نقد و بررسی
نقد خانم استیونز (Miss Stevens) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفری کوتاه به سوی بلوغ «Miss Stevens» در ظاهر از طرحی آشنا آغاز میشود: دبیر زبان انگلیسی دبیرستان، خانم استیونز، همراه سه دانشآموزش راهی سفری آخرهفتهای میشود تا در مسابقهای نمایشی شرکت کنند. اما سفر در این فیلم بیش از آنکه وسیلهای برای پیشبرد ماجرا باشد، فرصتی است برای کنار هم قرار گرفتن آدمهایی که هرکدام به شکلی با اضطراب، ناکامی یا تنهایی دستوپنجه نرم میکنند.
فیلم نه به دنبال حادثهای بزرگ است و نه وعدهٔ دگرگونیهای شگرف میدهد؛ نیروی اصلیاش در برخوردهای کوچک، سکوتهای معنادار و لحظههایی نهفته است که شخصیتها ناخواسته بخشی از خود را آشکار میکنند. ساختار محدود فیلم با این رویکرد تناسب دارد. سفر، اقامت در هتل و فضای مسابقه، جهان کوچکی میسازند که شخصیتها در آن از عادتهای روزمره فاصله میگیرند، بیآنکه واقعاً از گرفتاریهایشان رها شوند.
همین محدودیت به اثر صمیمیتی دلپذیر میبخشد، هرچند گاه نیز دامنهٔ روایت را تنگ میکند. «Miss Stevens» بیشتر از آنکه داستانی پرپیچوخم باشد، مطالعهای آرام دربارهٔ آدمهایی است که در مجاورت یکدیگر، ناچار میشوند خود و دیگری را دقیقتر ببینند. خانم استیونز؛ آموزگاری بیرون از کلاس مرکز عاطفی فیلم، خانم استیونز با بازی لیلی ریب است؛ زنی که در ظاهر میکوشد وظیفهاش را با متانت و نظم انجام دهد، اما در زندگی شخصی با نوعی بلاتکلیفی روبهروست.
جذابیت شخصیت در همین فاصله میان ظاهر کنترلشده و آشفتگی درونی شکل میگیرد. او نه آموزگاری آرمانی است که همیشه پاسخ درست را بداند، نه شخصیتی فروریخته که همهٔ تصمیمهایش را از سر ناتوانی بگیرد. فیلم او را در منطقهای انسانی و مبهم نگه میدارد: جایی که مسئولیتپذیری با نیازهای شخصی، و مراقبت از دیگران با ناتوانی در مراقبت از خویش درهم میآمیزد.
« ساختار محدود فیلم با این رویکرد تناسب دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ریب این دوگانگی را با ظرافت بازی میکند. مکثها و تغییرات کوچک در چهرهاش گاه بیش از گفتوگوها دربارهٔ وضعیت او حرف میزنند. او از احساسات شخصیتش نمایش پرزرقوبرقی نمیسازد؛ غم و فرسودگی را در حرکات مهارشده و لحن آرام پنهان میکند، تا زمانی که فرصتی برای بیان مستقیم آنها پیدا میشود.
یکی از امتیازهای فیلم، همین اعتماد به بازیگر و پرهیز از توضیحدادن بیش از اندازه است. بااینحال، زندگی درونی خانم استیونز گاهی تنها در حد نشانه باقی میماند و فیلم بیش از آنکه ریشههای دوراهی او را بکاود، بر تأثیر آن بر لحظهٔ اکنون تکیه میکند. بیلی و نیروی تکگویی بیلی، دانشآموز بااستعداد و درعینحال آسیبپذیر، از مهمترین کانونهای تنش فیلم است.
تیموتی شالامی به شخصیت او شور و ناپایداری میبخشد، بیآنکه او را به کلیشهٔ «نوجوان مسئلهدار» فروبکاهد. بیلی گاهی سرکش و بیپروا به نظر میرسد و گاهی چنان نیازمند دیدهشدن است که نمیتواند فاصلهٔ میان احساس و رفتار خود را حفظ کند. بازی شالامی در این رفتوآمد میان اعتمادبهنفس نمایشی و شکنندگی واقعی، حضوری چشمگیر میسازد.
