نقد و بررسی
نقد مالیخولیا (Melancholia) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اندوهی به وسعت جهان «ملانکولیا» ساختهٔ لارس فون تریه، فیلمی دربارهٔ پایان جهان است؛ اما نه به معنای متعارفِ روایتهای فاجعهمحور، که در آن حادثهای عظیم بهانهای برای نمایش تعقیبوگریز و قهرمانیهای پرهیاهو میشود. اینجا فاجعهٔ کیهانی بیش از آنکه نیروی محرک قصه باشد، صورت بیرونیِ بحرانی درونی است: اندوهی که آدمی را از جهان روزمره جدا میکند و همهچیز را، از جشن عروسی تا آیندهٔ تمدن، در سایهٔ خود فرو میبرد.
فیلم با دو خواهر، جاستین و کلر، به این تجربهٔ عاطفی نزدیک میشود؛ دو زنی که در برابر تهدیدی واحد، واکنشهایی بهغایت متفاوت دارند. فون تریه از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست تماشاگر را با قواعد معمول درام فاجعه همراه سازد. فیلم نه بر غافلگیریهای داستانی تکیه میکند و نه میکوشد جهان خود را با توضیحهای علمی و جزئیات فنی معتبر جلوه دهد.
محور اصلی، نه چگونگی وقوع حادثه، بلکه تأثیر روانی انتظار آن است. به این ترتیب، «ملانکولیا» از یک داستان آخرالزمانی به تأملی دربارهٔ افسردگی، اضطراب و شکنندگی پیوندهای انسانی بدل میشود. دو خواهر، دو صورتِ مواجهه ساختار فیلم بر تقابل جاستین و کلر استوار است. جاستین در ظاهر به زندگیای دسترسی دارد که باید مایهٔ رضایت باشد: مراسم عروسی، موقعیت شغلی و خانوادهای که گرد او جمع شدهاند.
بااینحال، حال درونیاش با این تصویر هماهنگ نیست. شادیِ مورد انتظار از او خواسته میشود، اما او نمیتواند آن را بهسادگی اجرا کند. گسست میان آنچه دیگران از او میخواهند و آنچه واقعاً احساس میکند، سرچشمهٔ بسیاری از موقعیتهای تلخ و آزارندهٔ بخش نخست است. کلر، در سوی دیگر، به نظم و اطمینان چنگ میزند.
« فون تریه از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست تماشاگر را با قواعد معمول درام فاجعه همراه سازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او میخواهد رخدادهای اطرافش را بفهمد، پیشبینی کند و در محدودهای امن نگه دارد. نزدیکشدن سیارهٔ مرموز این میل را به آزمونی طاقتفرسا بدل میکند. تقابل این دو تنها تفاوت میان بیحسی و وحشت نیست؛ هر دو واکنشی به وضعیتیاند که مهار آن از توان انسان بیرون است. یکی از درون از جهان فاصله گرفته و دیگری با اضطراب میکوشد به آن بچسبد.
همین دوگانگی، رابطهٔ خواهرانهٔ فیلم را از یک کشمکش ساده فراتر میبرد. جاستین و کلر گاه به یکدیگر نیاز دارند و گاه نمیتوانند زبان عاطفی هم را بفهمند. نزدیکی خانوادگی در فیلم، تضمینی برای تفاهم نیست؛ بااینحال، رشتهای ناپیدا میان آنها باقی میماند که در لحظههای دشوار معنایی تازه پیدا میکند.
عروسی بهمثابه صحنهٔ نمایش بخش نخست، که پیرامون عروسی جاستین شکل میگیرد، از تضاد میان ظاهر باشکوه و آشفتگی زیرین نیرو میگیرد. مراسمی که باید نشانهٔ آغاز زندگی مشترک و تحقق شادی باشد، کمکم به صحنهای بدل میشود که در آن همه از جاستین انتظار دارند نقشی مشخص را بینقص بازی کند. لبخند، تشکر، معاشرت و قدردانی، نه صرفاً رفتارهای اجتماعی، بلکه تکالیفی هستند که دیگران پیدرپی به او یادآوری میکنند.
