نقد و بررسی
نقد در همین حال روی زمین 2024 (Meanwhile on Earth) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در جامهٔ علمیتخیلی «Meanwhile on Earth» فیلمی است که از یک موقعیت علمیتخیلی آغاز میکند، اما دلمشغولی اصلیاش نه فناوری فضایی است و نه تماس با تمدنی بیگانه؛ موضوعش فقدان است، و آن حالت معلقی که در آن بازمانده نه میتواند به امید بازگشت دل ببندد و نه قادر است غیبت عزیزش را حقیقتی پایانیافته بداند.
السا سه سال پس از ناپدیدشدن برادرش فرانک هنوز در زمانِ پیش از فقدان زندگی میکند. جهان بیرون حرکت کرده، اما او از حرکت بازمانده است. جرمی کلاپن از این وضعیت، قصهای درباره انتخاب و بهای عاطفی امید میسازد. تماس موجود ناشناخته، که وعدهٔ بازگرداندن فرانک را میدهد، در حکم راهحلی ساده برای اندوه نیست؛ بیشتر وسوسهای است که السا را وادار میکند بپرسد برای بازپسگرفتن آنچه از دست داده، تا کجا حاضر است پیش برود.
فیلم از همان آغاز، پرسشی اخلاقی را درون پرسشی عاطفی مینشاند: آیا عشق به یک نفر میتواند توجیهی برای بهخطرانداختن دیگران باشد؟ پاسخ اثر قطعی نیست، و همین تردید هم نقطهٔ قوت آن است و هم منشأ بخشی از نارضایتیاش. روایتی میان واقعیت و رؤیا کلاپن داستان را چنان پیش میبرد که مرز میان رخداد بیرونی، تجربهٔ ذهنی و تصویر شاعرانه پیوسته ناپایدار بماند.
فیلم از مخاطب نمیخواهد فقط معمای موجودات ناشناخته را حل کند؛ حتی این احتمال را زنده نگه میدارد که آنچه میبینیم از صافی ذهن آسیبدیدهٔ السا عبور کرده باشد. این ابهام به روایت کیفیتی رؤیاگون میدهد و جهان فیلم را از قواعد آشنای علمیتخیلی دور میکند. بااینحال، ابهام همیشه به ژرفا نمیانجامد.
« السا سه سال پس از ناپدیدشدن برادرش فرانک هنوز در زمانِ پیش از فقدان زندگی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گاه فیلم از توضیحدادن فاصله میگیرد، اما بهجای آنکه معنای تازهای بسازد، پرسشهایش را نیمهکاره رها میکند. انگیزه و منطق موجودات بیگانه به اندازهای روشن نمیشود که مخاطب بتواند مناسبات این معامله را بهتمامی بسنجد. در نتیجه، بخشی از کشمکش اخلاقی داستان بر بستری استوار میشود که قواعدش عمداً یا ناخواسته ناروشن ماندهاند.
این انتخاب با حالوهوای تمثیلی اثر سازگار است، اما از نیروی دراماتیک آن نیز میکاهد. السا و بازیِ درونی مگان نورتهام بار اصلی فیلم را بر دوش میکشد و اجرای او از مهمترین دستاوردهای اثر است. السای او نه قهرمانی پرصلابت است و نه صرفاً قربانی اندوه. در چهره و رفتار او هم فرسودگی دیده میشود و هم نوعی سرسختی خاموش؛ نیرویی که از تصمیمی سنجیده نمیآید، بلکه از ناتوانی در رهاکردن گذشته سرچشمه میگیرد.
بازی نورتهام این تناقض را بیاغراق نگه میدارد و اجازه میدهد شخصیت از خلال مکثها، نگاهها و واکنشهای کوچک شکل بگیرد. اما فیلم برای پرداخت کامل این شخصیت، به لایههای بیشتری نیاز دارد. السا در مرکز قاب است، ولی زندگی درونیاش گاه زیر سایهٔ رمزوراز داستان و زیبایی بصری پنهان میماند.
رابطهٔ او با فرانک نیز بیشتر بهواسطهٔ دلتنگی و خاطره احساس میشود تا از راه صحنههایی که پیوند خواهر و برادر را با جزئیات ملموس بسازند. از اینرو، تماشاگر ممکن است شدت وابستگی السا را بفهمد، بیآنکه همیشه آن را به همان اندازه حس کند. خانواده و زندگیِ پس از غیبت یکی از امکانهای مغفول فیلم، بررسی گستردهتر تأثیر فقدان فرانک بر خانواده است.
« گاه فیلم از توضیحدادن فاصله میگیرد، اما بهجای آنکه معنای تازهای بسازد، پرسشهایش را نیمهکاره رها میکند. »
شخصیتها و اجرا
ناپدیدشدن او فقط خلأیی در زندگی السا نیست؛ رویدادی است که باید مناسبات خانوادگی و تصور جمعی از آینده را دگرگون کرده باشد. بااینحال، تمرکز تنگاتنگ بر تجربهٔ ذهنی السا، به دیگر اعضای خانواده فرصت چندانی برای استقلال عاطفی نمیدهد. آنان بیشتر پیرامون اندوه او ظاهر میشوند تا آنکه هر یک مسیر جداگانهای برای مواجهه با غیبت فرانک داشته باشند.
این محدودیت، از یکسو انسجام دیدگاه فیلم را حفظ میکند: جهان را نزدیک به ادراک السا میبینیم و بیرون از آن کمتر میرویم. از سوی دیگر، رابطهٔ محوری اثر را اندکی انتزاعی میسازد. هرچه شناخت ما از زندگی مشترک این دو خواهر و برادر کمتر باشد، دشوارتر میتوان وزن تصمیمی را که السا در مسیر بازگرداندن فرانک میگیرد، بهطور کامل درک کرد.
