نقد و بررسی
نقد بروکلین بیمادر (Motherless Brooklyn) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری که خود به مظنون بدل میشود «بروکلین بیمادر» از همان آغاز، نیویورکِ ۱۹۵۷ را صرفاً پسزمینهای تاریخی برای یک معمای جنایی نمیگیرد؛ شهر در این فیلم نیرویی فعال و گاه تهدیدکننده است. خیابانها، محلههای فرسوده، دفترهای تنگ، ساختمانهای سنگین و کلوبهای جاز، همگی بخشی از سازوکار روایتاند.
در این جهان، قدرت فقط در دست مردانی نیست که پشت میزهای بزرگ مینشینند؛ در نقشهای که برای شهر میکشند، در محلهای که قرار است ویران شود و در سکوتی که به ساکنان تحمیل میکنند نیز حضور دارد. ادوارد نورتون با انتقال داستان به دههٔ پنجاه میلادی، فیلم را به سنت نوآر نزدیک میکند و به آن امکان میدهد فساد شهری و تبعیض را در قالبی کلاسیک بازنمایی کند.
این انتخاب از نظر فضا ثمربخش است: پروندهٔ قتل، تحقیق خصوصی و رازهای پنهان با شهری سازگار میشوند که همهچیز در آن سایهای دوم دارد. اما فیلم گاهی چنان شیفتهٔ جلوههای نوآر خود میشود که به جای آنکه فضای شهر را در تار و پود قصه حل کند، آن را با تأکید و آرایش آشکار پیش چشم میگذارد.
نیویورک زیبا و پرجزئیات است، ولی همیشه بهتمامی زنده و لمسپذیر نمیشود. لیونل اِسگرو؛ قهرمانی در برابر نگاه دیگران مرکز عاطفی فیلم، لیونل اِسگرو است؛ کارآگاهی که نشانگان توره و وسواسهایش او را در نگاه دیگران به شخصیتی نامتعارف و آسانداوریشونده تبدیل میکند. او نشانههایی دارد که گاه پیش از آنکه سخنی بگوید، توجه اطرافیان را به خود جلب میکنند.
« خیابانها، محلههای فرسوده، دفترهای تنگ، ساختمانهای سنگین و کلوبهای جاز، همگی بخشی از سازوکار روایتاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در مقابل، حافظه و دقت مشاهدهاش به او امکان میدهند جزئیاتی را ببیند که از چشم دیگران دور میماند. تضاد میان آشفتگی ظاهری و تمرکز ذهنی، از ظرفیتهای دراماتیک مهم فیلم است: لیونل هم در پی کشف حقیقت بیرونی است و هم پیوسته با تصویری که دیگران از او میسازند روبهرو میشود. نورتون در نقش اصلی حضوری پرتحرک و متمایز دارد.
او از حرکات و گفتار لیونل برای ساختن شخصیتی استفاده میکند که نمیتوان بهآسانی در قالب کارآگاه سرد و مسلطِ سینمای جنایی جا داد. بااینحال، بازی گاه چنان بر نشانههای جسمانی و گفتاری شخصیت تأکید میکند که وجه انسانی او زیر نمایش تکنیکی نقش کمرنگ میشود. مسئله این نیست که شخصیت باید کمنشانهتر تصویر شود؛ بلکه فیلم همیشه نمیتواند میان این نشانهها و تجربهٔ درونی او پیوندی روان برقرار کند.
در بهترین لحظات، توره بخشی از نحوهٔ حضور لیونل در جهان است؛ در لحظات ضعیفتر، گویا شخصیت در میان حرکات و تکیهکلامهایش گم میشود. معمایی که زیر بار مضمونها سنگین میشود داستان با مرگ مربی و نزدیکترین همراه لیونل آغاز میشود و او را به جستوجوی حقیقت میکشاند. این نقطهٔ شروع، وعدهٔ یک روایت کارآگاهی روشن و پرکشش را میدهد: سرنخها باید به هم برسند، آدمهای مشکوک باید معنای تازهای پیدا کنند و هر کشف، مسیر تحقیق را دگرگون سازد.
