نقد و بررسی
نقد پدرم عجیبه (My Father is Strange) | 2017
«My Father Is Strange» در ظاهر درباره خانوادهای معمولی است که زندگی روزمرهاش با ورود مردی جوان از دنیای سرگرمی دستخوش تغییر میشود؛ اما نیروی اصلی سریال نه در این موقعیت محرک، بلکه در تماشای آدمهایی است که زیر یک سقف، با تفاوتها، دلخوریها و مسئولیتهای مشترک زندگی میکنند. این درام خانوادگیِ بلند، با تکیه بر شخصیتپردازی و بازیهای گروهی، تصویری گرم و گاه پرتنش از خانه میسازد؛ تصویری که در بهترین لحظاتش از ملودرام فراتر میرود و به تجربهای آشنا و انسانی نزدیک میشود.
وعده ژانری؛ خانهای که مرکز جهان است این مجموعه کرهای محصول سال ۲۰۱۷، در
قالب درامی خانوادگی با رگههای کمدی و عاشقانه پیش میرود و از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست فقط یک داستان را دنبال کنیم. خانوادهای پرجمعیت، با والدینی از نسل پیشین و فرزندانی که هرکدام گرفتاریها، آرزوها و برداشت خاص خود را از آینده دارند، میدان اصلی روایت است. ورود یک چهره مشهور به این جمع، تعادل روزمره خانه را بر هم میزند و بهانهای میشود تا پیوندهای خانوادگی از زاویههای تازهتری دیده شوند؛ بیآنکه سریال تمام وزن خود را بر رازآلودگی این موقعیت بگذارد. عنوان سریال هم با بازی معنایی ساده اما مؤثرش، به نگاه اعضای خانواده به پدر اشاره میکند؛ او برای نزدیکانش گاهی عجیب، کمحرف یا دشوارفهم است، اما این صفت در ادامه به پرسشی درباره شناختن آدمهای نزدیک بدل میشود. آیا همخانه بودن به معنای شناختن است؟ آیا مراقبت از خانواده همیشه با گفتن حقیقت همراه میشود؟ و آیا تصمیمی که با نیت محافظت گرفته شده، لزوماً برای دیگران هم قابلقبول است؟ سریال این پرسشها را در دل موقعیتهای معمولی مینشاند و از طرح آنها به شکل خطابهای پرهیز میکند. «خانه، جایی نیست که آدمها در آن بیاختلاف باشند؛ جایی است که اختلافها بالاخره راهی برای همزیستی پیدا میکنند.» نقطه قوت وعده ژانری اثر، ترکیب چند لحن در یک جهان واحد است. شوخیهای روزمره، کشمکشهای عاطفی، فشارهای اقتصادی و دغدغههای نسلی در کنار هم قرار میگیرند و هرکدام سهمی در ساختن تصویر کلی خانواده دارند. این ترکیب همیشه به ظرافت پیش نمیرود، اما سریال بهخوبی میفهمد که درام خانوادگی فقط از رخدادهای بزرگ ساخته نمیشود؛ گاهی یک گفتوگوی کوتاه سر میز غذا، یک تصمیم کاری یا سوءتفاهمی کوچک، میتواند به اندازه یک بحران پرهیاهو در روابط اثر بگذارد.
