نقد و بررسی
نقد گمشده : آن سوی دیگر (Missing: The Other Side) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان جهان زندگان و مردگان «Missing: The Other Side» با فرضی فانتزی آغاز میشود، اما نیروی اصلیاش نه در هراس از ارواح، بلکه در پرسشی انسانی نهفته است: چه بر سر کسانی میآید که ناپدید میشوند و حتی پیکرشان نیز به دست بازماندگان نمیرسد؟ روستای دوئون، محل سکونت ارواح مردگانی است که جسدشان پیدا نشده؛ فضایی پنهان از چشم جهان عادی که در آن، غیبت به حضوری ملموس بدل میشود.
کیم ووک، مردی تیززبان و کلاهبردار، بهطرزی ناخواسته با این جهان روبهرو میشود و درمییابد که میتواند ساکنانش را ببیند و صدایشان را بشنود. او همراه جانگ پانسوک، مردی در جستوجوی گمشدگان، برای یافتن پیکرها و روشنکردن سرنوشت ارواح قدم به مسیری میگذارد که هر پروندهاش دریچهای به اندوهی تازه است.
این نقطهی آغاز بهخوبی میان معما، خیال و درام جنایی تعادل برقرار میکند. هر ناپدیدشدن هم پرسشی روایی پیش میکشد و هم زخمی عاطفی را آشکار میسازد؛ بنابراین کنجکاوی مخاطب فقط به دانستن «چه اتفاقی افتاده» محدود نمیماند، بلکه به این پرسش گسترش پیدا میکند که قربانیان چه زندگیای داشتهاند و بازماندگانشان با فقدان چگونه کنار آمدهاند.
معماهایی با قلبی عاطفی جذابیت سریال از آنجا میآید که راز هر پرونده صرفاً وسیلهای برای حفظ هیجان نیست. پشت هر ناپدیدشدن، انسانی قرار دارد که زندگیاش پیش از مرگ با رابطهها، امیدها و دلمشغولیهای معمولی گره خورده است. ارواح در روستا به شکل سایههایی ترسناک ظاهر نمیشوند؛ آنها ساکنانی با عادتها، خاطرهها و نیازهاییاند که مرگ نیز از میان نبرده است.
« این نقطهی آغاز بهخوبی میان معما، خیال و درام جنایی تعادل برقرار میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین انتخاب، فانتزی اثر را از کارکرد تزئینی فراتر میبرد و آن را به زبانی برای بیان اندوه و ناتمامی بدل میکند. سریال از روایتهای تلخ خود برای برانگیختن احساس استفاده میکند، اما تأثیرگذارترین لحظههایش معمولاً آنهایی هستند که بهجای تکیه بر شوک، مکث میکنند: مکثی در برابر حرفی که گفته نشده، دیداری که هرگز رخ نداده یا خانوادهای که هنوز چشمبهراه است.
در چنین لحظههایی، جستوجوی پیکرها معنایی فراتر از حل پرونده پیدا میکند؛ نوعی تلاش برای بازگرداندن حقیقت به کسانی که سالها با جای خالی و بیخبری زندگی کردهاند. شخصیتهایی که با فقدان تعریف نمیشوند کیم ووک در آغاز با زیرکی و زبانبازی شناخته میشود؛ مردی که بیشتر به نجات خود و عبور از دردسرها میاندیشد.
برخورد با ساکنان دوئون، بهتدریج او را با مسئولیتی روبهرو میکند که نمیتواند با فریب یا شوخی از آن بگریزد. دگرگونی شخصیتش ناگهانی و معجزهآسا نیست؛ آنچه او را تغییر میدهد، مواجههی مکرر با انسانهایی است که حتی پس از مرگ نیز نادیدهگرفتهشدن را تجربه میکنند. جانگ پانسوک وجهی آرامتر و درونیتر به همراهی آنها میدهد.
او نیز با جهان گمشدگان پیوندی شخصی دارد و در جستوجوهایش فقط نقش راهنما یا همکار را ایفا نمیکند؛ گذشته و رنجش به داستان وزن میبخشد. در کنار این دو، لی جونگآ بهعنوان زنی باهوش و آشنا با فناوری، وجهی عملی و امروزی به گروه میافزاید. حضور او کمک میکند که داستان در فضای ماورایی محصور نماند و پیگیری سرنخها در جهان واقعی نیز بخشی زنده از روایت باشد.