تصویر، موسیقی و میانپردههای انیمیشنی فیلم در ساختن فضا از روایت مستقیم کامیابتر است. قابهای سرد و خلوت، جادهها، حاشیهٔ شهر و چشماندازهای طبیعی، به جهانی شکل میدهند که در آن آدمها در برابر وسعت محیط کوچک و تنها به نظر میرسند. این زیبایی صرفاً آرایش تصویر نیست؛ با وضعیت السا تناسب دارد، زیرا هر مکان گویی خاطرهای را در خود نگه داشته و درعینحال از پاسخدادن به او سر باز میزند.
موسیقی دان لوی نیز به این کیفیت رازآلود و اندوهگین نیرو میبخشد، بیآنکه همهچیز را به ملودرام بدل کند. میانپردههای انیمیشنی، از شاخصترین تمهیدهای فیلماند. این قطعات، خاطره و خیال را از بازنمایی واقعگرایانه جدا میکنند و به احساساتی که بیان کلامیشان دشوار است، شکل بصری میدهند.
« بااینحال، تمرکز تنگاتنگ بر تجربهٔ ذهنی السا، به دیگر اعضای خانواده فرصت چندانی برای استقلال عاطفی نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تجربهٔ کلاپن در انیمیشن در این لحظهها آشکار است: تصویر میتواند چیزی را نشان دهد که شخصیتها قادر به گفتنش نیستند. بااینهمه، گاه زیبایی این تمهیدها بیش از آنکه به شناخت شخصیتها بینجامد، خودنمایی میکند. اخلاقِ معامله و محدودیتهای درام هستهٔ دراماتیک فیلم بر معاملهای بنا شده است که السا را میان عشق خانوادگی و مسئولیت در برابر دیگران قرار میدهد.
این موقعیت ظرفیت ساختن یک درام اخلاقی فشرده و دردناک را دارد: هر انتخاب، هم امیدی را زنده میکند و هم خطری را متوجه انسانی دیگر میسازد. فیلم بهدرستی از تبدیل این مسئله به معمایی ساده با پاسخ روشن پرهیز میکند؛ السا در موقعیتی گرفتار است که هیچ راهی در آن پاک و بیهزینه نیست. بااینحال، بعضی تصمیمها به اندازهٔ اهمیتشان واکاوی نمیشوند.
داستان گاهی ایدهای بزرگ را مطرح میکند و پیش از آنکه پیامدهای انسانی و اخلاقیاش را بهطور عمیق دنبال کند، به تصویر یا موقعیتی تازه میگذرد. همین شتاب، تنش را نامتوازن میکند: آنچه باید دشوارترین بخش انتخاب السا باشد، گاه بیشتر به محرکی برای ادامهٔ قصه بدل میشود تا مسئلهای که فیلم با تمام پیچیدگیهایش در آن مکث کند.
پایانی گشوده، رهاییِ ناکامل بیاسپویل میتوان گفت فیلم در پایان نیز به همان ابهامی وفادار میماند که از ابتدا ساخته است. این گشودگی با منطق شاعرانهٔ اثر هماهنگ است و میتواند مخاطبی را که به پایانهای قطعی نیاز ندارد، به تأمل وادارد. اما برای تماشاگرانی که انتظار دارند کشمکش عاطفی و اخلاقی به جمعبندی روشنتری برسد، نتیجه ممکن است کممایه یا ناکامکننده جلوه کند.
« بااینهمه، گاه زیبایی این تمهیدها بیش از آنکه به شناخت شخصیتها بینجامد، خودنمایی میکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم بیش از آنکه گرهها را باز کند، تصویری از ماندگاری اندوه و ناتوانی در رسیدن به یقین باقی میگذارد. این انتخاب، از حیث حالوهوا منسجم است؛ از نظر دراماتیک اما همیشه رضایتبخش نیست. احساسِ رهایی که وعدهاش در دل داستان نهفته، بهروشنی حاصل نمیشود و برخی پرسشها همچنان بیپاسخ میمانند.
چنین پایانی را میتوان دعوتی به ادامهٔ اندیشیدن دانست، اما نمیتوان نادیده گرفت که ابهامِ سنجیده و ناتمامماندنِ روایت گاهی فاصلهای باریک دارند. جمعبندی «Meanwhile on Earth» اثری علمیتخیلی در معنای متعارف نیست؛ فیلمی شاعرانه و اندوهبار است که از امر فرازمینی برای نزدیکشدن به تجربهای بسیار زمینی استفاده میکند: زندگی با فقدان، چسبیدن به امید و دشواریِ پذیرفتن اینکه دوستداشتن همیشه به معنای بازگرداندن نیست.
بازی ظریف مگان نورتهام، موسیقی مؤثر، فضای تصویری متمایز و میانپردههای انیمیشنی، به فیلم هویتی روشن میبخشند. در برابر این امتیازها، شخصیتپردازی محدود، کمپرداختگی رابطهٔ خواهر و برادر و ابهامهایی که گاه بیش از آنکه بار معنایی داشته باشند، خلأ روایی میسازند، مانع از آن میشوند که اثر به تمامی به نیروی ایدهاش دست یابد.
فیلم تجربهای ماندگار از جنس تصویر و حالوهوا عرضه میکند، اما در پرداخت پرسشهای اخلاقی و عاطفی خود به همان اندازه پیگیر نیست. حاصل، اثری نامتعارف و دیدنی است که بیشتر در ذهن و احساس رسوب میکند تا آنکه همهٔ اجزایش را به نتیجهای محکم و رهاییبخش برساند.
« فیلم بیش از آنکه گرهها را باز کند، تصویری از ماندگاری اندوه و ناتوانی در رسیدن به یقین باقی میگذارد. »



ثبت دیدگاه