نقد و بررسی
نقد Mortal Kombat: Rebirth
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی یک جهان آشنا «Mortal Kombat: Rebirth» بیش از آنکه اقتباسی متعارف از مجموعهای بازیمحور باشد، طرحی فشرده و جسورانه برای بازتصور آن است: جهانی که در آن قهرمانان و هیولاهای آشنا، از قلمرو افسانه و جادو به فضایی جنایی و زمینی منتقل شدهاند. این فیلم کوتاه محصول ۲۰۱۰، به کارگردانی کوین تانچارون، با همین جابهجایی بنیادین هویت خود را میسازد.
تورنمنت مرگبار هنوز حضور دارد، اما اسطورهشناسی فراطبیعی مجموعه جای خود را به پروندههای پلیسی، قاتلان حرفهای و زیرزمینهای تیره میدهد. این انتخاب، برای مخاطبی که انتظار بازسازی دقیق دنیای بازی را دارد، ممکن است غریب باشد؛ اما بهعنوان آزمونی برای یافتن لحن تازه، جذابیت دارد. قصهای کوتاه با نیروی محرک روشن هسته داستان ساده و بیواسطه است.
کاپیتان جکسون بریگز، هانزو هاساشی را به مأموریتی مخفیانه برای ورود به یک تورنمنت غیرقانونی و حذف چند مبارز خطرناک فرامیخواند. خبر حضور سابزیرو، دشمن دیرینه هانزو، انگیزهای شخصی به مأموریت میافزاید و او را به پذیرش آن میکشاند. همین تلاقی وظیفه و انتقام، بهترین ابزار روایی فیلم است: قهرمان نه صرفاً مأموری برای اجرای دستور، بلکه مردی است که میخواهد مسیر خود را به سوی رویاروییای ناگزیر باز کند.
از آنجا که اثر تنها چند دقیقه فرصت دارد، این طرح با سرعت پیش میرود و از حاشیهپردازی پرهیز میکند. اما ایجاز در اینجا هم امتیاز است و هم محدودیت. روایت آنقدر فشرده است که بسیاری از اطلاعات بیشتر نقش نشانه دارند تا اجزای یک درام کامل. انگیزهها معرفی میشوند، اما مجال چندانی برای شکلگیری تدریجی یا آزمودهشدنشان وجود ندارد.
« این فیلم کوتاه محصول ۲۰۱۰، به کارگردانی کوین تانچارون، با همین جابهجایی بنیادین هویت خود را میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جهان زیرزمینی فیلم نیز با چند چهره و اشاره ترسیم میشود، نه با شبکهای از روابط و پیامدها. در نتیجه، قصه برای ایجاد کنجکاوی کفایت میکند، اما کمتر میتواند عمق عاطفی یا پیچیدگی اخلاقی پدید آورد. ناتمامی آن را باید تا اندازهای در نسبت با قالب فیلم کوتاه سنجید، هرچند این توضیح ضعف روایی را بهکلی برطرف نمیکند.
فضای تیره و واقعگرایی خشن مهمترین انتخاب زیباییشناختی اثر، کنارگذاشتن شکوه رنگارنگ و اغراقشدهای است که بسیاری از مخاطبان با «مورتال کامبت» پیوند میدهند. اینجا تصویر به سوی فضاهای بسته، سایههای سنگین و حالوهوای جنایی میرود. خشونت نه بهصورت نمایشی پرزرقوبرق، بلکه بهعنوان بخشی از محیطی بیرحم عرضه میشود.
نتیجه، فیلمی است که در دقایق نخست میکوشد حس خطر و رازآلودگی بسازد؛ گویی شخصیتها از اسطوره بیرون آمده و به پروندههای محرمانه و خیابانهای آلوده پا گذاشتهاند. این رویکرد به اثر هویت بصری متمایزی میدهد، اما در عین حال بخشی از سرشت فانتزی مجموعه را کمرنگ میکند. واقعگرایی، اگر به جایگاهی مسلط بدل شود، ممکن است از نیروی خیالپردازانهای بکاهد که مورتال کامبت را از یک داستان جنایی معمولی جدا میکند.
