نقد و بررسی
نقد شکلهای موردعلاقهام (My Favorite Shapes by Julio Torres) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که شکل میگیرد «شکلهای محبوب من با جولیو تورس» از همان ابتدا مرز میان استندآپ، نمایش اجرایی و قصهگویی را کنار میزند. روی صحنه، نوار نقالهای صنعتی اشیا را یکییکی پیش چشم تماشاگر میآورد؛ اما این اشیا صرفاً وسایل صحنه نیستند. تورس به هرکدام زندگی درونی، گذشته و گاه مسئلهای کوچک اما وجودی میبخشد.
یک بیضی میتواند از بازتاب خود دلخوش نباشد، کاکتوسی خجالتی برای حضور در جهان تردید کند و شکلاتی از جا ماندن دامن کوچکش برنجد. در این جهان، شکل هندسی یا جنس یک شیء نقطه پایان شناخت نیست؛ آغاز قصه است. ساختار برنامه بهجای آنکه بر زنجیرهای از لطیفههای مستقل بنا شود، از مجموعهای برخوردهای کوتاه با اشیا شکل میگیرد.
هر معرفی ممکن است به خاطرهای شخصی، خیالپردازیای نامتعارف یا حکایتی درباره روابط و هویت برسد. به این ترتیب، موضوع ظاهری نمایش «شکلها» است، اما موضوع عمیقتر آن شیوهای است که انسان برای فهمیدن جهان به چیزها معنا میدهد. صحنهای کوچک، جهانی کامل صحنهآرایی مینیمال، یکی از مهمترین انتخابهای اجرایی اثر است.
میز، نوار نقاله، چند شیء و زمینهای روشن و درخشان، فضای نمایش را میسازند؛ فضایی که بهجای رقابت با روایت، امکان تمرکز بر آن را فراهم میکند. نوار نقاله همچون ردیفی از ویترینهای متحرک عمل میکند: هر شیء وارد قاب میشود، لحظهای در مرکز توجه میایستد و سپس جای خود را به دیگری میدهد.
« روی صحنه، نوار نقالهای صنعتی اشیا را یکییکی پیش چشم تماشاگر میآورد؛ اما این اشیا صرفاً وسایل صحنه نیستند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین حرکت ساده، برای اجرایی که بر مشاهده و مکث تکیه دارد، نوعی ریتم بصری میسازد. سادگی دکور همچنین تناقضی جذاب پدید میآورد. اشیا ظاهراً پیشپاافتادهاند، اما تورس با جدیتی تقریباً تشریفاتی به آنها میپردازد؛ گویی قرار است درباره شخصیتهای یک نمایشنامه کلاسیک سخن بگوید. این فاصله میان شأنی که اجرا به اشیا میدهد و ناچیزیِ ظاهری آنها، خود یکی از سرچشمههای طنز است.
طراحی صحنه نیز با رگههایی از جلوههای براق و آیندهگرا، به محیط حالتی میدهد که هم کارگاهی است و هم رؤیایی. کمدیِ خونسردی و مکث تورس بهجای تکیه بر هیجان آشکار، شوخیهایش را با لحنی آرام و دقیق عرضه میکند. او به یک ایده فرصت میدهد تا در ذهن تماشاگر جا باز کند؛ مکث میکند، توضیحی ظاهراً منطقی میافزاید و سپس روایت را به جهتی میبرد که پیشبینیاش دشوار است.
این خونسردی صرفاً شیوهای برای خواندن متن نیست؛ بخشی از منطق جهان اثر است. اگر گوینده با شگفتی یا هیاهو واکنش نشان میداد، بسیاری از موقعیتها به لطیفههایی معمولی بدل میشدند. جدیت اوست که به خیال نامعقول مجال میدهد باورپذیر شود. با اینحال، چنین لحنی از مخاطب میخواهد که با ضرباهنگ اثر همراه شود.
خندهها همیشه فوری و بلند نیستند؛ گاهی شوخی پس از پایان جمله، یا با فهمیدن رابطهای پنهان میان دو جزئیات کوچک، شکل میگیرد. برای تماشاگرانی که از کمدی انتظار ضربههای سریع و پیاپی دارند، این روش ممکن است کند یا کماثر جلوه کند. اما برای مخاطبی که از مکث، زیرمتن و لحن خشک لذت میبرد، همان فاصله میان انتظار و پاسخ، بخش مهمی از جذابیت است.