صحنهٔ تکگویی بیلی یکی از لحظات برجستهٔ فیلم است؛ نه فقط بهخاطر شدت اجرا، بلکه بهسبب پیوندی که میان بازیگری و وضعیت عاطفی شخصیت برقرار میشود. نمایش در اینجا بدل به زبانِ چیزی میشود که بیلی در گفتوگوی معمولی از بیانش ناتوان است. شالامی انرژی صحنه را به سوی اغراق نمیبرد؛ آنچه اثرگذار میشود، آمیزهای از تمرکز، آشفتگی و احتیاج به ارتباط است.
« ریب این دوگانگی را با ظرافت بازی میکند. »
شخصیتها و اجرا
این لحظه بهدرستی نشان میدهد چرا مسابقهٔ نمایشی برای شخصیتها صرفاً یک رویداد مدرسهای نیست: صحنه امکان میدهد آنچه در زندگی روزمره پنهان مانده، صورتی بیابد. البته تکیهٔ فیلم بر توان بازیگری شالامی گاه آشکار است. بیلی چنان بار عاطفی پررنگی بر دوش دارد که دیگر خطوط روایی ممکن است در سایهٔ او قرار بگیرند.
همین تمرکز، در عین آنکه لحظاتی نافذ میآفریند، از تعادل کلی اثر نیز میکاهد. گروه کوچک و تفاوتهای شخصیتی مارگو و سَم به سفر، دو رنگ متفاوت میافزایند. مارگو با نظمطلبی و میل به درستبودن، در نگاه نخست ممکن است شخصیتی آشنا به نظر برسد؛ اما فیلم زیر این ظاهر مطمئن، نشانههایی از ناامنی و نیاز به پذیرش قرار میدهد.
لیلی راینهارت نقش او را با زمانبندی مناسبی اجرا میکند و نمیگذارد کمالگرایی مارگو تنها بهانهای برای شوخی یا اصطکاک باشد. سَم، با بازی آنتونی کوئینتال، در فضای گروه حضوری آرامتر دارد و از طریق واکنشهایش به دیگران به جمع شکل میدهد، هرچند پرداخت او به اندازهٔ دو شخصیت دیگر بسط نمییابد.
رابطهٔ میان این سه دانشآموز و خانم استیونز بر پایهٔ تفاوت جایگاهها بنا شده است: او مسئول مراقبت از آنهاست، اما خود نیز از خلأها و تردیدهایش مصون نیست. فیلم در بهترین لحظاتش این رابطه را به درس اخلاقی سادهای تبدیل نمیکند. آموزگار و شاگردان نه یکدیگر را نجات میدهند و نه با گفتوگویی واحد به فهم کامل میرسند؛ بلکه در موقعیتهای محدود، ناخواسته به آینهای برای هم بدل میشوند.
« البته تکیهٔ فیلم بر توان بازیگری شالامی گاه آشکار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، برخی پیوندها و مرزبندیهای عاطفی ممکن است برای تماشاگر ناراحتکننده یا نامتوازن جلوه کند. اثر این دشواری را کاملاً حل نمیکند و همین ابهام، در کنار ظرفیت دراماتیک، میتواند محل اختلاف باشد. اجرا، ریتم و زبان سینمایی کارگردانی جولیا هارت به جای بزرگنمایی، بر ریتم آرام و مشاهدهگرانه تکیه دارد.
فیلم برای هر دقیقهاش اتفاقی تازه تدارک نمیبیند و گاهی عمداً در موقعیتهایی مکث میکند که از نظر داستانی چندان پرتحرک نیستند. این انتخاب با حالوهوای جمعوجور و کمادعای اثر سازگار است؛ تماشاگر بهتدریج در فضای سفر و تعاملهای روزمره جا میگیرد. در عوض، همین آرامش گاهی به کشآمدن بعضی بخشها میانجامد و میان مکث تأملبرانگیز و سکون روایی مرزی باریک پدید میآورد.