فیلم در این نقطه میان دو جهان معلق است: از یک سو میخواهد شخصیتها را باورپذیرتر و زمینیتر کند و از سوی دیگر به نامها و نشانههایی تکیه دارد که بار اسطورهای و فراواقعی دارند. این تعارض هم منشأ تازگی کار است و هم یکی از ناپایداریهای آن. بازآفرینی شخصیتها؛ جسارت در برابر انتظار چهرههای آشنا در این نسخه با تعریفهایی متفاوت بازمیگردند.
« جهان زیرزمینی فیلم نیز با چند چهره و اشاره ترسیم میشود، نه با شبکهای از روابط و پیامدها. »
شخصیتها و اجرا
هانزو هاساشی پیش از آنکه تصویر آشنای اسکورپیون باشد، یک قاتل حرفهای و مردی گرفتار گذشته است؛ جکسون بریگز نیز در جایگاه افسر پلیس قرار میگیرد و سونیا بلید در چارچوبی واقعگرایانهتر ظاهر میشود. این بازآفرینیها نشان میدهند که سازندگان صرفاً قصد بازتولید ظاهر و حرکات بازی را نداشتهاند؛ میخواهند بپرسند اگر این شخصیتها در جهانی معاصر و زمینی زندگی میکردند، چه شکل و سابقهای مییافتند.
جسارت چنین رویکردی قابل توجه است، ولی همه شخصیتها از فرصت یکسانی برای شکلگیری برخوردار نیستند. برخی بیشتر بهمنزله معرفی تصویری یا نشانهای از گذشته و آینده روایت عمل میکنند تا شخصیتهایی با صدای مستقل. حتی شخصیتهای محوری نیز، به دلیل کوتاهی اثر، ناچارند بخش مهمی از بار معنایی خود را از شناخت پیشین مخاطب قرض بگیرند.
این امر برای هواداران بازی میتواند لذت کشف تفاوتها را افزایش دهد، اما برای تماشاگر ناآشنا گاهی فاصلهای میان معرفی شخصیت و درک واقعی او باقی میگذارد. بازیگری و حضور فیزیکی در اثری که زمان اندکی برای گفتوگو و شرح شخصیتها دارد، حضور بازیگران و زبان بدن اهمیت ویژهای پیدا میکند.
مایکل جای وایت در نقش جکسون بریگز اقتدار لازم را به صحنههای گفتوگو میآورد و لحن مأموریتی را که در مرکز داستان قرار دارد، باورپذیر میسازد. ایان آنتونی دیل نیز در نقش هانزو، با خویشتنداری و سکوت، تصویری از مردی میسازد که خشمش را مهار کرده، اما از آن رهایی نیافته است. این کیفیت برای شخصیتی که انگیزهاش میان مأموریت و انتقام تقسیم شده، کارکرد مناسبی دارد.
« جسارت چنین رویکردی قابل توجه است، ولی همه شخصیتها از فرصت یکسانی برای شکلگیری برخوردار نیستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، کمبود زمان به بازیگری هم مجال گسترش نمیدهد. برخی حضورها بیشتر بر تأثیر لحظهای متکیاند تا بر تحول یا رابطهسازی. این نقص الزاماً از ناتوانی بازیگران برنمیآید؛ ساختار کوتاه اثر امکان پرداخت گسترده را محدود کرده است. با وجود این، تماشاگر در بعضی لحظات با شمایلهایی روبهرو میشود که از نظر تصویری بهیادماندنیاند، اما هنوز به اندازه کافی به شخصیتهایی پیچیده و چندوجهی تبدیل نشدهاند.
