نقد و بررسی
نقد مکس، عشق من (Max My Love) | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای نامتعارف در خانهای آراسته «Max My Love» از همان طرح داستانیاش مرز میان کمدی، هجو اجتماعی و کابوسِ مؤدبانه را مخدوش میکند. پیتر، دیپلماتی بریتانیایی در پاریس، به همسرش مارگارت بدگمان میشود و سرانجام درمییابد که دلبستگی او به مکس، شامپانزهای که در باغوحش زندگی میکند، از یک آشنایی معمولی فراتر رفته است.
واکنش پیتر، بهجای آنکه مسیر آشنای حسادت و جدایی را دنبال کند، ماجرا را به قلمرویی غریبتر میبرد: او مکس را به خانه میآورد و میکوشد حضورش را در نظم زندگی خانوادگی جا دهد. این ایده، هم خندهآور است و هم نگرانکننده؛ نه فقط بهخاطر نامتعارفبودنش، بلکه به این دلیل که فیلم از همان ابتدا از تماشاگر میخواهد با چیزی روبهرو شود که در یک کمدی متعارف معمولاً بهسرعت به شوخی یا رسوایی تقلیل مییابد.
ناگیسا اوشیما اما موقعیت را با جدیتی سنجیده پیش میبرد. همین خونسردی، نیروی اصلی فیلم و در عین حال یکی از سرچشمههای دشواری آن است. جدیت در دل امر نامعقول فیلم به جای آنکه مدام بر عجیببودن ماجرا انگشت بگذارد، میکوشد آن را در مناسبات روزمره جای دهد: خانهای مرتب، رفتوآمدهای خانوادگی، گفتوگوهای ظاهراً آرام و تلاش پیتر برای حفظ ظاهر متین و متمدن.
« ناگیسا اوشیما اما موقعیت را با جدیتی سنجیده پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تضاد میان نظم بورژوایی و حضور مکس، موقعیتهایی میسازد که در نگاه نخست ظرفیت کمدی فراوان دارند؛ اما اوشیما از شوخیهای آشکار و واکنشهای اغراقآمیز دوری میکند. دوربین با خونسردی نظارهگر میماند و تماشاگر را در جایگاهی مینشاند که هم میتواند بخندد و هم از خندهاش مطمئن نباشد. این انتخاب، فیلم را از کمدیِ صرف جدا میکند.
خندهها بیشتر از شکاف میان آنچه میبینیم و لحنی که فیلم برای نمایش آن برمیگزیند پدید میآیند. با این حال، این روش همیشه به نتیجهای یکدست نمیرسد. جایی که سکوت و مکث، موقعیت را بامزهتر یا اضطرابآورتر میکند، جای دیگر همان مکثها به کندی و بیتحرکی میانجامند. فیلم گاه چنان بر خونسردی خود پافشاری میکند که انرژی موقعیتهایش فروکش میکند.
ازدواج، میل و نمایشِ مدارا مکس در ظاهر مرکز ماجراست، اما فیلم بیش از آنکه درباره حیوانی رازآلود باشد، درباره پیتر و مارگارت و شیوه مواجههشان با میل و مالکیت است. پیتر میخواهد خود را مردی روشنفکر و پذیرا نشان دهد؛ با این حال، رفتار او از حسادت و کنجکاوی خالی نیست. مدارا در اینجا لزوماً نشانه رهایی نیست: ممکن است راهی باشد برای پنهانکردن رنج، مهارکردن دیگری یا بازپسگرفتن کنترل موقعیتی که از دسترس خارج شده است.
« این انتخاب، فیلم را از کمدیِ صرف جدا میکند. »
شخصیتها و اجرا
از سوی دیگر، مارگارت هم بهآسانی در قالب زنی مرموز یا صرفاً رسواگر جا نمیگیرد. حضور شارلوت رمپلینگ به شخصیت او وقار و رازآلودگی میبخشد، بیآنکه فیلم همه انگیزههایش را توضیح دهد. همین کمگویی میتواند جذاب باشد، زیرا تماشاگر را وامیدارد میان ملال، میل و طغیان ارتباط برقرار کند؛ اما در بخشهایی نیز به ابهام کمثمر میرسد.
فیلم پرسشهایی درباره صمیمیت و فاصله در ازدواج مطرح میکند، بیآنکه همیشه آنها را به کاوشی به همان اندازه عمیق بدل سازد. بازیها و نیروی خویشتنداری جین بیرکین در نقش مارگارت و شارلوت رمپلینگ در نقش محوری این فضای سرد و نامعمول، از مهمترین جاذبههای فیلماند. بازیها بهجای آنکه شگفتی داستان را با هیجان بیرونی توضیح دهند، به سکون و کنترل تکیه دارند.
رمپلینگ به مارگارت حضوری جذاب و تا حدی دستنیافتنی میدهد؛ شخصیتی که تماشاگر میتواند از تصمیمش متعجب شود، اما بهسادگی قادر نیست او را به یک توضیح روانشناختی فروبکاهد. پیتر نیز در بازی آنتونی هیگینز، میان ادب رسمی و پریشانی شخصی معلق میماند. این خویشتنداری با جهان فیلم تناسب دارد: آدمهایش اغلب چنان رفتار میکنند که گویی مهمتر از فهمیدن احساس واقعیشان، حفظ آداب و ظاهر است.
