نقد و بررسی
نقد Monkeybone | 2001
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آستانهٔ جهان وارونه «Monkeybone» ساختهٔ Henry Selick، از همان آغاز خود را بهعنوان فیلمی رامناشدنی معرفی میکند: کمدی فانتزی سیاهی که در آن مرز میان خیال و واقعیت، خواب و مرگ، و آفریننده و آفریده پیوسته جابهجا میشود. استو مایلی، کارتونیستی که در آستانهٔ موفقیتی بزرگ قرار دارد، پس از تصادفی ناگوار به کما میرود و در قلمرویی وهمآلود چشم میگشاید؛ جایی که ساختهٔ ذهنش، میمونبون، حضوری مستقل و دردسرساز پیدا کرده است.
همین ایده، ظرفیت یک ماجرای خیالپردازانه و در عین حال تأملبرانگیز را دارد: اگر شخصیتی که آفریدهای از کنترل تو بیرون برود، چه چیزی از هویت و اختیار خودت باقی میماند؟ فیلم، اما، علاقهای به حرکت در مسیری ساده و سرراست ندارد. جهان آن با منطق خواب پیش میرود: تصویرها ناگهان عوض میشوند، موقعیتها به بیراهه میروند و شوخی یا هراس ممکن است بیمقدمه جای خود را به دیگری بدهد.
این بیقاعدگی گاه به فیلم انرژی میبخشد و گاه تماشاگر را از رشتهٔ اصلی روایت دور میکند. «Monkeybone» بیش از آنکه داستانی منظم دربارهٔ یک قهرمان و مأموریتش باشد، مجموعهای از هذیانهای بصری و کمدی است که میکوشند در قالب یک ماجرای سینمایی کنار هم بنشینند. جهان بصری و معماری کابوس بزرگترین امتیاز فیلم را باید در جهانسازی دید.
قلمرو میان زندگی و مرگ، با صورتهایی عجیب، رنگهایی تند و جزئیاتی خیالانگیز شکل میگیرد؛ محیطی که گویی از دل کابوس کودکی بیرون آمده، اما با طنزی بزرگسالانه و گاه ناخوشایند آمیخته است. موجودات نامتعارف، پسزمینههای پرکار و ترکیب جلوههای عروسکی، پویانمایی و بازی زنده، به فیلم بافتی ملموس و دستساز میدهند.
« فیلم، اما، علاقهای به حرکت در مسیری ساده و سرراست ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این جهان صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ بخش مهمی از تجربهٔ تماشای فیلم را میسازد. کارگردانی Selick در استفاده از تصویرهای نامأنوس، جسور و پرانرژی است. هر گوشهٔ قاب ممکن است چیزی برای مکث و کشف داشته باشد و همین غنا به فیلم جذابیتی دیداری میبخشد که از قصهٔ آن مستقل میشود. بااینحال، فراوانی ایدههای تصویری همیشه به انسجام نمیانجامد.
گاهی به نظر میرسد فیلم هر تصویر تازهای را که به ذهنش رسیده، بیآنکه فرصت کافی برای پرداختش فراهم کند، وارد صحنه میکند. حاصل، جهانی تماشایی اما گاه پرازدحام است؛ جایی که چشم سرگرم میشود، ولی ذهن ممکن است مسیر داستان را گم کند. طنزی بیپروا، با بازدهی نابرابر طنز فیلم بر اغراق، بیادبی و غافلگیری تکیه دارد.
شوخیهای بدنی و موقعیتهای نامتعارف، از همان جنس کمدیای هستند که یا با حالوهوای دیوانهوار فیلم همراه میشوند یا تماشاگر را پس میزنند. در لحظههای موفق، این بیپروایی به «Monkeybone» هویتی متمایز میدهد: فیلم از خوشرفتاری و شوخیهای امن فاصله میگیرد و به قلمرو گروتسک و کمدی سیاه قدم میگذارد.
