نقد و بررسی
نقد موسیقی (Music) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که از سکوت آغاز میشود «Music» بهکارگردانی آنگلا شانِلِک، فیلمی نیست که تماشاگر را با مقدمهچینی روشن و زنجیرهای از علتومعلولهای سرراست همراه کند. فیلم از تصویری رازآلود در کوهستانهای یونان آغاز میشود: کودکی که در شبی توفانی رها شده و آیندهاش پیشاپیش با پرسشهایی درباره هویت، فقدان و سرنوشت گره خورده است.
یون، شخصیت محوری داستان، بزرگ میشود و پس از حادثهای مرگبار به زندان میرود؛ جایی که آشناییاش با ایرو مسیر زندگیاش را به سوی تجربههایی تازه میبرد. اما این خلاصه فقط چارچوبی ابتدایی برای فیلمی است که بیش از آنکه قصهای معمول را تعریف کند، قطعاتی از یک زندگی را کنار هم میگذارد و از تماشاگر میخواهد میان آنها رابطهای شخصی پیدا کند.
«Music» بازآفرینی آزادانهای از اسطوره اودیپ است، ولی نه در قالب اقتباسی وفادار به روایت کلاسیک؛ اسطوره بیشتر همچون زیرلایهای پنهان در تصویرها و موقعیتها حضور دارد. ساختار گسسته و منطق رؤیا مهمترین انتخاب فرمی فیلم، کنار گذاشتن روایت خطی و توضیحگر است. زمان گاه با جهشهایی ناگهانی پیش میرود؛ شخصیتها در فصلهای گوناگون زندگی ظاهر میشوند و رویدادهای مهم ممکن است بیمقدمه رخ دهند یا بخشی از آنها بیرون از قاب باقی بماند.
در نتیجه، تماشاگر نهتنها باید به آنچه میبیند توجه کند، بلکه ناچار است غیبتها را نیز بخواند: چه اتفاقی در فاصله میان دو صحنه افتاده؟ کدام پیوند ناگفته میان آدمها یا مکانها وجود دارد؟ فیلم پاسخ همه این پرسشها را نمیدهد و حتی گاهی به نظر میرسد خودِ پاسخندادن بخشی از طرح آن است.
« ساختار گسسته و منطق رؤیا مهمترین انتخاب فرمی فیلم، کنار گذاشتن روایت خطی و توضیحگر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه، «Music» را به تجربهای نزدیک به رؤیا بدل میکند؛ رؤیایی که در آن احساسِ یک تصویر ممکن است از معنای روشن آن مهمتر باشد. صحنهها همیشه در خدمت پیشبرد داستان نیستند و بعضی از آنها همچون جزیرههایی مستقل در جریان فیلم قرار میگیرند. چنین رویکردی میتواند برای مخاطبی که به روایت کلاسیک خو گرفته، سردرگمکننده باشد.
بااینحال، همین گسستگی اجازه میدهد اثر از بازگویی ساده یک افسانه فراتر برود و به تأمل درباره حافظه، تقدیر و شکنندگی زندگی برسد. فیلم از تماشاگر نمیخواهد معمایی را با پاسخ قطعی حل کند؛ از او میخواهد در برابر ابهام مکث کند. اسطوره، سرنوشت و تکرار حضور اسطوره اودیپ در فیلم، بیش از آنکه در توضیح مستقیم یا اشارههای آشکار خلاصه شود، در ساختار و پژواکهای روایی آن احساس میشود.
پرسش از ریشه و نسبتهای انسانی، وزن سرنوشت و تکرار رویدادها در مکانهایی آشنا، به فیلم حالوهوایی تراژیک میبخشد. بااینحال، شانِلِک از تبدیل داستان به تمثیلی ساده و یکمعنا پرهیز میکند. گذشته به شکل پروندهای بسته و قابلحل بازنمیگردد؛ بیشتر همچون نیرویی نامرئی در اکنون حضور دارد و بر ادراک شخصیتها سایه میاندازد.
تکرار مکانها و موقعیتها، حس چرخهای بودن زندگی را تقویت میکند. آنچه در ابتدا تصادفی یا گذرا به نظر میرسد، ممکن است بعدتر پژواکی دوردست پیدا کند، بیآنکه فیلم رابطه را بهطور کامل توضیح دهد. حاصل، نوعی تعلیق متفاوت است: نه تعلیقِ مبتنی بر دانستن اینکه بعداً چه خواهد شد، بلکه انتظار برای فهمیدن اینکه اکنون چه معنایی دارد.
« صحنهها همیشه در خدمت پیشبرد داستان نیستند و بعضی از آنها همچون جزیرههایی مستقل در جریان فیلم قرار میگیرند. »
شخصیتها و اجرا
این کیفیت، اثر را از یک درام زندان یا داستانی درباره نابینایی دور میکند؛ چنین مؤلفههایی در فیلم حضور دارند، اما محور نهایی آنها نه حادثه، بلکه نسبت انسان با رنج و آن چیزی است که از دست دادن در زندگی بر جای میگذارد. تصویر، قاب و ریتم فضاسازی «Music» با کمینهگرایی چشمگیری شکل گرفته است.
قابهای ثابت و طولانی، حرکت محدود بازیگران و پرهیز از تدوین شتابزده، تماشاگر را وادار میکند به جزئیاتی توجه کند که در سینمای پرتحرک بهسادگی از نظر پنهان میمانند: مکث یک بدن، فاصله میان دو نفر، یا تغییری کوچک در محیط. مناظر یونان، با زمین سنگی و آسمان باز، در کنار فضاهای شهری و روزمره، جهان فیلم را هم واقعی و ملموس میکنند و هم از آن کیفیتی اسطورهای میسازند.
