نقد و بررسی
نقد Mélo | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
یک ملودرام که از تئاترش پنهان نمیشود «مِلو» فیلمی از آلن رنه است که آگاهانه از واقعنماییِ متعارف فاصله میگیرد. ماجرای آن در پاریس دههٔ ۱۹۲۰ میگذرد: پیر بلکروا و مارسل بلان، دو ویولونیست و دوست دیرینه، در جایگاههای متفاوتی از کامیابی هنری ایستادهاند. پیر با رومَن ازدواج کرده و زندگیشان آرام به نظر میرسد؛ اما دیدار مارسل با رومَن، تعادلی را که این جمع کوچک بر آن بنا شده، بهتدریج برهم میزند.
فیلم از همین وضعیت آشنا، نه برای ساختن معمایی پرشتاب، بلکه برای کاوش در میل، وفاداری و خودفریبی بهره میگیرد. رنه فیلم را بر پایهٔ نمایشنامهٔ «مِلو» نوشتهٔ آنری برنشتاین ساخته است و ردّ این خاستگاه را پنهان نمیکند. برعکس، قاببندیها، میزانسن و شکل صحنهها گاه یادآور صحنهٔ تئاترند؛ گویی فیلم از تماشاگر میخواهد همزمان درگیر عواطف شخصیتها باشد و سازوکار نمایشیِ این عواطف را نیز ببیند.
این دوگانگی، کلید تماشای اثر است: «مِلو» نه میکوشد تئاتر را به سینمایی کاملاً نامرئی بدل کند، نه به ثبت سادهٔ اجرای صحنهای رضایت میدهد. رنه از مصنوعبودنِ فضا، امکانی برای دقت و تأمل میسازد. مثلثی عاشقانه، فراتر از قصهٔ خیانت در نگاه نخست، استخوانبندی روایت همان مثلث عاشقانهٔ آشنایی است که بارها در ادبیات و سینما دیدهایم: دوستِ نزدیک، همسرِ جوان و مردی که از آنچه در اطرافش رخ میدهد بیخبر است.
« فیلم از همین وضعیت آشنا، نه برای ساختن معمایی پرشتاب، بلکه برای کاوش در میل، وفاداری و خودفریبی بهره میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما فیلم به جای آنکه این الگو را صرفاً به سوی حسادت و افشاگری سوق دهد، بر تفاوت میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه تابِ گفتنش را ندارند مکث میکند. در این جهان، احساسات همیشه روشن و بیواسطه نیستند؛ عشق میتواند با میل به تصاحب، ترس از تنهایی و میل به حفظ تصویری آبرومند از خود درآمیزد.
پیر، مارسل و رومَن هر یک رابطهای متفاوت با حقیقت دارند. مسئله فقط این نیست که چه کسی به چه کسی دل بسته است؛ مهمتر آن است که هر شخصیت تا چه اندازه میتواند پیامدِ خواستههایش را بپذیرد. همین توجه به فاصلهٔ میان خواستن و اعترافکردن، قصه را از یک ماجرای صرفاً حادثهمحور دور میکند.
در عوض، تماشاگر در برابر آدمهایی قرار میگیرد که گاه بیش از آنکه یکدیگر را فریب دهند، خود را با روایتهایی آرامبخش دربارهٔ نیتها و انتخابهایشان تسکین میدهند. گفتوگوها بهمثابه موسیقی موسیقی در «مِلو» تنها بخشی از حرفه و جهان اجتماعی شخصیتها نیست؛ معیاری برای فهم ضرباهنگ خود فیلم نیز هست.
« پیر، مارسل و رومَن هر یک رابطهای متفاوت با حقیقت دارند. »
شخصیتها و اجرا
گفتوگوها طولانیاند و گاه چنان شکل میگیرند که بیش از انتقال اطلاعات، به اجرای یک قطعه شباهت پیدا میکنند: مکثها، تکرارها، تغییر لحن و جابهجاییهای عاطفی اهمیت مییابند. رنه თითქოს روایت را مینوازد؛ هر صحنه مدت میگیرد تا احساس نهفته در کلمات آشکار شود، نه آنکه صرفاً گامی تازه در پیشبرد پیرنگ بردارد.
این انتخاب یکی از دستاوردهای اثر و همزمان منبع دشواری آن است. برای تماشاگرانی که به روایتهای فشرده و کنشمحور خو گرفتهاند، مکالمههای ممتد ممکن است کند یا حتی ملالآور جلوه کند. بعضی صحنهها چنان بر بیان کلامی تکیه دارند که سکون ظاهری بر فضای فیلم چیره میشود. با این همه، همین امتداد به بازیگران مجال میدهد تا تغییرات ظریف در احساس را آشکار کنند: یک مکث میتواند از پاسخی صریح گویاتر باشد، و جملهای مؤدبانه ممکن است زیر بارِ معنایی ناگفته سنگین شود.
بازیها و روانشناسیِ ظرافتها بازیگران، مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلماند. سبین آزهما در نقش رومَن، شخصیتی را میسازد که جذابیت بیرونیاش با آشفتگی درونی در تضاد است. او را نمیتوان بهسادگی در قالب قربانی یا فریبکار محض محصور کرد؛ جذابیت نقش در ناپایداریِ همین داوریهاست. آزهما تغییرات رومَن را نه با فورانهای پیدرپی احساس، بلکه با ظرافتِ نگاه، آهنگ صدا و واکنشهایی گاه اندک منتقل میکند.
