نقد و بررسی
نقد McMafia | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میراثی که از گذشته بازمیگردد «McMafia» در ظاهر داستان مردی است که میکوشد زندگی خود را از تاریخ خانوادگیاش جدا کند؛ اما در لایهٔ عمیقتر، دربارهٔ ناممکنبودن گریز کامل از میراثی است که هم در حافظه و روابط خانوادگی ریشه دارد و هم در مناسبات قدرت و ثروت. الکس گادمن در انگلستان بزرگ شده، کسبوکاری قانونی دارد و با ربکا آیندهای آرام را تصور میکند.
بااینحال، قتلی گذشتهٔ خانواده را به اکنون میآورد و او را در برابر انتخابی دشوار میگذارد: کنارکشیدن و پذیرفتن خطر برای نزدیکانش، یا ورود به جهانی که زمانی با تمام توان از آن فاصله گرفته بود. این مقدمه بهخودیخود ظرفیت یک درام جنایی آشنا را دارد، اما جذابیت سریال در آن است که ورود الکس به جهان تبهکاری را نه صرفاً حادثهای بیرونی، بلکه آزمایشی برای هویت او میسازد.
پرسش اصلی فقط این نیست که آیا او میتواند از عزیزانش محافظت کند؛ پرسش این است که در جریان این محافظت، چه چیزی از خود باقی میگذارد. «McMafia» از همین تناقض، موتور دراماتیک خود را روشن میکند: نیتهایی که در آغاز انسانی و قابلفهماند، میتوانند بهتدریج به بهانهای برای پذیرفتن خشونت و سازش اخلاقی بدل شوند.
قهرمان و دگرگونی اخلاقی جیمز نورتون در نقش الکس، مردی را به تصویر میکشد که هوش تجاری و انضباط حرفهایاش در آغاز بیشتر از قاطعیت و خشونت به چشم میآید. این ویژگی انتخاب مناسبی است، زیرا الکس بهجای آنکه از همان ابتدا چهرهای خشن داشته باشد، میتواند از ابزارهایی استفاده کند که با هویت ظاهراً قانونی او سازگارند: تحلیل، مذاکره، محاسبه و توانایی فهم شبکهها.
« الکس گادمن در انگلستان بزرگ شده، کسبوکاری قانونی دارد و با ربکا آیندهای آرام را تصور میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او نخست میخواهد خطر را مدیریت کند، نه اینکه به هیئتی تازه بدل شود؛ اما سریال بهتدریج فاصلهٔ میان «مدیریتکردن» جرم و مشارکت در آن را از میان میبرد. دگرگونی او وقتی مؤثر است که تصمیمهایش پیامد داشته باشند. هر انتخاب برای دورکردن خطر از خانواده، هزینهای تازه به بار میآورد و مسئله را از سطح «آیا این کار لازم است؟» به پرسشی اخلاقیتر میبرد: چه زمانی ضرورت به توجیهی برای قدرتطلبی تبدیل میشود؟
الکس در مسیر خود تنها با دشمنان بیرونی روبهرو نیست؛ او باید احتمال این را نیز بپذیرد که در حال ساختن همان شخصیتی است که پیشتر از آن میترسید. همین کشمکش درونی، شخصیت را از یک قهرمان صرفاً زیرک در ژانر جنایی فراتر میبرد. خانواده، عشق و بهای محافظت رابطهٔ الکس با خانواده و ربکا، وجه انسانی داستان را شکل میدهد.
ربکا نماد زندگی عادی و مشترکی است که الکس میخواهد حفظ کند، اما همین زندگی با ورود رازها و خطرها آسیبپذیر میشود. اهمیت رابطهٔ آن دو فقط در میزان علاقهشان نیست؛ در این است که پنهانکاری الکس، حتی هنگامی که با نیت محافظت انجام میشود، اعتماد میانشان را فرسوده میکند. سریال در اینجا به نکتهای مهم دست میگذارد: محافظت از کسی همیشه به معنای احترام به او نیست.
گاه تصمیمگرفتن بهجای دیگری، خود شکلی از فاصلهانداختن و سلب اختیار است. خانوادهٔ گادمن نیز صرفاً پسزمینهای برای ماجرا نیست. حضور گذشتهٔ والدین، مهاجرت و پیوندهای قدیمی نشان میدهد که گذشته چگونه در زندگی روزمره نفوذ میکند، حتی وقتی اعضای خانواده مایلاند آن را پشت سر گذاشته باشند.
« دگرگونی او وقتی مؤثر است که تصمیمهایش پیامد داشته باشند. »
شخصیتها و اجرا
در عین حال، این خط عاطفی همیشه به یک اندازه پرورده نمیشود. بعضی شخصیتهای پیرامونی، بهویژه کسانی که بیشتر برای برانگیختن بحران وارد داستان میشوند، مجال کافی برای نشاندادن انگیزهها و جهان درونی خود پیدا نمیکنند. در نتیجه، گاه خطر عاطفیِ متوجه خانواده ملموس است، اما خود شخصیتهای در معرض آن کمتر از ظرفیتشان جان میگیرند.
جهان تبهکاری و مقیاس جهانی سریال از یک ماجرای خانوادگی محدود فراتر میرود و جرایم سازمانیافته را شبکهای فرامرزی از پول، نفوذ، خشونت و پیوندهای سیاسی ترسیم میکند. این گستردگی به داستان حس جهانگستری میبخشد و با پیشینهٔ اثر ارتباط دارد: مجموعه با الهام از کتاب غیرداستانی میشا گلنی دربارهٔ جهان زیرزمینی جرایم سازمانیافته ساخته شده است؛ بااینحال، شخصیتهای درام عیناً شخصیتهای واقعی کتاب نیستند.
