نقد و بررسی
نقد معجزه در میلان (Miracle in Milan) | 1951
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای بر ویرانههای واقعیت «معجزه در میلان» ساختهٔ ویتوریو دسیکا، فیلمی است که از همان آغاز مرز میان قصهگویی افسانهای و مشاهدهٔ اجتماعی را نرم و لغزان میکند. روایت با تصویری ناممکن و در عین حال بیتکلف آغاز میشود: پیرزنی مهربان، نوزادی را میان کلمها مییابد و او را توتو مینامد.
فیلم این شگفتی را نه همچون معمایی برای حلکردن، بلکه بهمنزلهٔ قاعدهٔ جهان خود میپذیرد؛ جهانی که در آن خیال، زبانی برای دیدن حقیقت است. این انتخاب به فیلم امکان میدهد از بازنمایی صرف فقر فاصله بگیرد، بیآنکه رنج اجتماعی را پنهان کند. میلانِ پس از جنگ، با زمینهای متروک و آدمهای بیخانمانش، جهانی زمینی و سخت است؛ اما نگاه فیلم به آن، گاه حالوهوای کتاب مصور یا حکایتی شفاهی پیدا میکند.
این دوگانگی اساس نیروی اثر است: واقعیت آنقدر سنگین است که به خیال نیاز دارد، و خیال آنقدر به واقعیت گره خورده که نمیتواند صرفاً پناهگاهی بیدردسر باشد. «معجزه در میلان» در همین رفتوآمد میان تلخی و سبکی، هویت ویژهٔ خود را مییابد. توتو؛ سادگی بهمثابه موضع اخلاقی توتو نه قهرمانی پیچیده به معنای متعارف است و نه شخصیتی که با بدبینی و زیرکی بر جهان چیره شود.
نیروی او در گشودگیاش به دیگران است: با آدمها چنان روبهرو میشود که گویی هنوز میتوان به نیت خوب، دوستی و همکاری اعتماد کرد. این خوشبینی ممکن است در نگاه نخست کودکانه به نظر برسد، اما فیلم آن را به ضعف یا ناآگاهی فرو نمیکاهد. توتو بیعدالتی را نمیبیند؟ برعکس، حضورش باعث میشود بیعدالتی آشکارتر شود؛ زیرا فاصلهٔ میان مهربانی او و خودخواهی پیرامونش را نمیتوان نادیده گرفت.
« این انتخاب به فیلم امکان میدهد از بازنمایی صرف فقر فاصله بگیرد، بیآنکه رنج اجتماعی را پنهان کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فرانچسکو گولیزانو در این نقش، با لحنی ساده و رفتاری پرتحرک، شخصیتی میسازد که گرمای انسانیاش بهتدریج به نیروی ساماندهندهٔ جمع بدل میشود. توتو صرفاً آدمی دوستداشتنی نیست؛ او دیگران را به امکانِ زندگی مشترک متوجه میکند. از اینرو، مهربانیاش جنبهای سیاسی هم پیدا میکند: در جهانی که مردم را به رقابت و بدگمانی سوق میدهد، همکاری و اعتماد خود نوعی مقاومتاند.
البته فیلم از این مقاومت تصویری آرمانی میسازد، اما این آرمانگرایی دقیقاً با مقیاس شخصیت توتو تناسب دارد؛ او بهجای خطابه، با رفتار خود دعوت میکند. محلهای ساختهشده از همبستگی یکی از جذابترین ایدههای فیلم، تبدیل زمین خالی به محلهای است که ساکنانش نه از راه ثروت و مالکیت، بلکه با کار جمعی و ابتکار به آن شکل میدهند.
این اجتماع، حاصل طرحی بزرگ یا برنامهای ازپیشتعیینشده نیست؛ از کنار هم قرار گرفتن آدمهایی میروید که هر یک چیزی برای ساختن و دلیلی برای ماندن دارند. خانهها و زندگیهایشان شاید ابتدایی و ناپایدار باشند، اما فیلم به آنها شأن میدهد و اجازه نمیدهد صرفاً به منظرهای از فلاکت تبدیل شوند.