« این انتخاب یکی از دستاوردهای اثر و همزمان منبع دشواری آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پیر آردیتی به پیر نوعی صمیمیت و آسیبپذیری میبخشد که مانع از تبدیلشدن او به شوهرِ سادهلوحِ یک ملودرام میشود. آندره دوسولیه نیز در نقش مارسل میان خویشتنداری و شور عاطفی حرکت میکند؛ بازیاش از آن رو مؤثر است که احساسات را به نمایشِ بیوقفه بدل نمیکند. فانی آردان، در نقشی فرعیتر، حضوری متمایز دارد و بافت اجتماعی و عاطفی جهان فیلم را گسترش میدهد.
مجموعهٔ بازیها کمک میکند که گفتوگوهای پرحجم، صرفاً سخنرانیهایی دربارهٔ عشق نباشند؛ هر جمله از شخصیت و موقعیت گوینده رنگ میگیرد. فضا، قاب و صحنهپردازی محدودماندنِ فضاها ممکن است در آغاز حسِ «تئاترِ فیلمبرداریشده» ایجاد کند؛ اتاقها و محیطهای داخلی چنان برجستهاند که جهان بیرون گاه فقط در حاشیه حضور دارد.
بااینحال، این محدودیت تصادفی نیست. رنه محیط را به محفظهای عاطفی بدل میکند که شخصیتها در آن با یکدیگر روبهرو میشوند و راه گریزی از تنشِ میانشان ندارند. ترکیببندیهای متقارن و نماهای طولانی نیز اجازه میدهند سکوتها و فاصلههای میان آدمها درون قاب باقی بمانند، نه آنکه با تدوینی شتابزده پوشانده شوند.
« فانی آردان، در نقشی فرعیتر، حضوری متمایز دارد و بافت اجتماعی و عاطفی جهان فیلم را گسترش میدهد. »
قوتها و کاستیها
فیلم با آگاهی از ساختگیبودنِ دکور و صحنه پیش میرود، اما این آگاهی الزاماً از نیروی عاطفی آن نمیکاهد. برعکس، فاصلهٔ میان واقعیتِ داستان و نمودِ صحنهایِ آن، نوعی تنش دوگانه میسازد: شخصیتها درگیر مصیبتی خصوصیاند، درحالیکه فیلم به ما یادآوری میکند این مصیبت در قالبی طراحیشده و نمایشی عرضه میشود.
گاه این شگرد به اثر وقار و انسجام میدهد؛ گاه نیز فاصلهای سرد میان تماشاگر و شخصیتها میافکند. موفقیت فیلم به میزان پذیرش همین قرارداد بستگی دارد. ملودرام: نیروی محرک و نقطهٔ آسیبپذیر عنوان فیلم بهروشنی به ملودرام اشاره میکند، و اثر از شدت احساسات یا از موقعیتهای پُرآشوب خود شرمنده نیست.
مسئلهٔ اصلی این نیست که آیا اتفاقها باورپذیرند یا نه، بلکه این است که فیلم چگونه از قراردادهای ملودرام برای کاوش در احساس بهره میگیرد. گاهی این اغراق به سود اثر تمام میشود: عواطفی که در زندگی روزمره سرکوب میشوند، در جهان نمایشی فیلم مجال بروز مییابند. اما در لحظاتی دیگر، آشناییِ الگوی مثلث عشقی و سنگینیِ تأکیدهای عاطفی ممکن است تأثیر صحنه را پیشاپیش قابلحدس کند.
« فیلم با آگاهی از ساختگیبودنِ دکور و صحنه پیش میرود، اما این آگاهی الزاماً از نیروی عاطفی آن نمیکاهد. »
جمعبندی
رنه میکوشد این خطر را با کنترل فرمی مهار کند. صحنهها به جای آنکه پیوسته به اوجهای پرهیاهو متوسل شوند، بر چینش بدنها، سکوت و طول زمان تکیه دارند. با وجود این، فیلم همیشه از دامِ تصنع نمیگریزد؛ گاهی شخصیتها چنان در قالبهای نمایشی خود گرفتارند که واکنشهایشان بیش از آنکه ناگزیر به نظر برسد، تابع منطق ملودرام جلوه میکند.
این نوسان، بخشی از جذابیت و بخشی از محدودیت «مِلو» است. جمعبندی «مِلو» تجربهای آرام، گفتوگومحور و آگاهانه صحنهپردازیشده است؛ فیلمی که ارزشش بیش از آنکه در تازگیِ طرح داستانی باشد، در شیوهٔ مکثکردن بر عواطف و آشکارکردنِ ساختگیبودنِ نمایش نهفته است. بازیهای سنجیده، ریتم موسیقاییِ گفتوگوها و قاببندیهای حسابشده به آن انسجامی ویژه میبخشند؛ در مقابل، کندیِ روایت، محدودیت فضاها و اغراقهای ملودراماتیک میتوانند فاصلهای محسوس با تماشاگر ایجاد کنند.
این اثر برای مخاطبی که از سینمای پرحادثه انتظار پاسخهای سریع دارد، احتمالاً دشوار و کمشتاب خواهد بود. اما برای کسی که به بازیگری ظریف، تنشهای کلامی و تلاقیِ تئاتر و سینما علاقهمند است، «مِلو» اثری تأملبرانگیز است: نمایشی دربارهٔ عشق و خودفریبی که همزمان نشان میدهد چگونه احساسات خصوصی، وقتی بر صحنهٔ هنر قرار میگیرند، به موسیقیِ دردناکِ یک ملودرام بدل میشوند.
« رنه میکوشد این خطر را با کنترل فرمی مهار کند. »



ثبت دیدگاه