این چشمانداز، امتیاز مهمی برای «McMafia» است؛ زیرا جنایت را به مجموعهای از رویاروییهای خیابانی تقلیل نمیدهد. تجارت ظاهراً قانونی، سرمایهگذاری، واسطهگری و محاسبهٔ مالی میتوانند به همان اندازهٔ تهدید مستقیم در ساختن قدرت نقش داشته باشند. در این جهان، خشونت همیشه عریان نیست؛ گاهی پشت قرارداد و صورتحساب پنهان میشود.
با این همه، بزرگی نقشهٔ داستان گاه به بهای تمرکز عاطفی تمام میشود. جابهجایی میان گروهها و جغرافیاهای گوناگون، حس دامنه و پیچیدگی میسازد، اما در بعضی بخشها فرصت مکث بر رابطهها و پیامدهای شخصی را کاهش میدهد. فضا، تصویر و تعلیق فضای سرد و ناامن مجموعه با زندگی دوگانهٔ قهرمان تناسب دارد.
« در عین حال، این خط عاطفی همیشه به یک اندازه پرورده نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
محیطها کمتر به مکانهایی برای آرامش شباهت دارند و بیشتر یادآور جهانهاییاند که در آنها هر رابطه میتواند بخشی از یک معامله یا تهدید باشد. این کیفیت به تعلیق کمک میکند: مخاطب نهفقط منتظر وقوع حادثه، بلکه نگران معنای واقعی روابط و هزینهٔ اعتمادکردن است. ظاهر صیقلی و بینالمللی مجموعه نیز با موضوع پیوند میخورد؛ جهانی که جرم در آن میتواند در قالب تجارت مدرن و سازمانیافته ظاهر شود، باید از نظر بصری نیز فراتر از کلیشهٔ پناهگاههای تاریک و کوچههای جرمخیز باشد.
بااینحال، این صیقل بصری همیشه به معنای عمق بیشتر نیست. گاه ممکن است شیکبودن تصویر، فاصلهای میان تماشاگر و رنج آدمهای گرفتار در شبکهٔ جرم ایجاد کند. سریال در بهترین لحظههایش این فاصله را با بازگرداندن تمرکز به انتخابهای الکس و عواقب آنها کم میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، جذابیت جهان تبهکاری بر بهای انسانی آن سایه میاندازد.
بنابراین، تنش بصری و اخلاقی همیشه همپای هم حرکت نمیکنند. ریتم و ساختار روایی آغاز «McMafia» آگاهانه به زمینهچینی اختصاص دارد: خانواده، پیشینهٔ الکس، زندگی قانونی و روابطی که در معرض خطر قرار میگیرند. این مکث به داستان اجازه میدهد تضاد میان آرامش ظاهری و خشونت نهفته را بنا کند، اما ریتم آن برای همهٔ مخاطبان کارآمد نیست.
تعلیق دیرتر از آنچه برخی انتظار دارند جان میگیرد و تراکم اطلاعات دربارهٔ شبکههای مالی و جنایی میتواند شروع را سنگین کند. پس از آنکه الکس وارد میدان تصمیمهای خطرناک میشود، روایت کشش بیشتری پیدا میکند؛ بااینحال، بعضی گرهها ناگهانی به نظر میرسند و بیشتر برای راندن قصه به جلو پدیدار میشوند تا آنکه از شخصیتپردازی پیشین بهطور طبیعی سربرآورند.
« بااینحال، این صیقل بصری همیشه به معنای عمق بیشتر نیست. »
قوتها و کاستیها
این نابرابری به ساختار مجموعه آسیب میزند، زیرا اثر از یک سو میخواهد روند تدریجی فرسایش اخلاقی را نشان دهد و از سوی دیگر برای حفظ هیجان، گاهی به تحولات تند و تصادفی متوسل میشود. هرجا رویدادها از تصمیمهای پیشین الکس نتیجه میشوند، داستان قانعکنندهتر است؛ هرجا بحران صرفاً بهعنوان مانعی تازه ظاهر میشود، پیوند میان علت و معلول ضعیفتر احساس میشود.
همین فاصله میان ایدهٔ نیرومند و اجرای نهچندان هموار، یکی از محدودیتهای اصلی سریال است. جمعبندی «McMafia» در هستهٔ خود درامی دربارهٔ میراث، انتخاب و دگرگونی است؛ داستان مردی که برای نگهداشتن زندگیاش به ابزارهایی روی میآورد که همان زندگی را تهدید میکنند. تقابل الکس با گذشتهٔ خانواده، بازی حسابگرانهٔ او با قدرت و فرسودهشدن مرزهای اخلاقیاش، مجموعه را از یک تعقیبوگریز جنایی صرف فراتر میبرد.
فضای سرد و گسترهٔ جهانی نیز به آن هویتی متمایز میبخشد، هرچند گاه همین گستردگی از تمرکز عاطفی میکاهد. کندی آغاز، گرههای داستانی بعضاً ساختگی و کمپرداختگی برخی شخصیتهای فرعی مانع از آن میشود که همهٔ اجزای اثر با نیرویی یکسان عمل کنند. بااینهمه، پرسش محوری آن همچنان ماندگار است: آیا میتوان برای محافظت از عزیزان، بهتدریج به همان نیرویی بدل شد که زندگی آنان را تهدید میکند؟
پاسخ سریال نه ساده است و نه آسودهکننده؛ جذابیتش نیز در همین ناآرامی نهفته است.
« همین فاصله میان ایدهٔ نیرومند و اجرای نهچندان هموار، یکی از محدودیتهای اصلی سریال است. »
ثبت دیدگاه