اما فیلم بهجای آنکه پیوسته بر این خط روایی متمرکز بماند، لایههای دیگری را نیز وارد میدان میکند؛ فساد سیاسی، مناسبات نژادی، مناسبات قدرت و سرنوشت محلههایی که زیر سایهٔ توسعهٔ شهری قرار گرفتهاند. این گستردگی موضوعی به فیلم اهمیت میبخشد، اما در عین حال تمرکز آن را پراکنده میکند.
« در مقابل، حافظه و دقت مشاهدهاش به او امکان میدهند جزئیاتی را ببیند که از چشم دیگران دور میماند. »
شخصیتها و اجرا
گاه پرسش اصلیِ پرونده زیر حجم اطلاعات و چهرههای تازه کمرنگ میشود و روایت بیش از آنکه با منطق سرنخها پیش برود، با توضیح و افشای تدریجی پیش میرود. دیالوگها در بعضی صحنهها بار سنگینی از اطلاعات را بر دوش میکشند؛ گویی فیلم به جای آنکه اجازه دهد مخاطب از رفتارها و فضا معنا استخراج کند، خود میخواهد همهچیز را شرح دهد.
ازاینرو، معما همیشه به اندازهٔ جاهطلبی مضمونی فیلم کشش ندارد. جاز؛ ضربانی که فیلم را به حرکت درمیآورد یکی از دلنشینترین عناصر «بروکلین بیمادر»، موسیقی جاز و پیوند آن با فضای روایی است. جاز در این فیلم تنها نشانهای تزئینی برای یادآوری دورهٔ تاریخی نیست؛ صدای شهری است که زیر نظم رسمی و برنامهریزیشده، زندگی پرتنش و متنوع خود را ادامه میدهد.
کلوبها فضایی میسازند که در آن گفتوگو، تردید و جستوجو با ضرب موسیقی درمیآمیزند. در این لحظات، فیلم گاه از خشکی روایت فاصله میگیرد و رنگی گرمتر و انسانیتر پیدا میکند. موسیقی نیز در ساختن حالوهوای نوآر سهمی جدی دارد؛ نه فقط با ایجاد تعلیق، بلکه با افزودن نوعی اندوه و خاطره به شهر.
بااینحال، قدرت موسیقی همواره به قدرت صحنهها تبدیل نمیشود. بعضی بخشها چنان به جذابیت فضای جاز و طراحی صحنه متکیاند که از نظر پیشبرد داستان مکثی طولانی به نظر میرسند. این مکثها میتوانستند به تعمق شخصیت یا تشدید حس خطر کمک کنند، اما همیشه چنین کارکردی نمییابند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است همزمان مجذوب حالوهوا و بیحوصله از کندی حرکت روایت شود.
« ازاینرو، معما همیشه به اندازهٔ جاهطلبی مضمونی فیلم کشش ندارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گروه بازیگران و بازی قدرت حضور بازیگران شناختهشده به فیلم وزنی چشمگیر میدهد. بروس ویلیس در نقش فرانک مینا، مربی و تکیهگاه لیونل، تصویری از اقتدار آمیخته با صمیمیت میسازد؛ حضوری که رابطهٔ او و لیونل را از یک مناسبات سادهٔ کاری فراتر میبرد. الک بالدوین نیز در نقش موسِس رندالف، چهرهای از قدرت شهری را مجسم میکند که ارادهاش میتواند زندگی آدمهای بسیاری را دستخوش تغییر کند.
این شخصیت در نقطهٔ تلاقی سیاست، پول و کنترل بر شهر قرار میگیرد و فیلم از خلال او نشان میدهد که فساد همیشه در هیئت خلافکار خیابانی ظاهر نمیشود؛ گاهی چهرهای آراسته و جایگاهی رسمی دارد. گوگو امباتا-را نیز به روایت نیرویی آرام و متوازن میبخشد. حضور او از یکسو در برابر دنیای مردانهٔ تحقیق و رقابت سیاسی فضایی متفاوت میگشاید و از سوی دیگر، در برخی لحظات به عاطفهٔ فیلم عمق میدهد.