روایت و ریتم؛ فراغت، کشش و بهای طولانیبودن ساختار ۵۲ قسمتی سریال، هم
مهمترین امکان آن است و هم نخستین مانع برای برخی مخاطبان. این حجم روایت به نویسندگان فرصت میدهد شخصیتها را در یک خط داستانی محدود محصور نکنند. زندگی فرزندان خانواده، رابطه پدر و مادر، دوستیها، مسیرهای شغلی و پیوندهای عاشقانه، هرکدام مجال پیدا میکنند تا در زمان طولانیتری شکل بگیرند. حاصل، جهانی است که در آن آدمها فقط برای پیشبردن قصه حاضر نیستند؛ میتوانند در لحظات بیحادثه نیز به زندگی خود ادامه دهند. در بهترین بخشها، این ریتم آرام به سود سریال کار میکند. عادتهای شخصیتها جا میافتد، رابطهها از برخوردهای اولیه عبور میکنند و تغییرات عاطفی بهجای آنکه ناگهانی و بیمقدمه باشند، از دل انباشت تجربههای کوچک بیرون میآیند. تماشاگر فرصت مییابد به اعضای خانواده خو بگیرد و تفاوت میان شیوه حرفزدن، واکنشدادن و پنهانکردن احساساتشان را تشخیص دهد. همین تدریج است که برخی لحظههای احساسی را اثرگذار میکند؛ چون مخاطب پیشتر با جزئیات زندگی شخصیتها همراه شده است. اما طولانیبودن گاهی به تکرار میانجامد. بعضی تعارضها بیش از اندازه در چند مرحله بازمیگردند و بعضی گفتوگوها، بهجای افزودن لایهای تازه، صرفاً احساس یا موضعی را دوباره تأکید میکنند. در چنین لحظاتی، سریال به سازوکار آشنای ملودرام تلویزیونی نزدیک میشود: سوءتفاهمی که دیرتر از حد لازم حل میشود، شخصیتی که در برابر راهحل روشن مقاومت میکند، یا داستان فرعیای که برای حفظ ضرباهنگ قسمتها بیش از ظرفیت خود امتداد مییابد. این افتوخیزها تجربه کلی را از بین نمیبرند، اما تماشای پیوسته اثر را دشوارتر میکنند. «درام وقتی نفس میکشد که به آدمهایش زمان بدهد؛ اما زمانِ بیش از اندازه، گاهی خودش به مانع تبدیل میشود.» از این نظر، تماشای سریال با فاصله میتواند به ریتم آن کمک کند. هر قسمت الزاماً قرار نیست با یک نقطه عطف بزرگ به پایان برسد و جذابیت بسیاری از بخشها در ادامهدادن زندگی روزمره شخصیتهاست، نه در غافلگیریهای پیاپی. مخاطبی که از درامهای خانوادگی طولانی انتظار ضرباهنگ تند و تعلیق دائمی داشته باشد، احتمالاً با بخشهایی از روایت ارتباط نمیگیرد؛ در مقابل، کسی که از همراهی تدریجی با یک جمع شخصیت و تماشای تحول روابط لذت میبرد، از فرصتهای این قالب بهره بیشتری میبرد.
شخصیتها و اجرا؛ جمعی که به خانواده شباهت دارد بزرگترین سرمایه سریال گروه
بازیگران آن است. روایت بهجای آنکه تنها یک قهرمان مرکزی بسازد و باقی آدمها را در حاشیه نگه دارد، میان اعضای خانواده جابهجا میشود و اجازه میدهد هرکدام لحظهای برای دیدهشدن داشته باشند. در نتیجه، خانواده به مجموعهای از تیپهای جدا از هم تبدیل نمیشود؛ اعضا گاهی پشتیبان یکدیگرند، گاهی سد راه هم میشوند و گاهی از سر عادت، حرفی میزنند که معنایش با آنچه قصد داشتهاند یکی نیست. این ناهمواری در رفتار، شخصیتها را باورپذیرتر میکند. کیم یونگچول و کیم ههسوک در نقش والدین، مرکز ثقل عاطفی اثر را شکل میدهند. بازی آنها بهجای تکیه دائمی بر نمایش بیرونی احساسات، در مکثها، نگاهها و واکنشهای کوچک قدرت میگیرد. پدر در ظاهر میتواند آرام و محتاط به نظر برسد و مادر با صراحت و انرژی بیشتری وارد موقعیتها شود، اما تفاوت این دو به تقابل ساده «منطقی» و «احساسی» محدود نمیماند. آنها دو آدماند که سالها در کنار هم زندگی کردهاند و هرکدام راهی متفاوت برای تحمل فشار و مراقبت از خانواده پیدا کردهاند. در میان فرزندان، ههیونگ با استقلال و صراحتش از چهرههای شاخص مجموعه است. سریال او را صرفاً به عنوان زنی موفق و محکم معرفی نمیکند تا بعداً قدرتش را از او بگیرد و وابستگیاش به دیگری را جایگزین آن کند. رابطه عاطفی او نیز در بهترین لحظات بر پایه حمایت و احترام متقابل شکل میگیرد؛ همراهیای که قرار نیست تواناییهای فردیاش را پاک کند. لی یوری این ترکیبِ اعتمادبهنفس، تیزی زبان و آسیبپذیری انسانی را با حضوری پرتحرک اجرا میکند. مییونگ و جونگهی مسیر دیگری برای جلب توجه دارند. مییونگ با تصویری که از خود در ذهن دارد و تجربههایی که بر اعتمادبهنفسش اثر گذاشتهاند، از شخصیتهایی است که رشدش در برخورد با نگاه دیگران معنا پیدا میکند؛ جونگهی نیز با فاصله میان جایگاه عمومی و نیازهای شخصیاش، فرصت مناسبی برای لی جون فراهم میآورد تا جنبههای متفاوتی از نقش را نشان دهد. جونگمین و دیگر بازیگران مکمل هم در حفظ حس جمعی اثر سهم دارند؛ حتی وقتی داستان فرعیشان به اندازه خطوط اصلی پخته نیست، حضورشان به خانه و محیط پیرامونی آن بافت میدهد.
