نقد و بررسی
نقد کابوی نیمه شب (Midnight Cowboy) | 1969
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای غرب در شهری بیگانه «Midnight Cowboy» ساختهٔ جان شلزینگر، در ظاهر روایت جوانی تگزاسی است که با رؤیایی ساده و خام به نیویورک میرود؛ اما زیر این طرح داستانی، فیلمی دربارهٔ تنهایی، خودفریبی و تمنای تعلقداشتن جریان دارد. جو باک گمان میکند میتواند جذابیت و ظاهر کابوییاش را به سرمایهای برای پیشرفت بدل کند.
نیویورک، با اینهمه، نه صحنهٔ کامیابی او، که آزمونی بیرحم برای فاصلهٔ میان خیال و واقعیت است. فیلم این فاصله را با سرزنش مستقیم جو نشان نمیدهد. سادهدلی و بلندپروازی او هم مایهٔ طنز تلخ است و هم نشانهٔ نیازی انسانی: او میخواهد از محدودیتهای زندگی پیشینش بیرون بزند و برای خود نقشی تازه بسازد.
آنچه در آغاز شبیه اعتمادبهنفس است، بهتدریج رنگ آسیبپذیری میگیرد. این دگرگونی، بیآنکه مسیر قصه را بهسادگی قابلپیشبینی کند، محور عاطفی اثر را شکل میدهد. نیویورک؛ میدان وعدههای شکسته نیویورک فیلم نه شهر کارتپستالیِ فرصتهای بیپایان، بلکه فضایی متراکم، فرسوده و بیاعتناست.
« جو باک گمان میکند میتواند جذابیت و ظاهر کابوییاش را به سرمایهای برای پیشرفت بدل کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خیابانها پر از آدماند، اما انبوه جمعیت به نزدیکی و همدلی نمیانجامد؛ شهر در هر لحظه امکان برخورد فراهم میکند، ولی کمتر به کسی پناه میدهد. جو در میان نورها و شلوغی شهر کوچکتر و گمگشتهتر به نظر میرسد، و همین تضاد میان هیاهوی بیرونی و خلأ درونی، به فضا کیفیتی اندوهبار میبخشد.
فیلم در بازنمایی این محیط به جلوهگری تکیه نمیکند. تصویرپردازی و تدوین، با تکهتکهکردن ادراک و پیوندزدن موقعیتهای ناهمگون، تجربهای ذهنی از شهر میسازند؛ گویی واقعیت برای جو نه رشتهای منظم، بلکه انبوهی از برخوردها، شکستها و خیالپردازیهاست. این انتخابها به اثر بافتی خام و ناآرام میبخشند و از نیویورک شخصیتی مستقل میسازند: شهری که هم وعده میدهد و هم پیوسته آن وعده را پس میگیرد.
دوستی در حاشیهٔ بقا آشنایی جو با انریکو «راتسو» ریزو، رابطهای را شکل میدهد که قلب فیلم در آن میتپد. این دو مرد از نظر ظاهر و منش تفاوت دارند، اما هر دو به شکلی در حاشیهٔ جامعه زندگی میکنند و برای دوامآوردن به قصههایی دربارهٔ آینده پناه میبرند. جو با تصویری که از خویش ساخته پیش میرود؛ راتسو نیز با رؤیای فلوریدا، جایی گرمتر و مهربانتر، به زندگی روزمره معنا میدهد.
« فیلم در بازنمایی این محیط به جلوهگری تکیه نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
رابطهٔ آنها نه دوستیای آرمانی و بیاصطکاک، بلکه پیوندی تدریجی و نابرابر است. سوءظن، نیاز و منفعت در آن حضور دارند؛ بااینحال، لحظههای صمیمانه نشان میدهند که همدلی گاه نه از شباهت، بلکه از دیدن ضعف دیگری پدید میآید. فیلم با پرهیز از احساساتگرایی آسان، این رابطه را به مرکز ثقل روایت بدل میکند.
گرمای آن از رفتارهای کوچک و مکثهای انسانی میآید، نه از سخنرانیهای عاطفی. دو بازی، دو شکل از آسیبپذیری جان وویت در نقش جو، ترکیبی از خامی و نمایشگری میآفریند. او شخصیتی را بازی میکند که میخواهد مطمئن به نظر برسد، اما در موقعیتهای تازه پیوسته از خود بیاطمینانتر میشود. ظاهر مطمئن جو، نقابی است که ترکهایش بهآرامی نمایان میشوند.
بازی وویت این فاصله را با ظرافت حفظ میکند: جو نه صرفاً سادهلوح است و نه صرفاً قربانی؛ او انسانی است که در تشخیص جهان و جایگاه خودش ناتوان مانده است. داستین هافمن در نقش راتسو، با بدن و صدایی متفاوت، حضوری فرسوده و درعینحال پرتحرک میسازد. راتسو میتواند فریبکار و خودخواه باشد، اما فیلم او را به یک ترفند داستانی تقلیل نمیدهد.
« رابطهٔ آنها نه دوستیای آرمانی و بیاصطکاک، بلکه پیوندی تدریجی و نابرابر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در رفتارهایش، میل به بقا با نیاز به دیدهشدن درهم میآمیزد. تفاوت بازی این دو، رابطهشان را زنده نگه میدارد: وویت بیشتر در برابر جهان سردرگم است، حال آنکه هافمن انگار سالهاست قواعد خشن آن را آموخته، بیآنکه واقعاً بر آن مسلط شده باشد. فرم روایی و خاطرههای پراکنده تدوین فیلم از روایت خطی و یکنواخت فاصله میگیرد.