فیلم در مشاهدهٔ این فاصله دقیق است: فاصلهٔ میان شورِ جشن و ناتوانی جاستین از شریکشدن در آن، میان لبخندهای رسمی و فرسودگیای که زیر آنها پنهان است. عروسی با جمعیت و تشریفاتش، بهجای آنکه تنهایی شخصیت را از میان ببرد، آن را برجستهتر میکند. هرچه دیگران بیشتر میکوشند حال او را به الگوی پذیرفتهشدهٔ شادی بازگردانند، ناتوانی او در همراهی با این الگو عیانتر میشود.
« او میخواهد رخدادهای اطرافش را بفهمد، پیشبینی کند و در محدودهای امن نگه دارد. »
شخصیتها و اجرا
در این بخش، فیلم دربارهٔ افسردگی سخنرانی نمیکند؛ آن را در ریتم رفتارها، مکثها و گسیختگیهای اجتماعی مینشاند. این شیوه میتواند برای برخی تماشاگران بسیار صادقانه و تکاندهنده باشد و برای برخی دیگر دشوار و فرساینده. فیلم از تماشاگر نمیخواهد صرفاً دربارهٔ جاستین داوری کند؛ از او میخواهد در کنار او بماند، حتی وقتی رفتارهایش نامتعارف یا نامفهوم به نظر میرسند.
بازیها و چهرههای متضاد کریستن دانست در نقش جاستین، یکی از مهمترین تکیهگاههای فیلم است. بازی او بر نمایشهای پرشور و آشکار بنا نشده؛ قوتش در نوسانهای کوچک چهره و بدن، در لحظههایی است که شادیِ ساختگی ناگهان فرو میریزد یا بیحالی به خشمی خاموش بدل میشود. دانست شخصیت را به تصویری یکبعدی از اندوه تقلیل نمیدهد.
جاستین میتواند آسیبپذیر، سرد، آشفته و گاه آرام به نظر برسد؛ تناقضهایی که به نقش جان میدهند. شارلوت گنزبور در مقام کلر، سوی دیگری از طیف عاطفی فیلم را میسازد. اضطراب او فقط با ترس از یک رخداد بیرونی تعریف نمیشود؛ در نیازش به نظم، مراقبت و اطمینان نیز ریشه دارد. گنزبور بهخوبی نشان میدهد که ترس چگونه میتواند از اندیشه به بدن منتقل شود و رفتار روزمره را زیر سلطه بگیرد.
شیمی میان دو بازیگر، پایهٔ عاطفی رابطهٔ خواهرانه را حفظ میکند، بیآنکه اختلافشان را به آشتیِ آسان یا رویاروییِ نمایشی تقلیل دهد. بازیگران مکمل نیز به فضای خانوادگیِ چندپارهٔ فیلم کمک میکنند. پدر و مادر، همسر کلر، شوهر جاستین و دیگر مهمانان، هر یک نمایندهٔ شیوهای از مواجهه با بحراناند: گریز، خودخواهی، انکار یا تلاش برای حفظ ظاهر.
« این شیوه میتواند برای برخی تماشاگران بسیار صادقانه و تکاندهنده باشد و برای برخی دیگر دشوار و فرساینده. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، فیلم مجال نمیدهد که این شخصیتها بهطور کامل بسط یابند؛ مرکز توجه همچنان دو خواهر و دگرگونی رابطهٔ آنهاست. تصویر، موسیقی و جهانِ معلق زبان بصری «ملانکولیا» میان شکوه نقاشانه و ناآرامیِ دوربین دستی در رفتوآمد است. نماهای آغازین، کند و آیینیاند؛ گویی فیلم پیش از ورود به داستان، مجموعهای از تصویرهای رؤیاگون را پیش چشم میگذارد.
