نقد و بررسی
نقد من و اورسن ولز (Me and Orson Welles) | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تئاتر بهمثابه جهانِ پرهیاهوی بلوغ «من و اورسن ولز» ساختهٔ ریچارد لینکلیتر، روایتی دربارهٔ ورود ناگهانی یک نوجوان به جهانی است که تا پیش از آن از دور تماشایش میکرد: دنیای تئاتر حرفهای، با جاهطلبیها، رقابتها، دلخوریها و شورِ آفرینش. ریچارد ساموئلز در نیویورک سال ۱۹۳۷، در آستانهٔ بزرگسالی، با فرصتی روبهرو میشود که میتواند رؤیایش را به واقعیت نزدیک کند: حضور در اجرای «ژولیوس سزار» به کارگردانی اورسن ولز و در گروه تازهتأسیس مرکوری.
فیلم از همین نقطه، قصهٔ بلوغ را با نمایشِ شکلگیری یک اثر هنری درهم میآمیزد؛ بلوغی که نه با موعظه، بلکه از راه مشاهدهٔ آدمها و تجربهٔ آشوب پشت صحنه پیش میرود. عنوان فیلم وعدهٔ تقارنی جذاب میدهد: «من» و «اورسن ولز». اما این دو سوی عنوان به یک اندازه مجال نمییابند. روایت اساساً از نگاه ریچارد سامان میگیرد و ولز را همچون نیرویی بزرگ و تا حدی دستنیافتنی وارد جهان او میکند.
این انتخاب برای داستانِ تجربهٔ نخستینِ ورود به حرفهای پرزرقوبرق منطقی است؛ بااینحال، گاهی باعث میشود زندگی و کار ولز بیشتر به پسزمینهای تماشایی بدل شود تا موضوعی با وزن مستقل. پشت صحنه؛ قلب تپندهٔ فیلم مهمترین دستاورد فیلم، بازآفرینی حالوهوای آمادهسازی یک نمایش است. تمرینها، رفتوآمد بازیگران، تدارکات، اختلافنظرها و تصمیمهای لحظهای، به اثر حرکتی جمعی میبخشند.
تئاتر در اینجا نه صرفاً صحنهای برای اجرای متن شکسپیر، بلکه دستگاهی زنده و ناآرام است که از انرژی و خواستهای متضاد اعضایش نیرو میگیرد. جذابیت فیلم بیش از آنکه در مسیرهای داستانی جداگانه باشد، در همین حسِ حضور در کارگاه آفرینش هنری ریشه دارد. لینکلیتر به جزئیات محیطی و رفتار گروهی توجه میکند؛ تماشاگر میتواند تصور کند که هر لحظه چیزی در حال تغییر است و نمایش تنها پس از کشمکشهای فراوان شکل خواهد گرفت.
« عنوان فیلم وعدهٔ تقارنی جذاب میدهد: «من» و «اورسن ولز». »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این فضا برای کسانی که از دیدن فرایند ساختهشدن یک اثر لذت میبرند، دستاوردی چشمگیر است. فیلم در لحظاتی که گروه را در حال کار نشان میدهد، سرزندگی بیشتری پیدا میکند و از یک روایت عاشقانهٔ دورهای فراتر میرود. بااینحال، همین جزئیات همواره به پیشرفت دراماتیک منجر نمیشوند و گاه بیشتر حالوهوا میسازند تا قصه را به نقطهای تازه برسانند.
اورسن ولز؛ حضورِ مسلط و بازیِ بهیادماندنی کریستین مککی در نقش ولز، مرکز ثقل بازیگری فیلم است. او نه تنها ظاهر و آهنگ گفتار شخصیت را بازآفرینی میکند، بلکه تضاد میان جذابیت، اعتمادبهنفس، خودمحوری و سختگیری او را نیز به نمایش میگذارد. ولزِ فیلم میتواند دیگران را به سوی خود بکشاند و در همان حال، با رفتار سلطهجویانهاش آنان را برنجاند.