« همین حرکت ساده، برای اجرایی که بر مشاهده و مکث تکیه دارد، نوعی ریتم بصری میسازد. »
شخصیتها و اجرا
اشیایی با عاطفه و گذشته یکی از دستاوردهای اصلی تورس، توانایی او در بخشیدن احساسات پیچیده به اشیای ساده است. شخصیتهای این نمایش فقط «بامزه» نیستند؛ بسیاری از آنها در دل شوخی، نشانی از ناامنی، حسرت، تنهایی یا میل به پذیرفتهشدن دارند. بیضیای که میخواهد دایره باشد، از یک بازی هندسی فراتر میرود و به تصویری ظریف از فاصله میان خودِ موجود و خودِ مطلوب بدل میشود.
کاکتوس خجالتی نیز همزمان خندهدار و شکننده است: گیاهی که ظاهرش تدافعی به نظر میرسد، اما درونش با دشواریِ بودن در جمع دستوپنجه نرم میکند. این انسانانگاری، برخلاف نمونههای آشنای قصههای کودکانه، همیشه به آرامش یا نتیجهای اخلاقی نمیرسد. گاهی اشیا فقط با تناقضهایشان باقی میمانند؛ میل دارند، اشتباه میکنند، دلخور میشوند یا از موقعیتی که در آن قرار گرفتهاند خستهاند.
طنز از همین شکاف میان ظاهر بیجان و باطن پرآشوب سر برمیآورد. در عین حال، روایتهای مربوط به اسباببازیها و اشیای آسیبدیده، رنگی شخصی به نمایش میافزایند و روشن میکنند که خیالپردازی تورس صرفاً بازی زبانی نیست، بلکه راهی برای بازخوانی خاطره و تجربه است. تماشای شکل، شنیدن صدا صداگذاری برخی اشیا، گستره اجرایی نمایش را از روایت زنده فراتر میبرد.
حضور صدای Lin-Manuel Miranda در نقش کاکتوس، Ryan Gosling بهعنوان پنگوئن آبی و Emma Stone در نقش کفش، به شخصیتهای کوچک کیفیتی متمایز میبخشد؛ بااینحال، چهرههای شناختهشده بهتنهایی عامل موفقیت این بخشها نیستند. اهمیتشان در تفاوت میان جسمانی بودن شیء روی نوار و صدایی است که برایش تصور شده است.
« اشیایی با عاطفه و گذشته یکی از دستاوردهای اصلی تورس، توانایی او در بخشیدن احساسات پیچیده به اشیای ساده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تماشاگر ابتدا با چیزی ساده و خاموش روبهرو میشود، سپس صدایی میشنود که برای آن موجودیت و جهانبینی میسازد. این بازی صوتی گاه به لحظههایی میرسد که از نظر عاطفی پررنگتر از شوخیهای کلامیاند. پنگوئن آبی، برای نمونه، فقط عروسکی عجیب نیست؛ صدایش اجازه میدهد وضعیت و تکرار مسیرش به پرسشی درباره اختیار و معنای حرکت بدل شود.
چنین بخشهایی نشان میدهند که اجرای تورس میخواهد همزمان به خنده و نوعی تأمل آرام نزدیک شود. نتیجه، کمدیای است که گاهی پس از پایان شوخی، حس یا تصویری را در ذهن باقی میگذارد. سوررئالیسم و منطق کودکانه جهان اثر به منطق خواب یا بازی کودکانه نزدیک است: هر چیزی میتواند شخصیت شود، هر شیئی گذشتهای داشته باشد و کوچکترین جزئیات قابلیت تبدیلشدن به رویدادی بزرگ را پیدا کنند.
اما این خیالپردازی کاملاً بیقاعده نیست. تورس معمولاً با لحنی دقیق و توضیحی پیش میرود و همین بیان منظم، زمینه را برای جهشهای نامنتظر آماده میکند. مخاطب از یک سو با قواعدی آشنا روبهرو است—معرفی، شرح ویژگی، تعریف ماجرا—و از سوی دیگر میبیند که این قواعد به جاهایی غریب و پیشبینیناپذیر میرسند.
