نقد و بررسی
نقد Mimosas | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که به سفر فروکاسته نمیشود فیلم «میموزا» ساختهٔ الیویه لاکس، در ظاهر قصهٔ کاروانی است که پیکر شیخی سالخورده را از میان کوههای اطلس میگذراند تا خواستهٔ واپسین او را برآورده کند: بازگشت به زادگاه و آرامگرفتن در کنار نزدیکان. اما این سفر، با آنکه نیروی محرک روایت است، بهانهای برای ماجرایی پرحادثه و سرراست نمیشود.
فیلم از همان ابتدا میان واقعیت و تمثیل، حرکت جسمانی و سفر باطنی، و زمانهای متفاوت رفتوآمد میکند. آنچه اهمیت مییابد نه فقط رسیدن به مقصد، بلکه آزمودهشدن اراده و ایمان آدمهایی است که راه را ادامه میدهند. لاکس قصه را بهجای آنکه با توضیحهای فراوان روشن کند، در تصویر و کنش میگستراند.
تماشاگر باید از لابهلای مکثها، نگاهها و جابهجاییهای مکانی، نسبت خود را با روایت پیدا کند. این انتخاب به فیلم هویتی مستقل میدهد، اما همزمان بخشی از مخاطبان را از آن دور نگه میدارد: «میموزا» بیش از آنکه داستانی برای دنبالکردن باشد، تجربهای برای زیستن و تأملکردن است. کوهستان؛ نیرویی در برابر انسان کوههای اطلس در فیلم پسزمینهای خوشمنظره برای سفر نیستند.
آنها حضوری فعال، سختگیر و گاه بیاعتنا دارند؛ نیرویی که مسیر را دشوار میکند و شخصیتها را از آسایش و عادتهایشان بیرون میکشد. جغرافیا در اینجا بخشی از درام است: هر سربالایی، گذرگاه و آبراهه، میزان پایداری مسافران را به چالش میکشد و کوچکی انسان را در برابر جهان طبیعی به چشم میآورد.
« اما این سفر، با آنکه نیروی محرک روایت است، بهانهای برای ماجرایی پرحادثه و سرراست نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از همین تقابل، تعلیقی متفاوت میسازد. خطر لزوماً در قالب حادثهای بزرگ یا دشمنی آشکار ظاهر نمیشود؛ گاهی خود راه، سرما، خستگی و ناتوانی در تشخیص مسیر کافی است. طبیعت نه شرور است و نه دلسوز؛ فقط هست، گسترده و دشوار، و انسانها ناچارند معنای تعهدشان را در برابر آن دوباره بسنجند.
این نگاه، سفر را از یک آزمون جسمانی به پرسشی اخلاقی بدل میکند: تا کجا میتوان رفت، وقتی مقصد روشن نیست و راه از توان آدمی فراتر میرود؟ تصویر، سکوت و حس حضور تصویربرداری مائورو هرچه، با نماهای باز و خام، به فیلم احساسی مستندگونه میبخشد. پیکرهای کوچک مسافران در دل چشماندازهای عظیم دیده میشوند و فاصلهٔ میان آنها و محیط، هم زیبایی منظره را برجسته میکند و هم شکنندگی انسان را.
در مقابل، چهرهها و جزئیات نزدیک، کیفیتی زمینی و ملموس دارند؛ گویی دوربین بهجای آنکه جهان را مرتب و توضیحپذیر کند، میخواهد تماشاگر را در برابر مادهٔ خام آن قرار دهد. سکوتهای طولانی نیز در همین راستا عمل میکنند. نبود گفتوگو یا موسیقیِ راهنما، فرصت میدهد که صدای طبیعت، ضرباهنگ حرکت و سنگینی مکثها به تجربهٔ اصلی بدل شوند.
این خویشتنداری، فضای رازآلود فیلم را میسازد و اجازه نمیدهد معنا به جملهای آماده تقلیل یابد. بااینحال، تصاویر چشمگیر گاهی چنان بر فیلم مسلط میشوند که پیوند عاطفی با آدمها کمرنگ میماند. تماشاگر ممکن است بیش از آنکه به سرنوشت شخصیتها نزدیک شود، محو فاصلهای شود که میان آنان و دوربین حفظ شده است.
« فیلم از همین تقابل، تعلیقی متفاوت میسازد. »
شخصیتها و اجرا
ایمان، وفاداری و مسئولیت هستهٔ معنایی فیلم در پرسش از ایمان و وفاداری شکل میگیرد؛ نه ایمانی که با خطابه یا پاسخهای قطعی عرضه شود، بلکه نیرویی که در انتخابهای عملی خود را نشان میدهد. پس از مرگ شیخ، احمد و سعید مسئولیتی را میپذیرند که از آنها انتظار نمیرود. رفتار و نیتشان از آغاز ساده و شفاف نیست و همین شکاف میان انگیزه و عمل، به روایت تنشی اخلاقی میبخشد.
وفاداری در فیلم نه فضیلتی بیهزینه، بلکه راهی دشوار است که آدمها را در برابر تناقضهای خودشان قرار میدهد. ورود شکیب به سفر، این پرسشها را از زاویهای دیگر میتاباند. حضور او حالتی نامتعارف دارد و بهجای آنکه نقش راهنمایی عادی و واقعگرا را ایفا کند، با نوعی سرزندگی رازآمیز، نظم خشک و بدبینی دیگران را برهم میزند.