اما تکرار بعضی شوخیها و اصرار بر لحن زننده، بهتدریج از اثرگذاری آنها میکاهد. مشکل صرفاً آن نیست که برخی شوخیها خوشسلیقه نیستند؛ مسئله، ریتم و تراکم آنهاست. وقتی فیلم پشتسرهم از یک جنس کمدی استفاده میکند، فرصت تنفس و تنوع کم میشود. شوخیای که نخست میتواند بهسبب جسارتش غافلگیرکننده باشد، پس از چند بار تکرار به الگو بدل میشود.
« این جهان صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ بخش مهمی از تجربهٔ تماشای فیلم را میسازد. »
شخصیتها و اجرا
در چنین لحظههایی، فیلم بهجای آنکه کمدی را از دل شخصیت یا موقعیت بیرون بکشد، گویی به خودِ عجیببودن بسنده میکند. بازیگران و شخصیتهایی در حاشیهٔ آشوب Brendan Fraser در نقش استو باید میان نگرانی، سردرگمی و کمدی جسمانی رفتوآمد کند. حضور پرتحرک او با فضای اغراقآمیز اثر جور درمیآید و به شخصیت نوعی آسیبپذیری میبخشد؛ بااینحال، آشفتگی فیلمنامه اجازه نمیدهد مسیر درونی استو همیشه بهاندازهٔ کافی روشن شود.
وقتی فیلم از او میخواهد هم قهرمان یک ماجرای خطرناک باشد و هم محور شوخیهای پرهیاهو، این دو وجه همیشه بهخوبی در هم نمیآمیزند. Bridget Fonda در نقش جولی، نقطهٔ اتکایی عاطفی برای داستان فراهم میکند. حضور او به فیلم کمک میکند تا در میان آن همه آشوب، رشتهای از احساسات انسانی حفظ شود؛ ولی سهم شخصیتش از ماجرا محدود است و ظرفیت رابطهٔ او با استو بهطور کامل بسط نمییابد.
John Turturro با صدای خود به میمونبون شخصیتی شلوغ، بازیگوش و دردسرساز میدهد و تضاد میان این موجود خودخواه و خالق درماندهاش را برجسته میکند. بازیگران مکمل نیز با انرژی وارد جهان فیلم میشوند، اما بسیاری از شخصیتها بیشتر به شکل نقطههای رنگی در کارناوال تصویری اثر عمل میکنند تا آدمهایی با مسیر و تحول مستقل.
روایت پراکنده و مسئلهٔ تمرکز هستهٔ داستان ساده و قابلفهم است: استو باید پیش از آنکه فرصت بازگشت را از دست بدهد، راهی برای بازپسگرفتن اختیار خود پیدا کند. این پایه، بهتنهایی برای ساختن ماجرایی پرتعلیق کفایت میکند؛ اما فیلم بهجای آنکه پیوسته این کشمکش را پرورش دهد، بارها به شاخههای فرعی، شخصیتهای گذرا و شوخیهای تازه میپرد.
« Bridget Fonda در نقش جولی، نقطهٔ اتکایی عاطفی برای داستان فراهم میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، خط اصلی روایت میان انبوهی از ایدهها کمرنگ میشود. این پراکندگی تنها به داستان مربوط نیست؛ لحن فیلم هم پیوسته تغییر میکند. لحظهای با کمدی سبک و بازیگوشانه روبهرو هستیم، لحظهای بعد فضایی تیرهتر و تهدیدآمیز پدیدار میشود و سپس فیلم دوباره به شوخیهای اغراقشده بازمیگردد.
چنین تغییرهایی در اصل با منطق خواب و کابوس سازگارند، اما سازگاری مفهومی همیشه به انسجام دراماتیک نمیانجامد. برای آنکه جهشهای لحنی ثمربخش باشند، فیلم باید دستکم رشتهای عاطفی یا موضوعی محکم در میانشان نگه دارد؛ رشتهای که اینجا گاهی زیر ازدحام تصاویر و شوخیها گم میشود. خیال، آفرینش و بهای واگذاری اختیار در پس ظاهر شلوغ و کمدی فیلم، پرسشهایی دربارهٔ آفرینش و مالکیت نهفته است.