مونتاژها و بازگشتهای ذهنی، تجربهٔ اکنون را با خاطره و تداعی درمیآمیزند و گاه مرز میان آنچه رخ داده و آنچه در ذهن جو میگذرد، نرم و سیال میشود. این شیوه با آشفتگی عاطفی شخصیت سازگار است و کمک میکند گذشته نه صرفاً اطلاعاتی برای فهم قصه، بلکه حضوری زنده در رفتار او باشد. بااینحال، همین تمهید همیشه به یک اندازه موفق نیست.
بعضی از بازگشتها به گذشته، انگیزههای جو را بیش از حد روشن و سرراست توضیح میدهند؛ گویی فیلم لحظهای از ابهام شخصیت را تحمل نمیکند و برای رفتار کنونی او علتهایی آماده عرضه میکند. این توضیحدادنها در قیاس با نگاه دقیق فیلم به زمان حال، گاه کلیشهایتر جلوه میکنند. افزون بر این، بخشهایی از پرسهزنی و مونتاژ کش میآیند و از نیروی دراماتیک صحنهها میکاهند، هرچند در عوض حس سرگردانی را تقویت میکنند.
« در رفتارهایش، میل به بقا با نیاز به دیدهشدن درهم میآمیزد. »
قوتها و کاستیها
حاشیهها، لحن و محدودیتهای روایت فیلم در کنار خط اصلیِ رابطهٔ جو و راتسو، شخصیتها و برخوردهای فرعی متعددی را وارد میکند. برخی از این مواجههها، تصویری از فضای اجتماعی و اخلاقی نیویورک میسازند؛ بعضی دیگر در پیوند با سیر عاطفی داستان کماثرتر میمانند. نمونههایی چون شخصیت واعظ مذهبی، هرچند میتوانند در گسترش فضای نامطمئن فیلم سهم داشته باشند، به اندازهٔ رابطهٔ دو شخصیت اصلی در ذهن نمینشینند و گاهی توجه را از مرکز احساسی روایت دور میکنند.
این پراکندگی همچنین بر لحن اثر اثر میگذارد. «Midnight Cowboy» میان کمدی تلخ، واقعگرایی خشن و لحظههایی از لطافت انسانی رفتوآمد میکند. این تغییر لحن عموماً بخشی از پیچیدگی فیلم است، اما همیشه یکدست نیست؛ بعضی گذارها ناهماهنگ به نظر میرسند. بااینهمه، همین ناهمواری با جهانی که فیلم تصویر میکند تناسب دارد: جهانی که در آن لحظهٔ مضحک و موقعیت دردناک اغلب از یکدیگر جدا نیستند.
میراث یک نگاه بیپرده اهمیت فیلم فقط در داستان دو آدم درمانده یا در ثبت چهرهای زمخت از نیویورک خلاصه نمیشود. اثر، قهرمانبودن را از شکوه و تسلط تهی میکند و بهجای آن، آدمهایی را پیش میگذارد که برای دوامآوردن پیوسته نقش بازی میکنند. در این جهان، میل به موفقیت با نیاز به محبت گره خورده است؛ گاهی شخصیتها خودشان نیز نمیدانند کدامیک را دنبال میکنند.
« این پراکندگی همچنین بر لحن اثر اثر میگذارد. »
جمعبندی
«Midnight Cowboy» در زمان خود بهسبب نگاه بیپردهاش به زندگی شهری و جنسیت واکنشبرانگیز بود و در تاریخ سینمای آمریکا اثری شاخص ماند؛ فیلم در سال ۱۹۶۹ ساخته شد و سه جایزهٔ اسکار، از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامهٔ اقتباسی، دریافت کرد. اما ماندگاریاش بیش از هر چیز به توانایی آن در پیوندزدن واقعگرایی تلخ با عاطفهای عمیق مربوط است؛ عاطفهای که نه با انکار زشتیها، بلکه با دیدن انسانهای گرفتار در دل آنها پدید میآید.
جمعبندی «Midnight Cowboy» فیلمی دربارهٔ شکستِ سادهٔ یک رؤیا نیست؛ دربارهٔ دشواریِ زیستن میان تصویری است که آدم از خود میسازد و واقعیتی که هر روز آن تصویر را میآزماید. فضای خام نیویورک، بازیهای دقیق جان وویت و داستین هافمن و دوستی نامتعارف شخصیتهایشان، اثری میسازند که اندوهش بهواسطهٔ لحظههای صمیمیت انسانیتر میشود.
کندی برخی بخشها، پراکندگی چند خط فرعی و توضیحهای گاه کلیشهای دربارهٔ گذشتهٔ جو از کاستیهای آناند، اما نیروی عاطفی و نگاه بیپردهٔ فیلم از این لغزشها فراتر میرود. حاصل، روایتی تلخ و ماندگار است دربارهٔ دو انسان که در دل بیاعتنایی شهر، برای خود و یکدیگر معنایی کوچک اما ضروری میجویند.



ثبت دیدگاه