نقد و بررسی
نقد آخرین عشق آقای مورگان (Mr. Morgan's Last Love) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در دل شهر زنده «عشق واپسین آقای مورگان» فیلمی درباره فقدان است، اما نه از آن دست روایتهایی که اندوه را به هیاهویی دائمی بدل میکنند. متیو مورگان، استاد بازنشستهای آمریکایی در پاریس، پس از مرگ همسرش در روزمرگیای بیرمق گرفتار شده است؛ شهری که در اطرافش پیوسته حرکت میکند، برای او بیشتر یادآور خلأیی است که دیگر با حضور آدمها پر نمیشود.
آشنایی اتفاقیاش با پائولین، زن جوان فرانسوی، مسیر تازهای در این تنهایی باز میکند؛ نه لزوماً راهی برای فراموشی، بلکه فرصتی برای دوباره دیدن جهان و برقراری پیوندی انسانی. فیلم ساختهٔ Sandra Nettelbeck، بر پایهٔ رمانی از Françoise Dorner، بهجای طرحریزی یک دگرگونی ناگهانی، بر تغییرهای کوچک تکیه دارد: گفتوگو، قدمزدن، حضور دیگری در کنار آدمی که خود را از زندگی کنار کشیده است.
همین انتخاب، به اثر لحنی آرام و تأملی میدهد؛ لحنی که گاه دلنشین است و گاه در کندی خود فرومیرود. مایکل کین و نیروی حضور مرکز ثقل فیلم، بازی Michael Caine در نقش متیو است. او شخصیت را با وقار و خویشتنداری میسازد، بیآنکه غم مردی سالخورده را به نمایشهای پراغراق بدل کند. سکوتها و مکثهایش به اندازهٔ کلمات اهمیت دارند؛ از خلال آنها میتوان دید که متیو چگونه از محیط اطراف فاصله گرفته و در خاطراتی زندگی میکند که هنوز نیروی عاطفی خود را از دست ندادهاند.
« همین انتخاب، به اثر لحنی آرام و تأملی میدهد؛ لحنی که گاه دلنشین است و گاه در کندی خود فرومیرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کین به شخصیت گرمایی میبخشد که در لحظههای کمحادثه فیلم را زنده نگه میدارد. در برابر او، Clémence Poésy پائولین را با صمیمیت و نرمی بازی میکند. او صرفاً نماد جوانی یا شادی نیست؛ زنی است که خود نیز با تنهایی و فقدان دستوپنجه نرم میکند. رابطهٔ این دو بیش از آنکه به یک الگوی سادهٔ عاشقانه تن دهد، از نیاز متقابل به همراهی و احساس خانواده نیرو میگیرد.
بااینحال، فیلمنامه همیشه به اندازهٔ بازیگران به شخصیت پائولین عمق نمیدهد و انگیزهها و جهان درونی او گاه زیر سایهٔ تحول متیو قرار میگیرد. رابطهای میان دو نسل جذابیت اصلی اثر در نامتعارف بودن رابطهٔ محوری آن است. متیو و پائولین از دو نسل و دو تجربهٔ متفاوت میآیند، اما آنچه میانشان شکل میگیرد نه با تفاوت سن تعریف میشود و نه بهسادگی در قالب یک پیوند عاشقانه جا میگیرد.
نزدیکی آنان بیشتر کوششی است برای یافتن جایی امن در زندگی دیگری؛ پائولین برای متیو پنجرهای رو به اکنون میشود و متیو برای او حضوری آشنا در برابر زخمی شخصی. فیلم در بهترین لحظههایش این پیوند را بینیاز از توضیحهای مفصل پیش میبرد. همراهی در خیابانها، غذا خوردن و گفتوگوهای روزمره نشان میدهد که گاهی بازگشت به زندگی با رخدادی بزرگ آغاز نمیشود؛ ممکن است از پذیرفتن یک دیدار و گوش سپردن به دیگری شروع شود.
« کین به شخصیت گرمایی میبخشد که در لحظههای کمحادثه فیلم را زنده نگه میدارد. »
شخصیتها و اجرا
همین سادگی، به قصه لطافتی انسانی میدهد. البته گاه فیلم میکوشد این رابطه را بیش از اندازه دلپذیر و بیدردسر جلوه دهد و از پیچیدگی واقعی چنین نزدیکی نامتعارفی فاصله بگیرد. خانواده، رنجش و گذشته با ورود فرزندان بزرگسال متیو، قصه از رابطهٔ او و پائولین فراتر میرود و به شکافهای درون خانواده میپردازد.
رابطهٔ متیو با پسر و دخترش، فقط اختلافی بر سر تصمیمهای کنونی نیست؛ در آن تاریخچهای از رنجشها، حرفهای ناگفته و فاصلهای طولانی حضور دارد. فیلم میکوشد نشان دهد که سوگ، حتی زمانی که به یک فرد مربوط است، میتواند بر مناسبات بازماندگان نیز سایه بیندازد. این بخش از روایت ظرفیت دراماتیک مهمی دارد، اما پرداخت آن یکنواخت نیست.