مبارزهها و نوسان در اجرا تحرک و درگیری، موتور اصلی بخشهای اکشن فیلماند. طراحی مبارزه میکوشد خشونت را به بدن و برخورد فیزیکی نزدیک کند و از جلوهگری بیش از اندازه فاصله بگیرد. این انتخاب با لحن جنایی اثر هماهنگ است و به ضرباهنگ آن شتاب میبخشد. صحنههای درگیری، در زمانی کوتاه، انرژی لازم را فراهم میکنند و اجازه نمیدهند فضای تیره به سکون کامل فروبغلتد.
بااینهمه، کیفیت مبارزهها و جلوههای تصویری یکدست نیست. گاه حرکتها نیروی لازم را منتقل میکنند و گاه تدوین، طراحی صحنه یا جلوههای ویژه از پیوستگی و باورپذیری لحظه میکاهد. ناهماهنگی میان خشونت واقعگرایانه و نشانههای اغراقآمیز جهان بازی نیز به این بیثباتی میافزاید. فیلم هنوز در حال جستوجوی زبانی است که هم حس ضربه و خطر را حفظ کند و هم از هویت پرشور و نمایشی مورتال کامبت دور نشود.
به همین دلیل، اکشن آن بیش از آنکه دستاوردی کاملاً صیقلی باشد، وعدهای از ظرفیتهای آینده به نظر میرسد. ریتم و محدودیت قالب ریتم تند، یکی از عوامل اصلی جذابیت فیلم است. اثر بیدرنگ به سراغ معرفی مأموریت و انگیزه شخصیتها میرود و از توقفهای طولانی دوری میکند. این شتاب، برای یک فیلم کوتاه کارآمد است و حس اضطرار را تقویت میکند؛ هر بخش، مخاطب را به سوی موقعیتی تازه میبرد.
« بااینحال، کمبود زمان به بازیگری هم مجال گسترش نمیدهد. »
قوتها و کاستیها
اما همین سرعت گاهی به قیمت وضوح و عمق تمام میشود. شخصیتها و مناسبات میان آنها پیش از آنکه فرصت رسوخ در ذهن تماشاگر بیابند، به نشانههایی گذرا تبدیل میشوند. از اینرو، «Rebirth» را بهتر است نه روایتی کامل، بلکه طرحی سینمایی برای امکانهای یک بازآفرینی دانست. اثر چند پرسش جذاب پیش میکشد: آیا میتوان اسطورههای بازی را در جهان جنایی معاصر بازتعریف کرد؟
آیا واقعگرایی میتواند خشونت و انتقام را ملموستر سازد؟ پاسخ فیلم قطعی نیست، اما همین ناتمامی بخشی از جذابیت آن است. تماشاگر با جهانی روبهرو میشود که هنوز در حال شکلگیری است و به همین دلیل هم وعده میدهد و هم کاستیهایش آشکار میماند. جمعبندی «Mortal Kombat: Rebirth» تجربهای کوتاه، تیره و پرتحرک است که ارزش اصلیاش را در جسارت بازآفرینی مییابد.
فیلم با دورشدن از اسطورهشناسی آشکار مجموعه و نزدیکشدن به تریلری جنایی، برای شخصیتهای آشنا تعریفی تازه پیشنهاد میکند. فضای رازآلود، انگیزه انتقام هانزو و ضرباهنگ سریع، آن را سرگرمکننده نگه میدارند؛ در مقابل، داستان پراکنده، پرداخت محدود شخصیتها و ناهماهنگی در جلوهها و مبارزهها مانع از آن میشوند که این پیشنهاد به اثری کاملاً منسجم بدل شود.
بااینحال، فیلم کوتاه در هدف اصلی خود موفق است: کنجکاوی درباره جهانی متفاوت از مورتال کامبت را برمیانگیزد، بیآنکه تمام ظرفیت این جهان را به نمایش بگذارد.
« اما همین سرعت گاهی به قیمت وضوح و عمق تمام میشود. »
ثبت دیدگاه