در بخشهای روایی، حرکت دوربین و قاببندیِ نزدیکتر، کیفیتی ناپایدار به فضا میدهد. این تفاوت صرفاً آرایشی نیست: فیلم از یکسو به جهان فاصلهای اسطورهای میدهد و از سوی دیگر، تماشاگر را در دل آشفتگی شخصیتها نگه میدارد. موسیقی واگنر نیز نقشی بنیادین دارد. حضور پررنگ آن، به فیلم وزنی تراژیک و تقریباً آیینی میبخشد؛ گاهی تصویرها را از واقعگرایی روزمره جدا میکند و به تجربهای ذهنی نزدیک میسازد.
طبیعت، عمارت و آسمان شب، در کنار هم جهانی میسازند که هم زیباست و هم تهدیدآمیز. زیبایی در این فیلم آرامشبخش نیست؛ بیشتر یادآور آن است که جهان میتواند با شکوهی چشمگیر، بیاعتنا به رنج فردی ادامه یابد. ریتم، ابهام و فاصله با تماشاگر کندی ریتم، هم از مهمترین انتخابهای فیلم است و هم از جدیترین مانعهای آن.
فون تریه بسیاری از موقعیتها را طولانی نگه میدارد تا ملال، انتظار و فرسودگی به بخشی از تجربهٔ تماشاگر بدل شود. این مکثها در بهترین لحظهها مجال میدهند که فشار روانیِ فضا تهنشین شود؛ در لحظههای کماثرتر، اما، حس کشآمدن و ایستایی به وجود میآورند. مخاطبی که انتظار پیشرفت پیوستهٔ قصه را دارد، ممکن است احساس کند فیلم بیش از اندازه در حالوهوای خود میماند.
« تصویر، موسیقی و جهانِ معلق زبان بصری «ملانکولیا» میان شکوه نقاشانه و ناآرامیِ دوربین دستی در رفتوآمد است. »
قوتها و کاستیها
ابهام فیلم نیز دو لبه دارد. نمادپردازیِ سیاره و پیوند آن با وضعیت روانی جاستین، راههای گوناگونی برای تفسیر میگشاید، اما همیشه به ارتباط عاطفیِ مستقیم نمیانجامد. فیلم علاقهای ندارد همهچیز را توضیح دهد یا هر تصویر را به معنایی قطعی محدود کند. نتیجه، اثری است که ممکن است برای برخی تماشاگران عمیق و تأملبرانگیز باشد و برای برخی دیگر دور، سرد یا دشوارفهم.
این فاصله با مخاطب بخشی از هویت فیلم است، اما نباید آن را برای همه یکسان دانست. «ملانکولیا» بیش از آنکه داستانی برای دنبالکردن باشد، تجربهای برای تحملکردن و اندیشیدن است؛ تجربهای که به آمادگی تماشاگر برای پذیرفتن سکون، تیرگی و نامعلومی وابسته میماند. جمعبندی «ملانکولیا» فیلمی نامتعارف و تلخ است که فاجعهٔ کیهانی را به تصویری از اندوه و اضطراب انسانی بدل میکند.
نیروی اصلی آن در تقابل جاستین و کلر، بازی دقیق کریستن دانست و شارلوت گنزبور، و فضاسازیِ وهمآلودی نهفته است که زیبایی را از تهدید جدا نمیکند. فیلم در عین حال با ریتم کند، فضای سنگین و قصهگوییِ عمداً مبهم، ممکن است بخشی از تماشاگران را از خود دور سازد. بااینهمه، برای کسی که با سینمای تأملی و عاطفاً دشوار همراه میشود، «ملانکولیا» تصویری ماندگار از دو شیوهٔ زیستن در برابر ناممکنها عرضه میکند: فرو رفتن در بیحسی یا چنگزدن به اطمینان.
فیلم بهجای آنکه برای این دو واکنش پاسخی ساده بتراشد، آنها را در کنار هم مینشاند و از دل رابطهٔ خواهرانهشان، پرسشی انسانیتر پیش میکشد: وقتی جهان از کنترل ما بیرون میرود، چه چیزی از پیوند میان آدمها باقی میماند؟
« فیلم علاقهای ندارد همهچیز را توضیح دهد یا هر تصویر را به معنایی قطعی محدود کند. »
ثبت دیدگاه