« برخورد با ساکنان دوئون، بهتدریج او را با مسئولیتی روبهرو میکند که نمیتواند با فریب یا شوخی از آن بگریزد. »
شخصیتها و اجرا
رابطهی این شخصیتها بیش از آنکه بر قهرمانیهای پرزرقوبرق استوار باشد، از اعتماد تدریجی و همکاری شکل میگیرد. چند خط داستانی؛ هم فرصت، هم خطر ساختار سریال بر پروندههای متعدد و داستانهای فرعی متکی است. این شیوه به جهان اثر وسعت میدهد و اجازه میدهد فقدان از منظرهای گوناگون بررسی شود؛ گاهی از چشم قربانی، گاهی از زاویهی خانواده و گاهی از نگاه کسانی که باید حقیقت را پیدا کنند.
تنوع پروندهها مانع یکنواختی کامل میشود و هرکدام، لحن عاطفی یا جنایی متفاوتی به روایت میبخشند. در کنار این ماجراها، خطهای مرتبط با شخصیتهای اصلی نیز پیش میروند و به سریال نوعی کشش پیوسته میدهند. بااینحال، همین گستردگی گاه به پراکندگی میانجامد. بعضی داستانها برای جاافتادن به زمان بیشتری نیاز دارند، اما همنشینی چند مسیر روایی ممکن است توجه مخاطب را از خط اصلی دور کند.
در بخشهایی، سریال میان پیشبرد معما، پرداخت عاطفی یک پرونده و گسترش رازهای شخصیتهای محوری رفتوآمد میکند و این جابهجایی همیشه به یک اندازه روان نیست. اگر مخاطب به روایتهای پرشتاب و متمرکز خو گرفته باشد، برخی قسمتها ممکن است کند یا بیش از حد توضیحی به نظر برسند. ریتم و تعلیق «Missing: The Other Side» از تعلیق استفاده میکند، اما شتابزده نیست.
سریال معمولاً سرنخها را کمکم کنار هم میگذارد و از پنهانکردن اطلاعات برای نگهداشتن کنجکاوی بهره میگیرد. آغاز اثر گیرایی دارد و premise مرکزی بهاندازهای نیرومند است که مخاطب را وارد بازی کشف کند. بااینحال، ریتم در سراسر مجموعه یکدست باقی نمیماند. بعضی قسمتها بهخوبی میان جستوجو و احساس تعادل برقرار میکنند، اما در برخی دیگر، تکرار توضیحات یا طولانیشدن مسیر رسیدن به پاسخ، از نیروی تعلیق میکاهد.
« چند خط داستانی؛ هم فرصت، هم خطر ساختار سریال بر پروندههای متعدد و داستانهای فرعی متکی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کندی ریتم همیشه ضعف مطلق نیست؛ گاهی به سریال فرصت میدهد تا اندوه شخصیتها را از سطح اطلاعات داستانی بالاتر ببرد. مسئله زمانی پیش میآید که مکثها به جای تعمیق، صرفاً حرکت روایت را متوقف کنند. این نوسان در آهنگ داستان ممکن است تجربهی تماشاگران را دوگانه سازد: برای گروهی، فرصت همدلی و تأمل است؛ برای گروهی دیگر، فاصلهای میان نقاط هیجانانگیز قصه.
فضاسازی و لحن روستای دوئون مهمترین تصویر ماندگار اثر است؛ مکانی که در عین آشنایی و آرامش ظاهری، از قانونی ناآشنا پیروی میکند. فضای سریال بهجای آنکه بر وحشت جسمانی تکیه کند، حس تعلیق و اندوهی آرام میسازد. این انتخاب با موضوع اصلی همخوان است: ترس بزرگ نه از حضور مردگان، بلکه از فراموششدن آنهاست.
جهان زندگان نیز در کنار این روستا اهمیتی برابر دارد؛ چون رازها باید در آنجا پیگیری شوند و خانوادهها هنوز با پیامدهای ناپدیدشدن عزیزانشان دستوپنجه نرم میکنند. لحن اثر میان لحظههای تلخ، معماهای جنایی و صمیمیت گروه اصلی حرکت میکند. این ترکیب گاهی مرز میان ژانرها را نرم و سیال میسازد؛ سریال نه یک داستان ارواح صرف است و نه تریلری جنایی که عاطفه را کنار بگذارد.