مککی این دوگانگی را به تصویری یکدست و سادهانگارانه تقلیل نمیدهد؛ تماشاگر درمییابد که نیروی خلاقهٔ ولز و دشواریِ کارکردن با او از یک سرچشمه میآیند. قدرت این بازی چنان است که گاهی از ظرفیت شخصیت اصلی پیشی میگیرد. هرگاه ولز در صحنه حاضر میشود، توجه فیلم و تماشاگر به سوی او میچرخد؛ در نتیجه، عنوان اثر معنایی دوپهلو پیدا میکند: «من» قرار است نقطهٔ دید باشد، اما «اورسن ولز» اغلب نیرویی است که همهچیز را تحتالشعاع قرار میدهد.
این عدم توازن هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم محدودیتش. مککی حضوری فراموشنشدنی میسازد، اما تمرکز فراوان بر او گاهی مجال کمتری برای پرداخت مستقل و ژرفتر به ریچارد باقی میگذارد. ریچارد و مسئلهٔ نگاهِ تازهوارد زک افرون در نقش ریچارد، جوانی مشتاق و تا اندازهای خام را بازی میکند که ناگهان پا به محیطی میگذارد که در آن استعداد تنها یکی از نیروهای مؤثر است.
« این فضا برای کسانی که از دیدن فرایند ساختهشدن یک اثر لذت میبرند، دستاوردی چشمگیر است. »
شخصیتها و اجرا
او باید بیاموزد که پشتِ تصویر باشکوه هنر، کار طاقتفرسا، رقابت و سازش نیز وجود دارد. افرون در ساختن حسِ شگفتی و کنجکاوی شخصیت موفق است؛ ریچارد بیش از آنکه قهرمانی با نقشهای روشن باشد، تماشاگرِ تازهواردی است که از هر برخورد، چیزی دربارهٔ حرفه و آدمهای آن میآموزد. این شیوه، برای روایتِ بلوغ مناسب است، اما گاه شخصیت را منفعل نگه میدارد.
ریچارد بیش از آنکه با تصمیمهای تعیینکننده مسیر خود را بسازد، به اتفاقات و شخصیتهای پیرامونش واکنش نشان میدهد. از این رو، بخشهایی از فیلم که باید تجربهٔ درونی او را برجسته کنند، بهاندازهٔ صحنههای گروهی یا لحظات حضور ولز نیروی عاطفی پیدا نمیکنند. نقشآفرینی افرون نیز نسبت به بازی مککی کمفروغتر است، هرچند در قیاس با انتظار از او، حضوری سنجیده و متناسب با نقش ارائه میدهد.
رابطهٔ عاطفی و وزنِ نابرابرِ روایت دلبستگی ریچارد به سونیا، دستیار جاهطلب گروه، یکی از مسیرهای اصلی فیلم است. این رابطه امکان میدهد که داستان از فضای حرفهای فاصله بگیرد و به میل، تجربهٔ عاطفی و خیالپردازی نوجوانانه نزدیک شود. سونیا نیز تنها معشوقی آرمانی نیست؛ او در محیطی مردانه و پررقابت میکوشد جایگاه و آیندهٔ خود را بسازد.
از این منظر، شخصیتش ظرفیت آن را دارد که در کنار ریچارد، تصویری از جاهطلبی و استقلال ارائه کند. بااینهمه، پیوند عاطفی گاه بیشتر به یکی از اجزای لازمِ یک روایت بلوغ شباهت پیدا میکند تا رابطهای که تمام لایههایش مجال رشد یافته باشد. فیلم میان داستان عاشقانه، تجربهٔ حرفهای ریچارد و پرترهٔ ولز در رفتوآمد است، اما این رشتهها همیشه بهخوبی در هم تنیده نمیشوند.
« او باید بیاموزد که پشتِ تصویر باشکوه هنر، کار طاقتفرسا، رقابت و سازش نیز وجود دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه، لحظاتی است که فیلم میان کمدی، درام و عاشقانه جابهجا میشود، بیآنکه هر بار گذار کاملاً نرم باشد. این پراکندگی به اثر سبکی و تماشایی میدهد، اما از عمق عاطفی آن نیز میکاهد. لحن، ریتم و بازآفرینی دوران فضای تاریخی فیلم از جذابیتهای پایدار آن است. لباسها، دکورها و شیوهٔ حضور آدمها در محیط تئاتر، حسِ نیویورک دههٔ ۱۹۳۰ را منتقل میکنند، بیآنکه اثر صرفاً به نمایش تزئینات دورهای محدود شود.