استو نهفقط با موجودی خیالی روبهرو میشود، بلکه با بخشی از خودش مواجه است که به شکل شخصیتی مستقل از او عمل میکند. میمونبون را میتوان تجسم وجه مهارنشدهٔ خلاقیت دانست؛ نیرویی که ممکن است جذاب و زنده باشد، اما هنگامی که از مسئولیت و کنترل جدا شود، ویرانگر میشود. از سوی دیگر، نگرانی استو نسبت به تبدیل اثرش به کالایی تجاری، زمینهای فراهم میکند تا فیلم دربارهٔ فاصلهٔ میان آفرینش هنری و مصرف عامهپسند بیندیشد.
این مضمونها ظرفیت قابلتوجهی دارند، اما فیلم آنها را بیشتر به شکل اشارههایی در دل ماجراجویی مطرح میکند تا استدلالی پیوسته. گاه به نظر میرسد اثر میان دو میل گرفتار است: از یکسو میخواهد دربارهٔ سازش هنرمند با بازار حرف بزند و از سوی دیگر خود شیفتهٔ همان شلوغی و نمایشگریای است که میتواند نقدش کند.
« در نتیجه، خط اصلی روایت میان انبوهی از ایدهها کمرنگ میشود. »
قوتها و کاستیها
همین دوگانگی الزاماً بیارزش نیست؛ حتی میتواند بخشی از جذابیت فیلم باشد، اما چون بهروشنی پرورده نمیشود، بیشتر به تناقضی حلنشده شباهت دارد. جایگاه فیلم در تجربهٔ تماشا «Monkeybone» فیلمی است که تماشاگر را به پذیرش منطق خودش دعوت میکند، اما همیشه برای این پذیرش پاداشی همسنگ فراهم نمیآورد.
اگر مخاطب با کمدی سیاه، موجودات عجیب و روایت کابوسوار همراه شود، ممکن است از انرژی بازیگران و وفور تصویرهای نامتعارف لذت ببرد. برای چنین تماشاگری، فیلم اثری یگانه و حتی در بازبینی دیدنی است؛ زیرا جزئیات بصری آن بیش از آن است که در یک نگاه نخست بهتمامی دریافت شود. در مقابل، کسی که از داستانی منسجم، شخصیتپردازی پیوسته و شوخیهایی با تنوع و پرداخت روشن انتظار دارد، ممکن است خیلی زود از فیلم فاصله بگیرد.
جذابیت «Monkeybone» بیشتر در لحظههای پراکندهاش نهفته است تا در حرکتی یکپارچه از آغاز تا پایان. تماشای آن شبیه قدمزدن در نمایشگاهی شلوغ است: گاه تصویری خیرهکننده پیش چشم میآید، گاه صداها و شکلها بیش از اندازه روی هم انباشته میشوند و گاه مسیر خروج از میان آنها پیدا نیست. جمعبندی «Monkeybone» اثری نامتعارف و نابرابر است؛ فیلمی که تخیل بصری چشمگیر، گروه بازیگری پرانرژی و فضایی جسورانه دارد، اما در روایت و تنظیم لحن به همان اندازه موفق نیست.
جهان عجیب آن میتواند سرگرمکننده و بهیادماندنی باشد، ولی شلوغی ایدهها، تکرار برخی شوخیها و تغییرهای ناگهانی حالوهوا مانع شکلگیری تجربهای منسجم میشوند. ارزش فیلم بیش از هر چیز در طراحی جهان و جسارتش برای ورود به قلمرویی آشفته و غیرمتعارف است؛ ضعفش نیز در اینجاست که گاه از آشفتگی بهعنوان جایگزین انسجام بهره میگیرد.
« جذابیت «Monkeybone» بیشتر در لحظههای پراکندهاش نهفته است تا در حرکتی یکپارچه از آغاز تا پایان. »
جمعبندی
نتیجه، فیلمی است که نه بهسادگی میتوان دوستش داشت و نه بهآسانی فراموشش کرد؛ کابوسی رنگارنگ که لحظههایی از سرگرمی ناب در خود دارد، اما برای همهٔ تماشاگران به یک اندازه خوشایند نخواهد بود.
ثبت دیدگاه