فضا و فرم؛ جزئیات کوچک زندگی روزانه فرم بصری مجموعه در خدمت نمایش زندگی
روزمره است و ادعای تجربهای پرزرقوبرق یا سینمایی ندارد. خانه، محل کار و فضاهای عمومی، بیش از آنکه پسزمینهای خنثی باشند، میدان برخورد شخصیتها هستند. اتاقها و فضاهای مشترک، امکان میدهند فاصله عاطفی میان آدمها در کنار نزدیکی فیزیکیشان دیده شود: کسانی که هر روز کنار هماند، اما نمیدانند چگونه با یکدیگر حرف بزنند؛ یا کسانی که در ظاهر اختلاف دارند، ولی در لحظه نیاز از هم جدا نمیشوند. این نزدیکی به زندگی روزمره، یکی از دلایل پیوند عاطفی مخاطب با مجموعه است. غذا، کار، رفتوآمد، برنامههای آینده و معاشرتهای معمولی، به مصالحی برای روایت تبدیل میشوند. سریال از این عناصر تصویری از خانه میسازد که در آن صمیمیت، حاصل لحظههای باشکوه و استثنایی نیست؛ بیشتر از تکرار مراقبتها و مسئولیتهایی شکل میگیرد که شاید در لحظه چندان مهم به نظر نرسند. به همین دلیل، بخشهایی از اثر حتی بیرون از گره اصلی داستان نیز جذابیت خود را حفظ میکنند. با این حال، این فرم محافظهکارانه گاهی موجب میشود برخی صحنههای دراماتیک بیش از اندازه توضیحی به نظر برسند. سریال همیشه به سکوت و تصویر اعتماد نمیکند و گاهی حرف شخصیتها همان چیزی را بیان میکند که رفتارشان پیشتر نشان داده است. موسیقی نیز بیشتر برای تقویت حالوهوای صحنه به کار میرود تا آنکه هویت مستقل و ماندگاری برای خود بسازد. کارکردش روشن است، اما اثرگذاری کلی مجموعه بیش از آنکه به موسیقی وابسته باشد، از بازی بازیگران و آشنایی تدریجی مخاطب با این خانواده میآید. «جزئیات عادی، وقتی با حوصله دیده شوند، میتوانند از هر بحران بزرگی صمیمیتر باشند.» مضمونها؛ مسئولیت، بخشش و دشواریِ شناختن نزدیکان در لایه زیرین روایت، مسئله خانواده با پرسش مسئولیت گره میخورد. شخصیتها بارها میان آنچه برای خود درست میدانند و آنچه برای اطرافیانشان بهتر به نظر میرسد، قرار میگیرند. در چنین موقعیتهایی، نیت خوب بهتنهایی برای توجیه هر انتخابی کافی نیست؛ تصمیمهای محافظهکارانه نیز میتوانند هزینه داشته باشند و عشق خانوادگی، گاهی به شکلی ناقص یا حتی آزاردهنده بروز کند. این پیچیدگی به سریال اجازه میدهد پدر و مادر را به نمادهای بیخطای فداکاری تقلیل ندهد. اثر همچنین به استقلال فرزندان و فاصله نسلی توجه دارد. بچهها میخواهند مسیر خود را انتخاب کنند، اما انتخابهایشان در خلأ رخ نمیدهد؛ خانواده در تصمیمهای شغلی، عاطفی و اجتماعی آنها حضور دارد، گاه به شکل حمایت و گاه با توقعاتی که محدودکننده میشوند. نقطه قوت مجموعه این است که این رابطه را به حکم ساده «والدین همیشه درست میگویند» یا «نسل جوان باید از گذشته جدا شود» فرو نمیکاهد. آدمها باید یاد بگیرند مرز میان دلسوزی و دخالت را بشناسند، هرچند سریال همیشه این مرز را با ظرافت یکسان ترسیم نمیکند. مسئله بخشش نیز از همین نگاه بیرون میآید. سریال بهجای آنکه اختلافها را صرفاً مانعی برای رسیدن به آشتی نهایی بداند، به فرایند ترمیم توجه میکند: چگونه کسی میتواند آسیب وارد کند و در عین حال همچنان دوستداشتنی بماند؟ چه زمانی توضیحدادن کافی است و چه زمانی باید پیامدهای یک انتخاب را پذیرفت؟ این پرسشها در قالب موقعیتهای گوناگون تکرار میشوند و گاه به تکرار روایی میرسند، اما در مجموع به جهان اخلاقی اثر عمق میبخشند. خانواده در اینجا یک پناهگاه بینقص نیست؛ رابطهای است که برای حفظشدن به گفتوگو، پذیرش خطا و تغییر نیاز دارد.
قوتها و کاستیها؛ گرما در کنار نابرابری برجستهترین قوت «My Father Is
Strange» همان چیزی است که حفظ آن دشوارترین بخش یک درام گروهی به شمار میرود: تعادل نسبی میان شخصیتها. حتی اگر برخی خطوط داستانی جذابتر از بقیه باشند، مجموعه در مجموع حس میدهد که خانه متعلق به یک نفر نیست. گروه بازیگران با هماهنگی خوبی کنار هم قرار گرفتهاند و رابطههای میان آنها بهتدریج شکل میگیرد. همین حس جمعی، ضعفهای مقطعی فیلمنامه را تا حدی جبران میکند و اجازه میدهد مخاطب برای ماندن در جهان سریال انگیزه داشته باشد. شخصیتهای زن نیز از امتیازهای اثرند. آنها فقط موضوع انتخابهای عاشقانه یا واکنشهای دیگران نیستند؛ شغل، غرور، شکست و تصمیمهای خود را دارند و میتوانند در تعارضها فعالانه مداخله کنند. رابطه ههیونگ با شریک عاطفیاش نمونهای از همراهیای است که در آن حمایت لزوماً به معنای نجاتدادن یا سلطه نیست. چنین رویکردی در کنار اختلافهای مادر و فرزندان، گسترهای از تجربههای زنانه را در دل روایت خانوادگی ایجاد میکند، هرچند همه شخصیتها به یک اندازه فرصت پرداخت نمییابند. در سوی دیگر، کشآمدن بعضی تعارضها، تکرار واکنشهای مشابه و نابرابری در جذابیت خطوط داستانی از کاستیهای قابلتوجهاند. برخی شخصیتهای فرعی به اندازهای که روایت برایشان زمان صرف میکند، پیچیدگی پیدا نمیکنند و بعضی موقعیتها با تأخیر حل میشوند تا داستان به تعداد قسمتهای موردنظر خود برسد. همچنین تأکید بر احساسات گاهی چنان پررنگ میشود که پیچیدگی موقعیت به توضیحهای مکرر تقلیل پیدا میکند. این ایرادها بهویژه برای مخاطبی که به روایت فشرده و کمحاشیه عادت دارد، محسوس خواهند بود. با وجود این، اثر در مجموع میداند کجا باید بر احساس تکیه کند و کجا باید از شوخی برای سبککردن فضا کمک بگیرد. موفقیتش به این معنا نیست که هر قسمت در اوج است یا همه خردهداستانها به یک اندازه خوب نوشته شدهاند؛ بلکه به این معناست که مجموعه، حتی در بخشهای کمرمقتر، هسته عاطفی خود را حفظ میکند. این هسته، بیش از غافلگیری یا هیجان لحظهای، از حس تعلق به