نقد و بررسی
نقد Maze Runner: The Death Cure | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به هزارتوی آخر «دوندهٔ هزارتو: درمان مرگ» به کارگردانی وس بال، فصل پایانی مجموعهای است که مسیرش را از معمایی بسته و پراضطراب آغاز کرد و در ادامه به قلمروی ویرانشهری، تعقیبوگریز و جدال با قدرتی سازمانیافته گسترش داد. فیلم با بازگرداندن توماس و همراهانش به دل بحران، مأموریتی را پیش میبرد که هم نجات دوستان را در پی دارد و هم وعدهٔ پاسخگویی به پرسشهای دیرپای مجموعه را میدهد.
شهر آخرین، با دیوارهای عظیم و نظمی سختگیرانه، جای هزارتوی نخستین را گرفته است؛ اما همان پرسش بنیادین همچنان باقی است: برای نجات جمعی، تا کجا میتوان زندگی فرد را به ابزار تبدیل کرد؟ از معمای هزارتو تا شهر محاصرهشده یکی از تفاوتهای مهم این قسمت با فیلم نخست، جابهجایی مرکز ثقل داستان است.
در آغاز مجموعه، ناشناختگی محیط و سازوکار هزارتو نیروی محرک روایت بود؛ تماشاگر همراه شخصیتها قطعهقطعه به جهان فیلم راه پیدا میکرد. در «درمان مرگ»، رازها جای خود را بیشتر به مأموریت، نفوذ و رویارویی مستقیم میدهند. شهر آخرین در مقیاسی بزرگتر و پرجزئیاتتر طراحی شده، اما بهندرت همان حس کشف و گمگشتگی هزارتوی نخست را بازمیآفریند.
هزارتوی این فیلم بیش از آنکه معمایی فضایی باشد، نظامی سیاسی و اخلاقی است: دیوار، مرز میان امنیتِ ادعایی و آزادیِ نامطمئن را مجسم میکند. این جابهجایی برای پایان یک سهگانه طبیعی است؛ داستان باید از پرسش «چگونه بیرون برویم؟» به پرسش «پس از بیرونرفتن چه باید کرد؟» برسد. با این حال، بخشی از جذابیت ویژهٔ قسمت نخست در مسیر از دست میرود.
« از معمای هزارتو تا شهر محاصرهشده یکی از تفاوتهای مهم این قسمت با فیلم نخست، جابهجایی مرکز ثقل داستان است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شهر و سازوکارهایش دیدنیاند، اما رمزآلودگی محیط بیشتر در خدمت پیشبرد کنش قرار میگیرد تا آنکه خود به موضوعی برای تأمل بدل شود. اکشن و طراحی بصری وس بال در ساخت صحنههای پرتحرک مهارت دارد و این فیلم فرصت فراوانی برای نمایش آن فراهم میکند. تعقیبوگریزها، درگیریهای خیابانی و تلاش برای عبور از موانع، غالباً از وضوح فضایی مناسبی برخوردارند: تماشاگر میفهمد شخصیتها کجا هستند، از چه خطری میگریزند و مانع پیش رو چیست.
این ویژگی در فیلمهای اکشن اهمیت زیادی دارد؛ زیرا هیجان زمانی اثر میگذارد که آشوب تصویر به سردرگمی بدل نشود. طراحی صحنهها و قابهای گسترده نیز شهر را به مکانی ملموس و تهدیدآمیز تبدیل میکند، نه پسزمینهای بیجان برای انفجارها. بعضی لحظات از نظر مقیاس و حرکت دوربین چشمگیرند و ریتم تصویری فیلم را زنده نگه میدارند.
بااینحال، طول برخی صحنهها بیش از اندازه است. فیلم گاه چنان بر تداوم تعقیب یا درگیری اصرار میکند که نیروی اولیهٔ آن کاهش مییابد. اکشن پرشمار، لزوماً به معنای تنوع دراماتیک نیست؛ وقتی چند موقعیت پیاپی با الگوی مشابهی از فرار، محاصره و نجات شکل میگیرند، حتی طراحی خوب نیز نمیتواند مانع یکنواختی کامل شود.
شخصیتها و پیوندهای عاطفی قلب عاطفی فیلم در وفاداری میان اعضای گروه قرار دارد. توماس فقط رهبر یک عملیات نیست؛ تصمیمهای او از رابطههایی نیرو میگیرند که در طول مجموعه شکل گرفتهاند. همین پیوندها به خطرها معنا میبخشند و اجازه نمیدهند فیلم به رشتهای از صحنههای پرهیاهو فروکاسته شود.
« این ویژگی در فیلمهای اکشن اهمیت زیادی دارد؛ زیرا هیجان زمانی اثر میگذارد که آشوب تصویر به سردرگمی بدل نشود. »
شخصیتها و اجرا
دیلن اوبراین نقش را با انرژی و جدیت پیش میبرد و در لحظات فشار، سرسختی و آسیبپذیری شخصیت را کنار هم نگه میدارد. توماس برودی-سنگستر نیز به رابطهٔ خود با توماس عمق و لطافتی میبخشد که از مهمترین سرچشمههای تأثر فیلم است. بازیگران مکمل به جهان داستان رنگ میدهند و حضور چهرههایی چون کی هونگ لی، رزا سالازار، جاکوب لافلند و ویل پولتر، حس تداوم گروه را تقویت میکند.
بااینهمه، فیلم برای پیشبرد مأموریت و رساندن شخصیتها به نقاط عطف، گاهی فرصت کافی برای مکث و پرداخت فردی ندارد. بعضی همراهان در لحظههایی مؤثر ظاهر میشوند، اما بهسرعت دوباره در ازدحام کنش گم میشوند. از این رو، پیوند گروهی باورپذیر است، ولی سهم همهٔ شخصیتها از تحول و تصمیمگیری یکسان نیست.
