نقد و بررسی
نقد ساعات موزه (Museum Hours) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تماشای جهان از پشت ویترین موزه «Museum Hours» ساختهٔ Jem Cohen، فیلمی است که از همان آغاز با قواعد متعارف درام فاصله میگیرد. نه حادثهای بزرگ در انتظار شخصیتهاست و نه رابطهای که با بحرانهای پیاپی به سوی نقطهٔ اوج رانده شود. فیلم در عوض، توجه را به آنچه معمولاً از چشم میگریزد معطوف میکند: مکثی در برابر یک تابلو، گفتوگویی ساده میان دو غریبه، چهرهٔ رهگذری در خیابان یا سکوتی که در فضای موزه طنین میاندازد.
«Museum Hours» بیش از آنکه قصهای دربارهٔ اتفاقها باشد، اثری دربارهٔ هنرِ دیدن است؛ دربارهٔ این امکان که با کمی صبر، چیزهای معمولی نیز میتوانند ژرفا و زیبایی خود را آشکار کنند. هستهٔ داستانی فیلم ساده و بیپیرایه است. یوهان، نگهبان موزهای در وین، با اَن، زنی کانادایی که برای دیدار با پسرعموی بیمارش به شهر آمده، آشنا میشود.
تنهایی و بیگانگی هر دو، زمینهٔ شکلگیری دوستیای آرام و بیادعا را فراهم میکند. فیلم از همین آشنایی کوچک راهی میگشاید به سوی پرسشهایی بزرگتر: هنر چه نسبتی با زندگی روزمره دارد؟ آیا دیدن یک اثر هنری میتواند ما را به آدمهایی که نمیشناسیم نزدیک کند؟ و چگونه ممکن است شهری آشنا برای یک نفر، در نگاه غریبهای دیگر دوباره کشف شود؟
دوستی بدون وعدهٔ درام رابطهٔ یوهان و اَن از آن جنس پیوندهایی نیست که با اعترافهای پرشور یا دگرگونیهای ناگهانی تعریف شوند. شکلگیری آن تدریجی است؛ از برخوردهای کوتاه، همراهیهای ساده و گفتوگوهایی که گاه از موضوعی کوچک آغاز میشوند و بیآنکه به نتیجهای قطعی برسند، در ذهن باقی میمانند.
« نه حادثهای بزرگ در انتظار شخصیتهاست و نه رابطهای که با بحرانهای پیاپی به سوی نقطهٔ اوج رانده شود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین بیتکلفی، رابطه را باورپذیر میکند. این دو نفر نه ناجی یکدیگرند و نه شخصیتهایی که آشناییشان همهٔ زخمهای زندگی را درمان کند. آنها صرفاً برای مدتی در مسیر یکدیگر قرار میگیرند و به هم فرصت میدهند جهان را از چشم دیگری ببینند. فیلم از اغراق در صمیمیت پرهیز میکند. دوستی شخصیتها نه با دیالوگهای توضیحی و عاطفی، بلکه با جزئیات رفتاری شکل میگیرد: گوشدادن، قدمزدن، شریکشدن در مشاهدهای ساده.
چنین رویکردی به اثر حالتی انسانی میبخشد، اما همزمان از تنش روایی آن میکاهد. تماشاگرانی که انتظار دارند رابطهٔ شخصیتها به سرعت به کشمکشی روشن یا تحولی پررنگ برسد، ممکن است این خویشتنداری را کممایگی تلقی کنند. بااینحال، فیلم آگاهانه از تبدیل دوستی به موتور یک درام متعارف سر باز میزند و در عوض، بر ارزش حضور و همصحبتی تأکید میکند.
موزه؛ فضایی برای اندیشیدن موزه در این فیلم صرفاً پسزمینه یا مجموعهای از آثار مشهور نیست؛ فضایی است که شیوهٔ نگاهکردن شخصیتها و تماشاگر را تغییر میدهد. تابلوها نه به صورت تزئیناتی خاموش، بلکه همچون دریچههایی به سوی تاریخ، حافظه و زندگی انسانها حضور دارند. یوهان، که ساعتهای فراوانی را در کنار آثار هنری گذرانده، دربارهٔ آنها با آشنایی و صبر سخن میگوید.