یکی از ابزارهای مؤثر فیلم، تکگوییهاست؛ گفتارهایی که هم به اجرای بازیگران میدان میدهند و هم مضمون فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه واقعاً تجربه میکنند را برجسته میکنند. این لحظات وقتی موفقاند که فیلم به سکوت و واکنش دیگران نیز مجال میدهد؛ اگر تنها به قدرت بیان متکی بودند، بهسادگی تصنعی میشدند.
موسیقی و فضای بصری نیز در خدمت همین لحن کمصدا هستند: نه میکوشند از هر لحظه نقطهٔ اوج بسازند، نه احساسات را با تأکیدهای سنگین به تماشاگر تحمیل میکنند. کلیشهها و محدودیتهای روایت آشنایی، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم محدودیت آن. «Miss Stevens» از مصالحی بهره میگیرد که در درامهای مربوط به نوجوانی و سفر گروهی بارها دیدهایم: بزرگسالِ گرفتار در زندگی شخصی، دانشآموزانِ در آستانهٔ بلوغ، مسابقهای که قرار است بهانهٔ رویارویی با خود شود.
« بااینحال، برخی پیوندها و مرزبندیهای عاطفی ممکن است برای تماشاگر ناراحتکننده یا نامتوازن جلوه کند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در این چارچوب، چرخشی غافلگیرکننده یا ساختاری کاملاً تازه عرضه نمیکند. بسیاری از مسیرهای روایی از همان ابتدا قابلحدساند و اتفاقها بیشتر در امتداد انتظارهای آشنا پیش میروند تا در برابر آنها. بااینهمه، پیشبینیپذیری بهتنهایی اثر را بیارزش نمیکند. فیلم در جزئیات اجرایی و کیفیت بازیها جانی مییابد که طرح کلی بهتنهایی در اختیارش نمیگذارد.
مسئله این است که هرگاه لحظههای احساسی به مضمونهایی چون تنهایی، استعداد یا مسئولیتپذیری نزدیک میشوند، فیلم گاهی به بیان ساده و آشنای آنها رضایت میدهد. در نتیجه، بعضی ایدهها بیش از آنکه کشف شوند، یادآوری میشوند. همچنین شخصیتهای فرعی فرصت یکسانی برای عمقیافتن ندارند؛ تمرکز بر خانم استیونز و بیلی، بخشهایی از تجربهٔ جمعی را کمرنگ میکند.
جمعبندی «Miss Stevens» فیلمی کوچک و صمیمی است که سرمایهٔ اصلیاش نه تازگی طرح، بلکه بازیهای دقیق و لحظههای عاطفی مهارشده است. لیلی ریب به خانم استیونز ظرافت و آسیبپذیری میبخشد و تیموتی شالامی در نقش بیلی، بهویژه در تکگویی برجستهٔ فیلم، حضوری بهیادماندنی دارد. مارگو و سَم نیز به فضای گروهی اثر رنگ میدهند، هرچند پرداختشان یکدست نیست.
فیلم از محدودیتهایش فراتر نمیرود: روایت در جاهایی آشنا و قابلپیشبینی است، برخی بخشها کش میآیند و همهٔ خطوط عاطفی به عمق یکسان نمیرسند. اما آرامش و صداقت نسبی آن، همراه با بازیهایی که احساس را بیفریاد منتقل میکنند، تماشایش را دلپذیر میسازد. «Miss Stevens» نه اثری دگرگونکننده است و نه میکوشد چنین وانمود کند؛ در بهترین لحظاتش، یادآوری میکند که گاه یک گفتوگوی صادقانه یا اجرای کوتاهی روی صحنه میتواند از انبوهی حادثه اثرگذارتر باشد.
« فیلم در این چارچوب، چرخشی غافلگیرکننده یا ساختاری کاملاً تازه عرضه نمیکند. »



ثبت دیدگاه