درام اخلاقی و چهرهٔ قدرت تقابل با سازمان ویکد، زمینهای برای طرح پرسشی جدی فراهم میکند: آیا میتوان به نام نجات بشریت، اختیار و جان افراد را قربانی کرد؟ فیلم از دو سوی این مناقشه تصویری کامل و بینقص ارائه نمیدهد، اما دستکم از دوگانهٔ سادهٔ «قهرمانان خوب، دشمنان بد» فراتر میرود.
اضطرارِ فراگیر، مرز میان ضرورت و سوءاستفاده را مبهم میکند و شخصیتها را ناچار میسازد دربارهٔ بهای راهحلها موضع بگیرند. با وجود این ظرفیت، برخی چهرههای مخالف بیش از آنکه حامل اندیشهای پیچیده باشند، نقش مانع روایی را دارند. انگیزهٔ کلی آنان روشن است، اما فیلم کمتر به تناقضهای درونیشان مجال میدهد؛ در نتیجه، بحث اخلاقیِ محوری گاهی زیر سایهٔ تعقیبها و درگیریها میماند.
« توماس برودی-سنگستر نیز به رابطهٔ خود با توماس عمق و لطافتی میبخشد که از مهمترین سرچشمههای تأثر فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهٔ توماس و ترزا نیز میتوانست فضای بیشتری برای کاوش در اعتماد، وفاداری و انتخاب داشته باشد. فیلم اهمیت این رابطه را میفهمد، اما همیشه برای پرورش آن مکث نمیکند. مبتلاها؛ تهدیدی کمرنگتر از انتظار از کاستیهای محسوس فیلم، عقبنشینی مبتلاها به حاشیه است. در قسمتهای پیشین، بیماری و دگرگونی انسانها بخشی از وحشت جهان داستان را میساخت و نشان میداد فاجعه فقط به سازمانهای قدرتمند محدود نیست؛ بدن و روان آدمها نیز میدان نبردند.
در اینجا مبتلاها هنوز در جهان فیلم حضور دارند، اما کمتر از ظرفیت خود به نیرویی اثرگذار در روایت تبدیل میشوند. نتیجه آن است که خطر اصلی بیشتر از سوی ساختارهای انسانی و نیروهای مسلح میآید و بخش مهمی از هراس زیستی مجموعه کمرنگ میشود. این انتخاب ممکن است به تمرکز بر مأموریت پایانی کمک کرده باشد، اما از نظر جهانسازی هزینه دارد.
بیماری که نامش در عنوان مجموعهای از بحرانهاست، باید حضوری بیش از یادآوری پراکنده داشته باشد تا وزن فاجعه در سراسر فیلم حفظ شود. بااینحال، حذفنشدن کامل مبتلاها سبب میشود پسزمینهٔ آخرالزمانی همچنان در ذهن بماند، هرچند کمتر از آنچه داستان وعده میدهد. ریتم و حس پایان فیلم با مدتزمانی نزدیک به دو ساعت و بیست دقیقه، بار سنگینی را بر دوش میکشد: باید داستانی پرحادثه پیش ببرد، روابط قدیمی را به سرانجام برساند و به وعدههای سهگانه پاسخ دهد.
بخشهایی از آن با شتاب و کشش مناسب حرکت میکنند، اما در میانه و بهویژه در مسیر جمعبندی، گاه درنگها و تکرارهای روایی ریتم را کند میکنند. از سوی دیگر، پایانبندی با بالا بردن پیوستهٔ تنش، مخاطب را تا لحظههای پایانی درگیر نگه میدارد و حس خاتمه را برای دنبالکنندگان مجموعه فراهم میآورد؛ بیآنکه لازم باشد جزئیات رخدادهای پایانی فاش شود.
« رابطهٔ توماس و ترزا نیز میتوانست فضای بیشتری برای کاوش در اعتماد، وفاداری و انتخاب داشته باشد. »
قوتها و کاستیها
اگر تماشاگر با شخصیتها و مسیر سه فیلم همراه شده باشد، بار عاطفی پایان بیش از آنکه از غافلگیری صرف بیاید، از سرمایهگذاری قبلی او در رابطهها سرچشمه میگیرد. این وابستگی گاه به نفع فیلم است و گاه ضعفهای پرداخت را میپوشاند: لحظهای که از نظر دراماتیک باید اثرگذار باشد، ممکن است بهواسطهٔ دلبستگی مخاطب کار کند، حتی اگر زمینهچینی آن بهاندازهٔ کافی پرورده نشده باشد.
جمعبندی «دوندهٔ هزارتو: درمان مرگ» پایانی پرتحرک و عاطفی برای مجموعهای است که از معمای بقا به نبردی گسترده بر سر آزادی و مسئولیت رسیده است. اکشنهای خوشساخت، تصویرهای چشمنواز و بازیهای صمیمی، بهویژه در پیوند میان اعضای گروه، از مهمترین امتیازهای آناند. در مقابل، طولانیشدن بعضی موقعیتها، کمرنگشدن مبتلاها و پرداخت ناکافی برخی شخصیتها مانع میشود فیلم در همهٔ لحظات به اندازهٔ صحنههای برجستهاش نیرومند باشد.
بااینحال، برای مخاطبی که از دو قسمت پیشین با گروه همراه شده، این فصل پایانی تجربهای پرتنش و عاطفی است؛ اثری که شاید معمای هزارتو را به همان قوت بازنگرداند، اما میکوشد معنای رهایی از آن را به پرسشی انسانیتر پیوند بزند.
ثبت دیدگاه