این ترکیب برای اثر شخصیت منحصربهفردی میسازد، اما همزمان محدوده مخاطبانش را نیز مشخص میکند. شوخیها اغلب به تداعیهای خاص و جزئیات بسیار معین وابستهاند؛ بنابراین ممکن است برای برخی تماشاگران هوشمندانه و تازه باشند و برای برخی دیگر بیربط یا نامفهوم جلوه کنند. نمایش کمتر میکوشد هر ایده را با توضیحی اضافه به نقطهای روشن برساند.
« تماشاگر ابتدا با چیزی ساده و خاموش روبهرو میشود، سپس صدایی میشنود که برای آن موجودیت و جهانبینی میسازد. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، بخشی از جذابیتش در رها کردن مخاطب میان فهم و سردرگمی است؛ انتخابی که جسورانه است، اما همیشه به خنده منتهی نمیشود. ریتم و محدودیتهای اجرا ریتم آرام اثر همزمان بزرگترین امتیاز و مهمترین مانع آن است. این اجرا به مخاطب فرصت میدهد در جزئیات مکث کند و با هر شیء رابطهای جداگانه برقرار سازد؛ اما تکرار الگوی معرفی و قصهگویی، بهویژه در بخشهایی که ایده بهاندازه کافی گسترش نمییابد، میتواند احساس کشآمدن ایجاد کند.
گاه انتظار برای رسیدن به شوخی بعدی از خودِ شوخی پررنگتر میشود. در چنین لحظههایی، خونسردی اجرایی بهجای آنکه تعلیق بسازد، انرژی صحنه را کاهش میدهد. مسئله دیگر، میزان پیوند میان بخشهاست. مجموعهای از شخصیتها و روایتهای کوتاه، بهخودیخود ساختاری آزاد و پراکنده دارد. اگر تماشاگر با زبان اثر همراه نباشد، ممکن است نتواند دریابد چه چیزی از یک داستان به داستان بعدی منتقل میشود؛ یا احساس کند برخی ایدهها برای شکوفا شدن به زمان بیشتری نیاز داشتند.
با این حال، پراکندگی در اینجا صرفاً نقصی فنی نیست: بخشی از هویت نمایشی است که بیش از خط داستانی پیوسته، به تداعی و کشفهای لحظهای وابسته است. پرسش این است که آیا تماشاگر حاضر است این بیمرکزی را بهعنوان شکل اثر بپذیرد یا نه. جمعبندی «شکلهای محبوب من با جولیو تورس» اثری نامتعارف است که از اشیای کوچک، جهانی سرشار از احساس، تناقض و خیال میسازد.
قدرتش در سادگی صحنه، دقت اجرای خونسرد، و توانایی تورس در یافتن زندگی درونی برای چیزهایی است که معمولاً از کنارشان میگذریم. او کمدی را نه با انبوه شوخیهای پیاپی، بلکه با تغییر زاویه نگاه میآفریند: ناگهان یک شکل هندسی میتواند آرزو داشته باشد، یک اسباببازی با گذشتهاش درگیر شود و یک شیء بیجان به حامل اندوهی نامنتظر بدل گردد.
« ریتم و محدودیتهای اجرا ریتم آرام اثر همزمان بزرگترین امتیاز و مهمترین مانع آن است. »
جمعبندی
در مقابل، اختصاصیبودن شوخیها، ریتم کند و پیوند نهچندان محکم میان بعضی بخشها ممکن است بخشی از مخاطبان را از اثر دور کند. این نمایش برای کسانی که کمدی پرتحرک و خندههای فوری میخواهند، انتخابی مطمئن نیست؛ اما برای تماشاگرانی که از سوررئالیسم، قصهپردازی کودکانه و طنز آرام لذت میبرند، تجربهای متمایز و بهیادماندنی فراهم میکند.
تورس در نهایت از شکلها فقط برای سرگرمی استفاده نمیکند؛ به آنها فرصت میدهد چیزی درباره شیوه نگاهکردن ما به جهان بگویند.



ثبت دیدگاه