اَن نیز با نگاهی شخصیتر و بیواسطه واکنش نشان میدهد. تفاوت این دو شیوهٔ مواجهه، یکی از منابع لطیف جذابیت فیلم است: اثر هنری از یک سو موضوع شناخت و تفسیر است و از سوی دیگر، محرکی برای تداعیها و خاطرات شخصی. فیلم تماشاگر را به آزمون دانستههایش دربارهٔ هنر دعوت نمیکند؛ بیشتر میپرسد که اصلاً چگونه نگاه میکنیم.
« همین بیتکلفی، رابطه را باورپذیر میکند. »
شخصیتها و اجرا
آیا در برابر تابلو فقط نام هنرمند و تاریخ خلق آن را میبینیم، یا میتوانیم در ازدحام جزئیاتش زندگی را تشخیص دهیم؟ نگاه فیلم به هنر نه نخبهگرایانه است و نه آن را به معنایی واحد فرو میکاهد. آثار موزه در گفتوگو با آدمهای عادی و تجربههای روزمره قرار میگیرند. از این منظر، موزه نه پناهگاهی جدا از جهان، بلکه یکی از راههای ورود دوباره به آن است.
وین بیرون از قاب توریستی وینِ فیلم، شهر کارتپستالها و جلوههای باشکوه گردشگری نیست. دوربین به جای آنکه پیوسته بناهای نمادین را به رخ بکشد، به خیابانها، کافهها، بازارها و آدمهایی توجه میکند که در زندگی روزانهٔ شهر حضور دارند. این جابهجاییِ مرکز توجه، اثر را از تصویر متعارف شهر اروپایی دور میکند.
وین در اینجا مکانی برای اقامت و عبور است؛ شهری که هم گذشتهای سنگین دارد و هم در اکنون، با حرکتهای کوچک و بیادعای مردم زنده است. رفتوآمد میان فضای موزه و خیابانهای شهر، یکی از پیوندهای بصری و فکری اصلی فیلم است. آثار هنری در قابهای موزه محدود نمیمانند و زندگی روزمره نیز به تصویری قابل تأمل بدل میشود.
فیلم به شکلی ظریف پیشنهاد میکند که نگاه هنری را میتوان از تالارهای رسمی بیرون برد: دیوار، ویترین، رهگذر یا شیئی فراموششده در بازار، همگی قابلیت آن را دارند که در لحظهای از توجه، معنایی تازه پیدا کنند. این نگاه، وین را نه مجموعهای از جاذبهها، بلکه بافتی از زمانها، چهرهها و تجربههای پراکنده نشان میدهد.
« نگاه فیلم به هنر نه نخبهگرایانه است و نه آن را به معنایی واحد فرو میکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیگری و کیفیت گفتوگو بازیهای Mary Margaret O’Hara و Bobby Sommer با لحن کمادعای فیلم هماهنگاند. هر دو از نمایشگری پرهیز میکنند و به جای آنکه شخصیتها را با تأکیدهای نمایشی برجسته کنند، اجازه میدهند حضورشان از خلال مکثها و گفتوگوهای روزمره شکل بگیرد. اَن در بازی O’Hara شخصیتی آسیبپذیر اما مستقل به نظر میرسد؛ زنی که در شهری ناآشنا با موقعیتی دشوار روبهرو شده، بیآنکه همهٔ احساساتش را به زبان بیاورد.
Sommer نیز به یوهان آرامشی میبخشد که با شغل و عادتهای روزانهاش پیوند دارد، اما او را به نگهبانی بیروح و صرفاً ناظر تقلیل نمیدهد. گفتوگوها گاه نامنظم، شخصی و حتی اندکی معذباند؛ درست همانگونه که صحبت میان دو آدمی که هنوز یکدیگر را کامل نمیشناسند میتواند باشد. در نتیجه، سکوتها و تغییر موضوعها به اندازهٔ کلمات اهمیت پیدا میکنند.
این کیفیت طبیعی، صمیمیت فیلم را تقویت میکند و به تماشاگر مجال میدهد تا رابطه را نه از راه توضیح مستقیم، بلکه از راه حسکردن آن دریابد. در عین حال، همین شیوه ممکن است برای کسانی که دیالوگهای صیقلی و هدفمند میخواهند، پراکنده یا کمتحرک جلوه کند. ریتم، ساختار و محدودیتها ریتم «Museum Hours» بهوضوح تأملی است.