دوربین معمولاً احساسات را بهجای شخصیتها فریاد نمیزند؛ آنها را در سکون و فاصله نگه میدارد. البته این خویشتنداری بهایی دارد. قابهای ممتد و ریتم آرام گاه به ایستایی نزدیک میشوند و ممکن است برای بخشی از مخاطبان خستهکننده باشند. فیلم بهندرت برای حفظ توجه، از هیجانهای متعارف یا اطلاعات روشنگرانه کمک میگیرد.
در عوض، بر صبر مخاطب تکیه میکند؛ صبری که همیشه با پاداشی روشن همراه نیست. نقطه قوت این روش، ساختن جهانی با ضرباهنگ و منطق حسی مستقل است؛ نقطه ضعفش آن است که برخی صحنهها بیش از اندازه از بافت کلی جدا میمانند و تأثیرشان پیش از آنکه فرصت رسوبکردن پیدا کند، در ابهام محو میشود. بازیها و رابطه با شخصیتها آلیوشا اشنایدر و آگات بونیتزر بازیهایی مهارشده و کمادا ارائه میکنند.
« تصویر، قاب و ریتم فضاسازی «Music» با کمینهگرایی چشمگیری شکل گرفته است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
احساسات در چهرهها و کنشهای کوچک نگه داشته میشوند و شخصیتها بهندرت با گفتارهای طولانی، انگیزههای خود را شرح میدهند. این انتخاب با جهان سرد و موجز فیلم تناسب دارد: آدمها بیشتر از راه حضور جسمانی، سکوت و رفتارهای روزمره شناخته میشوند تا اعتراف و توضیح. رابطه یون و ایرو نیز در همین فضای کمگفتار شکل میگیرد؛ مراقبت، توجه و موسیقی ضبطشده گاه بیش از گفتوگویی مفصل درباره نزدیکی و نیاز عاطفی سخن میگویند.
اما فاصلهای که فیلم میان شخصیت و تماشاگر ایجاد میکند، همزمان مانعی عاطفی است. بازیهای کنترلشده بهجای آنکه همواره لایههای درونی را آشکار کنند، گاه آنها را دور از دسترس نگه میدارند. در نتیجه، ممکن است بدانیم شخصیتها رنج میکشند، اما کمتر بتوانیم شدت آن رنج را با آنان تجربه کنیم.
این سردی را نمیتوان صرفاً نقص بازیگری دانست؛ بخشی از انتخاب زیباییشناختی فیلم است. بااینحال، وقتی روایت نیز پیوندهای لازم را آشکار نمیکند، این خویشتنداری گاهی به فاصلهای بیش از حد میان مخاطب و آدمها میانجامد. موسیقی بهمثابه زبان جایگزین عنوان فیلم وعده اثری موزیکال به معنای متعارف نمیدهد و فیلم نیز به دنبال ساختن لحظههای پرشور و نمایشی از موسیقی نیست.
موسیقی در اینجا بیشتر نیرویی برای برقراری ارتباط است؛ چیزی که در جاهای خالیِ گفتوگو مینشیند و حالتی را منتقل میکند که کلام از بیانش عاجز است. آوازها و شنیدن موسیقی، در امتداد تجربه یون قرار میگیرند و به فیلم بُعدی جسمانی میبخشند: صدا میتواند هم خاطره را بیدار کند، هم خلأ را پر کند و هم حضور دیگری را در غیاب او محسوس سازد.
« اما فاصلهای که فیلم میان شخصیت و تماشاگر ایجاد میکند، همزمان مانعی عاطفی است. »
قوتها و کاستیها
به همین دلیل، موسیقی نه تزئینی بر سطح روایت، بلکه یکی از اصول سازنده آن است. فیلم بارها به این پرسش نزدیک میشود که انسان در برابر آنچه نمیتواند مهار کند چه چیزی برای خود نگه میدارد. پاسخ آن، نه در جملهای صریح، بلکه در همنشینی تصویر و صدا شکل میگیرد. این پیوند، برخی از لحظههای فیلم را از خشکی احتمالی میرهاند و به آنها لطافتی میدهد که در دیالوگهای اندک و بازیهای سرد کمتر دیده میشود.
جمعبندی «Music» تجربهای آرام، دشوار و عامدانه رازآلود است؛ فیلمی که جذابیتش را نه از قصهگویی کلاسیک، بلکه از تصویرهای سنجیده، مکثهای طولانی و پژواک اسطورهای خود میگیرد. کمینهگرایی بصری، بازیهای ظریف و حضور معنادار موسیقی، جهان منسجمی میسازند که در آن فقدان و سرنوشت بهجای آنکه توضیح داده شوند، در شیوه روایت و سکون قابها جریان مییابند.
در سوی دیگر، گسستگی داستان، ابهام پیوندها و کندی ریتم میتوانند ارتباط عاطفی را دشوار کنند و بعضی مخاطبان را از فیلم دور نگه دارند. ارزش اثر در آن نیست که همه پرسشهایش را پاسخ میدهد؛ در این است که تماشاگر را با تجربهای از نادانستن، شنیدن و نگریستن روبهرو میکند. اگر انتظار درامی روشن و پرحادثه در میان باشد، «Music» احتمالاً فاصلهگذار و فرساینده به نظر میرسد.
اما برای مخاطبی که با سینمای تأملی و روایتهای ناتمام همراه میشود، فیلم میتواند پس از پایان نیز در ذهن ادامه یابد؛ همچون آهنگی که ملودیاش محو شده، اما اثرش هنوز باقی است.
« به همین دلیل، موسیقی نه تزئینی بر سطح روایت، بلکه یکی از اصول سازنده آن است. »
ثبت دیدگاه