اینجا نگاه دسیکا به فقر، از ترحمفروشی فاصله میگیرد. شخصیتها محروماند، اما فقط محرومیتشان تعریفشان نمیکند. آنان شوخی میکنند، اختلاف دارند، نقشه میکشند و در کنار یکدیگر شکل تازهای از تعلق میسازند. اهمیت این محله در آن است که «خانه» را از چهار دیوار فراتر میبرد: خانه یعنی جایی که انسان به رسمیت شناخته میشود و دیگران در برابر حذفشدنش بیتفاوت نمیمانند.
« توتو صرفاً آدمی دوستداشتنی نیست؛ او دیگران را به امکانِ زندگی مشترک متوجه میکند. »
شخصیتها و اجرا
تهدید سودجویان علیه این اجتماع نیز صرفاً خطری برای چند سرپناه نیست؛ برخورد دو تصور از جهان است، یکی بر پایهٔ ارزش مبادله و دیگری بر پایهٔ نیاز انسانی. طنز و تلخی در یک قاب طنز فیلم از جنس گریز کامل از رنج نیست. خندهها غالباً از فاصلهٔ میان نظم رسمی جامعه و نیازهای ابتدایی مردم پدید میآیند؛ از اینکه آدمهای فرودست برای خواستههایی ساده باید با موانعی بزرگ روبهرو شوند.
بااینحال، فیلم به شخصیتهایش از بالا نمیخندد. شوخی در اینجا راهی برای حفظ شأن است: آدمها با خندیدن، گرفتاری را انکار نمیکنند، بلکه نمیگذارند گرفتاری تمام هویتشان را ببلعد. این آمیختگی لحن، از نظر عاطفی نیز مؤثر است. لحظات شاد فیلم بهسبب حضور فقر، سبکیِ بیمسئولیت ندارند؛ و لحظات تلخ نیز در اندوه محض منجمد نمیشوند.
سایهٔ جنگ و نابرابری بر جهان داستان باقی است، اما در برابر آن، بازیگوشی و خیالپردازی فضایی برای تنفس ایجاد میکند. گاه همین تغییر لحن میتواند تماشاگر را از نظر عاطفی غافلگیر کند، ولی ناهمگونی بخشی از منطق اثر است: زندگی آدمهای حاشیهنشین نیز یکدست و منظم نیست؛ شادی و اضطراب در آن همزمان حضور دارند.
تصویر، فضا و جغرافیای امید تصویربرداری سیاهوسفید جی. آر. آلدو، به فیلم بافتی دوگانه میبخشد. از یکسو، فضاهای واقعی و زمینی، از جمله زمین متروک و حاشیههای شهر، یادآور سینمای نئورئالیستیاند؛ از سوی دیگر، ترکیببندیها و لحظههای خیالانگیز، این مکانها را به قلمرو قصه نزدیک میکنند.
« طنز و تلخی در یک قاب طنز فیلم از جنس گریز کامل از رنج نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شهر در پسزمینه حضور دارد، اما محلهٔ کوچکِ فقرا به جهانی مستقل بدل میشود؛ جهانی که هم در دل میلان جا گرفته و هم انگار قواعد خودش را دارد. فیلم در جزئیات بصری، گاه از عناصر عادی کیفیتی شاعرانه میسازد. نور، فضای باز و حرکت جمعی میتوانند اهمیتی بیش از کارکرد روزمرهشان پیدا کنند؛ نه به این دلیل که فقر را زیبا جلوه میدهند، بلکه چون نشان میدهند حتی در محیطی محروم نیز تجربهٔ زیبایی و شگفتی از انسان گرفته نشده است.
جلوههای فانتزی نیز با همین منطق کار میکنند: آنها واقعیت را پاک نمیکنند، بلکه تصویری ملموس به آرزوهایی میدهند که در زندگی عادی جایی برای تحقق ندارند. ساختار اپیزودیک و محدودیت شخصیتهای فرعی با وجود پیوند روشنِ ایدههای فیلم، روایت در بخشهایی حالت اپیزودیک پیدا میکند. رویدادها گاه بیش از آنکه پلههای یک مسیر دراماتیک پیوسته باشند، همچون قطعههایی از زندگی جمعی کنار هم مینشینند.
