفاً بهعنوان موضوع نگاه نمیکند؛ گذشته را در بافت تصویر و شیوهٔ اجرا بازسازی میکند. حس مصنوعی و نمایشی صحنهها، بهجای آنکه پنهان شود، آشکارا به رخ کشیده میشود. همین تصنع با جهان اثر تناسب دارد: اگر خاطره صحنهای بازسازیشده در ذهن باشد، چرا باید بازسازی سینمایی آن وانمود کند که پنجرهای شفاف به واقعیت است؟
ریتم فیلم آرام، مکثدار و گاه خلسهآور است. حرکتهای تکرارشونده و انباشتهشدن حکایتها، نوعی کیفیت خوابگردانه میسازد؛ گویی تماشاگر در شهری راه میرود که هرچه بیشتر میشناسد، کمتر میتواند از آن بیرون بیاید. این کندی در بهترین لحظهها فرصت میدهد تا تصویرها و تداعیها رسوب کنند و فضای خاص فیلم شکل بگیرد.
اما همین ویژگی میتواند به نقطهضعف بدل شود: برخی بخشها بیش از آنکه به حرکت اثر نیرو بدهند، در حالوهوای خود درجا میزنند. اگر مخاطب با زبان مدین همراه نشود، مکثها ممکن است نه شاعرانه، بلکه کشدار و خستهکننده به نظر برسند. طنز عجیب و لحن نامتعارف طنز فیلم از برخورد جدیت بیان با نامعقولبودن مضمونها پدید میآید.
راوی افسانهها و گزارههای حیرتآور را با اطمینانی خشک و آرام عرضه میکند؛ همین خونسردی، فاصلهای کمیک میان لحن و محتوا میسازد. شوخیها معمولاً برای شکستن حالوهوای رازآلود به کار نمیروند، بلکه آن را پیچیدهتر میکنند. خنده و هراس در اینجا دو واکنش جداگانه نیستند؛ ممکن است یک تصویر در همان لحظه هم مضحک باشد و هم اندکی ناآرامکننده.
« فیلم به گذشته صرفاً بهعنوان موضوع نگاه نمیکند؛ گذشته را در بافت تصویر و شیوهٔ اجرا بازسازی میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این لحن، امضای اثر و در عین حال آزمونی برای تماشاگر است. فیلم به قواعد رایج روایت مستند وفادار نمیماند و برای همدلی نیز راههای آشنای سینمای داستانی را پیش نمیگیرد. صمیمیتش از مسیر اعتراف مستقیم یا توضیح روانشناختی حاصل نمیشود؛ از کنارهمنشستن جزئیات شخصی، اغراقهای کمیک و تصویرهای ناآشنا شکل میگیرد.
بااینحال، این آزادی فرمی گاهی خطر خودشیفتگی را به همراه دارد. جهان فیلم چنان در مدار ذهن و سلیقهٔ مدین میچرخد که ممکن است بعضی بینندگان احساس کنند اثر بیش از اندازه شیفتهٔ افسانههای خود است. این واکنش بیراه نیست، هرچند همان خودمحوری بخشی از موضوع فیلم هم هست: زادگاه در اینجا فقط از چشم کسی دیده میشود که از آن خاطره دارد و میخواهد آن را به زبان سینما تصاحب کند.
خانواده و زیرلایهٔ اندوه زیر لایهٔ بازیگوش و وهمآلود فیلم، اندوهی خانوادگی جریان دارد. بازسازیهایی که اعضای خانواده را به صحنه بازمیگردانند، گذشته را از حالت خاطرهای دور بیرون میآورند و به تجربهای نمایشی و گاه ناآرام بدل میکنند. تماشاگر شاهد بازسازی بیطرفانهٔ زندگی نیست؛ بلکه با کوششی روبهروست برای دوباره چیدن اجزای گذشته، آن هم در شرایطی که بازگشت واقعی به آن ناممکن است.
بازیگران جای آدمهای واقعی را میگیرند، اما صدق عاطفی این صحنهها الزاماً از شباهت ظاهری نمیآید. گاه درست آشکاربودن ساختگیبودن آنهاست که آسیبپذیری نهفته در عملِ بازسازی را عیان میکند. فیلم در این لحظهها از خنده و شوخی فاصله میگیرد و به نقطهای میرسد که نوستالژی دیگر صرفاً دلبستگی به گذشته نیست.
« این لحن، امضای اثر و در عین حال آزمونی برای تماشاگر است. »
قوتها و کاستیها
خاطره میتواند تسلیبخش باشد، اما همزمان فقدان را یادآوری کند؛ میتوان با طنز به گذشته نزدیک شد، ولی طنز قادر نیست همهٔ زخمها را بیاثر سازد. این جابهجایی تدریجی لحن، بخشی از نیروی عاطفی اثر است. بدون افشای جزئیات پایانی، میتوان گفت فیلم در واپسین مسیر خود از بازی با افسانهها به مواجههای شخصیتر و غمبارتر نزدیک میشود؛ تغییری که باعث میشود شوخیهای پیشین در ذهن تماشاگر طنین دیگری پیدا کنند.
جمعبندی «وینیپگ من» فیلمی نیست که قرار باشد تصویری جامع، بیطرفانه و آسانفهم از یک شهر ارائه دهد. ارزش آن در ساختن شهری موازی نهفته است؛ شهری که از خاطره، تاریخ، افسانه، صحنهپردازی و هوس فرار ساخته شده و به همان اندازه که دلانگیز است، هراسانگیز نیز میماند. گای مدین با زبانی بصری کهنهنما، طنزی خشک و روایتی آزاد، از زندگینامهٔ شخصی به نوعی اسطورهنگاری شهری میرسد؛ اسطورهنگاریای که نه حقیقت را کنار میگذارد و نه خیال را تابع آن میکند.
پراکندگی و کندی فیلم ممکن است مخاطب را از آن دور کند، بهویژه اگر انتظار روایتی پیوسته و توضیحی روشن دربارهٔ واقعیتها داشته باشد. اما برای تماشاگر آمادهٔ پذیرش ابهام، همین ویژگیها در خدمت تجربهای منحصربهفرد قرار میگیرند. اثر در ذهن میماند نه به سبب آنکه دربارهٔ وینیپگ پاسخهای قطعی میدهد، بلکه چون نشان میدهد یک شهر چگونه میتواند در حافظهٔ فرد به جهانی کامل بدل شود: جهانی که آدمی هم از آن میگریزد و هم، با هر بار روایتکردنش، دوباره به آن بازمیگردد.
« این جابهجایی تدریجی لحن، بخشی از نیروی عاطفی اثر است. »
ثبت دیدگاه