گروهی از آدمها میآید که با وجود خطاهایشان، برای یکدیگر اهمیت دارند. جایگاه اثر و مخاطب هدف «My Father Is Strange» برای تماشاگرانی مناسب است که درام خانوادگی را بهمثابه فرصتی برای زندگیکردن کنار شخصیتها میخواهند، نه فقط دنبالکردن یک رشته اتفاق. اگر رابطههای خواهر و برادری، اختلاف نسلها، مسیرهای کاری و عاطفی و تغییر تدریجی آدمها برایتان جذاب است، طولانیبودن سریال میتواند فرصتی برای غوطهوری در جهان آن باشد. این اثر همچنین برای کسی مناسب است که از ترکیب کمدی و ملودرام استقبال میکند و انتظار ندارد هر خط داستانی با سرعتی یکسان یا لحنی کاملاً واقعگرا پیش برود. در مقابل، مخاطبی که روایت موجز، تمرکز کامل بر یک قهرمان یا تعلیق پیوسته میخواهد، ممکن است با پراکندگی خطوط قصه و مکثهای طولانی آن همراه نشود. سریال گاهی بیش از اندازه به قالب آشنای درامهای خانوادگی تلویزیونی وفادار میماند و از قواعد آن فاصله چشمگیری نمیگیرد. اما همین آشنایی برای بسیاری از تماشاگران بخشی از جذابیت است: جهان اثر قرار نیست پیوسته شگفتزدهمان کند؛ میخواهد فرصت بدهد آدمهایش را بشناسیم و از دیدن دوباره آنها در موقعیتهای تازه لذت ببریم. در جایگاه کلی، مجموعه نمونهای گرم و پرجمعیت از درام خانوادگی کرهای است که ارزش اصلیاش را در بازیهای گروهی، شخصیتهای قابلهمدلی و توجه به روابط روزمره پیدا میکند. کار آن بیشتر ساختن پیوندی تدریجی با مخاطب است تا ارائه ایدهای فرمی یا روایی که همه قواعد تلویزیون را دگرگون کند. به همین دلیل، بهترین معیار سنجش آن این نیست که چقدر غافلگیرکننده است، بلکه این است که آیا پس از چند قسمت، حضور در خانه این خانواده برای تماشاگر لذتبخش میشود یا نه. جمعبندی «My Father Is Strange» اثری است که از یک موقعیت داستانی پرکشش، بهانهای برای پرداختن به مفهوم خانواده میسازد؛ خانوادهای نه آرمانی و بیخطا، بلکه آکنده از تفاوت، محبت، سوءتفاهم و تلاش برای کنارآمدن. بازیهای مؤثر، بهویژه در نقشهای والدین و فرزندان محوری، به مجموعه گرمایی میبخشند که در لحظات آرام و روزمرهاش بیش از صحنههای پرهیجان جلوه میکند. روایت طولانی نیز به شخصیتها مجال رشد میدهد، هرچند همین امتداد گاه به تکرار و افت ریتم میانجامد. در نهایت، جذابیت سریال در این است که معنای خانواده را نه با شعار، بلکه با جمعشدن آدمها دور یکدیگر و ادامهدادن رابطههای دشوارشان پی میگیرد. کاستیهایش روشناند: برخی خطوط فرعی نابرابرند، بعضی کشمکشها طول میکشند و لحن ملودراماتیک گاهی توضیحگو میشود. با این همه، مجموعه در ساختن حس خانه موفق است؛ حسی که از کاملبودن اعضای خانواده نمیآید، بلکه از این واقعیت سرچشمه میگیرد که آنها، با تمام اختلافها و ضعفهایشان، هنوز برای هم اهمیت دارند.



ثبت دیدگاه