این شیوه با فضای محله و حضور گروهی از آدمهای متفاوت سازگار است؛ اما ممکن است تمرکز داستان را کاهش دهد و برخی بخشها را پراکنده جلوه دهد. فیلم در پی ثبت حالوهوای یک اجتماع است، نه فقط دنبالکردن مسیری خطی، ولی این انتخاب همیشه به یک اندازه دراماتیک از کار درنمیآید. همین رویکرد بر پرداخت شخصیتهای فرعی نیز اثر میگذارد.
بسیاری از آنان بیش از آنکه زندگینامه و تحول مستقل داشته باشند، نمایندهٔ واکنشها و موقعیتهای گوناگون در دل اجتماعاند. حضورشان به محله تنوع و جنبوجوش میدهد، اما فرصتی محدود برای شناخت عمیقترشان فراهم میشود. بااینحال، این کاستی تا حدی با منطق جمعی فیلم جبران میشود: اهمیت اصلی نه در تکتک سرگذشتها، بلکه در شکلگیری گروهی است که بهتنهایی امکان چندانی برای بقا ندارد.
« فیلم در جزئیات بصری، گاه از عناصر عادی کیفیتی شاعرانه میسازد. »
قوتها و کاستیها
خیالپردازی؛ آرزو، اعتراض یا گریز؟ خیال در «معجزه در میلان» فقط زینت بصری یا وسیلهای برای سرگرمی نیست؛ پاسخ فیلم به جهانی است که راهحلهای عادی را از شخصیتهایش دریغ میکند. اگر نظم موجود ناعادلانه و بسته است، قصه میتواند امکان دیگری را تصور کند. اما این امکان پرسشی دشوار هم پیش میکشد: آیا خیال، نیرویی برای اعتراض به جهان است یا راهی برای گریز از تغییر آن؟
فیلم پاسخ قطعی و یکدستی نمیدهد. فانتزیِ آن هم دلگرمکننده است و هم اندکی ناآرامکننده، زیرا یادآوری میکند که آرزوی عدالت هنوز با واقعیت سرسخت بیرون از تصویر در کشمکش است. از همینجا میتوان فهمید چرا پایانبندیِ خیالمحور ممکن است برای بخشی از مخاطبان ناگهانی یا سادهانگارانه جلوه کند.
فیلم تا آن نقطه با فقر، مالکیت و مناسبات قدرت درگیر بوده و سپس به زبانی آشکارتر افسانهای نزدیک میشود. این تغییر ممکن است از نظر واقعگرایی فاصلهای محسوس ایجاد کند؛ اما در منطق تمثیلی اثر، معجزه نه راهحل عملی برای همهٔ گرفتاریها، بلکه بیان آرزویی است که در چارچوب واقعیت روزمره مجال ظهور ندارد.
فیلم نمیخواهد ثابت کند که جهان بهآسانی اصلاحپذیر است؛ میخواهد نشان دهد تصور جهانی انسانیتر هنوز ارزش زندهماندن دارد. جمعبندی «معجزه در میلان» اثری نامتعارف در کارنامهٔ ویتوریو دسیکاست: فانتزیای شاداب که از واقعیت اجتماعی جدا نمیشود و کمدیای که رنج را به شوخی بیاهمیت بدل نمیکند.
« اگر نظم موجود ناعادلانه و بسته است، قصه میتواند امکان دیگری را تصور کند. »
جمعبندی
فیلم با محوریت توتو و اجتماع حاشیهنشینانش، دربارهٔ همبستگی، شأن انسانی و امکانِ ساختن خانه در شرایطی دشوار سخن میگوید. روایت اپیزودیک، پرداخت محدود برخی چهرهها و چرخش خیالپردازانهٔ پایانی ممکن است فاصلهای میان اثر و انتظار مخاطبی واقعگرا ایجاد کند؛ بااینهمه، این ویژگیها از بلندپروازی اصلی فیلم جدا نیستند.
اثر میکوشد نه فقط بیعدالتی را نشان دهد، بلکه شکل دیگری از رابطه میان آدمها را نیز تصور کند. امید در اینجا آرایهای خوشرنگ نیست؛ نیرویی است برای کنار هم ماندن، ساختن و به رسمیت شناختن کسانی که جهان ترجیح میدهد نادیدهشان بگیرد.
« اثر میکوشد نه فقط بیعدالتی را نشان دهد، بلکه شکل دیگری از رابطه میان آدمها را نیز تصور کند. »



ثبت دیدگاه