فیلم عجلهای برای پیشبردن داستان ندارد و بخشهایی را به نگاهکردن، قدمزدن و شنیدن اختصاص میدهد؛ لحظههایی که در سینمای روایی متعارف معمولاً کوتاه میشوند یا کنار گذاشته میشوند. این کندی، در بهترین لحظات، به مخاطب امکان میدهد با ضرباهنگ اثر همراه شود و تجربهای نزدیک به پرسهزدن در موزه یا شهری ناآشنا پیدا کند.
« بازیگری و کیفیت گفتوگو بازیهای Mary Margaret O’Hara و Bobby Sommer با لحن کمادعای فیلم هماهنگاند. »
قوتها و کاستیها
سکون فیلم خالی از حرکت نیست؛ حرکت آن در تغییر توجه و پیوندهای ذهنی رخ میدهد. اما همین انتخاب، بزرگترین مانع دسترسیپذیری اثر نیز هست. خط روایی کمرنگ است و کشمکش روشنی وجود ندارد که هر صحنه را به سوی نتیجهای مشخص هدایت کند. برخی بخشها چنان مستقل و گسسته به نظر میرسند که ممکن است انسجام کلی فیلم را تضعیف کنند.
شماری از مکثها و صحنههای طولانی نیز با تدوینی فشردهتر میتوانستند اثرگذارتر باشند؛ نه لزوماً با افزودن حادثه، بلکه با حفظ همان تأمل و کاهش تکرار. بنابراین، کندی فیلم همیشه به عمق نمیانجامد و گاه مرز میان مراقبه و کشآمدن را مبهم میکند. پیوند هنر با زندگی نکتهٔ محوری فیلم در پیوندی است که میان آثار هنری، آدمها و زمان برقرار میکند.
نگاهکردن به یک نقاشی، تجربهای جدا از زندگی نیست؛ میتواند ما را به فکر مرگ، خاطره، طبقهٔ اجتماعی، تنهایی یا شیوهٔ زیستن آدمهای دیگر بیندازد. در سوی دیگر، خود زندگی نیز همچون مجموعهای از تصویرها و لحظهها پیش روی ماست، اما برای دیدن آن باید از شتاب فاصله بگیریم. فیلم این ایده را نه در قالب نظریهای صریح، بلکه با کنار هم قراردادن گفتوگو، تصویر و فضا پیش میبرد.
از همین رو، «Museum Hours» را میتوان اثری دربارهٔ توجه دانست: توجه به هنر، اما نه فقط به هنر رسمی؛ توجه به دیگری، حتی اگر غریبه باشد؛ و توجه به شهری که ممکن است سالها در آن زندگی کرده باشیم، بیآنکه واقعاً آن را ببینیم. فیلم در این مسیر گاه پراکنده میشود، اما پراکندگیاش با تجربهای که میخواهد بازنمایی کند تناسب دارد: ذهن آدمی نیز هنگام گردش میان تصویرها، خاطرهها و حرفهای روزانه، همیشه در خطی مستقیم حرکت نمیکند.
« سکون فیلم خالی از حرکت نیست؛ حرکت آن در تغییر توجه و پیوندهای ذهنی رخ میدهد. »
جمعبندی
جمعبندی «Museum Hours» فیلمی آرام، کمحادثه و اندیشمندانه است که ارزش خود را نه در غافلگیری روایی، بلکه در کیفیت نگاهش مییابد. دوستی باورپذیر اَن و یوهان، بازیهای طبیعی، فضای موزه و تصویر غیرتوریستی وین، به اثر گرمایی انسانی و زیبایی شاعرانه میبخشند. در برابر، ریتم بسیار کند، کشمکش کمرنگ و ساختاری که گاه پراکنده میشود، ممکن است صبر بخشی از تماشاگران را بیازماید.
این فیلم برای مخاطبی مناسبتر است که از سینما انتظار مکث، مشاهده و همراهی با جزئیات دارد؛ کسی که حاضر است به جای دنبالکردن حادثهای بزرگ، در برابر یک تصویر یا گفتوگویی ساده درنگ کند. «Museum Hours» در نهایت یادآوری میکند که دیدن، کاری فعال است و شاید هنر، پیش از آنکه چیزی را به ما بیاموزد، کمک میکند آنچه را از پیش در کنارمان بوده بهتر ببینیم.
ثبت دیدگاه