فیلم او را به پاسخ نهایی تبدیل نمیکند؛ شکیب بیشتر همچون نیرویی است که دیگران را وامیدارد امکان دیگری را تصور کنند. به همین سبب، معنویت اثر از جنس وعظ نیست. پرسش اصلی این نیست که چه کسی حقیقت را در اختیار دارد، بلکه این است که آدمها در وضعیتی نامطمئن چگونه عمل میکنند. شخصیتها و فاصلهٔ عاطفی یکی از امتیازهای فیلم، چهرههای ناآشنا و شیوهٔ بازی کمتکلف آنهاست.
شخصیتها اغلب با حضور جسمانی و سکوتشان شناخته میشوند، نه با شرححال یا گفتوگوهای روشنگر. این شیوه با جهان فیلم سازگار است: آدمهایی که در دل راه و طبیعت قرار گرفتهاند، بیش از آنکه دربارهٔ خود سخن بگویند، در برابر دشواریها آشکار میشوند. شکیب بهویژه با حضور غریب و نگاه نافذش، کانونی برای ابهام و کشش پدید میآورد.
« پس از مرگ شیخ، احمد و سعید مسئولیتی را میپذیرند که از آنها انتظار نمیرود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما این امتناع از توضیح، هزینهای هم دارد. انگیزههای کاروانیان و گذشتهٔ آنان چندان بسط نمییابد و بعضی روابط پیش از آنکه فرصت شکلگیری عاطفی پیدا کنند، در فضای کلی سفر حل میشوند. نتیجه آن است که ممکن است تماشاگر به ایدههای فیلم علاقهمند شود، بیآنکه به همهٔ شخصیتها احساس نزدیکی کند.
فاصلهگذاری در اینجا انتخابی سبکی است، اما برای برخی، فاصلهای بیش از اندازه خواهد بود. زمان، تمثیل و ابهام «میموزا» به روایت خطی و پیوسته وفادار نمیماند. فیلم از فصلها و جابهجاییهایی بهره میبرد که زمان و مکان را کاملاً قطعی نمیکنند؛ در نتیجه، جهانهای متفاوتی کنار هم قرار میگیرند و رابطهشان بیشتر حسی و معنایی است تا علّی و توضیحپذیر.
این ساختار به اثر امکان میدهد از محدودهٔ یک سفر تاریخی یا جغرافیایی فراتر برود و به افسانه، رؤیا و تمثیل نزدیک شود. بااینحال، مرز رازآمیزی و سردرگمی همیشه بهخوبی مهار نمیشود. برخی گذارها چنان ناگهانیاند که بهجای گشودن افق تازه، رشتهٔ روایت را سست میکنند. تماشاگرانی که از سینما انتظار دارند اطلاعات را مرحلهبهمرحله دریافت کنند و انگیزهها و پیوندها روشن بمانند، ممکن است در بخشهایی از فیلم احساس کنند به حال خود رها شدهاند.
ابهامِ «میموزا» بخشی از منطق هنری آن است، اما همهٔ لحظههایش به یک اندازه بارور نیستند. ریتم و تجربهٔ تماشا ریتم آهستهٔ فیلم نه نقصی تصادفی، بلکه انتخابی بنیادین است. حرکت در مسیرهای سخت، مکثها و تکرارهای تصویری، زمان را کشدار میکنند تا تماشاگر دشواری سفر را صرفاً از طریق اطلاعات داستانی نفهمد، بلکه تا حدی با آن همنفس شود.
« اما این امتناع از توضیح، هزینهای هم دارد. »
قوتها و کاستیها
این شیوه میتواند تجربهای مراقبهوار بسازد؛ تجربهای که در آن هر تصویر مجال ماندن و هر سکوت امکان شنیدن پیدا میکند. ولی این ریتم طلبکارِ مخاطب است. اگر تماشاگر با ضرباهنگ آرام و روایت کمگفتوگو همراه نشود، طولانیبودن مکثها به رخوت بدل میشود و فاصلهٔ عاطفی افزایش مییابد. فیلم از مخاطب میخواهد که برای دریافت معنا صبور باشد، اما همیشه به همان اندازه پاداشی روشن و ملموس در اختیارش نمیگذارد.
از همین رو، ارزش «میموزا» بیش از آنکه به میزان سرگرمکنندگیاش وابسته باشد، به آمادگی تماشاگر برای پذیرفتن سینمایی تصویری و رازآمیز بستگی دارد. جمعبندی «میموزا» اثری نامتعارف و تأملبرانگیز است که سفر گروهی در کوهستان را به مدخلی برای اندیشیدن دربارهٔ ایمان، مسئولیت و پایداری بدل میکند.
قوت اصلی آن در ساختن جهانی حسی است: کوهستانِ بیرحم، تصویرهای خام، چهرههای فراموشنشدنی و سکوتهایی که بیش از گفتوگو سخن میگویند. فیلم در عین حال از روشنکردن همهچیز پرهیز میکند؛ همین خویشتنداری به آن راز و تمایز میبخشد، اما گاه روایت را مبهم و شخصیتها را دور از دسترس نگه میدارد.
این فیلم برای کسی که قصهای سریع، شخصیتپردازی مفصل و پاسخهای قطعی میخواهد، تجربهای دشوار خواهد بود. اما برای تماشاگر مشتاق سینمایی که منظره، حرکت و سکوت را حامل معنا میداند، «میموزا» سفری ماندگار است؛ سفری که ارزشش نه فقط در آنچه روایت میکند، بلکه در شیوهای است که تماشاگر را وامیدارد همراه مسافران، با تردید و خستگی، در راه بماند.
« این فیلم برای کسی که قصهای سریع، شخصیتپردازی مفصل و پاسخهای قطعی میخواهد، تجربهای دشوار خواهد بود. »



ثبت دیدگاه