بااینهمه، همهٔ شخصیتهای فرعی به یک اندازه فرصت شکلگیری پیدا نمیکنند. تعدد چهرهها و اهمیت موضوعیشان گاه از مجال لازم برای پرورش آنها پیشی میگیرد. فیلم گروه بازیگری نیرومندی دارد، اما همیشه نمیداند چگونه همهٔ این تواناییها را در خدمت یک مرکز دراماتیک واحد قرار دهد. تصویرسازی پرشکوه، ریتم نابرابر طراحی بصری فیلم، از مهمترین عوامل موفقیت آن در ساختن جهان تاریخی است.
نورهای کمجان، فضاهای بسته و تضاد میان محلههای فرودست و ساختمانهای برخوردار، به داستان کیفیتی تیره و ناآرام میدهند. قابها معمولاً میخواهند جهان را از زاویهٔ دید کارآگاهی نشان دهند که به جزئیات حساس است و از میان نشانههای پراکنده راه خود را پیدا میکند. این ویژگی با ذهن مراقب لیونل تناسب دارد؛ او شهری را میبیند که برای دیگران عادی شده، اما در آن ردهایی از خشونت و نابرابری باقی مانده است.
« گروه بازیگران و بازی قدرت حضور بازیگران شناختهشده به فیلم وزنی چشمگیر میدهد. »
قوتها و کاستیها
با وجود این، تصویرپردازی همیشه به اندازهٔ جاهطلبی فیلم یکدست نیست. در بعضی صحنهها، فاصلهٔ دوربین و چیدمان بازیگران حالتی تصنعی پدید میآورد؛ گویی صحنه بیش از آنکه محل وقوع رویدادی زنده باشد، برای نمایش یک ایده یا حالوهوا طراحی شده است. این ناهماهنگی در کنار مدتزمان طولانی فیلم، ریتم را سنگینتر میکند.
برخی بخشها بهجای آنکه تنش را پلهپله افزایش دهند، در توضیح و تکرار میمانند؛ در نتیجه، تعقیب معما گاهی به کاری فرساینده بدل میشود. فیلم حتی هنگام طرح ایدههای مهمش نیز به اختصار و گزینش بیشتری نیاز دارد. جمعبندی «بروکلین بیمادر» اثری است بلندپروازانه و پرجزئیات که میخواهد هم داستانی جنایی دربارهٔ قتل و تحقیق باشد و هم تصویری انتقادی از مناسبات قدرت، نژاد و شهرسازی ارائه دهد.
مهمترین دستاوردش، ساختن حالوهوای نوآرِ نیویورک و پیوند دادن آن با موسیقی جاز است؛ فضایی که در بسیاری از لحظات تماشایی و بهیادماندنی میشود. بازی نورتون نیز به لیونل فردیتی آشکار میبخشد، هرچند فیلم همیشه نمیتواند شخصیت را از نمایش بیرونی نشانههایش فراتر ببرد. در سوی دیگر، معمای اصلی از انسجام و نیروی کششی کافی برخوردار نیست و روایت، زیر بار توضیحهای فراوان و شاخههای مضمونی، گاه تمرکز خود را از دست میدهد.
طولانیبودن فیلم نیز بهجای آنکه همواره فرصت بیشتری برای تعمق فراهم کند، بعضی صحنهها را کشدار میسازد. حاصل، فیلمی است که عناصر جذاب فراوان دارد، اما این عناصر بهندرت به وحدتی کاملاً استوار میرسند. برای تماشاگرانی که نوآر تاریخی، جاز و فضاپردازی شهری را دوست دارند، تجربهای دیدنی فراهم میکند؛ اما کسانی که در درجهٔ نخست به معمایی فشرده و پرشتاب چشم دوختهاند، ممکن است از کندی و ناهماهنگی آن دلزده شوند.
« با وجود این، تصویرپردازی همیشه به اندازهٔ جاهطلبی فیلم یکدست نیست. »



ثبت دیدگاه