برخی رویاروییهای خانوادگی بهجای آنکه از لایههای پیشین شخصیتها بجوشند، به سمت الگوهای آشنای ملودرام میروند. گاهی گفتوگوها بیش از حد مستقیماند و شخصیتها احساسات خود را چنان آشکار بیان میکنند که جای ظرافت و کشف برای تماشاگر کمتر میشود. بااینحال، فیلم در طرح این پرسش صادق است که آیا نزدیکی دوباره میان اعضای یک خانواده ممکن است، وقتی سالها عادت به دوری در میانشان ریشه دوانده است.
« همین سادگی، به قصه لطافتی انسانی میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پاریس؛ منظرهای درونی پاریس در فیلم تنها پسزمینهای زیبا برای ماجرا نیست؛ شهر با خیابانها، اتوبوسها و فضاهای عمومیاش، حالوهوای روایی اثر را شکل میدهد. زندگی در شهر جریان دارد، اما متیو در آغاز گویی بیرون از این جریان ایستاده است. حضور پائولین کمک میکند که او دوباره به مکانها و رفتوآمدهای روزمره توجه کند.
در نتیجه، زیبایی شهر با حس دلتنگی درمیآمیزد: پاریس هم دلفریب است و هم یادآور آنچه برای متیو از دست رفته. این بهرهگیری از فضا در لحظههایی موفق است که فیلم بهجای تکیه بر کارتپستالسازی، شهر را بخشی از تجربهٔ شخصیت میکند. بااینهمه، تصویر شاعرانهٔ پاریس گاه بیش از اندازه آراسته به نظر میرسد و خطر آن وجود دارد که فضا به جای عمق بخشیدن به اندوه، آن را رمانتیک کند.
فیلم معمولاً از این دام کاملاً عبور نمیکند، اما رابطهٔ میان زیبایی و دلتنگی را به یکی از مشخصههای بهیادماندنیاش بدل میسازد. ریتم آرام و کشآمدن روایت آهستگی فیلم با موضوعش تناسب دارد: سوگ با ضرباهنگی منظم و پیشرونده حل نمیشود، و بازگشت به زندگی نیز معمولاً از چند گام کوچک ساخته میشود.
« زندگی در شهر جریان دارد، اما متیو در آغاز گویی بیرون از این جریان ایستاده است. »
قوتها و کاستیها
اما کندی، وقتی به مکثی معنادار تبدیل نشود، میتواند کشدار و فرساینده باشد. «عشق واپسین آقای مورگان» در چند بخش بیش از اندازه روی موقعیتهای مشابه درنگ میکند و بعضی صحنهها بهجای آنکه رابطه یا شخصیت را پیش ببرند، حس تکرار ایجاد میکنند. به همین دلیل، واکنش تماشاگران به ریتم اثر احتمالاً دوگانه خواهد بود: کسی که با درامهای آرام و شخصیتمحور همراه است، ممکن است از مجال فیلم برای سکوت و مشاهده لذت ببرد؛ اما بینندهای که انتظار تحول پیوسته دارد، احتمالاً بخشهایی را کمتحرک مییابد.
قصه گاهی میتوانست با حذف یا فشردهکردن چند لحظه، همان عاطفه را با تمرکز بیشتری منتقل کند. پایان و انتظار تماشاگر فیلم در سراسر مسیرش وعدهٔ آرامش یا آشتی کامل نمیدهد، اما گرمای رابطهٔ متیو و پائولین میتواند انتظار نوعی گشایش روشنتر را در ذهن تماشاگر بسازد. به همین سبب، سرانجام روایت ممکن است برای بخشی از مخاطبان ناامیدکننده یا خلاف انتظار باشد.
بدون آشکار کردن جزئیات، میتوان گفت فیلم در مواجهه با سوگ و پیوندهای خانوادگی، راهحلی ساده و آسوده پیش نمیگذارد و پایانش با حالوهوای تلخوشیرین اثر سازگار است؛ هرچند گذار به آن برای همه به یک اندازه قانعکننده نیست. جمعبندی «عشق واپسین آقای مورگان» در بازی گرم و مهارشدهٔ Michael Caine، رابطهٔ میان دو شخصیت ناهمنسل و فضاسازی دلتنگکنندهٔ پاریس، نقاط قوت اصلی خود را مییابد.
« اما کندی، وقتی به مکثی معنادار تبدیل نشود، میتواند کشدار و فرساینده باشد. »
جمعبندی
فیلم با حساسیت به تنهایی و فقدان نزدیک میشود و در بهترین لحظهها یادآوری میکند که همراهی، هرچند اندوه را از میان نمیبرد، میتواند دوباره به زندگی معنا و حرکت ببخشد. در مقابل، ریتم کند، تکرار برخی موقعیتها و پرداخت نهچندان متوازن شخصیتهای فرعی از تأثیر آن میکاهد. حاصل، درامی صمیمی و تأملی است که بیشتر بهواسطهٔ بازی کین و حالوهوایش در ذهن میماند تا به سبب روایتی بینقص یا کاملاً منسجم.
« در مقابل، ریتم کند، تکرار برخی موقعیتها و پرداخت نهچندان متوازن شخصیتهای فرعی از تأثیر آن میکاهد. »
ثبت دیدگاه