در بهترین لحظههایش، این آمیختگی به آن هویتی متمایز میدهد. در لحظههای کماثرتر، تغییر لحن میتواند ناگهانی یا کمی نامتوازن به نظر برسد. بازیها و بار انسانی روایت بازیگران در انتقال این تعادل نقشی اساسی دارند. Go Soo برای کیم ووک، ترکیبی از شوخطبعی، زیرکی و آسیبپذیری میسازد؛ شخصیتی که میتواند در یک لحظه از موقعیتی کمیک به مواجههای صادقانه با رنج دیگری برسد.
« مسئله زمانی پیش میآید که مکثها به جای تعمیق، صرفاً حرکت روایت را متوقف کنند. »
قوتها و کاستیها
Huh Joon-ho نیز به جانگ پانسوک وقار و اندوهی فروخورده میبخشد و اجازه نمیدهد تجربهی او به مجموعهای از توضیحات دربارهی گذشته تقلیل یابد. همراهی این دو، بهخصوص در لحظههایی که اختلاف نگاهشان به همدلی و مسئولیت آشکار میشود، یکی از ستونهای عاطفی سریال است. بازیگران نقشهای مکمل نیز در داستانهای مستقل اهمیت دارند، زیرا هر پرونده به حضور کوتاه یا بلند چهرههایی وابسته است که باید در زمانی محدود، زندگیای باورپذیر بسازند.
موفقیت این بخشها یکسان نیست، اما بسیاری از آنها بهواسطهی بازیهای صادقانه، از تبدیلشدن به صرفاً «پروندهی قسمت» فاصله میگیرند. اثرگذاری این روایتها از همین باورپذیری میآید: مخاطب باید بتواند پیش از آنکه راز گشوده شود، فقدان شخصیتها را حس کند. پایانبندی و انتظار مخاطب پایانبندی سریال ممکن است برای بخشی از مخاطبان رضایتبخش نباشد.
اثری که در طول مسیر وعدهی روشنشدن رازها و رسیدن به نوعی آرامش را میدهد، در پایان ناگزیر با انتظارهای گوناگون روبهرو میشود: بعضی تماشاگران خواهان بستهشدن کامل همهی مسیرها هستند و برخی دیگر با باقیماندن ابهام یا گشودگی کنار میآیند. این پایان، برای کسانی که به جمعبندی قطعی و بیحاشیه امید بستهاند، میتواند کمی ناامیدکننده یا ناگهانی جلوه کند؛ در عوض، ممکن است برای مخاطبانی که جهان سریال را بزرگتر از یک پروندهی واحد میبینند، حس ادامهپذیری داشته باشد.
بدون ورود به جزئیات رخدادهای پایانی، میتوان گفت مسئلهی اصلی در اینجا تفاوت میان وعدهی عاطفی و شکل جمعبندی است. سریال برای بسیاری از شخصیتها به دنبال نوعی رهایی یا آرامش است، اما پایانش الزاماً تمام حسهای برانگیختهشده را به شکلی یکسان فرونمینشاند. ازاینرو، واکنش به آن بیش از هر چیز به این بستگی دارد که تماشاگر در پایان، قطعیت میخواهد یا فرصتی برای تصور ادامهی جهان داستان.
« پایانبندی و انتظار مخاطب پایانبندی سریال ممکن است برای بخشی از مخاطبان رضایتبخش نباشد. »
جمعبندی
جمعبندی «Missing: The Other Side» سریالی است که از یک ایدهی فانتزی برای پرداختن به موضوعی عمیقاً انسانی بهره میگیرد: حقِ فراموشنشدن و نیاز بازماندگان به حقیقت و وداع. معماهای جذاب، پروندههای عاطفی، فضای رازآلود و همراهی شخصیتهای اصلی، آن را به اثری دیدنی و تأملبرانگیز تبدیل میکنند؛ بهویژه برای مخاطبی که در کنار هیجان، به قصههای مربوط به فقدان و پیوندهای انسانی علاقه دارد.
در مقابل، ریتم نابرابر، تعدد مسیرهای داستانی و پایانی که ممکن است همهی انتظارها را برآورده نکند، از نقاط آسیبپذیر آن هستند. این کاستیها از ارزش ایدهی مرکزی و لحظههای عاطفی سریال نمیکاهند، اما نشان میدهند که اثر همیشه به اندازهی ظرفیتش منسجم نیست. بااینهمه، «Missing: The Other Side» در یادآوری یک حقیقت ساده و دردناک موفق است: گاه آنچه آدمها بیش از هر چیز نیاز دارند
ثبت دیدگاه