نوستالژی فیلم نه فقط به ظاهر گذشته، بلکه به تصویری از هنر بهعنوان تجربهای جمعی و پرخطر وابسته است: گروهی از آدمها میکوشند چیزی را بر صحنه بیاورند که هنوز شکل نهایی خود را نیافته است. در مقابل، ریتم فیلم همیشه به یک اندازه پرجنبوجوش نیست. بخشهایی از آمادهسازی نمایش با انرژی و حرکت همراهاند، اما برخی فصلها بیش از اندازه درنگ میکنند و پیشروی قصه را کند میسازند.
این کندی لزوماً حاصلِ تأملی عمیق نیست؛ گاهی نتیجهٔ آن است که فیلم به جای انتخاب و بسط یک محور مرکزی، میان چند مسیر روایی تقسیم میشود. با وجود این، لحن سبک و گرم اثر مانع از آن میشود که این نابرابریها بهکلی تجربهٔ تماشا را از میان ببرند. نسبتِ داستان با تاریخ فیلم از یک موقعیت تاریخیِ واقعینما بهره میگیرد: تولید «ژولیوس سزار» و فعالیت گروه مرکوری در دورهای مهم از زندگی حرفهای ولز.
اما مقصودش ارائهٔ شرحی جامع از تاریخ تئاتر یا زندگینامهای کامل نیست. تاریخ، بیشتر بستری است برای روایت تجربهٔ یک نوجوان و برخورد او با هنرمندی بزرگ و دشوار. همین انتخاب به فیلم آزادی میدهد تا بر جزئیات انسانی و فضای پشت صحنه تمرکز کند؛ در عوض، مخاطبی که انتظار پرترهای ژرف و موشکافانه از ولز دارد، ممکن است احساس کند سهم او در مرکز روایت کمتر از آن چیزی است که عنوان وعده میدهد.
« نتیجه، لحظاتی است که فیلم میان کمدی، درام و عاشقانه جابهجا میشود، بیآنکه هر بار گذار کاملاً نرم باشد. »
قوتها و کاستیها
این فاصله میان انتظار و آنچه فیلم عرضه میکند، از دوگانگی اصلی اثر جدا نیست. «من و اورسن ولز» هم دربارهٔ شوقِ نزدیکشدن به یک چهرهٔ افسانهای است و هم دربارهٔ این کشف که هیچ افسانهای جای تجربهٔ مستقیمِ کار و رابطه با آدمها را نمیگیرد. ولز برای ریچارد نه صرفاً یک نام تاریخی، بلکه آزمونی است برای سنجیدنِ شیفتگیاش به هنر و تصوری که از موفقیت در ذهن ساخته است.
جمعبندی «من و اورسن ولز» فیلمی دلنشین و خوشفضاست که بیشترین کامیابیاش را از بازآفرینی آشوب خلاق پشت صحنه و بازی خیرهکنندهٔ کریستین مککی میگیرد. اثر بهخوبی نشان میدهد که تولد یک نمایش، حاصلِ الهامِ تنها نیست؛ ترکیبی است از کار، غرور، اختلاف و شورِ گروهی. حضور زک افرون، هرچند در چند لحظه زیر سایهٔ ولز میرود، دریچهای برای ورود به این جهان فراهم میکند و فضای نوستالژیک فیلم نیز به آن گرمایی شیرینتلخ میبخشد.
با این حال، پراکندگی لحن، کندی مقطعی و کمعمقماندن برخی روابط مانع میشوند که ایدهٔ جذاب فیلم به اثری کاملاً ماندگار بدل شود. این فیلم نه پرترهای جامع از ولز است و نه روایتی بینقص از بلوغ؛ اما در بهترین لحظاتش، تماشاگر را به تئاتری پرهیاهو میبرد که در آن هنر، پیش از آنکه به اجرا برسد، میان آدمهای ناآرام و بلندپرواز شکل میگیرد.
« این فاصله میان انتظار و آنچه فیلم عرضه میکند، از دوگانگی اصلی اثر جدا نیست. »
ثبت دیدگاه