« از سوی دیگر، مارگارت هم بهآسانی در قالب زنی مرموز یا صرفاً رسواگر جا نمیگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در چنین فضایی، نگاه یا مکث گاهی از گفتوگو گویاتر میشود. با این همه، لحن بازیها ممکن است برای بعضی تماشاگران بیش از اندازه خشک جلوه کند. وقتی رابطهها به اندازه کافی جان نمیگیرند، فاصلهگذاری بازیگران بهجای ظرافت، سردی به همراه میآورد. کمدی سیاه و طنزی که همیشه کار نمیکند طنز فیلم از برخورد امر ناممکن با زندگی روزمره میآید؛ از این تصور که میتوان بحرانی عجیب را با آداب معاشرت، گفتوگوی آرام و تصمیمهای ظاهراً منطقی مدیریت کرد.
این کمدی سیاه در بهترین لحظههایش، سازوکارهای جامعه مرفه را دست میاندازد: نظمی که میکوشد هر بینظمی را پشت درهای بسته نگه دارد، حتی اگر همان بینظمی حالا در میانه خانه نشسته باشد. فیلم همچنین با تعمدیبودنِ خونسردیاش، تماشاگر را از آسودگیِ داوری فوری محروم میکند. اما ایده از اجرا پیش میافتد.
بعضی شوخیها به اندازهای که موقعیت وعده میدهد اثر نمیگذارند و لحظههای بالقوه تند یا تکاندهنده، گاه بیآنکه به اوج طنزی یا درامی برسند رها میشوند. فیلم میخواهد هم مضحک باشد، هم ناراحتکننده و هم تأملبرانگیز؛ این ترکیب در همه صحنهها به تعادل نمیرسد. نتیجه آن است که تماشاگر ممکن است از برخی لحظهها لبخند بگیرد و در لحظهای دیگر با خود بگوید فیلم دقیقاً قصد دارد چه چیزی را برجسته کند.
« در چنین فضایی، نگاه یا مکث گاهی از گفتوگو گویاتر میشود. »
قوتها و کاستیها
ریتم و فاصله میان ایده و پرداخت یکی از دشواریهای اصلی «Max My Love» ریتم آن است. آغاز فیلم کنجکاویبرانگیز است و طرح نامتعارفش وعده میدهد هرچه مکس بیشتر وارد زندگی خانوادگی شود، روابط نیز پیچیدهتر شوند. اما روایت در بخشهایی بیش از اندازه درنگ میکند و موقعیتهایی را تکرار میکند که نیروی اولیهشان را از دست دادهاند.
این کندی، اگر پیوسته به افزایش تنش یا ژرفترشدن شخصیتها منجر میشد، میتوانست بخشی از سبک فیلم باشد؛ ولی همه مکثها چنین کارکردی ندارند. در نتیجه، فاصلهای میان جسارت فرض اولیه و قدرت پرداخت شکل میگیرد. فیلم برای طرح پرسشی غیرمعمول بهاندازه کافی شهامت دارد، اما همیشه نمیتواند آن پرسش را به درامی منسجم بدل کند.
گاهی ابهامش به تأمل میدان میدهد و گاهی تنها رشته روایت را سست میکند. همین دوگانگی در برداشتهای تماشاگران نیز بازتاب مییابد: برخی ممکن است آن را تجربهای فراموشنشدنی و عجیب بیابند، و برخی دیگر از کشآمدن قصه و مبهمماندن مقصودش خسته شوند. جمعبندی «Max My Love» فیلمی نامعمول و عامدانه ناآرامکننده است که ارزشش را بیش از هر چیز از جسارت ایده و لحن خاصش میگیرد.
« ریتم و فاصله میان ایده و پرداخت یکی از دشواریهای اصلی «Max My Love» ریتم آن است. »
جمعبندی
بازیهای خویشتندار، حضور تأثیرگذار شارلوت رمپلینگ و تضاد میان امر غریب و زندگی مرتب طبقه مرفه، به آن هویتی متمایز میبخشند. در مقابل، ریتم کند، شوخیهای نابرابر و پرداختی که همیشه به اندازه طرح داستانیاش پربار نیست، مانع از آن میشود که این ظرفیت به تجربهای کاملاً منسجم تبدیل شود.
تماشای فیلم برای کسانی مناسبتر است که از کمدی سیاهِ آرام، موقعیتهای نامتعارف و روایتهایی که پاسخ روشن نمیدهند استقبال میکنند. جذابیت «Max My Love» در آن نیست که همه پرسشهایش را حل کند؛ بلکه در این است که با ادب و خونسردی، نظمی ظاهراً آشنا را به وضعیتی بدل میسازد که تماشاگر نمیتواند بهسادگی آن را عادی بداند.
ثبت دیدگاه